<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>جاناپولو بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%88%D9%84%D9%88/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/جاناپولو/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Wed, 01 Jul 2020 00:55:27 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>جاناپولو بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/جاناپولو/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>نسیم یوسفی و جعفر ادریسی: سفر در حقیقت با خودش صلح می‌آورد</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2020/06/30/%d9%86%d8%b3%db%8c%d9%85-%db%8c%d9%88%d8%b3%d9%81%db%8c-%d9%88-%d8%ac%d8%b9%d9%81%d8%b1-%d8%a7%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%82%db%8c%d9%82%d8%aa-%d8%a8/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2020/06/30/%d9%86%d8%b3%db%8c%d9%85-%db%8c%d9%88%d8%b3%d9%81%db%8c-%d9%88-%d8%ac%d8%b9%d9%81%d8%b1-%d8%a7%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%82%db%8c%d9%82%d8%aa-%d8%a8/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 01 Jul 2020 00:55:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گفتگو]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[JaNa]]></category>
		<category><![CDATA[Janapolo]]></category>
		<category><![CDATA[جانا]]></category>
		<category><![CDATA[جاناپولو]]></category>
		<category><![CDATA[جعفر ادریسی]]></category>
		<category><![CDATA[دوچرخه‌سواری]]></category>
		<category><![CDATA[سلماز لک پور]]></category>
		<category><![CDATA[سُلماز لک‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[عکاسی]]></category>
		<category><![CDATA[نسیم یوسفی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[ورزش]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=14025</guid>

					<description><![CDATA[<p>گفت‌وگو با نسیم یوسفی و جعفر ادریسی، زوج جوان هنرمند و جهانگرد ساکن ونکوور رسانهٔ همیاری &#8211; ونکوور نسیم یوسفی و جعفر ادریسی، زوج هنرمند و ورزشکار ساکن ونکوور، از چهره‌های آشنای شهرمان‌اند که حدود سه سال قبل در گفت‌وگویی با آن‌ها داستان سفرشان به دور دنیا با دوچرخه را شنیدیم. نسیم و جعفر این‌بار در ماجراجویی جدیدی آمریکای جنوبی را با موتور سیکلت درنوردیدند. به‌همین بهانه گفت‌وگوی دیگری با آن‌ها ترتیب دادیم تا به...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/06/30/%d9%86%d8%b3%db%8c%d9%85-%db%8c%d9%88%d8%b3%d9%81%db%8c-%d9%88-%d8%ac%d8%b9%d9%81%d8%b1-%d8%a7%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%82%db%8c%d9%82%d8%aa-%d8%a8/">نسیم یوسفی و جعفر ادریسی: سفر در حقیقت با خودش صلح می‌آورد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>گفت‌وگو با نسیم یوسفی و جعفر ادریسی، زوج جوان هنرمند و جهانگرد ساکن ونکوور</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">رسانهٔ همیاری &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">نسیم یوسفی و جعفر ادریسی، زوج هنرمند و ورزشکار ساکن ونکوور، از چهره‌های آشنای شهرمان‌اند <strong><a href="http://media.hamyaari.ca/2017/01/22/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%9b-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1/">که حدود سه سال قبل در گفت‌وگویی با آن‌ها داستان سفرشان به دور دنیا با دوچرخه را شنیدیم</a></strong>. نسیم و جعفر این‌بار در ماجراجویی جدیدی آمریکای جنوبی را با موتور سیکلت درنوردیدند. به‌همین بهانه گفت‌وگوی دیگری با آن‌ها ترتیب دادیم