<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>جنگ ۱۲ روزه بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DB%B1%DB%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/جنگ-۱۲-روزه/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Sat, 16 Aug 2025 17:28:28 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>جنگ ۱۲ روزه بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/جنگ-۱۲-روزه/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>روایت روزهای بی‌آب، بی‌برق، بی‌امید</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/08/16/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a2%d8%a8%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a8%d8%b1%d9%82%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/08/16/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a2%d8%a8%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a8%d8%b1%d9%82%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 16 Aug 2025 17:28:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ ۱۲ روزه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25325</guid>

					<description><![CDATA[<p>نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ  ایران، مردادماه. آفتاب سوزان، هوا داغ، کولر خاموش، و یخچالی که بوی ترشیدگی از آن بلند شده. شیر آبی که از آن آبی نمی‌آید چون برق و آب با هم قطع است. بچه‌ای که از گرما گریه می‌کند.‌ زنان بارداری که کلافه‌اند. بیماری که حالش به وخامت گذاشته و مردمی که گرما و بی‌آبی طاقتشان را طاق کرده است. این تصویر، کارت‌پستالی از جهنم نیست. این، زندگی واقعی میلیون‌ها...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/08/16/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a2%d8%a8%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a8%d8%b1%d9%82%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af/">روایت روزهای بی‌آب، بی‌برق، بی‌امید</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ایران، مردادماه. آفتاب سوزان، هوا داغ، کولر خاموش، و یخچالی که بوی ترشیدگی از آن بلند شده. شیر آبی که از آن آبی نمی‌آید چون برق و آب با هم قطع است. بچه‌ای که از گرما گریه می‌کند.‌ زنان بارداری که کلافه‌اند. بیماری که حالش به وخامت گذاشته و مردمی که گرما و بی‌آبی طاقتشان را طاق کرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این تصویر، کارت‌پستالی از جهنم نیست. این، زندگی واقعی میلیون‌ها ایرانی در تابستان امسال است. کشوری با میلیاردها دلار درآمد نفتی، با ژست‌های ژئوپلیتیکی در خاورمیانه، با ادعای قدرت اول منطقه بودن، اما ناتوان از رساندن برق و آب به خانه‌ها و اداره‌ها.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هفتهٔ گذشته، من مثل بسیاری دیگر از مردم، برای یک کار بانکی ساده از خانه بیرون رفتم. چیزی که همیشه با یک شماره نوبت و اندکی انتظار انجام می‌شد، این بار به بحران تبدیل شد. بانک‌ها، مثل بسیاری از ادارات، فقط تا ساعت دوازده ظهر باز بودند. مردم به امید رسیدگی به کارهایشان، در صف‌های فشرده و خسته، به جان هم افتاده بودند. چهره‌ها عصبی بود، سیستم‌ها کُند، خسته مثل خود ما. صف‌ها نه‌فقط طولانی که بی‌نظم و بی‌هدف. حوالی ظهر، وقتی هنوز کارم انجام نشده بود، اعلام کردند که برق بانک قطع خواهد شد و باید بسته شود. ناچار فردای آن روز، ساعت شش صبح از خانه زدم بیرون، ایستادم جلوی بانک که شش و نیم باز می‌شد. پشت سرم، صفی شکل گرفت که انگار برای خرید مرغ یخ‌زده در دههٔ شصت تشکیل شده باشد. ما داشتیم برای انجام امور بانکی، در پایتخت کشوری که خود را «ابرقدرت منطقه» می‌نامد، چنین خفت می‌کشیدیم. از بامداد در صف ایستادیم تا بلکه تا پیش‌ازظهر، قبل قطعی برق، کارمان را در سیستم ورشکستهٔ بانکی‌اش انجام دهیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این فقط یک روایت شخصی نیست. این فقط تجربهٔ من و هم‌صف‌هایم نیست. این زندگی امروز میلیون‌ها ایرانی‌ست. مردمی که باید برای ابتدایی‌ترین امکانات زندگی مبارزه کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برق نیست. ساعت‌ها. در گرمای روز و  گاهی در میانهٔ شب، در دندان‌پزشکی، مردی روی یونیت نشسته، دهانش باز، مته در حال چرخیدن، که ناگهان خاموشی. دندان‌پزشک درمانده، مرد حیران، درمان نیمه‌تمام، درد بی‌پایان. برق که می‌رود، نه فقط لامپ‌ها خاموش می‌شوند، بلکه یخچال‌ها از کار می‌افتند، مواد غذایی خراب می‌شوند، دستگاه‌های پزشکی از کار می‌افتند، اینترنت قطع می‌شود، کلاس‌های آنلاین تعطیل می‌شود، جلسات کاری نیمه‌کاره رها می‌شوند، و زندگی مردم، از ریتم افتاده و مختل می شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مردم، عصبی و ناامید، پشت صف‌های آب و نان، به خود می‌پیچند. و حکومت؟ حکومت مردم را مقصر می‌داند. آن‌ها را به «صرفه‌جویی» فرامی‌خواند. در حالی‌که بر اساس آمار رسمی، مصرف آب شرب شهری تنها هشت درصد از کل مصرف آب کشور را تشکیل می‌دهد. یعنی حتی اگر همهٔ مردم دوش نگیرند، ظرف نشویند، کولر روشن نکنند، باز هم بحران حل نمی‌شود. چرا که بیش از ۸۵ درصد آب کشور در بخش کشاورزی استفاده می‌شود، آن‌هم با سیستم آبیاری کاملاً منسوخ، غیراصولی و غیراقتصادی. سال‌هاست کارشناسان هشدار می‌دهند که کشاورزی ایران به‌این شکل، کشور را به‌سوی بی‌آبی می‌برد. اما گوش شنوایی نیست. چرا؟ چون گوش‌ها اصلاً نمی‌خواهند که بشنوند. گوش‌هایی که صدای مردم را نمی‌شنوند، اما صدای مخالفان را تا قعر زمین می‌کاوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مسئله، فقط برق نیست. فقط آب نیست. مسئله، فروپاشی نظم زندگی‌ست. کودکان در خانه مانده‌اند، عرق‌ریزان، بی‌کولر، بی‌امکانات، بی‌تفریح. سالمندان ناتوان، در گرما، در خاموشی، در بی‌پناهی، با داروهایی که باید سرد نگه داشته شوند. خانواده‌ها، آشفته، میان هزار بحران هم‌زمان: گرانی، کمبود، قطع آب، قطع برق، بیکاری، ناامیدی. کارخانه‌ها یکی‌یکی تعطیل می‌شوند. حقوق کارگران ماه‌ها عقب می‌افتد. تولید متوقف می‌شود. مدیران ناتوان از ادامهٔ کار، در تنگنای مالی و فنی قرار گرفته و ناگزیر به تعدیل نیرو می‌شوند. یکی از آشنایان، مدیر یک کارگاه تولیدی است که در خاموشی‌های مکرر، خط تولیدش فلج شده و حالا نه می‌تواند به کارگران حقوق بدهد، نه ضررها را جبران کند. اما هیچ نهاد دولتی‌ای کمک نمی‌کند. فقط اخطار و جریمه و فشار و کارگرانی که نمی‌دانند چگونه زندگی خود را بگذرانند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در مقابلِ این رنج عمومی، حکومت به‌جای پاسخ‌گویی، انگشت اتهام را به‌سوی خود مردم گرفته. مردمِ تشنه را ملامت می‌کند. گرسنه را نصیحت می‌کند. بیکار را تهدید می‌کند. معترض را بازداشت می‌کند. هر روز خبری تازه از دستگیری «جاسوس اسرائیل» منتشر می‌شود، انگار این خاموشی‌ها هم توطئه‌ای خارجی‌اند. در حالی‌که اگر قرار به جاسوسی باشد، نخستین مظنون، آن مدیری‌ست که با بی‌کفایتی، با فساد، با بی‌تدبیری، کشور را در تاریکی و خشکی فرو برده است. جاسوس واقعی کسی‌ست که ندانم‌کاری‌اش، زیرساخت‌ها را نابود کرده. کسی که به‌جای مدیریت منابع، برای ساخت سریال‌های بی‌محتوا میلیاردها خرج می‌کند. کسی که به‌جای اصلاح، سرکوب می‌کند. کسی که هر فریاد دردمندانه‌ای را با اتهام پاسخ می‌دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مردم، دیگر نه امیدی به اصلاح دارند، نه رمقی برای تحمل. آن‌ها فقط زنده‌اند. در چرخه‌ای از گرما، خاموشی، بیکاری، نابرابری، و خشم… مردمی که کرامتشان هر روز زیر پا گذاشته می‌شود. امنیت، دیگر معنایش این نیست که خیابان خلوت باشد. امنیت یعنی کودک بتواند بخوابد. سالمند بتواند دارویش را بخورد. زن و مرد بتوانند با حقوقشان زندگی کنند. امنیت یعنی یخچال روشن باشد. شیر آب، آب بدهد. چراغ‌ها، نور داشته باشند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما این روزها، تنها چیزی که هست، خاموشی‌ست. تشنگی‌ست. خاموشیِ نه‌فقط برق، بلکه وجدان مسئولان بی‌کفایت که با این‌همه مشکلات اقتصادی میلیاردها تومان برای پیاده‌روی اربعین به کربلا هزینه کرده‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خاموشیِ نه‌فقط یخچال و چراغ‌های خانه، بلکه چراغ‌های امید. خاموشیِ نه‌فقط کولر، بلکه کرامت. ما در تاریکی‌ای زندگی می‌کنیم که  از شب نیست، بلکه از سایهٔ حکومتی‌ست که خود را دانای کل می‌داند، اما به‌واقع چیزی نیست جز دشمن مردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این ظلمت، تنها روشنایی، رساندن صدای مردم به گوش دنیاست. صدای مادرانی که دیگر تاب ندارند. صدای پدرانی که به خانه بازمی‌گردند و به یخچال خاموش نگاه می‌کنند. صدای دانش‌آموزانی که امتحانشان را به‌خاطر قطع برق از دست می‌دهند. صدای بیمارانی که در تاریکی، به خدا پناه می‌برند. و صدای ما که هنوز می‌نویسیم، هنوز روایت می‌کنیم، هنوز فریاد می‌زنیم، به‌این امید که اگر روشنایی از حاکمان نیست، دست‌ِکم از صدای مردم باشد.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/08/16/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a2%d8%a8%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a8%d8%b1%d9%82%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af/">روایت روزهای بی‌آب، بی‌برق، بی‌امید</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/08/16/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a2%d8%a8%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a8%d8%b1%d9%82%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25325</post-id>	</item>
		<item>
		<title>پهپاد در صندوق‌عقب، موساد در قلب کشور</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/08/03/%d9%be%d9%87%d9%be%d8%a7%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d8%b5%d9%86%d8%af%d9%88%d9%82%d8%b9%d9%82%d8%a8%d8%8c-%d9%85%d9%88%d8%b3%d8%a7%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d9%82%d9%84%d8%a8-%da%a9%d8%b4%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/08/03/%d9%be%d9%87%d9%be%d8%a7%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d8%b5%d9%86%d8%af%d9%88%d9%82%d8%b9%d9%82%d8%a8%d8%8c-%d9%85%d9%88%d8%b3%d8%a7%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d9%82%d9%84%d8%a8-%da%a9%d8%b4%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 04 Aug 2025 00:31:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[اسرائیل]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ ۱۲ روزه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25272</guid>

					<description><![CDATA[<p>نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ  از پایان جنگ ۱۲ روزه میان اسرائیل و ایران، تهران به شهری اشغال‌شده شبیه‌تر شده تا پایتخت کشوری مستقل. ایست‌های بازرسی در خیابان‌ها، ایستگاه‌های مترو، بزرگراه‌ها و حتی خیابان‌های فرعی، منظره‌ای آشنا اما زخم‌خورده را تداعی می‌کنند؛ تصویری از یک کشور در وضعیت اضطراری دائم، کشوری که بیشتر از آنکه از دشمن خارجی بترسد، از مردم خودش واهمه دارد. نیروهای بسیجی آتش‌به‌اختیار که معمولاً نوجوانانی با یونیفورم‌های بزرگ‌تر از...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/08/03/%d9%be%d9%87%d9%be%d8%a7%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d8%b5%d9%86%d8%af%d9%88%d9%82%d8%b9%d9%82%d8%a8%d8%8c-%d9%85%d9%88%d8%b3%d8%a7%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d9%82%d9%84%d8%a8-%da%a9%d8%b4%d9%88%d8%b1/">پهپاد در صندوق‌عقب، موساد در قلب کشور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از پایان جنگ ۱۲ روزه میان اسرائیل و ایران، تهران به شهری اشغال‌شده شبیه‌تر شده تا پایتخت کشوری مستقل. ایست‌های بازرسی در خیابان‌ها، ایستگاه‌های مترو، بزرگراه‌ها و حتی خیابان‌های فرعی، منظره‌ای آشنا اما زخم‌خورده را تداعی می‌کنند؛ تصویری از یک کشور در وضعیت اضطراری دائم، کشوری که بیشتر از آنکه از دشمن خارجی بترسد، از مردم خودش واهمه دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نیروهای بسیجی آتش‌به‌اختیار که معمولاً نوجوانانی با یونیفورم‌های بزرگ‌تر از جثه‌شان‌اند، حالا مسئول امنیت پایتخت‌اند. اسلحه‌هایی را که از دستان نحیفشان سنگین‌تر به نظر می‌رسند، به سمت مردم نشانه می‌روند. نشانه‌ای آشکار از اینکه دولت، در مواجهه با تهدیدهای امنیتی، نه بر تحلیل، که بر نمایش قدرت حساب باز کرده است. نتیجه؟ خانواده‌ٔ چهارنفره‌ٔ شیخی که کودکی سه‌ساله هم میانشان بود، به‌دلیل نشنیدن فرمان ایست به گلوله بسته شدند… آمار دستگیری افراد بی‌گناه و عادی به‌جرم جاسوسی روزبه‌روز افزایش پیدا می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رسانه‌های رسمی کشور به‌جای پاسخ‌گویی، با کلیشه‌های همیشگی، مسئولیت را از دوش نظام برمی‌دارند: «خطای فردی، سوء‌تفاهم، اتفاق تلخ اما غیرقابل‌اجتناب در جهت امنیت ملی»! اما هیچ‌کس نمی‌پرسد این اسلحه‌ها چگونه به دست نوجوانانی افتاده که آموزش ندیده‌اند؟ و این ساختار چطور اجازه داده تصمیم‌گیری دربارهٔ مرگ و زندگی شهروندان، در لحظه‌ای، به فرمانِ جوانی تندرو و هیجان‌زده که شستشوی مغزی شده، سپرده شود؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امنیت، کالایی گران‌بهاست. اما آنچه امروز در ایران به‌نام امنیت عرضه می‌شود، بیشتر شبیه گروگان‌گیری جمعی‌ست. هر شهروند بالقوه مظنون است، مگر خلافش ثابت شود، و اثباتش، گاهی به‌قیمت جان آن شهروند تمام می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از ترورهای پیاپی دانشمندان هسته‌ای، انفجار در مراکز حساس نظامی، و عملیات موساد در قلب تهران، همه می‌دانند که مسئله فقط به «نفوذ» ختم نمی‌شود. بلکه عمق و گسترهٔ این نفوذ، ساختار امنیتی کشور را بی‌اعتبار کرده است. موساد به همه‌جا نفوذ کرده، اما در مقابل، نیروهای امنیتی ایران صندوق‌عقب ماشین‌ها را جست‌وجو می‌کنند؛ به‌دنبال «پهپاد قاچاقی یا لپ‌تاپ و موبایل مشکوک»!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">موساد توانست عملیاتی دقیق و مرگ‌بار را در قلب تهران اجرا کند، و قطعاً این میسر نبود مگر نفوذ دقیق به مهم‌ترین نهادها و شخصیت‌های سیاسی کشور. اما در همین کشور، پیرمردی که موبایلش را هنگام عبور از کنار پادگان بالا آورده، «جاسوس» تلقی می‌شود. دختر جوانی که دوربین به دست دارد تا سلفی بگیرد، بازداشت می‌شود؛ گرافیست مستقلی که از روی نقشهٔ ایران پوستری طراحی کرده، «عامل بیگانه» معرفی می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این تناقض، خود گویای شکست مفهومی در ساختار امنیتی ایران است؛ آنجا که دستگاه امنیتی باید جدی باشد، سرگرم مسائل حاشیه‌ای است؛ و آنجا که باید با عقلانیت برخورد کند، خشن و کور می‌شود. جامعه، به‌جای احساس امنیت، احساس تهدید می‌کند. ترس از حملهٔ خارجی، جای خود را به ترس از بازداشت‌های خودسرانه داده و با اضطراب روبه‌روشدن با ایست‌های بازرسی در خیابانهای شهر خودمان، جایگزین شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مسئله فقط ترس نیست، بی‌اعتمادی نیز است. مردم دیگر نه‌فقط به رسانه‌های رسمی، بلکه به کلیت نظام حفاظتی کشور اعتماد ندارند. زیرا بارها دیده‌اند که چگونه نیروهای «خودی» به‌نام امنیت، عامل ناامنی شده‌اند و چگونه هیچ‌کس پاسخ‌گوی آن نبوده است. ترسناک‌تر از شبح دشمن خارجی، این است که بدانی هر لحظه ممکن است به‌اشتباه به‌جای دشمن، تو هدف گرفته شوی. و این ترس، مرزهای روانی جامعه را فرسوده و اعتماد اجتماعی را نابود کرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از همه تلخ‌تر، عادی‌شدن این وضعیت است. مردمی که یاد گرفته‌اند هنگام عبور از کنار مأمورهای ایست بازرسی، سرشان را پایین بیندازند. خانواده‌هایی که به فرزندانشان یاد می‌دهند حرف نزنند، نگاه نکنند، دوربین نداشته باشند. رانندگانی که به‌محض دیدن ایست، موبایل را خاموش می‌کنند، پنجره را پایین می‌کشند، و نفس در سینه حبس می‌کنند. این‌گونه، زیستن در وطن به تمرینی برای بقا در فضایی وحشت‌آور بدل شده است؛ تمرینی برای زنده‌ماندن، نه زندگی‌کردن.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در تحلیل این وضعیت، باید پرسید: واقعاً این ایست‌ها و گشت‌ها و نمایش‌ها، چه چیزی را حل کرده‌اند؟ آیا بعد از نصب ده‌ها دوربین، گماشتن هزاران نیروی امنیتی خام و آموزش‌ندیدهٔ بسیجی، و بازرسی‌ شبانه‌روزی خودروها، میزان نفوذ کاهش یافته است؟ یا فقط هزینهٔ روانی بیشتری به مردم تحمیل شده؟ حقیقت آن است که وقتی نظامی به‌جای تحلیل ساختاری، تنها به واکنش‌های نمایشی پناه می‌برد، نتیجه، فقط عمیق‌ترشدن شکاف‌هاست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امنیت یک کشور، حاصل مشارکت اجتماعی و شفافیت نهادی‌ست، نه حاصل تفنگ در دست نوجوانی که می‌خواهد خودش را ثابت کند، و نه محصول تفتیش صندوق‌عقب خودروها. یعنی تا این حد احمق‌اند که گمان می‌برند کسی که بخواهد کاری کند، در روز روشن آن را در صندوق‌عقب ماشینش می‌گذارد؟ به یک بچه هم بگویی، از این میزان بلاهت خنده‌اش می‌گیرد. وقتی ترورهای سریالی، انفجارهای هدفمند، و رسوایی‌های اطلاعاتی یکی پس از دیگری رخ می‌دهند، یعنی مسئلهٔ اصلی در درون ساختارهاست، نه بیرون و در ماشین مردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کافی‌ست به برخی پرونده‌های پرسروصدای اخیر نگاه کنیم؛ تیم‌های عملیاتی موساد که در ایران خانه و باغ اجاره می‌کردند و اسناد طبقه‌بندی‌شده را از نهادهای حکومتی خارج می‌کردند. در همین ایران، بغل گوش خودشان پهپاد ساخته می‌شد، درحالی‌که آن‌ها سرگرم جریمه‌کردن ماشین‌ها به‌دلیل پوشش اختیاری یا مقابله با سگ‌گردانی بودند. در این موارد، پای مردم عادی در میان نبود. مقصر نه رانندهٔ تاکسی بود، نه کاربر اینستاگرام. بلکه نشت اطلاعات از بالاترین سطوح قدرت و ساختارهای درون‌حاکمیتی بود. اما حتی در واکنش به این شکست‌های امنیتی، همچنان تیرها به‌سمت پایین پرتاب می‌شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جالب‌تر آنکه، درست در بحبوحهٔ افشای اسناد امنیتی و عملیات اطلاعاتی، صدای بلندگوی ایست‌های بازرسی شنیده می‌شود: «رانندهٔ محترم، بفرمایید صندوق‌عقب را باز کنید». گویی تهدید اصلی، صندوق‌عقب‌های ماشین‌هاست، نه سروِرهایی که اطلاعات محرمانه را منتقل کرده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اینجا با دو واقعیت موازی روبه‌روییم: واقعیت اول، فروپاشی سازوکار امنیتی رسمی در برابر دستگاه‌های اطلاعاتی پیشرفتهٔ دشمن، و واقعیت دوم، کوبیدن بر طبل «اقتدار امنیتی» در خیابان‌ها به‌عنوان پوششی بر آن شکست. پوششی که البته دیگر کارکردی ندارد. زیرا مردم سال‌هاست بیش‌ازپیش آگاه شده‌اند، صداها را از هم تمیز می‌دهند. می‌فهمند کدام ترس است و کدام نمایش قدرت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حکومت ایران حتی در یک‌قدمی فروپاشی هم نمی‌خواهد بپذیرد که امنیت، بدون عقلانیت ممکن نیست و خشونت، به‌جای ترمیم، شکاف‌ها را عمیق‌تر می‌کند. وقتی نظام امنیتی، از بدنهٔ اجتماعی خود بهراسد، به‌جای هم‌افزایی، دست به سرکوب می‌زند و چنین رویکردی، در بلندمدت نه‌تنها کارایی ندارد، بلکه بنیان حاکمیت سیاسی را بیش‌ازپیش سست می‌کند، و البته نیک می‌دانیم که حاکمیت الان در سست‌ترین وضعیت ممکن است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر موساد می‌تواند با چند صد نفر نفوذی، از قلب تهران اطلاعات استخراج کند، این نه قدرت صرف موساد، که ضعف ساختاری نهادهای اطلاعاتی داخلی‌ست. ضعف در آموزش نیروها به‌دلیل عدم سواد اطلاعاتی سیاسی، در نظارت، در تحلیل، و در اعتمادسازی. تا زمانی که این ضعف‌ها با خشونت برون‌فکنانه لاپوشانی شوند، وضعیت از این هم وخیم‌تر خواهد شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان، باید پرسید: چند خانوادهٔ دیگر باید هدف گرفته شوند تا حکومت بفهمد « پهپاد» در صندوق‌عقب پیدا نمی‌شود؟ چند جوان دیگر باید با اتهام «جاسوسی» ناپدید شوند تا بفهمند دشمن توی دوربین موبایل نیست؟ و چند بار دیگر باید مردم تا مرز سکته از ایست‌های بازرسی بترسند، تا روزی شاید کسی در آن بالا بپرسد: واقعاً این‌ها امنیت می‌آورند، یا فقط ترس می‌پراکنند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امنیت، اگر قرار باشد به‌بهای آرامش، عزت، و جان مردم عادی تأمین شود، دیگر نامش امنیت نیست. نامش، ترس حاکمیت است از سایه‌ٔ خودش.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/08/03/%d9%be%d9%87%d9%be%d8%a7%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d8%b5%d9%86%d8%af%d9%88%d9%82%d8%b9%d9%82%d8%a8%d8%8c-%d9%85%d9%88%d8%b3%d8%a7%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d9%82%d9%84%d8%a8-%da%a9%d8%b4%d9%88%d8%b1/">پهپاد در صندوق‌عقب، موساد در قلب کشور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/08/03/%d9%be%d9%87%d9%be%d8%a7%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d8%b5%d9%86%d8%af%d9%88%d9%82%d8%b9%d9%82%d8%a8%d8%8c-%d9%85%d9%88%d8%b3%d8%a7%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d9%82%d9%84%d8%a8-%da%a9%d8%b4%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25272</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شب‌هایی که دیگر شب نیستند</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/07/08/%d8%b4%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/07/08/%d8%b4%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Jul 2025 16:59:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[اسرائیل]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[تهران]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ ۱۲ روزه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25178</guid>

					<description><![CDATA[<p>روایت زنی تنها در تهرانِ جنگ‌زده* شب شده، و امشب دهمین شب است. زمان دیگر برایم بی‌معنا شده. فقط می‌دانم که تاریکی مثل پتوی سنگینی روی شهر افتاده و هیچ‌کس نمی‌داند در دل این تاریکی، از کجا قرار است صدا بیاید. صدای پدافند ها حالا دیگر ملودی هر شبمان شده است… نه آژیری هست، نه هشدار رسمی‌ای، نه حتی یک جملهٔ ساده که بگوید: «برو پناه بگیر». بمب‌ها و پهپادهای انتحاری بی‌خبر فرود می‌آیند. درست...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/07/08/%d8%b4%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af/">شب‌هایی که دیگر شب نیستند</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روایت زنی تنها در تهرانِ جنگ‌زده*</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شب شده، و امشب دهمین شب است. زمان دیگر برایم بی‌معنا شده. فقط می‌دانم که تاریکی مثل پتوی سنگینی روی شهر افتاده و هیچ‌کس نمی‌داند در دل این تاریکی، از کجا قرار است صدا بیاید. صدای پدافند ها حالا دیگر ملودی هر شبمان شده است…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نه آژیری هست، نه هشدار رسمی‌ای، نه حتی یک جملهٔ ساده که بگوید: «برو پناه بگیر».</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بمب‌ها و پهپادهای انتحاری بی‌خبر فرود می‌آیند. درست مثل اتفاق‌هایی که زندگی‌ام را در این سال‌ها از شکل انداختند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نشسته‌ام در خانه‌ای که صدای نفس‌کشیدنش دیگر شنیده نمی‌شود. نه خبری از همسایه هست، نه نور چراغی از آن‌طرف کوچه. بیشتر کسانی که می‌شناختم، رفته‌اند؛ یک‌روز بی‌خداحافظی، با چمدانی کوچک و چشمانی پر از وحشت. تهران خالی شده، مثل میدانی که پس از رژهٔ باشکوه، رهاشده در باد و خاک.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من مانده‌ام، بی‌هیچ دلیل روشنی. شاید چون جای دیگری ندارم بروم. شاید چون گربه‌هایم را نمی‌خواستم در بی‌سرپناهی رها کنم. شاید چون هنوز خیال می‌کنم بودنم، هرچند بی‌فایده، نوعی مقاومت است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سه گربه دارم. آن‌ها تنها دلیل تماس جسمانی من با جهان‌اند. یکی‌شان شب‌ها می‌آید کنارم می‌خوابد، سرش را می‌گذارد روی سینه‌ام، مثل کودکی که مطمئن است مادرش هنوز زنده است. یکی دیگر در سکوت خیره می‌شود به پنجره، انگار چیزی را می‌بیند که من نمی‌بینم. آن یکی، خودش را در پتوها قایم می‌کند و هر بار صدای انفجاری می‌آید، فرار می‌کند گوشه‌ای. بی‌آنکه کلمه‌ای بگویند، می‌دانم که آن‌ها هم می‌ترسند. شاید بیشتر از من، چون نمی‌دانند چرا همه‌چیز ناگهان این‌طور شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این روزها، بیشتر وقت‌ها بی‌حرکتم. می‌نشینم روی کاناپه، با چراغی کم‌سو، بدون هدف. به جایی زل می‌زنم، بدون آنکه بدانم چه می‌بینم. فکر می‌کنم، ولی هیچ‌چیز واقعی‌ای از ذهنم نمی‌گذرد. شبیه مرده‌ای که هنوز قلبش می‌زند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناامیدی بر وجودم سایه افکنده، روزی چند بار فکر می‌کنم: «دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما شب می‌رسد، و باز ادامه می‌دهم؛ نه از سر شجاعت، از سر بی‌پناهی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تهران…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از تهران حالا تنها یک نام باقی مانده است. شهری که روزی زنده‌ترین شهر دنیا بود. پر از کافه، پر از خیابان‌های شلوغ، پر از آدم‌هایی که با همهٔ سختی‌ها، هنوز دوست داشتند زندگی کنند. ولی حالا؟…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بلوار کشاورز، خالی و خاک‌گرفته. صدای ماشین نیست. صدای خنده نیست. تنها صدا، صدای گاه‌به‌گاه پدافند یا انفجار است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کافه‌هایی که شب‌ها چراغشان دیر خاموش می‌شد، حالا با کرکره‌های بسته، در خواب سنگینی فرو رفته‌اند. بوی قهوه دیگر در این شهر نمی‌پیچد. صدای گارسونی که سفارش را تکرار می‌کرد، یا دختر جوانی که بی‌وقفه دربارهٔ رؤیاهایش حرف می‌زد، دیگر نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تهران، که حتی یک روز هم نمی‌خوابید، حالا انگار در خوابِ عمیقی فرو رفته که هیچ‌کس نمی‌داند بیداری‌اش کی خواهد بود، یا اصلاً بیدار خواهد شد یا نه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اینترنت هم قطع شده است. گاهی هست، ولی اغلب نه. خبرها نمی‌رسند. نمی‌دانم بیرون از این شهر چه می‌گذرد. کسی صدای ما را می‌شنود؟ کسی می‌داند ما اینجاییم؟ ما، نه فقط من، بلکه آدم‌هایی که مانده‌اند. در دل این خرابهٔ نیمه‌جان، با امیدی که دیگر حتی از جنس امید نیست، از جنس عادت است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیشتر از هر چیز، دلتنگ یک زندگی معمولی‌ام. دلتنگ روزهایی‌ام که می‌توانستم روی همین کاناپه لم بدهم، لیوان قهوه‌ام را در دست بگیرم، سریالی بی‌اهمیت تماشا کنم، یا لای کتابم را باز کنم بی‌اینکه هر لحظه صدایی وحشتناک از جا بپرانَدم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دلم برای پرسه‌زدن در خیابان‌ تنگ شده. برای بی‌هدف راه‌رفتن، نگاه‌کردن به مغازه‌ها، ایستادن پشت ویترین کتاب‌فروشی‌ها، خریدن چیزی کوچک از سوپرمارکت محل. برای عادی‌بودن. برای نفس‌کشیدن بی‌اضطراب.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زندگی معمولی، حالا دورترین رؤیای من است. رؤیایی که زمانی داشتم و قدرش را ندانستم. حالا هر شب از خودم می‌پرسم: آیا باز هم آن روزها برمی‌گردند؟ آیا ممکن است یک روز دوباره با خیالی آسوده، پتو را روی خودم بکشم و بی‌دغدغه بخوابم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمی‌دانم چطور هنوز زنده‌ام. بدنم سنگین است، روحم سنگین‌تر. هر شب از خودم می‌پرسم: اگر امشب بمیرم، کسی خواهد فهمید؟ کسی سراغم را خواهد گرفت؟ گربه‌هایم چه می‌شوند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تهران با همهٔ زخم‌هایش، هنوز برایم عزیز است. هنوز تصویر بعضی خیابان‌هایش را با اشک نگاه می‌کنم. ولی دیگر جایی برای رؤیا نمانده. نه جایی برای زندگی، نه حتی برای مرگی باشکوه. فقط یک‌جور تعلیق، یک‌جور ماندن میان هیچ‌جا.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">و من، زنی تنها، در خانه‌ای تاریک، با گربه‌هایی که بی‌صدا رنج می‌کشند، تنها کاری که بلدم، نوشتن است.</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">می‌نویسم، چون صدایی ندارم. می‌نویسم تا فراموش نشوم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تا شاید روزی، اگر چنان روزی در کار باشد، کسی بخواند و بفهمد ما اینجا چطور از بین رفتیم، بی‌آنکه حتی یک آژیر هشدار شنیده باشیم.</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">*این مطلب در جریان جنگ ۱۲ روزهٔ اسرائیل و ایران و پیش از برقراری آتش‌بس از نویسنده‌ای در ایران برای چاپ به رسانهٔ همیاری فرستاده شده است.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/07/08/%d8%b4%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af/">شب‌هایی که دیگر شب نیستند</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/07/08/%d8%b4%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25178</post-id>	</item>