تا به داستان جدید آن‌ها گوش بسپاریم. توجه شما را به روایت جذاب و خواندنی آن‌ها جلب می‌کنیم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>نسیم و جعفر عزیز، با سلام و خسته نباشید به شما برای سفر پرمخاطره و هیجان‌انگیزی که اخیراً داشته‌اید، پیش از هر چیزی از وقتی که برای انجام این گفت‌وگو به ما دادید، سپاسگزاریم. تصور می‌کنم خیلی از ونکووری‌ها و البته غیرونکووری‌ها شما را بشناسند. سه سال و نیم پیش، گفت‌وگویی با شما داشتیم دربارهٔ سفرتان به دور دنیا با دوچرخه و نهایتاً ساکن شدنتان در ونکوور که در ژانویهٔ۲۰۱۷ چاپ شد و دوستان علاقه‌مند می‌توانند به آن مراجعه کنند (<a href="http://media.hamyaari.ca/2017/01/22/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%9b-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1/">برای خواندن این گفت‌وگو اینجا کلیک کنید</a>). حال، ممنون خواهیم شد اگر پیش از صحبت دربارهٔ این سفر، کمی از این سه سال گذشته برایمان بگویید و اینکه پس از رکاب زدن دور دنیا با دوچرخه و پیش از شروع این سفر جدید، کار و زندگی در ونکوور چطور بوده و چه ماجراجویی‌های ریزودرشت دیگری داشته‌اید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">درود بر همیاران ایرانی ساکن شهر زیبای ونکوور. خیلی خوشحال‌ایم که یک‌بار دیگر فرصتی پیش آمد تا از ماجراجویی‌هایمان برایتان بگوییم. از آخرین باری که با هم صحبت کردیم بیش از سه سال گذشته و ما در این مدت در آتلیه‌مان، جانا فتوگرافی، که از قبل با آن آشنا شده بودید لحظه‌های شگفت‌انگیز شروع زندگی صدها کودک و نوزاد جدید را ثبت کرده‌‌ایم. با خانواده‌های زیادی آشنا شده‌ایم و خاطرات دوران بارداری خیلی از پدر و مادرهای عزیز را به تصویر کشیده‌ایم. در کنار کار سعی کرده‌ایم دوباره به روتین‌های ورزشی گذشته‌مان برگردیم که متأسفانه خیلی از آن‌ها بعد از مهاجرت متوقف شده بود. بعد از سال‌ها، دوباره ورزش سنگ‌نوردی و کوه‌نوردی آلپاین و یخ‌نوردی را شروع کردیم که این‌بار تجربه‌اش در طبیعت زیبا و شگفت‌انگیز استان بریتیش کلمبیا و ایالت واشنگتن حس عجیب‌تر و تازه‌تری بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در این سه سال همچنین فرصتی برای ما پیش آمد که به‌محض آنکه کمی سرمان خلوت شد، سری زدیم به شهرها و ایالت‌هایی که در سفر دور دنیایمان در آن‌ها درخت کاشته بودیم و از دیدن درخت‌های قشنگ و زنده‌ای که حالا ۱۰ ساله شده‌اند، قد کشیده‌اند و ریشه توی زمین دوانده‌اند، بی‌نهایت لذت بردیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">به‌عنوان مهاجران تازه‌وارد حتماً همه‌مان این را تجربه کرده‌ایم که سال‌های اول سختی‌های خیلی زیادی را باید پشت سر بگذاریم تا بتوانیم با روال سالم و منظمی به زندگی ادامه بدهیم. و </span><span style="font-weight: 400;">ما از اینجا به تازه‌واردان مژده می‌دهیم که واقعاً به توصیهٔ قدیمی‌ترها اعتماد کنید. اگر با عشق و اشتیاق و تحمل سختی‌ها، سه تا پنج سال اول را پشت سر بگذاریم، باز دوباره طعم شیرین موفقیت، حس رضایت و تعلق را در سرزمین جدید احساس خواهیم کرد.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14027" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/6-salt-flat.jpg?resize=500%2C281" alt="گفت‌وگو با نسیم یوسفی و جعفر ادریسی، زوج جوان هنرمند و جهانگرد ساکن ونکوور" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/6-salt-flat.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/6-salt-flat.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/6-salt-flat.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>لطفاً کمی دربارهٔ ایده و آمادگی‌های لازم برای سفر اخیرتان برایمان بگویید. چه شد که چنین تصمیمی گرفتید؟ چرا آمریکای جنوبی و چرا با موتور؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سفر به دور دنیا و دیدن و لمس کردن فرهنگ‌های مختلف آرزوی همیشگی ما بوده است. در سفر قبلی با دوچرخه، ما در طول دو سال از ۱۵ کشور گذشتیم که همگی در نیم‌کرهٔ شمالی بودند. دیدن عکس‌ها و فیلم‌های آمریکای جنوبی و مرکزی همیشه ما را حسابی هیجان‌زده می‌کرد. این‌بار دیگر مثل قبل زمان نداشتیم و‌ باید با وسیله‌ای می‌رفتیم که سریع‌تر باشد و در عین حال، مثل دوچرخه ماجراجویانه و هیجان‌انگیز. خوب قطعاً موتور سیکلت می‌توانست بهترین گزینه برای ما باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تقریباً یک سالی طول کشید تا جعفر در کانادا گواهینامهٔ موتورش را بگیرد. با اینکه سال‌ها در ایران تجربهٔ موتورسواری شهر و جاده را داشت، ولی آشنایی با قوانین اینجا و کسب تجربه زمان‌بر بود. همان‌طور که می‌دانید، در ایران امکان داشتن موتورسیکلت‌های سنگین وجود ندارد یا بسیار سخت و مشکل است. برای همین بعد از خرید موتور، جعفر باید دوره‌های مخصوص برای کنترل، دور زدن و حتی بلند کردن موتور از روی زمین را می‌گذراند. اولین چیزی که او یاد گرفت، این بود که وقتی با موتور زمین می‌خورد، چطور آن را بلند کند. موتور ما که حجمش ۱۲۰۰ سی‌سی است، بدون بار و صندوق نزدیک به ۲۶۰ کیلوگرم است. حالا تصور کنید حدود ۵۰ تا ۶۰ کیلو هم بار و صندوق‌های فلزی اضافه بشود. بنابراین اگر تکنیک را ندانید، حتماً موقع بلند کردن موتور به خودتان آسیب می‌زنید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد از طی زمان لازم و دوره‌های آموزشی، سفرهای چندساعته و یک‌روزه شروع شد. بیشتر به‌سمت شمال غرب استان بریتیش کلمبیا می‌رفتیم، چون هم جادهٔ زیبا و خلوتی دارد و هم پر از پیچ‌وخم است و برای تمرین عالی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همچنین سفرهایی تمرینی‌ای داشتیم به نقاط مختلف استان بی‌سی و بنف در استان آلبرتا. چند سفر حدوداً دوهفته‌ای هم به آمریکا داشتیم و حسابی تمرین کردیم. بعد از سال‌ها و این‌بار با موتور به پارک‌های ملی یوسیمیتی و یلواستون سفر کردیم که همیشه آرزوی دیدنشان را داشتیم. بیشترین مسافتی هم که توانستیم در یک روز طی کنیم ۱٬۱۵۰ کیلومتر بود، وقتی که از لس آنجلس به ونکوور برمی‌گشتیم. در همین تمرین‌ها متوجه شدیم که چه وسایلی کم یا زیاد داریم و اینکه به‌طور میانگین در روز ۷۰۰ تا ۸۰۰ کیلومتر می‌توانیم جلو برویم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حالا دیگر بعد از حدود سه سال تمرین در جاده‌های خاکی و آسفالت، آمادهٔ شروع سفر به آمریکای جنوبی بودیم.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14028" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/7-hand-of-desert.jpg?resize=500%2C500" alt="گفت‌وگو با نسیم یوسفی و جعفر ادریسی، زوج جوان هنرمند و جهانگرد ساکن ونکوور" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/7-hand-of-desert.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/7-hand-of-desert.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/7-hand-of-desert.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/7-hand-of-desert.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/7-hand-of-desert.jpg?resize=100%2C100&amp;ssl=1 100w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>از شروع این سفر، به‌ترتیب چه کشورهایی را دیدید؟ کدام‌یک را بیش از همه دوست داشتید و کدام‌یک بیش از همه پرمخاطره و چالش‌برانگیز بود؟ و چرا</b><span style="font-weight: 400;">؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برنامهٔ اولیهٔ سفر، رفتن از کانادا تا شیلی بود، ولی با توجه به فصل سرما تصمیم گرفتیم موتور را به شیلی بفرستیم و‌ به‌طرف شمال حرکت کنیم. اما به‌خاطر مسائل سیاسی و اعتصابات که تقریباً در کل آمریکای جنوبی و مرکزی جاری بود، ترجیح دادیم روی کیفیت سفرمان تمرکز کنیم و فقط در جنوب بمانیم و آمریکای مرکزی را در سفر بعدی ببینیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در این سفر از کشورهای شیلی، آرژانتین، اروگوئه، برزیل، بولیوی و پرو گذشتیم و نهایتاً دوباره وارد شیلی شدیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">آرژانتین یکی از بهترین کشورهای این مسیر بود. شاید به‌خاطر اینکه خیلی شبیه ایران بود. </span><span style="font-weight: 400;">وقتی برای اولین بار فیلم ورود به بوئنوس آیرس را در اینستاگرام گذاشتیم، خیلی‌ها تصور کردند وارد تهران شده‌ایم و داریم توی خیابان ولی‌عصر رانندگی می‌کنیم. حس خیلی عجیبی بود. از نظر فرهنگ، تاریخ و جاذبه‌های توریستی هم آرژانتین یکی از کشورهای مطرح در کل دنیاست. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در مجموع مشکل خاصی وجود نداشت و فقط به‌خاطر نداشتن ویزا مجبور شدیم کشور پاراگوئه را دور بزنیم و کمی راه دور شد. در حالی‌که برای ورود به بقیهٔ کشورها نیازی به ویزا نیست، پاراگوئه و ونزوئلا تنها کشورهای آمریکای جنوبی‌اند که برای ورود به آن‌ها ویزا لازم است (البته با پاسپورت کانادایی).</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14029" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_0018.jpg?resize=500%2C261" alt="گفت‌وگو با نسیم یوسفی و جعفر ادریسی، زوج جوان هنرمند و جهانگرد ساکن ونکوور" width="500" height="261" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_0018.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_0018.jpg?resize=300%2C157&amp;ssl=1 300w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>تا جایی‌که می‌دانم مدتی در شیلی معطل شدید تا موتورتان را که از پیش فرستاده بودید، دریافت کنید. کمی از آن روزها و اوضاع نا‌آرام شیلی برایمان بگویید</b><span style="font-weight: 400;">. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همان‌طور که اشاره کردیم، تصمیم گرفتیم ابتدا از شیلی شروع و به‌سمت شمال و ونکوور حرکت کنیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با یک شرکت باربری در ونکوور هماهنگ کردیم برای ارسال موتور سیکلت و این شرکت به ما اطمینان داد که بین ۱۰ تا ۱۴ روز دیگر می‌توانیم موتور را در بندری نزدیک به سانتیاگو تحویل بگیریم. درست چند روز به پرواز، خبرهایی از اعتراضات و تظاهرات در شیلی شنیدیم و فکر کردیم شاید مسئلهٔ کوچکی است و حل می‌شود. دوستی که اصالتاً اهل شیلی است به ما گفت که شرایط هر روز بدتر می‌شود و احتمال حکومت نظامی هست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چاره‌ای نداشتیم، چون بلیت پرواز قابل عوض کردن نبود. طبق برنامه وارد شیلی شدیم و هر روز شاهد بودیم که شرایط بدتر و بدتر می‌شود. همه‌جا پر از نیروهای نظامی، گاز اشک‌آور و دود و آتش بود، شب‌ها هم حکومت نظامی و قوانین عدم تردد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با شرکت حمل‌ونقل تماس گرفتیم، متأسفانه به‌خاطر اعتصاب پرسنل گمرک همهٔ کارها با تأخیر انجام می‌شد. بعد از ۱۰ روز اقامت در پایتخت تصمیم گرفتیم که ماشین کرایه کنیم و سفر را شروع کنیم تا موتور ترخیص شود، اما خبرها اصلاً خوب نبود. احتمال می‌دادند که تا ۴۰ روز آینده هم موتور به دستمان نرسد. شرایط طوری شد که در شهر والپاریسو بین تظاهرکنندگان و پلیس گیر افتاده بودیم و مردم می‌گفتند احتمال کودتا هست و شاید مرزها را هم ببندند. دیگر جای تردید نبود، همان شب به فرودگاه رفتیم و اولین پرواز به آمریکا و سپس ونکوور را خریدیم. خیلی اوضاع بدی بود.