		<item>
		<title>بمب نمی‌پرسد که آیا قربانی‌اش طرفدار حکومت است؛ فقط می‌کُشد</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/07/07/%d8%a8%d9%85%d8%a8-%d9%86%d9%85%db%8c%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%af-%da%a9%d9%87-%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d8%b4-%d8%b7%d8%b1%d9%81%d8%af%d8%a7%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/07/07/%d8%a8%d9%85%d8%a8-%d9%86%d9%85%db%8c%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%af-%da%a9%d9%87-%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d8%b4-%d8%b7%d8%b1%d9%81%d8%af%d8%a7%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Jul 2025 02:26:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[اسرائیل]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[تهران]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ ۱۲ روزه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25175</guid>

					<description><![CDATA[<p>نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ* این روزها سرعت حوادث ناگوار در ایران چنان زیاد است که مردم توان درک آن را ندارند. هنوز در شوک خبر کشته‌شدن الهه حسین‌نژاد و اعدام دردناک مجاهد کورکور بی‌گناه بودیم که سایهٔ شوم جنگ بر سر کشورمان افتاد. حملهٔ غافلگیرکنندهٔ اسرائیل از بامداد جمعه شروع شده بود، اما وسعت عملیات و زدوخورد میان ریزپرنده‌های اسرائیلی و پدافند تهران از شامگاه جمعه تا صبح شنبه به‌حدی بود که کمتر...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/07/07/%d8%a8%d9%85%d8%a8-%d9%86%d9%85%db%8c%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%af-%da%a9%d9%87-%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d8%b4-%d8%b7%d8%b1%d9%81%d8%af%d8%a7%d8%b1/">بمب نمی‌پرسد که آیا قربانی‌اش طرفدار حکومت است؛ فقط می‌کُشد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ*</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این روزها سرعت حوادث ناگوار در ایران چنان زیاد است که مردم توان درک آن را ندارند. هنوز در شوک خبر کشته‌شدن الهه حسین‌نژاد و اعدام دردناک مجاهد کورکور بی‌گناه بودیم که سایهٔ شوم جنگ بر سر کشورمان افتاد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حملهٔ غافلگیرکنندهٔ اسرائیل از بامداد جمعه شروع شده بود، اما وسعت عملیات و زدوخورد میان ریزپرنده‌های اسرائیلی و پدافند تهران از شامگاه جمعه تا صبح شنبه به‌حدی بود که کمتر کسی توانست چشم بر هم بگذارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">انفجار‌های پیاپی در غرب تهران و خصوصاً فرودگاه مهرآباد، ساکنان این مناطق را سراسیمه و نگران پای پنجره و گا‌هی روی پشت‌بام و در مواردی هم به کوچه و خیابان کشاند. کسی باور نمی‌کرد که جنگ آغاز شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این شب‌ها، آسمان ایران و بیشتر از همه تهران ناامن است. شب، که تا همین چند وقت پیش برایمان نماد آرامش، رؤیا و زیبایی بود، تبدیل به کابوس شده است. شب که می‌شود ،صدای انفجارها از همه‌جا به گوش می‌رسد. مردم در خانه‌هایی نشسته‌اند که شاید فردا دیگر وجود نداشته باشد. کودکانی با گریه از خواب می‌پرند؛ مادران پناهشان می‌دهند، اما خود از وحشت می‌لرزند. سگ‌ها و گربه‌هایی که از وحشت بی‌قرارند، پدرانی که به سقف چشم دوخته‌اند، نه از ترس مرگ، که از ناتوانی در برابر آن و این نامش جنگ است؛ جنگی که آزادی نمی‌آورد. فقط سایهٔ سنگین مرگ را بر سر شهرهایی که زمانی زنده بودند، می‌کشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسرائیل، حالا موشک‌هایی بر سر مردم ایران می‌ریزد که هدفش فقط کشتن فرماندهان نظامی نیست، بلکه مردم عادی را، آسایش نیم‌بندشان را، سقف خانه‌شان را هدف گرفته است. این پهپادها و موشک‌ها هرچقدر هم هوشمند باشند، نمی‌دانند کودکی که در راه مدرسه کشته می‌شود، چه تهدیدی برای امنیت جهان داشته است. نمی‌دانند بیماری که در بیمارستانی نیمه‌ویران از درد می‌نالد، چه دشمنی‌ای با سیاست داشته است. بمب منطق ندارد. بمب فقط می‌کُشد…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این شب‌ها، در بسیاری از شهرهای ایران، مردم با گوشی در دست خواب به چشم ندارند؛ منتظر خبری تازه، نگران پیامک هشدار بعدی… پناهگاه عمومی‌ای در کار نیست، شیشه‌های خانه‌ها تحمل موج انفجار ندارند، و کودکان تازه دارند یاد می‌گیرند چطور زیر میز پنهان شوند. این آموزش زندگی نیست؛ این آموزش بقاست و هیچ ملتی نباید در چنین موقعیتی قرار بگیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسرائیل مدعی است که فقط دارد اماکن نظامی و زیرساخت‌ها را می‌زند، اما جنگ، تنها زیرساخت‌ها را هدف نمی‌گیرد. خانه‌ها و بیمارستان‌هایی که فرو می‌ریزند، بانک‌هایی که می‌سوزند، مدرسه‌هایی که به تلی از خاک بدل می‌شوند، همه تنها بخشی از فاجعه‌اند. بخش دیگر، زخمی‌ست که در روان مردم جا خوش می‌کند. اضطرابی که سال‌ها باقی می‌ماند. خاطره‌ای که با صدای ترکیدن لاستیک یا رعد به وحشت بدل می‌شود. مادری که دیگر نمی‌خواهد کودک خود را به مهد ببرد. دختری که از صدای هواپیما وحشت دارد. پدری که نمی‌داند ماه بعد کار خواهد داشت یا نه، خانه‌ای خواهد داشت یا نه، اصلاً کشوری خواهد داشت یا نه…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و در کنار همهٔ این‌ها، شوک لحظهٔ اول را نمی‌توان نادیده گرفت. لحظه‌ای که آسمان ناگهان قرمز شد، شهر به لرزه افتاد و مردم ندانستند باید فرار کنند یا پنهان شوند. ذهن‌ها قفل شد، بدن‌ها لرزید، و آنچه باقی ماند، حیرت و بهت و سکوتی بود که به فریاد بدل شد. آن لحظهٔ شوک، هنوز با مردم است و هنوز ادامه دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خیابان‌های تهران، این روزها دیگر آن‌چیزی نیستند که ما می‌شناختیم. بلوار کشاورز، که زمانی با سایه‌سار درختان بلندش یادآور عصرهای آرام قدم‌زدن و بوی شیرینی تازه‌ از قنادی‌های قدیمی بود، حالا خاک‌نشین شده است. برگ‌هایی که روزی زیر پای عابران خش‌خش می‌کردند، حالا با موج انفجار در هوا معلق‌اند؛ بی‌صدا، بی‌جهت، مثل مردمی که نمی‌دانند به کجا پناه ببرند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">میدان تجریش، که همیشه پر از جنب‌وجوش بود، با صدای فروشنده‌ها و خندهٔ زنانی که از بازار می‌آمدند، حالا در سکوتی وهم‌انگیز فرو رفته است. آن گنبد کوچک حرم امامزاده صالح، زیر آسمان دودآلود، غمگین‌تر از همیشه ایستاده، و کوچه‌پس‌کوچه‌های اطرافش بوی خاک سوخته می‌دهند. تجریش دیگر آن محلهٔ زنده نیست. چهره‌اش از ترس جمع شده، از اشک، از زخم. تهران دارد فرو می‌ریزد. نه به‌یک‌باره، بلکه ذره‌ذره؛ با هر انفجار، با هر پنجره‌ای که می‌لرزد، با هر خیابانی که از خاطره تهی می‌شود. جنگ، فقط جان نمی‌گیرد، شهر را هم می‌بلعد. شهری که همیشه زنده بود، حالا دارد بدل می‌شود به زمینی سوخته که نام‌ها در آن بی‌معنا می‌شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما در سوگ خیابان‌هایمان نشسته‌ایم. در سوگ بلوار کشاورز، که دیگر نسیمی از آن نمی‌گذرد. در سوگ میدان تجریش، که دیگر صدایی از آن بلند نمی‌شود.  آنچه جنگ از ما گرفته، فقط ساختمان و آسایش نیست، بخشی از هویت ما را برده است؛ بخشی از زیبایی، از معنا، از پیوند ما با شهر. و این چیزی نیست که به‌راحتی بازگردد، نه با تعمیر، نه با بازسازی، چون زخمی که بر حافظه وارد می‌شود، هیچ مهندسی نمی‌تواند التیامش دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مردم تهران دارند شهر را ترک می‌کنند. شهری که روزگاری مرکز تپندهٔ زندگی، فرهنگ، خاطره و امید بود، دارد آرام آرام خالی می‌شود. نه از سر میل، بلکه از سر ناچاری. خانواده‌هایی که در شتابی تلخ، چند تکه لباس و مدارک شناسایی را در چمدانی چپانده‌اند، راهی جاده‌هایی می‌شوند که قرار نبود مسیر پناه‌جویی باشند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تهران، شهری که نفس‌هایش با صدای بوق تاکسی‌ها و هیاهوی خیابان انقلاب زنده بود، دارد به شهری متروک بدل می‌شود؛ با خانه‌هایی خاموش، خیابان‌هایی بی‌رهگذر، و مغازه‌هایی با کرکره‌های نیمه‌افتاده. مردم می‌روند، اما دلشان را نمی‌توانند با خود ببرند. دلشان همان‌جا، پشت پنجره‌های بسته، در سایهٔ درخت‌های ولیعصر، روی نیمکت‌های پارک لاله و بلوار کشاورز، جا می‌ماند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هیچ‌کس تصور نمی‌کرد روزی برسد که از تهران زیبا، فرار کند. شهری که برای بسیاری، همهٔ زندگی بود؛ تولد، عشق، کار، خیابان‌های خاطره‌ساز، کتاب‌فروشی‌ها، سینماها، کافه‌هایی که حالا دیگر فقط نشانی‌اند در حافظه. رفتن از شهری که دوستش داری، آن‌هم نه برای سفر، که برای فرار از مرگ، چیزی‌ست شبیه مرگ.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و آن‌هایی که می‌مانند، با دوگانگی‌ای جان‌فرسا دست‌وپنجه نرم می‌کنند؛ بمانند و در دل خطر زندگی کنند، یا بروند و حس جاماندن را برای همیشه با خود حمل کنند؟ این دوگانگی، خود شکلی از جنگ است؛ جنگی درونی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و این همه را چگونه باید ثبت کرد؟ در کجای حافظهٔ جمعی این ملت، این کوچ اجباری، این اندوه بی‌انتها، این بی‌خانمانیِ شهری، جای خواهد گرفت؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تهران دارد تهی می‌شود؛ نه فقط از سکنه، که از امید. و این شاید یکی از هولناک‌ترین شکل‌های جنگ باشد: آنجا که خانه‌ها سر جایشان‌اند، اما زندگی از میانشان رفته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این را کجای آزادی باید نوشت؟ آیا اسرائیل، با موشک و بمب و پهپاد، جهان را امن‌تر کرده است؟ آیا پس از هر انفجار، صلح نزدیک‌تر می‌شود؟ بعید می‌دانم کسانی که در این شب‌ها در ایران زندگی می‌کنند چنین باوری داشته باشند. آنچه باقی می‌ماند، فقط سوگ است و ویرانی، نفرت و نسل‌هایی که با زخم رشد می‌کنند، و این زخم، شکل جهان فردا را می‌سازد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر کسی باور دارد که بمب امنیت می‌آورد، یا سکوت در برابر جنایت، هوشمندی‌ست، تنها کافی‌ست سری به خانواده‌ای بزند که خانه‌اش ویران شده است. به کودکی گوش دهد که شب‌ها گریه می‌کند و از تاریکی می‌ترسد. به زنی نگاه کند که نمی‌داند آیا فردا، جنازهٔ یکی از عزیزانش را از زیر آوار بیرون خواهند کشید یا نه…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما جنگ، فقط همان چیزی نیست که در اخبار دیده می‌شود. جنگ، تنها آمار کشته‌ها و موشک‌ها نیست. جنگ، گاهی صدای زنی‌ست که آرام، بی‌گریه، به عکس شوهرش نگاه می‌کند و با خودش می‌گوید: کاش نگفته بودم برو. جنگ، پسرکی‌ست که در پناهگاهی خیالی، روی کاغذ نقاشی می‌کشد تا از صدای انفجارها نترسد. جنگ، مرد سالمندی‌ست که نمی‌داند چرا داروی قلبش دیگر در داروخانه نیست. جنگ، وقتی است که دیگر کسی نمی‌خندد، یا اگر هم بخندد، در آن خنده چیزی از شادی نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جنگ، حافظه را می‌بلعد. آدم‌ها به‌جای خاطرات عروسی، تولد، مدرسه، سفر، فقط تصویر آوار به یاد می‌آورند. کودک دیروز، که روزی می‌توانست نویسنده شود، حالا کابوس‌های شبانه‌اش را به‌جای قصه به حافظه می‌سپارد. زن جوانی که روزی می‌خواست آواز بخواند، حالا هر بار با شنیدن آژیر خطر، خودش را روی زمین می‌اندازد و از حنجره‌اش فقط ناله بیرون می‌آید…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما مردمی هستیم که خسته‌ایم. نه فقط از جنگ، که از سال‌ها جنگ روانی، جنگ اقتصادی، جنگ با استبداد و سانسور، جنگ با فقر. حالا اما موشک‌ها آمده‌اند که جسممان را هم نشانه بگیرند. حالا حتی حق اعتراض هم نداریم، چون اعتراضت به جنگ را اگر فریاد بزنی، برچسب می‌خوری. اگر سکوت کنی، خفه می‌شوی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در چنین شب‌هایی، بعضی‌ها هنوز فکر می‌کنند باید طرف کسی را گرفت؛ باید یکی را حق و دیگری را باطل دانست. اما حق و باطل، در چهرهٔ کودکی که کشته می‌شود، رنگ می‌بازد. آنچه باقی می‌ماند، فقط اندوه است. رنج بی‌طرف است. </span><span style="font-weight: 400;">بمب نمی‌پرسد که آیا قربانی‌اش طرفدار حکومت است؛ </span><span style="font-weight: 400;">فقط می‌کُشد. و آن‌که کشته می‌شود، دیگر نامی ندارد. فقط عددی‌ست در خبری که فردا هم فراموش می‌شود…</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما ملتی هستیم در محاصرهٔ روایت‌هایی که ما را نه به انسان، بلکه به عدد بدل کرده‌اند. در تقاطع همهٔ این قدرت‌ها، ما ایستاده‌ایم با دستی خالی و چشمی نگران، و می‌پرسیم: «تا کی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما هیچ‌کس پاسخ نمی‌دهد. چون در جنگ، پاسخ‌ها هم می‌میرند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آیا هنوز کسی هست که به یاد بیاورد، شب پیش از این، چقدر آرام و بی‌خطر بود؟</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">*<span style="font-weight: 400;">این مطلب در جریان جنگ ۱۲ روزهٔ اسرائیل و ایران و پیش از برقراری آتش‌بس از نویسنده‌ای در ایران برای چاپ به رسانهٔ همیاری فرستاده شده است.</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/07/07/%d8%a8%d9%85%d8%a8-%d9%86%d9%85%db%8c%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%af-%da%a9%d9%87-%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d8%b4-%d8%b7%d8%b1%d9%81%d8%af%d8%a7%d8%b1/">بمب نمی‌پرسد که آیا قربانی‌اش طرفدار حکومت است؛ فقط می‌کُشد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/07/07/%d8%a8%d9%85%d8%a8-%d9%86%d9%85%db%8c%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%af-%da%a9%d9%87-%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d8%b4-%d8%b7%d8%b1%d9%81%d8%af%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25175</post-id>	</item>
		<item>
		<title>از سرکوبگران تا مردم عادی در میان کشته‌شدگان حملهٔ اسرائیل به زندان اوین</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/07/06/%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d9%88%d8%a8%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d8%b9%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%87/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/07/06/%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d9%88%d8%a8%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d8%b9%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 06 Jul 2025 16:02:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[اسرائیل]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه وحدانی]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ ۱۲ روزه]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهرانگیز ایمن پور]]></category>
		<category><![CDATA[مهرانگیز ایمن‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25166</guid>

					<description><![CDATA[<p>ترانه وحدانی – ونکوور زندان اوین نامی است که هر ایرانی‌ای با شنیدن نامش برای لحظه‌ای تأمل می‌کند. هرچند این زندان در دورهٔ محمدرضاشاه پهلوی تأسیس شد و افرادی چون احمد مفتی‌زاده، اکبر هاشمی رفسنجانی، مسعود رجوی و خسرو گلسرخی ازجمله زندانیان سرشناس آن بودند، ولی عمدهٔ شهرت یا شاید بهتر بشود گفت بدنامی‌اش به دورهٔ جمهوری اسلامی و زندانی‌کردن هزاران نفر و شکنجه و کشتار زندانیان در آن بازمی‌گردد و شاید بتوان به‌جرئت آن را...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/07/06/%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d9%88%d8%a8%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d8%b9%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%87/">از سرکوبگران تا مردم عادی در میان کشته‌شدگان حملهٔ اسرائیل به زندان اوین</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">ترانه وحدانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زندان اوین نامی است که هر ایرانی‌ای با شنیدن نامش برای لحظه‌ای تأمل می‌کند. هرچند این زندان در دورهٔ محمدرضاشاه پهلوی تأسیس شد و افرادی چون احمد مفتی‌زاده، اکبر هاشمی رفسنجانی، مسعود رجوی و خسرو گلسرخی ازجمله زندانیان سرشناس آن بودند، ولی عمدهٔ شهرت یا شاید بهتر بشود گفت بدنامی‌اش به دورهٔ جمهوری اسلامی و زندانی‌کردن هزاران نفر و شکنجه و کشتار زندانیان در آن بازمی‌گردد و شاید بتوان به‌جرئت آن را یکی از مخوف‌ترین و بدنام‌ترین زندان‌های کنونی در جهان دانست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با شروع جنگ اسرائیل و ایران و بالاگرفتن درگیری‌ها، دولت اسرائیل اعلام کرد: «طبق دستورالعمل‌های نخست‌وزیر نتانیاهو و وزیر دفاع، ارتش اسرائیل اکنون با قدرتی بی‌سابقه به اهداف رژیم و نهادهای سرکوب دولتی در قلب تهران، ازجمله ستاد بسیج، زندان اوین برای زندانیان سیاسی و مخالفان رژیم، ساعت شمار «نابودی اسرائیل» در میدان فلسطین، ستاد امنیت داخلی سپاه پاسداران، ستاد عقیدتی و سایر اهداف رژیم حمله می‌کند.» این اطلاعیه کمی پس از آن منتشر شد که هواپیماهای اسرائیلی دوشنبهٔ هفتهٔ گذشته، ۲۳ ژوئن ۲۰۲۵، زندان اوین را نیز هدف حمله قرار دادند. این حمله برخلاف اغلب حملات اسرائیل طی روز انجام شد. تا زمان نگارش این مطلب آمار مستقلی از تعداد کشته‌شدگان این حمله اعلام نشده، هرچند قوهٔ قضائیهٔ جمهوری اسلامی تعداد کشته‌شدگان را ۷۹ نفر اعلام کرد و آنان را کارمندان اداری،‌ سربازان وظیفه،‌ زندانیان و خانوادهٔ زندانیان که برای ملاقات یا پیگیری قضائی به زندان مراجعه کرده، توصیف کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آنچه که از تماس‌های برخی زندانیان با خانواده‌هایشان و نیز از بیانیه‌ای که جمعی از زندانیان در رابطه با این حمله منتشر کرده‌اند، می‌دانیم، آن است که برخی زندانیان به زندان‌های تهران بزرگ (فشافویه) و برخی نیز به زندان قرچک ورامین منتقل شده‌اند. در بخشی از بیانیهٔ یادشده آمده است: «… ما زندانیان را با دستبند و پابند، دوبه‌دو به هم غل‌وزنجیر کردند و هر زندانی چند کیسه و ساک از بقایای وسایل ضروری خود را به دوش می‌کشید. از میان آوارها و خاک و سنگ، در حالی به‌سمت اتوبوس‌ها راه می‌پیمودیم که شلیک پدافند، تاریکی شب را می‌شکافت و روی زمین، نیروهای ویژه مسلسل‌به‌دست ما را محاصره کرده بودند… فرایند انتقال زندانیان بندهای مختلف، در مجموع ۱۴ ساعت طول کشید که ۱۰ ساعت آن تنها به حرکت زندانیان از میان خاک و سنگ و زیر حملات هوایی اختصاص داشت. اگر در این فاصله بار دیگر زندان اوین هدف حمله قرار می‌گرفت، ده‌ها زندانی در چشم‌برهم‌زدنی جان خود را از دست می‌دادند یا زخمی می‌شدند… شرایط اسف‌بار زندانیان زن و مردی که از اوین به زندان‌های قرچک و تهران بزرگ منتقل شده‌اند، نسبت به نخستین روز انتقال تغییری نکرده است و همان هشدارهای پیشین زندانیان در مورد نبود امنیت در شرایط جنگی همچنان پابرجاست. زندان‌ها فاقد پناهگاه و استانداردهای ابتدایی در زمینهٔ ایمنی و زیست زندانیان است. در حال حاضر زندان تهران بزرگ و قرچک ورامین با شرایط غیرانسانی خود به‌عنوان نماد خفقان، جایگزین زندان اوین شده‌اند و حقوق زندانیان اعم از سیاسی و عادی، همچنان نقض می‌شود… » </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-25170" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/07/Evin.jpg?resize=640%2C640" alt="از سرکوبگران تا مردم عادی در میان کشته‌شدگان حملهٔ اسرائیل به زندان اوین #مهرانگیز_ایمن_پور #زندان_اوین #جنگ #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="640" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/07/Evin.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/07/Evin.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/07/Evin.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/07/Evin.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="(max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ازجمله کسانی که تاکنون کشته‌شدنشان در حملهٔ اسرائیل تأیید شده، علی قناعت‌کار ماوردیانی، بازپرس شعبه اول دادسرای امنیتی اوین در تهران، است. او به‌دلیل پرونده‌سازی برای بسیاری از شهروندان ازجمله زندانیان دوتابعیتی مانند نازنین زاغری، در فهرست تحریم دولت‌های بریتانیا و کانادا قرار داشت. به‌جز قناعت‌کار، نام رو‌ح‌الله توسلی و وحید وحیدپور، از مدیران این زندان هم تأیید شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما فقط کارکنان زندان اوین در بین کشته‌شدگان نبوده‌اند. در بین اسامی کشته‌شدگان نام افرادی مانند لیلا جعفرزاده که گفته‌ می‌شود برای انجام کارهای اداری آزادی همسرش به زندان رفته بود و همچنین هاجر محمدی، که گفته می‌شود برای هماهنگی آزادی چند زندانی دیه، مراجعه کرده بود، دیده می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی دیگر از انسان‌های بی‌گناهی که در این حمله کشته شد، مهرانگیز ایمن‌پور، است که از آن حوالی گذر می‌کرد و بر اثر اصابت ترکش جان خود را از دست داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهرانگیز ایمن‌پور، ۶۱ ساله، نقاش و مدرس نقاشی بود، سال‌ها در سبک‌های مختلفی نقاشی می‌کرد؛ از کلاسیک تا کلاژ و در تمام این سال‌ها شاگردان زیادی را تربیت کرده بود. او نمایشگاه‌هایی در داخل و خارج از کشور نیز برپا کرده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهرانگیز ایمن‌پور، همسر سابق رضا خندان مهابادی، منتقد، نویسنده، فعال اجتماعی و عضو کانون نویسندگان، است. آن‌ها دو فرزند به‌نام‌های آرش و بهار دارند؛ آرش در ایران زندگی می‌کند ولی بهار ساکن کاناداست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رضا خندان در صفحهٔ فیس‌بوک خود در تاریخ ۲۵ ژوئن طی پست کوتاهی نوشت: «مهرانگیز هنرمند نقاش و مادر فرزندانم، آرش و بهار، بود. مهرانگیز زیباییِ زندگی فرزندانم بود. جنگ میان دو حکومت مرتجع و جنگ‌افروز، دو روز پیش، زیبایی زندگی آن‌ها را گرفت. در این سرزمین، زشت‌خویان «مهرانگیز»های بسیار، زیبایی‌های بسیار، بر خاک افکنده‌اند تا تخت حکومت پلشتشان را استوار دارند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d8%ac%db%8c-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">فرخنده حاجی‌زاده</a>، نویسنده و شاعر، که برادرش حمید حاجی‌زاده و برادرزاده‌اش کارون از قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای بودند، در واکنش به خبر جان‌باختن مهرانگیز ایمن‌پور در فیس‌بوک مطلب کوتاهی با عنوان «نقطه‌ای به وسعت ایران» نوشت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«تسلیت به رضا، آرش و بهار</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهرانگیز، هنرمندِ نقاش، چهار یا پنجمین نفری است از خانوادهٔ دوست عزیزم رضا خندان (مهابادی) که قربانی حماقت جنگ‌افروزان شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">از رضا می‌پرسم با این‌همه کشته دیدی چطور بعضی با وجد بر طبل جنگ می‌کوبیدند، لابد تا ویرانی این سرزمین، به‌بهای شادخواری‌شان و برخی چه با ژست می‌گفتند </span><i><span style="font-weight: 400;">نقطه‌زنی می‌کنه، دقیق، هیچ غیرنظامی کشته نشده.</span></i><span style="font-weight: 400;"> طوری می‌گفتند که گویی ما کوریم و کر.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با بغض می‌گوید: نقطه‌هاش بزرگ بود. به آمار کشته‌ها نگاه کن!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌گویم: به وسعت ایران.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">رضا خندان مهابادی در تاریخ ۲۹ ژوئن، در گفت‌وگویی با نشریهٔ الکترونیکی «ایران امروز» به الناز محمدی*</span><span style="font-weight: 400;"> می‌گوید: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«ساعت نزدیک ۱۲ ظهر بود و مهر‌انگیز در حال برگشتن به خانه بود که بمباران اوین آغاز می‌شود؛ خانه‌ای که در خیابان مجاور ضلع شرقی زندان اوین است و کوچه‌اش با دری که به در سالن ملاقات معروف است، حدود ۱۵۰ متر فاصله دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وقتی این اتفاق رخ می‌دهد و می‌گویند اوین را زده‌اند، خواهر من با مهرانگیز تماس می‌گیرد و آنجا می‌رود که ببیند سالم است و برایش اتفاقی نیفتاده است، اما متوجه می‌شود که گوشی‌اش در دسترس نیست. او با من تماس گرفت و گفت این اتفاق افتاده و من به او گفتم در اخبار شنیدم در اصلی اوین را زدند. گفتند سردر اوین را زدند و در اصلی تا خانهٔ مهرانگیز فاصلهٔ زیادی دارد و چیزی نیست. اما نمی‌دانستم در داخل خیابان و درِ سالن ملاقات را هم زده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نیم ساعت بعد من تماس گرفتم و گفت هرجا را می‌گردند پیدایش نمی‌کنند. خیابان و کوچه را نیروهای امنیتی و انتظامی بعد از انفجار بسته بودند و آن‌ها را راه نمی‌دادند که به داخل کوچهٔ مهرانگیز بروند و ببینند چه شده. با اصرار و التماس به خانم پسرم اجازه می‌دهند که برود و ببیند. او داخل خانه می‌رود و می‌بیند درِ آپارتمان از شدت انفجار باز شده است. شیشه‌های پاسیو خانه هم شکسته و ریخته بود. جستجو برای پیداکردنش شروع شد و فکر می‌کردیم زخمی است و شاید به بیمارستان برده شده است. به بیمارستان‌های متعددی رفتیم که چندین نفر مثل ما سراغ زخمی‌ها و اعضای خانواده‌شان را جلوی بیمارستان می‌گرفتند، اما پاسخ‌های درستی داده نمی‌شد.»</span></p>
<h4 style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">الناز محمدی توضیح می‌دهد که خانوادهٔ مهرانگیز ایمن‌پور تمام دوشنبه را در بیمارستان‌ها به‌دنبال او می‌گردند؛ جست‌وجویی بی‌نتیجه. صبح روز بعد چند تن از اعضای خانوادهٔ او به پزشکی قانونی کهریزک می‌روند تا شاید نشانی از او پیدا کنند.</span></h4>
<h4 style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رضا خندان تعریف می‌کند: «از ۱۱ صبح تا ۴٫۵ بعدازظهر آنجا چندین نفر معطل شدند و بارها نوبتی در صف قرار گرفتند تا بتوانند ببینند آیا مهرانگیز هست یا نه. ابتدا لیستی دادند که اسم مهرانگیز در آن لیست نبوده است. پس از آن لیست، در صفی ایستادند که بروند و یک سری عکس ببینند. در آن عکس‌ها مهرانگیز را شناسایی کردند. عکس از صورتش بود و یک عکس قدی به حالت درازکش هم بوده که شناسایی کردند. چون کارت ملی همراهش بوده خودشان اسمش را از قبل نوشته بودند. اما برای اطمینان به این صورت عمل کردند و مشخص شد که متأسفانه کشته شده است… »</span></h4>
<figure id="attachment_25169" aria-describedby="caption-attachment-25169" style="width: 750px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="size-full wp-image-25169" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/07/%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%A2%D8%B1%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%86%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1.jpg?resize=640%2C640" alt="ارسالی از طرف آرش مهابادیان، پسر زنده‌یاد مهرانگیز ایمن‌پور" width="640" height="640" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/07/%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%A2%D8%B1%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%86%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/07/%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%A2%D8%B1%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%86%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/07/%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%A2%D8%B1%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%86%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/07/%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%A2%D8%B1%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%86%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="(max-width: 640px) 100vw, 640px" /><figcaption id="caption-attachment-25169" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">ارسالی از طرف آرش مهابادیان، پسر زنده‌یاد مهرانگیز ایمن‌پور</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما در رسانهٔ همیاری، در تماسی با آرش مهابادیان، پسر مهرانگیز ایمن‌پور، از ایشان خواستیم آنچه دل تنگش می‌خواهد بگوید تا در این مطلب بگنجانیم. در پایان، نوشتهٔ ارسالی ایشان را بی‌کم‌وکاست می‌آوریم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>به‌یاد بانوی هنرمند و نیک‌دل مهرانگیز ایمن‌پور (۱۴۰۴  –  ۱۳۴۲)</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صبح ۲ تیر ۱۴۰۴ (۲۳ ژوئن ۲۰۲۵) ساعت ۱۱:۱۰، هنگام ملاقات زندان اوین، موشکی بر محوطه‌ای مملو از مادران، همسران و کودکان فرود آمد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مادرمان مهرانگیز —نقاش— که برای پرداخت دستمزدی به بانوی نظافتچی از خانه بیرون رفته بود، همان‌جا جان سپرد. این حمله به‌دستور بنیامین نتانیاهو انجام شد؛ فرمانده‌ای با کارنامه‌ای انباشته از حمله به مراکز غیرنظامی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فاجعهٔ اوین سه دلیل آشکار دارد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱. بی‌مسئولیتی حاکمیت ایران که نه سامانهٔ هشدار فعال داشت و نه پناهی گشود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۲. ماشین جنگی نتانیاهو که آگاهانه «هدف ممنوعه» را در ساعت رسمی ملاقات کوبید— مصادیق روشن جنایت علیه بشریت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۳. معامله‌گری قدرت‌های جهانی که با فروش تسلیحات و تحریم‌های کور، فضایی ساخته‌اند که سلاح را فراهم و درمان را ناممکن می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این جنگ، جنگِ ما مردم ایران نیست؛</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امنیت با موشک ساخته نمی‌شود؛</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امنیتِ پایدار بر دموکراسی، قانون و احترام جهانی استوار است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دو خواستِ فوری و مشخص:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱. پیگرد بین‌المللی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تشکیل پرونده در دیوان کیفری بین‌المللی برای رسیدگی به اتهام «حمله به هدف ممنوعه و قتل عمد غیرنظامیان» علیه بنیامین نتانیاهو و تمامی همدستان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۲. شفافیت و پیشگیری داخلی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فعال‌سازی فوری سامانه‌های هشدار شهری و انتشار فهرست کامل، بی‌سانسور و بی‌کم‌وکاستِ جان‌باختگان و مجروحان؛ حق دانستن نخستین گام عدالت است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">وقتی صدا به صدا می‌رسد </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">دیوارِ شب ترک می‌خورد</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">زندگی، نه جنگ – کرامت، نه تحریم – شفافیت، نه فساد</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با اندوه و امید،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آرش مهابادیان و خانواده</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">*<span style="font-weight: 400;">الناز محمدی، </span><span style="font-weight: 400;">خبرنگار و دبیر سابق گروه جامعهٔ روزنامه هم‌میهن است. او خواهر دوقلوی الهه محمدی است. شایان ذکر است که الهه محمدی، فعال زنان، خبرنگار و روزنامه‌نگار ایرانی حوزهٔ اجتماعی و زنان، همان خبرنگاری‌ست که در سال ۱۴۰۱ پس از تهیهٔ گزارش از مرگ مهسا امینی از سوی وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی دستگیر شد.</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/07/06/%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d9%88%d8%a8%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d8%b9%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%87/">از سرکوبگران تا مردم عادی در میان کشته‌شدگان حملهٔ اسرائیل به زندان اوین</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/07/06/%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d9%88%d8%a8%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d8%b9%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25166</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کشته‌شدن پرنیا عباسی، شاعر جوان، در جریان حملهٔ اسرائیل به تهران</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/06/25/%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%87%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%86%db%8c%d8%a7-%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ac/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/06/25/%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%87%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%86%db%8c%d8%a7-%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ac/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 26 Jun 2025 01:09:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[اسرائیل]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[پرنیا عباسی]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه وحدانی]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ ۱۲ روزه]]></category>
		<category><![CDATA[صالح بایرامی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[منصوره عالیخانی]]></category>
		<category><![CDATA[وزن دنیا]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25090</guid>

					<description><![CDATA[<p>ترانه وحدانی – ونکوور روز ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، برابر با ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ مجلهٔ ادبی وزن دنیا در ایران، که به‌طور تخصصی به شعر می‌پردازد، اعلام کرد پرنیا عباسی، شاعر جوان، در جریان حملات اسرائیل به تهران کشته شده است.  توجه شما را به اطلاعیهٔ مجلهٔ وزن دنیا جلب می‌کنیم: با صدهزار افسوس و درد مطلع شدیم پرنیا عباسی شاعر جوانی که پیشتر آثاری از او در مجلهٔ وزن دنیا منتشر شده بود و در میزگردی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/06/25/%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%87%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%86%db%8c%d8%a7-%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ac/">کشته‌شدن پرنیا عباسی، شاعر جوان، در جریان حملهٔ اسرائیل به تهران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">ترانه وحدانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روز ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، برابر با ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ مجلهٔ ادبی وزن دنیا در ایران، که به‌طور تخصصی به شعر می‌پردازد، اعلام کرد پرنیا عباسی، شاعر جوان، در جریان حملات اسرائیل به تهران کشته شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">توجه شما را به اطلاعیهٔ مجلهٔ وزن دنیا جلب می‌کنیم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">با صدهزار افسوس و درد مطلع شدیم پرنیا عباسی شاعر جوانی که پیشتر آثاری از او در مجلهٔ وزن دنیا منتشر شده بود و در میزگردی که مجله در شمارهٔ ۲۴ خود در دی‌ماه ۱۴۰۱ برگزار کرده بود (با عنوان تحلیل جهان شعری شاعران متولد دههٔ هشتاد) شرکت داشت، در حملات دیشب اسرائیل به محلهٔ ستارخان تهران، همراه با خانواده‌اش که همه غیرنظامی بودند، کشته شده و ناباورانه از میان ما پرکشیده&#8230; ضمن ابراز خشم و اندوهمان از فنا‌شدن جان‌های عزیزی چون پرنیا که سراسر شعر و شور زندگی بود، همدرد دوستانش، معلم شعرش، روجا چمنکار، و جامعهٔ شعری ایران در فقدان این استعداد ازدست‌شده هستیم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">برشی از نظرات پرنیا عباسی، متولد ۱۳۸۰</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در میزگرد شاعران دههٔ هشتاد وزن دنیا:</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">«به همهٔ اتفاقات زندگی‌ام جوری نگاه می‌کنم که بتوانم آن را بنویسم.»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">*</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پرنیا عباسی: «همیشه وقتی چیزی می‌نویسم، به مادرم نشان می‌دهم، به دوستانم نشان می‌دهم. نظر اطرافیانم را خیلی می‌پرسم. اینکه ببینم وقتی دارند شعر من را می‌خوانند حالت قیافه‌شان چطور است و واکنششان چیست، خیلی برایم جذاب است. می‌توانم بگویم درصد عظیمی از زندگی‌ام را این قضیه پر کرده و برایم همیشه این‌طور است که به همهٔ اتفاقات زندگی‌ام جوری نگاه می‌کنم که بتوانم آن را بنویسم و آن حسی که آن لحظه داشته‌ام با شعر بیان کنم. از این جهت برایم منبع آرامش است که هر شب حتی شده در حد کم بنویسم. خیلی‌هایشان را نه جایی می‌فرستم نه انتشار می‌دهم، ولی خودم وقتی می‌خوانمشان انگار آن حس‌ها در من دوباره زنده می‌شوند و از این جهت برایم خیلی ارزشمند است. آن موقعی که در کارگاه شرکت کردم، هم درگیر کار بودم و هم درگیر دانشگاه، ولی واقعاً اولویت کارگاه برایم خیلی بیشتر از دانشگاه و چیزهای دیگر بود. همیشه قبلش هیجان داشتم که خودم را آماده کنم و چیزی بگویم یا وقتی می‌رفتم دنبال اینکه با شاعرها آشنا شوم، خیلی بیشتر از چیزهای دیگر زندگی‌ام برایم مهم بود و هنوز همین‌طور است… »</span></i></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-25093" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/Parnia_4.jpg?resize=500%2C661" alt="کشته‌شدن پرنیا عباسی، شاعر جوان، در جریان حملهٔ اسرائیل به تهران #ایران #اسرائیل #پرنیاعباسی #پرنیا_عباسی #جنگ #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="500" height="661" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/Parnia_4.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/Parnia_4.jpg?resize=227%2C300&amp;ssl=1 227w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">*</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پی‌نوشت: پرهام و پرنیا عباسی در حملهٔ موشکی شب گذشته به ایران، به‌همراه پدر و مادر خود در محلهٔ ستارخان تهران کشته شدند، هدف حملهٔ اسرائیل گویا دکتر مینوچهر، استاد دانشگاه بهشتی، بوده است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">*</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌جز پرنیا عباسی، نام چند نفر از هنرمندان و ورزشکاران هم در بین کشته‌شدگان این حملات اعلام شده است. با توجه به سرعت وقوع اتفاقات از زمان حملهٔ اسرائیل به ایران در اینجا تنها به دو نام که اولی از سوی اسدالله امرایی، نویسنده و مترجم ساکن ایران، و دیگری از سوی فدراسیون جهانی روزنامه‌نگاران اعلام شده، اشاره می‌شود: منصوره عالیخانی، هنرمند نقاش که در جریان حمله به مناطق مسکونی تهران کشته شده و صالح بایرامی، گرافیست و کارتونیست مطبوعاتی مجلهٔ اندیشه پویا و نشنال جئوگرافیک فارسی، که در جریان حملهٔ اسرائیل به میدان تجریش در تهران و احتمالاً در پشت چراغ قرمز کشته شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">*</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، شعری از زنده‌یاد پرنیا عباسی از نظرتان خواهد گذشت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">«ستارهٔ خاموش»</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"> </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">برای هر دو گریستم</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">برای تو</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">و خودم</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">ستاره‌های اشکم را</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در آسمانت فوت می‌کنی</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در دنیای تو</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">رهایی نور</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در دنیای من</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بازی سایه‌ها</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در جایی</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">من و تو تمام می‌شویم</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">زیباترین شعر جهان</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">لال می‌شود</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در جایی</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">تو شروع می‌شوی</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">نجوای زندگی را</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">فریاد می‌کنی</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در هزار جا</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">من به پایان می‌رسم</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌سوزم</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">می‌شوم ستاره‌ای خاموش</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">که در آسمانت</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">دود می‌شود.</span></i></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-25094" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/Parnia_3.jpg?resize=640%2C854" alt="کشته‌شدن پرنیا عباسی، شاعر جوان، در جریان حملهٔ اسرائیل به تهران #ایران #اسرائیل #پرنیاعباسی #پرنیا_عباسی #جنگ #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="854" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/Parnia_3.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/Parnia_3.jpg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;">
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/06/25/%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%87%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%86%db%8c%d8%a7-%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ac/">کشته‌شدن پرنیا عباسی، شاعر جوان، در جریان حملهٔ اسرائیل به تهران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/06/25/%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%87%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%86%db%8c%d8%a7-%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ac/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25090</post-id>	</item>
		<item>
		<title>غرش مهیب انفجارها از یازده هزار کیلومتر دورتر؛ روزنگار جنگ اسرائیل و ایران</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/06/24/%d8%ba%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d9%87%db%8c%d8%a8-%d8%a7%d9%86%d9%81%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%db%8c%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%da%a9%db%8c%d9%84%d9%88%d9%85%d8%aa/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/06/24/%d8%ba%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d9%87%db%8c%d8%a8-%d8%a7%d9%86%d9%81%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%db%8c%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%da%a9%db%8c%d9%84%d9%88%d9%85%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 25 Jun 2025 02:03:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[اسرائیل]]></category>
		<category><![CDATA[الف صدرا]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ ۱۲ روزه]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25084</guid>

					<description><![CDATA[<p>الف صدرا – ونکوور چیزی به پایان شیفت کاری‌ام نمانده. مثل هر بعدازظهر یکی دو ساعت مانده به پایان شیفت از وقفهٔ استراحتم استفاده می‌کنم و می‌روم سمت کافه آرتیجیانو که با دفتر شرکت پنج دقیقه فاصله دارد، تا قهوه‌ای بنوشم. چشمم می‌خورد به پیام مهدی، دوستم در تهران، که نیم‌ساعت پیش نوشته «اسرائیل تهران رو زد». جواب می‌دهم: «کجا رو زده؟» چندان جدی نمی‌گیرم. فکر می‌کنم لابد مثل دفعهٔ قبل است. سری به سایت ایران...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/06/24/%d8%ba%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d9%87%db%8c%d8%a8-%d8%a7%d9%86%d9%81%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%db%8c%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%da%a9%db%8c%d9%84%d9%88%d9%85%d8%aa/">غرش مهیب انفجارها از یازده هزار کیلومتر دورتر؛ روزنگار جنگ اسرائیل و ایران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%84%d9%81-%d8%b5%d8%af%d8%b1%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">الف صدرا</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چیزی به پایان شیفت کاری‌ام نمانده. مثل هر بعدازظهر یکی دو ساعت مانده به پایان شیفت از وقفهٔ استراحتم استفاده می‌کنم و می‌روم سمت کافه آرتیجیانو که با دفتر شرکت پنج دقیقه فاصله دارد، تا قهوه‌ای بنوشم. چشمم می‌خورد به پیام مهدی، دوستم در تهران، که نیم‌ساعت پیش نوشته «اسرائیل تهران رو زد». جواب می‌دهم: «کجا رو زده؟» چندان جدی نمی‌گیرم. فکر می‌کنم لابد مثل دفعهٔ قبل است. سری به سایت ایران اینترنشنال می‌زنم تیتری توجهم را جلب می‌کند: «وزیر دفاع اسرائیل: حملاتی «پیشگیرانه» علیه ایران انجام شده است». به بخش پوشش زندهٔ سایت می‌روم. تیتر بعدی این است: «چندین حملهٔ هم‌زمان «علیه برنامهٔ هسته‌ای ایران و دیگر اهداف نظامی» صورت گرفته است»، و تیتر بعدی: «آمریکا: در حملات علیه ایران نقشی نداشته‌ایم»…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نه، این دفعه دیگر مثل دفعات قبلی نیست. ظاهراً حملهٔ مفصل‌تری بوده. چیزی به پایان استراحتم نمانده باید زودتر بروم. قهوهٔ سردشده ته فنجان را با یک هورت سر می‌کشم و با عجله به‌سمت محل کارم به راه می‌افتم. ته دلم شور می‌زند. یعنی حمله به کجا بوده. کنارم دختر و پسری در دههٔ بیست زندگی‌شان پشت چراغ عابر پیاده دستانشان را دور کمر هم حلقه کرده‌اند و هر کدام دیگری را به سمت خودش می‌کشد. چراغ سبز می‌شود و من با سرعت از کنارشان می‌گذرم. باز می‌گردم و می‌نشینم پشت میزم. باید سریع‌تر تا آخر وقت جواب ایمیل استعلام قیمت کارشناسی‌شدهٔ پروژه را بدهم. مشغول می‌شوم ولی در صفحهٔ دیگری ایران اینترنشنال را دوباره باز می‌کنم. هرازگاهی زیرزیرکی نگاهی به صفحهٔ پوشش زندهٔ اخبار می‌اندازم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوتیفیکیشن پاسخ مهدی روی گوشی‌ام ظاهر می‌شود. دوروبرم را نگاه می‌کنم. کسی حواسش به من نیست. سریع بازش می‌کنم. نوشته: «انگار چند تا از کله‌گنده‌هاشون رو زده».</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تا می‌آیم جواب بدهم، چشمم از دور به الکس می‌افتد که وارد پارتیشن ما می‌شود و به‌سمت من می‌آید. زود صفحهٔ گوشی را خاموش می‌کنم. الکس سر میز من می‌آید. می‌پرسد استعلام را فرستادی؟ می‌گویم تا ۱۰ دقیقهٔ دیگر کارش تمام می‌شود. می‌گوید: «باشه، پس تمام شد قبل از اینکه بفرستی به من خبر بده باهم یک‌بار مرورش کنیم و بعد بفرست.» جواب می‌دهم: «حتماً!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌سرعت مشغول بستن کار می‌شوم ولی تمرکز درستی ندارم. دکمهٔ پرینت را می‌زنم و می‌روم کنار پرینتر. کاغذهای پرینت‌شده را برمی‌دارم و می‌برم سر میز الکس. الکس رئیس دپارتمان ماست. پس از چند دقیقه بررسی می‌گوید خوب است. من را هم سی‌سی کن و بفرست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سریع برمی‌گردم پشت میزم و ایمیل را می‌فرستم. دوباره نگاهی به صفحهٔ پوشش زندهٔ اخبار می‌کنم: تیتر دیگری توجهم را جلب می‌کند: «در حملات اسرائیل به ایران حسین سلامی، فرمانده کل سپاه پاسداران، کشته شده است». ناگهان پرت می‌شوم به شش سال قبل. یاد حرفش در تظاهرات حکومتی بعد از کشتار آبان ۹۸ می‌افتم که گفته بود: «جنگی که در خیابان‌های ما آغاز شد، یک سناریو کامل جهانی بود. این جنگ تمام شد و امروز تیر خلاص به دشمن زده شد». «دشمن»، همان واژهٔ آشنا و ترجیع‌بندی که از خامنه‌ای تا فرماندهان سپاهش بارها و بارها تکرار کرده‌اند! پویا بختیاری، همان جوان برومندی که پاسخ فریادش را با گلوله دادید و پدر و مادر دادخواهش را به بند کشیدید، نماد پاک‌ترین و وارسته‌ترین جوانان ایران بود. او دشمن بود و شمایان خودی؟!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یاد آن شب لعنتی می‌افتم. شب «انتقام سخت» و شلیک به پرواز پی‌اس ۷۵۲؛ یاد نقل‌قول پدر یکی از جانباختگان که می‌گفت سلامی به او گفته بود اگر هواپیمای اوکراینی را نمی‌زدند، جنگ با آمریکا در می‌گرفت و ده میلیون کشته می‌دادیم. پیش خودم فکر می‌کنم یعنی الان آن پدر چه حسی دارد. همهٔ آن پدر و مادرهایی که فرزندانشان را در کشتار آبان ۹۸ و بعد از آن در سرنگون‌کردن پرواز اوکراینی از دست دادند، چقدر آرام‌تر شده‌اند؟ هرچند بهترین نوع عدالت باید محاکمهٔ او در دادگاهی عادلانه می‌بود، ولی آیا چشم‌اندازی برای چنین دادگاهی متصور بود؟</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-25086" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/pexels-lara-jameson-8828455.jpg?resize=500%2C333" alt="غرش مهیب انفجارها از یازده هزار کیلومتر دورتر روزنگار جنگ اسرائیل و ایران #ایران #اسرائیل #کانادا #جنگ ایرانیان_کانادا #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/pexels-lara-jameson-8828455.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/pexels-lara-jameson-8828455.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/pexels-lara-jameson-8828455.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وسایلم را جمع می‌کنم و با عجله به‌سمت ایستگاه اسکای‌ترین راه می‌افتم. اسامی دیگری یکی‌یکی اعلام می‌شود؛ شمخانی، باقری، فریدون عباسی. با خواندن هر نام انبوهی از خاطرات به سرم هجوم می‌آورد. علی شمخانی، همان کسی که در زمان کشتار آبان ۹۸ در پاسخ به سؤالی که از او پرسیده بودند: «اگر مردم به خانه نروند و در خیابان بایستند، می‌خواهید چه کنید؟»، گفته بود: «ولو بلغ ما بلغ، ما می‌زنیم» یعنی به مردم شلیک می‌کنیم؛ همان کسی که اختلاس‌ها و فساد مالی خودش و فرزندانش آن‌قدر بالا گرفت که شایعهٔ کنارگذشتنش منتشر شد؛ همان کسی که در شورای عالی امنیت «ملی» جمهوری اسلامی در زمان سرنگون‌کردن پرواز اوکراینی حضور داشت و برادرزاده‌اش هم در شرکت سازندهٔ پروژهٔ متروپلِ آبادان نقش داشت. یاد محمد باقری و نامه‌ای که همراه با چند تن از فرماندهان سپاه در زمان سرکوب کوی دانشگاه به خاتمی، رئیس‌جمهور اصلاحات، نوشت، می‌افتم که در آن نوشته بود: «با کمال احترام و علاقه به حضرت‌عالی اعلام می‌داریم کاسهٔ صبرمان به پایان رسیده و تحمل بیش از آن را، در صورت عدم رسیدگی، بر خود جایز نمی‌دانیم.» و بعد آن سرکوب وحشیانه، پرت‌کردن دانشجویان از پشت‌بام خوابگاه، کشتار و شکنجه و دستگیری‌ها، محکومیت‌ها، مفقودماندن سعید زینالی حتی تا الان یعنی ۲۶ سال، و مثلاً «رسیدگی به اتهامات نیروی انتظامی» در سرکوب دانشجویان که به محکومیت سرباز اروجعلی ببرزاده به‌دلیل سرقت ریش‌تراش یکی از دانشجویان انجامید! همان کسی که بعدها به درجهٔ سرهنگی نیروی انتظامی و ریاست کلانتری ۱۵۷ مسعودیهٔ تهران ارتقا یافت!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">چه جالب! انگار همان چوب خدا، هرچند با صداهای مهیب، از آسمان نازل شده و همهٔ این‌ها را به سزای اعمالشان رسانده. به عکس‌های محل حمله‌ها نگاه می‌کنم. چقدر دقیق زده‌اند. درست همان طبقه را. طبقات بالا و پایین خسارت چندانی نخورده‌اند. پیش خودم می‌گویم تازه خورده باشند. مگر همسایه‌های این‌ها آدم‌های عادی‌اند؟ قطعاً از خودشان بوده‌اند. یاد شعر شاملو می‌افتم:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><i><span style="font-weight: 400;">باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">که مادران سياه‌پوش</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">ــ داغ‌داران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ــ</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">هنوز از سجاده‌ها</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">سر برنگرفته‌اند!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یعنی چند تا از آن مادران اکنون زنده‌اند؟ خبر را شنیده‌اند؟ می‌دانم که کشته‌شدن همهٔ آن‌ها یک تار موی فرزندانشان را باز نخواهد گرداند. مادر سعید زینالی هنوز بعد از ۲۶ سال در جست‌وجوی پسرش است. آیا کمی دلشان آرام گرفته؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خبرهای بعدی را می‌خوانم؛ به‌جز فرماندهان سپاه، استادان دانشگاه و دانشمندان هسته‌ای هم در بین «اهداف» اسرائیل بوده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چشمم به پیام مهدی می‌افتد: «ظاهراً همهٔ اینایی که کشته شدن «بیماری زمینه‌ای» داشتن، یکی دوتاشون هم از بلندی پاشون سر خورده اتفاقی افتادن و مردن!» و بعد شکلک خنده گذاشته بود!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یاد کشته‌های انقلاب مهسا می‌افتم؛ خود مهسا، نیکا، سارینا، حدیث، خدانور، کیان پیرفلک و ده‌ها و صدها نفر دیگر که برای کشتن هرکدام بهانه‌ای مسخره تراشیدند. به پیام مهدی ری‌اکشن خنده می‌گذارم، ولی دلم پرآشوب است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تیتر دیگری توجهم را جلب می‌کند. اول فکر می‌کنم اشتباه خوانده‌ام: «تلویزیون ایران از انفجار در نطنز خبر داد.» مگر می‌شود؟ حمله به تأسیسات هسته‌ای مغایر قوانین سازمان ملل است، چون باعث آلودگی شدید محیط اطرافش و آسیب‌های جبران‌ناپذیری به مردم اطراف و غیرنظامیان می‌شود. همین اواخر بود که در جنگ روسیه و اوکراین اتهام حمله به نیروگاه‌های هسته‌ای به هر دو طرف زده شد که هربار دو طرف آن را رد کردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یاد پست‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی دست‌به ‌ست می‌شد، می‌افتم که نوشته بودند اسرائیل در صورت حمله به تأسیسات هسته‌ای جمهوری اسلامی از تکنولوژی‌ای استفاده می‌کند که جلوی نشت مواد رادیواکتیو به محیط بیرونی را می‌گیرد. یعنی واقعاً چنین تکنولوژی‌ای وجود دارد؟ آیا قبلاً جایی آزمایش شده؟ یعنی اسرائیل از آن برای حمله استفاده کرده؟ اگر وجود نداشته باشد یا از آن استفاده نکرده باشد، یا اصلاً درست کار نکرده باشد، چه؟ اگر مواد رادیواکتیو به بیرون نشت کند، چه؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اصلاً این مواد رادیواکتیو در نطنز چه می‌کند؟ کشوری که روی منابع نفت و گاز خوابیده، چه نیازی به انرژی هسته‌ای دارد؟ اصلاً به‌فرض نیاز داشته باشد، چرا باید اورانیوم را تا ۶۰ درصد غنی کند در حالی‌که بین ۳ تا ۵ درصد اورانیوم برای استفادهٔ صلح‌آمیز و سوخت نیروگاه برای تولید برق کافی است؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک لحظه لبخندی تلخ روی لبم نقش می‌بندد. و کلمهٔ «صلح‌آمیز» را در ذهنم دوباره تکرار می‌کنم. «صلح‌آمیز؟»… حکومتی که از آمبولانس و ماشین حمل بستنی برای انتقال نیروی سرکوب استفاده می‌کند، حکومتی که سرکوبگرانش با تفنگ ساچمه‌ای چشمان دختران و پسران زیبای هم‌وطنش را کور می‌کند، چطور می‌خواهد از انرژی هسته‌ای آن هم پس از غنی‌سازی ۶۰ درصدی استفادهٔ «صلح‌آمیز» کند؟!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن هم زمانی که از یک طرف روی همهٔ در و دیوار شهر عکس موشک‌هایش را کشیده است با نوشته‌هایی مانند: «۴۰۰ ثانیه تا تل‌آویو» یا نوشتهٔ فارسی و عبری «طوفان دیگری در راه است» (اشاره به حملهٔ ۷ اکتبر حماس به اسرائیل با نام «طوفان الاقصی»)، یا «اگر جنگ می‌خواهید، ما استاد جنگیم» و از طرف دیگر همهٔ تلاشش را کرده تا اسرائیل را با نیروهای نیابتی‌اش محاصره و تهدید کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در دلم به اسرائیل حق می‌دهم که بخواهد به این تهدیدها واکنش نشان بدهد. اصلاً چرا باید ایران که دو کشور با اسرائیل فاصله دارد، بخواهد با آن وارد جنگ بشود؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به خودم پاسخ می‌دهم؛ آرمان‌گرایی و جاه‌طلبی! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اصلاً فرض کنیم همهٔ این‌هایی که روی دیوارهای شهر نوشته‌اید، درست است. شما استاد جنگید و موشک‌هایتان ظرف ۴۰۰ ثانیه می‌رسد به اسرائیل. بعدش چه؟ ندیدید در همین حملات اخیرتان، اغلب موشک‌هایتان را با گنبد آهنین و با کمک نیروی هوایی آمریکا، فرانسه و انگلیس ساقط کردند؟ اصلاً فرض کنیم نتوانند ساقط کنند. نمی‌دانید اسرائیل سلاح هسته‌ای دارد؟ ندیدید در غزه چطور همهٔ قوانین بین‌المللی را زیر پا گذاشته و چون حمایت آمریکا را دارد، کسی هم نتوانسته جلویش را بگیرد؟ ندیدید حتی دادگاه بین‌المللی که برای نتانیاهو و وزیر «دفاع»اش حکم جلب صادر کرده، تحت تحریم آمریکا قرار گرفته؟ فکر می‌کنید اگر بر فرض محال و با وجود حمایت‌های تمام‌قد آمریکا و دیگر قدرت‌های اروپایی بتوانید تهدیدی جدی علیه این کشور ایجاد کنید، از انداختن بمب اتمی روی شهرهای ایران ابایی خواهد داشت؟ و اگر چنین کند، آیا هیچ مجازاتی در انتظارش خواهد بود؟! تازه به‌فرض مجازات هم بشود، خسارت‌های جانی و مالی غیرقابل‌تصور آن چطور جبران خواهد شد؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تا کی باید مردم ایران تاوان اوهام و خیال‌پردازی‌های کودکانهٔ شما را بپردازند؟ ۴۶ سال انواع و اقسام تحریم‌ها و سرکوب‌ها و کشتارها و کمبودها را بر آنان روا داشته‌اید. تنها در دو چیز خودکفا شده‌اید؛ انرژی هسته‌ای و موشک‌های بالستیک. تنها «حق مسلم» ما «انرژی» هسته‌ای است؟ بعد از چهل و شش سال هنوز عُرضهٔ تأمین برق و آب را که ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی مردم عادی است، نداشته‌اید. نتوانسته‌اید از آلودگی هوا جلوگیری کنید. حسرت «یک زندگی معمولی» را بر دل مردم گذاشته‌اید. هزاران ایرانی را به بند کشیده‌اید، میلیون‌ها ایرانی از دست شما آوارهٔ پنج قارهٔ جهان شده‌اند. هیچ‌کدام از این‌ها «حق مسلم»شان نبوده و فقط غنی‌سازی ۶۰ درصدی اورانیوم حقشان است؟ چه کسی از آنان پرسیده آیا اصلاً دوست دارند غنی‌سازی اورانیوم داشته باشند؟ چه کسی ازشان پرسیده آیا دلشان می‌خواهد موشک به اسرائیل بزنند یا نه؟!</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-25088" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/pexels-laukevtravel-19128676.jpg?resize=500%2C333" alt="غرش مهیب انفجارها از یازده هزار کیلومتر دورتر روزنگار جنگ اسرائیل و ایران #ایران #اسرائیل #کانادا #جنگ ایرانیان_کانادا #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/pexels-laukevtravel-19128676.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/pexels-laukevtravel-19128676.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/pexels-laukevtravel-19128676.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با صدای اعلان خودکار اسکای‌ترین به خودم می‌آیم. قطار به آخر خط رسیده و من سه ایستگاه پیش باید پیاده می‌شدم! پیاده می‌شوم و خودم را به سکوی مقابل می‌رسانم تا بازگردم. جلوی در مجتمع مسکونی‌مان با فرناز رودررو می‌شوم. نگرانی در چشمانش موج می‌زند. حتماً او هم خبرها را خوانده در آغوشش می‌کشم و لبانش را می‌بوسم، بدون «ترسیدن به‌وقت بوسیدن»!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آسانسور و سپس در خانه با هم از حملهٔ اسرائیل حرف می‌زنیم. اول با واتس‌اپ به مادر و پدر فرناز که سحرخیزند زنگ می‌زنیم و بعد به مادر و پدر من. حالشان خوب است و آن‌ها هم از شنیدن خبر حمله به فرماندهان سپاه کمابیش خوشنود به‌نظر می‌آیند. مخصوصاً که بعد از اعدام مجاهد کورکور این اتفاق افتاد؛ مجاهد کورکور، کسی که برخلاف نظر خانوادهٔ کیان که مأموران سرکوب او را قاتل کیان معرفی کرده بودند، به کشتن کیان محکومش کرده بودند و سرانجام پس از اذان صبح در روز تولد کیان پیرفلک او را اعدام کردند. مادرم می‌گوید آهِ مادر مجاهد گریبانشان را گرفت. پدرم او را تصحیح می‌کند و می‌گوید آهِ همه‌شان، نه فقط مجاهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صبح از خواب که بیدار می‌شوم دست و صورت نشسته می‌روم سراغ گوشی. در بسیاری از پست‌های شبکه‌های اجتماعی، کاربران از تحسین عملیات دقیق و غافلگیرکنندهٔ اسرائیل و کشتن کسانی که دستشان به خون مردم آغشته بود، نوشته‌اند و البته عده‌ای هم تجاوز «دشمن» را به خاک «میهن» محکوم کرده‌اند. پیش خودم فکر می‌کنم معنی «دشمن» چیست؟ در «واژه‌یاب» معنی «دشمن» را جست‌وجو می‌کنم. زنده‌یاد دهخدا نوشته: «دشمن. [ دُ م ] (اِ مرکب ) (از: دش، بد و زشت + من، نفس و ذات، و برخی گویند مرکب از «دشت» به‌معنی بد و زشت و «من » است) بدنفس. بددل. زشت‌طبع. به‌معنی مفرد و جمع بکار رود. (از غیاث). آنکه عداوت می‌کند به شخص و کسی که ضرر می‌رساند. حریف مخالف و ضد و معارض و مبغض. (ناظم‌الاطباء). بدخواه. بدسکال. بَغوض. (دهار). بَغیض. حَصّ. حُصاص. خَصم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تمامی این صفات را علیه اکثریت مردم در جمهوری اسلامی و سردمدارانش می‌بینم. ما ۴۶ سال تحت حملهٔ دشمن بودیم. فرقش این است که این بار «دشمن» خارجی است و از قضای روزگار با «دشمن» داخلی تضاد منافع دارد. یاد حرف دیروز پدرم می‌افتم که می گفت «دشمنِ دشمنِ تو، دوست توست!» هرچند در دنیای واقعی به چند مثال نقض دربارهٔ این مَثَل برخورده‌ام، ولی در دل می‌گویم شاید این‌بار حق با او باشد. جمهوری اسلامی همهٔ راه‌های مسالمت‌آمیز برای اصلاح را بست؛ از کشتارها و دستگیری‌ها و اعدام‌های اوایل انقلاب، تا ترورهای فرامرزی، تا کشتارهای سال ۶۷، تا سرکوب اصلاحات، دستگیری روزنامه‌نگاران و بستن روزنامه‌ها و کشتار دانشجویان، کودتای انتخاباتی سال ۸۸ و کشتار و دستگیری و شکنجهٔ معترضان به تقلب در انتخابات، تا کشتار بی‌رحمانهٔ آبان ۹۸، تا سرنگون‌کردن پرواز اوکراینی، تا کشتن مهسا امینی و سرکوب وحشیانهٔ معترضان به قتل او، تا….</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مگر این سیاههٔ پلید کار کسی جز «دشمن» مردم می‌تواند باشد؟ نه! ولی آن‌طرف چه؟ آیا لشگر خیرخواهان برای آزادی ما و پس‌دادن دِینشان به کوروش کبیر در آزادسازی قوم یهود (آن‌طور که در کتاب مقدسشان آورده شده)، آمده تا مردم ایران را از ظلم و جور برهاند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صبحانه را سرسری کنار فرناز می‌خورم و می‌زنم بیرون. خودم را به اسکای‌ترین می‌رسانم و سوار می‌شوم. مضطربم. انگار یک نفر حسابی کتکم زده. دل‌نگران پدر و مادرم هستم که قرار بود برای انگشت‌نگاری به ترکیه بروند و ویزای توریستی‌شان را بگیرند. نکند اسرائیل بعد از کشتن فرماندهان رده‌بالا به مناطق مسکونی هم حمله کند. چهار تب جداگانه در مرورگر گوشی‌ام باز کرده‌ام و هر چهار تا را روی پوشش زندهٔ جنگ گذاشته‌ام. دو سایت انگلیسی و دو سایت فارسی. مدام مشغول بالاوپایین‌کردن صفحات پوشش زندهٔ اخبار جنگم، ولی حواسم هست که به سر کارم هم دیر نرسم. از اسکای‌ترین پیاده می‌شوم و خودم را به محل کار و پشت میزم می‌رسانم. الکس که خبرها را شنیده، به سر میزم می‌آید و احوالپرسی می‌کند.</span></p>
<figure id="attachment_25087" aria-describedby="caption-attachment-25087" style="width: 375px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-25087" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D9%88%DA%A9-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%D9%88%DB%8C%D8%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D8%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpg?resize=375%2C500" alt="عکس از فیس بوک حسن مرتضوی، مترجم، ایران" width="375" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D9%88%DA%A9-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%D9%88%DB%8C%D8%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D8%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpg?w=375&amp;ssl=1 375w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2025/06/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D9%88%DA%A9-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%D9%88%DB%8C%D8%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D8%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w" sizes="auto, (max-width: 375px) 100vw, 375px" /><figcaption id="caption-attachment-25087" class="wp-caption-text">عکس از فیس بوک حسن مرتضوی، مترجم، ایران</figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمی‌توانم تمرکز کنم. جسمم اینجاست و روحم هزاران کیلومتر دورتر. تمام وقت ناهارم به رفرش‌کردن صفحات خبرگزاری‌ها می‌گذرد. هر طوری که هست روز کاری را سر می‌کنم در راه بازگشت مدام چشمم به خبرهاست. به خانه که می‌رسم، فرناز زودتر رسیده. دوباره می‌رویم سراغ تماس با پدرو مادرها. روحیه‌شان خوب است. پدرم با ۷۰ سال سن به‌خوبی با نحوهٔ کار انواع فیلترشکن‌ها آشناست و در همهٔ شبکه‌های اجتماعی اکانت دارد و آن‌ها را رصد می‌کند. می‌گوید اینترنت را کُند کرده‌اند، ولی هنوز می‌شود وصل شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صبح روز بعد، فضای ذهنم همچنان درهم است. خواب‌هایی آشفته دیده‌ام؛ تصاویر تاریکی از موشک‌هایی که در آسمان ونکوور می‌درخشند، انگار جنگ از تهران به اینجا سرایت کرده. با وجود بی‌خوابی شب قبل، با زنگ ساعت بیدار می‌شوم. گوشی را چک می‌کنم. پوشش زندهٔ جنگ هنوز به‌روزرسانی می‌شود. چند رسانه بین‌المللی گزارش داده‌اند که اسرائیل تأسیسات نطنز را «با دقت بالا» هدف قرار داده و «نشت رادیواکتیو» فعلاً تأیید نشده. کلمهٔ «فعلاً» به‌طرز آزاردهنده‌ای در ذهنم می‌چرخد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در راه رفتن به شرکت، در اسکای‌ترین، همه‌چیز عادی‌ست. آدم‌ها با لیوان‌های استارباکس، هندزفری در گوش، درگیر دنیای خودشان‌اند. ولی برای من، جهان دیگر عادی نیست. صفحهٔ پوشش زنده را چک می‌کنم. پیام جدیدی از مهدی هست: «مثل اینکه یکی از حمله‌ها نزدیک خونه‌مون بوده. شیشه‌ها ترک خوردن.» دلم فرو می‌ریزد. سریع جواب می‌دهم: «خودتون خوبین؟» می‌نویسد: «آره، فعلاً.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به شرکت که می‌رسم، الکس دوباره سراغم می‌آید. این‌بار مهربان‌تر، ولی نگران. می‌پرسد: «شنیدم یه حمله‌هایی شده توی ایران. خانواده‌ت اونجان؟» با لبخند محوی می‌گویم: «آره، ولی فعلاً همه خوبن. ممنون.» بعد مکثی می‌کند و می‌گوید: «اگه لازم داشتی چند روزی مرخصی بگیری یا تمرکزت رو جمع کنی، من درکت می‌کنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تا ظهر، چند ایمیل را با سختی پاسخ می‌دهم. یک لحظه گوشی را چک می‌کنم و می‌بینم پدرم پیامی صوتی فرستاده. می‌زنم پخش شود. صدایش آرام ولی محکم است: «ما خوبیم بابا. نگران نباش. ولی هوا پر از شایعه‌ست. اسرائیل هشدار تخلیه داده. مردم دارن بنزین می‌زنن، بعضی‌ها مایحتاج می‌خرن.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همکارم تینا که اصالتاً لبنانی‌ست، موقع ناهار کنارم می‌نشیند. آرام می‌گوید: «ما هم اینا رو زیاد تجربه کردیم. اولش شوکه‌ای، بعد عادت می‌کنی. بدترینش همون لحظه‌ایه که نمی‌دونی بعدی کی‌یه.» سرم را به نشانهٔ تأیید تکان می‌دهم. حرفی ندارم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در راه خانه چشمم به پست اینستاگرامی مجلهٔ ادبی «وزن دنیا» می‌افتد: پرنیا عباسی، شاعر جوان ۲۴ ساله همراه با خانواده‌اش در حملهٔ اسرائیل کشته شده است. به چشمان زیبایش در عکس نگاه می‌کنم. چقدر حیف! گناهش چه بود؟ اینکه در منطقهٔ بلاخیز خاورمیانه زاده شده بود؟!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خبر دیگری را در اکانت اینستاگرام تایمز اسرائیل می‌بینم. در حملهٔ موشکی ایران یک خانوادهٔ عرب-اسرائیلی کشته شده‌اند. به لبخند و چهره‌های زیبایشان نگاه می‌کنم. چقدر حیف! گناهشان چه بود؟ شاید همان گناه پرنیا!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یاد حملهٔ موشکی دور قبل سپاه به اسرائیل می‌افتم که در آن یک کودک فلسطینی در کرانهٔ باختری کشته شد و بقیهٔ موشک‌ها به مقصد نرسیدند!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بعدازظهر، در گروه‌های ایرانیان در شبکه‌های اجتماعی بحث‌ها داغ است. یکی نوشته: «هرکی خوشحاله، یادش نره، جنگه. مردمی هم کشته می‌شن.» دیگری جواب داده: «وقتی فرماندهٔ قاتل کشته می‌شه، اگه خوشحال نشیم، پس کی بشیم؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شب، در خانه کنار فرناز، لپ‌تاپ را باز می‌کنم و سعی می‌کنم چیزی بنویسم. صفحهٔ سفید، پر از واژه‌هایی‌ست که نمی‌دانم از کدام شروع کنم. فرناز سرش را روی شانه‌ام می‌گذارد و می‌پرسد: «واقعاً فکر می‌کنی تهش چی می‌شه؟» به‌آرامی می‌گویم: «نمی‌دونم. فقط می‌دونم بعد از این همه سال، برای اولین بار، کسانی که خودشون رو مصون از حساب می‌دونستن، بالاخره آسیب‌پذیر شدن.» می‌پرسد: «به‌نظرت بدترین حالتی که ممکنه اتفاق بیفته چیه؟» پاسخ می‌دهم: «نمی‌دونم… جنگ بدترین چیز ممکنه، هرچقدر هم دقیق باشن، باز نمی‌تونن جلوی تلفات غیرنظامی رو بگیرن.» لحظه‌ای مکث می‌کنم و ادامه می‌دهم: «اما بدتر از جنگ اینه که بعدش این حکومت باقی بمونه و بیفته به جون مردم و همه رو سلاخی کنه و طبق معمول «انتقام سخت»اش رو از اونا بگیره.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ساعت نزدیک یک بامداد است. برای بار آخر پیش از خواب به صفحهٔ ایران اینترنشنال نگاهی می‌اندازم. روی این تیتر میخ‌کوب می‌شوم، از قول ترامپ نوشته: «می‌دانیم به‌اصطلاح «رهبر معظم» کجا مخفی شده اما فعلاً قصد کشتنش را نداریم»…</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/06/24/%d8%ba%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d9%87%db%8c%d8%a8-%d8%a7%d9%86%d9%81%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%db%8c%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%da%a9%db%8c%d9%84%d9%88%d9%85%d8%aa/">غرش مهیب انفجارها از یازده هزار کیلومتر دورتر؛ روزنگار جنگ اسرائیل و ایران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/06/24/%d8%ba%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d9%87%db%8c%d8%a8-%d8%a7%d9%86%d9%81%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%db%8c%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%da%a9%db%8c%d9%84%d9%88%d9%85%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25084</post-id>	</item>
		<item>
		<title>به که بسپارمت ای خانه که ویران نشوی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/06/22/%d8%b3%d8%b1%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%da%86%d9%87%d9%84-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b3%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%85%d8%aa-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/06/22/%d8%b3%d8%b1%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%da%86%d9%87%d9%84-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b3%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%85%d8%aa-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 22 Jun 2025 19:33:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[اسرائیل]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ ۱۲ روزه]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25075</guid>

					<description><![CDATA[<p>سیما غفارزاده – ونکوور از این‌سوی جهان، در ونکوور، شهری بارانی و آرام، با مردمانی که شب‌ها با خیالی آسوده به خواب می‌روند، دل هزاران هزار ایرانی با وطن است؛ وطنی که در آتش جنگ می‌سوزد؛ سرزمینی که پس از ۳۶ سال بار دیگر آماج حملات بمب و موشک قرار گرفته است؛ و این‌بار گویا بی‌‌هیچ آژیر خطری… و من اینجا با هزاران کیلومتر فاصله از سرزمین مادری، چشم به صفحهٔ خبرها دوخته‌ام و واژه‌هایی چون...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/06/22/%d8%b3%d8%b1%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%da%86%d9%87%d9%84-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b3%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%85%d8%aa-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/">به که بسپارمت ای خانه که ویران نشوی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">سیما غفارزاده</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از این‌سوی جهان، در ونکوور، شهری بارانی و آرام، با مردمانی که شب‌ها با خیالی آسوده به خواب می‌روند، دل هزاران هزار ایرانی با وطن است؛ وطنی که در آتش جنگ می‌سوزد؛ سرزمینی که پس از ۳۶ سال بار دیگر آماج حملات بمب و موشک قرار گرفته است؛ و این‌بار گویا بی‌‌هیچ آژیر خطری… و من اینجا با هزاران کیلومتر فاصله از سرزمین مادری، چشم به صفحهٔ خبرها دوخته‌ام و واژه‌هایی چون «تجاوز»، «حملهٔ موشکی»، «قربانی»، «اعدام»، «سکوت جهانی» و… مدام در ذهنم تکرار می‌شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نسل من، کودکی و نوجوانی‌اش، با صدای آژیر خطر، ترس از بمباران و موشک‌باران، شهید،… گره خورده است. هنوز فضای مملو از ترس کوچه‌مان پس از هر آژیر قرمز را به یاد دارم. مایی که عملاً پناهگاهی نداشتیم، با همسایه‌ها در کوچه جمع می‌شدیم و تا اعلام آژیر سفید، دلهره‌هایمان را با هم قسمت می‌کردیم تا از مدفون‌شدن زیر آوار خانه‌های آجری &#8211; اگر که موشک درست بر فرق سرمان نمی‌خورد &#8211; دوری کنیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این در حالی بود که آن روزها، تهران به نسبت شهرهای غرب و جنوب غرب کشور «امن» بود، اما همین امنیت نسبی هم پر از کابوس بود. خیلی از شب‌ها، با احتیاط پتوی کلفتی که پنجره‌هایمان را پوشانده بود، کنار می‌زدیم و از میان مثلث‌هایی که چسب‌های ضربدری روی شیشه‌ها ساخته بودند، به آسمان تاریک چشم می‌دوختیم تا رد موشک را که چون ستاره‌ای نورانی در حرکت بود، دنبال کنیم… حالا دوباره پس از نزدیک به چهار دهه، جنگ، این‌بار بر کل ایران، سایه افکنده است… و بسیاری از ما در اینجا، یا دیگر کشورهایی که صلح در آن‌ها برقرار است، آن ترس و نگرانی‌های آشنا را تا مغز استخوانمان حس می‌کنیم؛ و علاوه بر آن، به‌نوعی احساس گناه می‌کنیم و شرم داریم از اینکه در جایی امن و بی‌خطر زندگی می‌کنیم، به‌ویژه آنکه کار چندانی هم برای کمک به مردم از دستمان برنمی‌آید؛ مردم بی‌گناهی که بیش از چهار دهه در زندانی بزرگ محبوس بوده‌اند، و حالا که دشمن زندانبان آمده تا حساب سالیان دراز دعوای دوطرفه‌شان را با او تسویه کند، جان عزیزشان بیش از همیشه در خطر است… وطنی که سال‌هاست در مشت آهنین دیکتاتوری اسیر بوده، حالا طعمهٔ تجاوز از آن‌سوی مرز هم شده است. اسرائیل، رژیمی با سابقه‌ای خون‌بار از اشغال و نسل‌کشی، امروز خاک کشورمان را هدف قرار داده است تا رژیمی دیکتاتوری که دهه‌هاست مردم خودش را به بند کشیده، شکنجه کرده، اعدام کرده، و به‌نام خدا و قانون، زندگی را از آن‌ها دزدیده است، بکوبد؛ نه برای آنکه بخواهد آزادی برای مردم ایران به ارمغان بیاورد، بلکه برای آنکه هیچ کشوری در منطقه نباید روی دست او بلند شده و تهدیدی برایش محسوب شود. در این‌سو نیز، با رژیمی طرفیم که سال‌هاست با شعارهایی مانند اسرائیل باید از صفحهٔ روزگار محو شود از زبان رهبرانش، و بالابردن درصد اورانیوم غنی‌شده تا جایی که گمانه‌زنی‌ها برای ساخت سلاح هسته‌ای را تشدید ببخشد، تمام توجهات را به‌سوی خود جلب کرده و به‌این ترتیب سال‌‌های سال است که کشور را در سایهٔ حملهٔ اسرائیل نگه داشته بود، و در نهایت جمعهٔ گذشته آنچه که بیمش می‌رفت، اتفاق افتاد… و حالا، طی کمتر از یک هفته [تا زمان نگارش این یادداشت] بنا به گزارش هرانا، ارگان خبری مجموعه‌فعالان حقوق بشر در ایران، دست‌کم بیش از ۲۶۰ انسان بی‌گناه جان خود را در این حملات از دست داده‌اند. این در حالی‌ست که اسرائیل و آن‌‌هایی که برایش سوت می‌کشند و کف می‌زنند، ادعا دارند که این حملات حساب‌شده و دقیق بوده و تنها مقامات ارشد رژیم را نشانه گرفته است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">متأسفانه در حال حاضر، یکی از موضوعات جدی مورد بحث در میان جامعهٔ ایرانیان این است که برخی «محکوم‌‌کردن رژیم اسرائیل» را معادل «هواداری از رژیم اسلامی» و در نوع پیشرفته‌ترش معادل «مزدوری رژیم اسلامی» می‌دانند. علیرضا آبیز، شاعر و نویسنده ساکن لندن، بسیار عالی این وضعیت را در پستی عمومی در صفحهٔ فیس‌بوکش توضیح داده است. بدون توضیح دیگری، بخشی از آن را اینجا نقل می‌کنم: «… </span><i><span style="font-weight: 400;">برخی‌ها هم طوری با خون کشتگان ما &#8211; کشتگان مردم ایران &#8211; برخورد سیاسی می‌کنند که گویی پرنیا عباسی (کشتهٔ بمباران اسرائیل)، قاتل مهسا و نیکا و سارینا بوده است! با تأکید بر جنایت‌های مزمن یک حکومت ۴۷ ساله در واقع &#8211; خواسته یا ناخواسته &#8211; دارند جنایت وسیعی را که در لحظهٔ حاضر در حال وقوع است، سفیدشویی می‌کنند. جنایت، جنایت است! اینکه جمهوری اسلامی نیکا را کشته، نه توجیهی برای قتل پرنیا است، نه ربطی به آن دارد! این دوستان از ما هم انتظار دارند اگر به نسل‌کشی در غزه یا حملهٔ غیرقانونی به خانه و کاشانه و خواهر و برادر و همسایه‌ و هم‌وطنمان اعتراض داریم، اول یک دور کامل جنایت‌ها و ناکارآمدی‌ها، و قصور و تقصیر‌های حکومت را دوره کنیم &#8211; آن هم با استعارات اغراق‌آمیز &#8211; و بعد شاید مجاز باشیم تلنگری هم به نتانیاهو بزنیم. عیب این دیدگاه، غیاب یک عنصر مهم است، یعنی زمان! در یک وضعیت اضطراری که مردم زیر بمباران دارند جان می‌دهند و من می‌خواهم به آن اعتراض کنم، باید حتماً هم‌زمان به مصیبت مزمن ۴۷ ساله هم بپردازم؟ مگر در ۴۷ سال گذشته چه کرده‌ایم؟ مگر نه اینکه هر زمان جنبشی اعتراضی در ایران بوده، همهٔ ما فعالانه بر همان موضوع تمرکز کرده‌ایم؟ حالا نمی‌شود موقتاً و در همین روزهای بحران و فاجعه، بر بحران موجود و اضطراری متمرکز شویم؟ یا باید حتماً هربار که لب به سخن می‌گشاییم، اول یک فصل کامل تاریخ معاصر را محکوم کنیم! یاد سخنان مقامات سیاسی غربی و رسانه‌های غربی در باب نسل‌کشی اسرائیل می‌افتم که هر کس می‌خواست سخنی بگوید، باید نخست ۷ اکتبر را محکوم </span></i><i><span style="font-weight: 400;">می‌کرد، حتی اگر پیش‌تر صدها بار هم محکوم کرده بود.</span></i><span style="font-weight: 400;">» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این میان، سکوت جهانیان، زخمی دیگر است؛ دولت‌هایی که دم از حقوق بشر می‌زنند، حالا ساکت‌اند. حتی همین کانادا؛ کشوری که امروز خانهٔ ماست. در تماسی اوایل این هفته با دفتر جاناتان ویلکینسون، نمایندهٔ مجلس عوام از منطقهٔ نورث ونکوور؛ منطقه‌ای که زبان دوم آن فارسی‌ست، در پاسخ به این سؤال ما که دولت کانادا چه تدابیری برای بازگرداندن ایرانی-کانادایی‌ها و ایرانیان مقیم کانادا که در ایران گرفتار شده‌اند و نمی‌توانند خارج شوند، اندیشیده، پاسخ گرفتیم که دولت کانادا با آگاهی از خطرناک‌بودن وضعیت کنونی در ایران، اعلام کرده که به‌دلیل نداشتن روابط دیپلماتیک با حکومت ایران، توانایی بسیار محدودی برای کمک به شهروندان و مقیمان دائم کانادا در ایران، دارد، و تنها از این دسته از ایرانیان خواسته شده که در سامانهٔ ثبت‌نام کانادایی‌های مقیم خارج (ROCA) ثبت‌نام کنند تا بتوانند به‌صورت منظم «به‌روزرسانی‌ها و هشدارهای مربوط به سفر» را دریافت کنند [حال با کدام اینترنت، معلوم نیست… ]. همچنین در پاسخشان آمده در حالی‌که دولت کانادا در حال پیگیری گزینه‌های ممکن برای خروج از مرزها و به‌اشتراک‌گذاری اطلاعات موجود است — ازجمله امکان بسیار محدود عبور از مرز جمهوری آذربایجان که آن هم فقط شامل حال «شهروندان کانادایی» می‌شود — در حال حاضر هیچ برنامه‌ای برای تخلیه یا تسهیلات ویژهٔ مهاجرتی در نظر نگرفته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هرچند، صبح پنجشنبه آنیتا آناند، وزیر امور خارجهٔ کانادا، اعلام کرد که به‌محض آزادشدن از نشست G7، این وزارتخانه تمام توانش را روی کمک به بازگرداندن شهروندان کانادایی از مناطق جنگی در خاورمیانه گذاشته است. در اطلاعیهٔ این وزارتخانه آمده است که کانادا عمیقاً نگران درگیری‌های رو‌به‌گسترش میان اسرائیل و ایران است و به‌منظور حمایت از منافع شهروندان کانادایی در این منطقه، در حال برنامه‌ریزی برای فراهم‌کردن گزینه‌های خروج تجاری از منطقه برای شهروندان کاناداییِ حاضر در اسرائیل، کرانهٔ باختری و ایران است تا از طریق برخی کشورهای همسایه از منطقه خارج شوند. و تأکید شده است که این اقدام علاوه بر تلاش‌های مستمر کانادا برای کمک به شهروندان کانادایی‌ای است که می‌خواهند غزه را ترک کنند. در این اطلاعیه همچنین آمده است: «با توجه به بسته‌بودن مسیرهای هوایی، خدمات کنسولی ما پس از عبور شهروندان کانادایی از مرز و ورود به کشورهای همسایه در دسترس آن‌ها خواهد بود. در واقع، ما هم‌اکنون خدمات کنسولی بیشتری را در سراسر منطقه مستقر کرده‌ایم — ازجمله در اسرائیل، کرانهٔ باختری، اردن، ترکیه و ارمنستان. همچنین در حال توسعهٔ گزینه‌های بیشتری با همکاری متحدانمان هستیم. ما قویاً توصیه می‌کنیم همهٔ شهروندان کانادایی در منطقه ثبت‌نام کنند تا بتوانند به‌موقع اطلاعات و ارتباطات مستقیم دریافت کنند. ما به‌شدت نگران امنیت شهروندانمان هستیم و به‌صورت شبانه‌روزی برای حفظ ایمنی آنان تلاش خواهیم کرد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این میان، با به‌اصطلاح «ملی‌شدن» اینترنت در داخل ایران، عملاً از چهارشنبهٔ این هفته ارتباط داخل ایران با دنیای خارج قطع شده است، و طبعاً ازآنجاکه مردم عادی تنها خبرنگارانی بودند که وقایع داخل را روزانه به بیرون از مرزها گزارش می‌دادند، مشخص نیست تا کِی باید در بی‌خبری به سر ببریم…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و در نهایت آنچه که به نگرانی‌ها دامن می‌زند، ورود آمریکا به این جنگ بود که سحرگاه یکشنبه، ۲۲ ژوئن به وقوع پیوست. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، که در اولین حملهٔ اسرائیل به ایران، می‌گفت که نه‌تنها نقشی در این حمله نداشته، بلکه حتی از آن بی‌اطلاع بوده است، بعد اظهار داشت که از این حمله خبر داشته! و باز بعدتر گفت که جمهوری اسلامی به‌اندازهٔ کافی وقت داشته تا در مذاکرات به توافق برسد اما نخواسته است که این اتفاق بیفتد، پس دیگر پیشنهادی در کار نیست، ولی دیری نپایید که به‌ کمک اسرائیل شتافت و به ایران حمله کرد… هرچند این اولین حملهٔ آمریکا صرفاً مراکز هسته‌ای ایران را هدف قرار داد ولی بی‌تردید در صورت تداوم این حملات، مانند حملات پیشین اسرائیل از زمان آغاز جنگ تاکنون، تنها نقاط و مراکز یا حتی مقامات مشخصی را هدف قرار نمی‌دهد، چنانچه در چند روز گذشته شاهد بوده‌ایم که به‌منظور کشتن تعدادی از مقامات جمهوری اسلامی و بمباران مراکز نظامی و تسلیحاتی، صدها انسان بی‌گناه هم جان خود را از دست داده‌اند… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این در حالی است که دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، صراحتاً گفته است که «می‌دانیم به‌اصطلاح «رهبر معظم» کجا مخفی شده، اما فعلاً قصد کشتنش را نداریم.» اما در همان زمان به مردم شهر تهران اخطار می‌دهد که فوراً تهران را ترک کنند. شهری با بیش از ۱۴ میلیون جمعیت که با توجه به کمبود سوخت، توان مالی و شرایط راه‌های کشور در این زمان، بسیاری از ساکنانش نخواهند توانست شهر را ترک کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسرائیل نیز به‌زعم خود به مردم مناطق مشخصی از تهران هشدار داده‌ است که آن مناطق را ترک کنند. هشدارهایی که در شبکه‌های اجتماعی ارتش این کشور منتشر می‌شود و با توجه به فیلترینگ شدید و قطع دسترسی مردم به اینترنت و همچنین فاصلهٔ بسیار کوتاه این هشدارها تا زمان حمله، عملاً رفع تکلیف به حساب می‌آید. آن‌ها خود می‌دانند که این شوخی‌ای بیش نیست، اما خب لابد تمام آن‌‌هایی‌که در حمله به آن مناطق جانشان را از دست می‌‌دهند، خود مسئول‌اند که به هشدار توجه و عمل نکرده‌‌اند!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وضعیت در ایران بسیار بسیار بحرانی‌ست؛ در این تردیدی نیست. همهٔ ما فارغ از هر دیدگاهی، نگران جان و سلامت اعضای خانواده، دوستان و نزدیکان خود در داخل کشور هستیم، و نگران آینده&#8230; آرزو می‌کنم این جنگ هرچه زودتر پایان یابد، و البته نه پایانی مشابه آنچه که در جنگ ایران و عراق رخ داد و به کشتار چند هزار زندانی سیاسی در زندان انجامید. جمهوری اسلامی در طول این سال‌ها نشان داده هرچقدر در مبارزه با دشمنان خارجی ضعیف و بی‌لیاقت است، در سرکوب و کشتار مردم خودش از هیچ جنایتی رویگردان نیست. اگر این جنگ با بقای جمهوری اسلامی خاتمه یابد، به‌احتمال زیاد باید شاهد باج‌دادن حکومت به دولت‌های خارجی و سرکوب شدید مردم در داخل ایران باشیم… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امید که چنین نشود، چشم امید من و میلیون‌ها ایرانی دیگر به روزی‌ست که وطنمان آزاد باشد، از هر سلطه‌ای؛ چه داخلی، چه خارجی. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/06/22/%d8%b3%d8%b1%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%da%86%d9%87%d9%84-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b3%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%85%d8%aa-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/">به که بسپارمت ای خانه که ویران نشوی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/06/22/%d8%b3%d8%b1%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%da%86%d9%87%d9%84-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b3%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%85%d8%aa-%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25075</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-07-13 07:21:10 by W3 Total Cache
-->