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14030" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_2834.jpg?resize=500%2C281" alt="گفت‌وگو با نسیم یوسفی و جعفر ادریسی، زوج جوان هنرمند و جهانگرد ساکن ونکوور" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_2834.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_2834.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_2834.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بعد از حدود یک ماه بالاخره ایمیل گرفتیم که موتور از کشتی پیاده و آماده تحویل است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تقریباً تمام برنامه‌ها به‌هم خورده بود و بیش از یک ماه از برنامه‌مان عقب بودیم و کلی هزینهٔ اضافه برای خرید بلیت متحمل شده بودیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خیلی سعی کردیم تا موتور را برایمان دوباره با کشتی به کانادا بفرستند، کلاً از سفر منصرف شده بودیم. اما شرکت حمل‌ونقل و بیمه حاضر به پرداخت بهای خسارت نبود و هزینهٔ دوباره برای ارسال می‌خواستند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فقط یک خبر خوب بود. در موقع خرید بلیت هواپیما، قیمت بلیت رفت‌وبرگشت بسیار ارزان‌تر از یک‌طرفه بود و ما بدون اینکه توجه کرده باشیم، تا یکی دو روز بعد بلیت برگشت تقریباً رایگان به شیلی داشتیم. فرصت را از دست ندادیم و راهی شدیم. در کمتر از یک روز موتور را تحویل گرفتیم و همان روز حدوداً ۳۰۰ کیلومتر رانندگی کردیم به‌سمت جنوب و انتهای دنیا.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14039" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_9958.jpg?resize=500%2C281" alt="گفت‌وگو با نسیم یوسفی و جعفر ادریسی، زوج جوان هنرمند و جهانگرد ساکن ونکوور" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_9958.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_9958.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_9958.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>مطمئن‌ام مکان‌های شگفت‌انگیز زیادی را از نزدیک دیده‌اید، و فکر می‌کنم یکی از هیجان‌انگیزترین بخش‌های سفرتان دیدنِ یخچال‌ها زندهٔ پریتو مورِنو در آرژانتین و پارک ملی Torres del Paine در شیلی بوده است. تصور می‌کنم شنیدن تجربه‌تان در این زمینه برای خوانندگان جذاب باشد؛ لطفاً در این‌باره برایمان بگویید.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بی‌شک یکی از اهداف اصلی ما از سفر به جنوب دیدن منطقهٔ پاتاگونیا بود. از دوران نوجوانی و شروع کوه‌نوردی و سنگ‌نوردی به‌طور حرفه‌ای، رؤیای رفتن به پاتاگونیا را داشتیم. منطقه‌ای با تنوع بالای اکوسیستمی و حیات وحش. در گذر از پاتاگونیا از مناطق بیابانی و استپی می‌گذشتیم و گاهی به‌فاصلهٔ کمتر از ۱۰۰ کیلومتر وارد جنگل و رود و دریاچه می‌شدیم. و بی‌شک نقطهٔ شکوه پاتاگونیا، کوه‌ها و ستون‌های سنگی تورس است؛ یکی از عجایب طبیعی منحصربه‌فرد در دنیا که سالانه میلیون‌ها گردشگر و ماجراجو را به آن منطقه می‌کشاند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در جادهٔ منتهی به شهر ‌ال کالافاته جاده مملو بود از گردشگران ماجراجو. از دوچرخه‌سوار تا ماشین‌سوار و کاروان‌های اجاره‌ای، ولی بیشتر از هر چیز گروه‌های موتورسوار که گویا همگی با یک هدف و به یک سمت می‌روند؛ چهرهٔ همه‌شان آفتاب‌سوخته و لباس‌هایی غبارگرفته از جاده‌های خاکی مسیر. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شهر ‌ال کالافاته یکی از نقاطی است که پیشنهاد می‌کنیم حتماً سری به آن بزنید؛ شهری توریستی و پر از هتل و مهمانخانه و رستوران. در این شهر اقامتی چندروزه داشتیم تا بتوانیم بیشتر از جاذبه‌هایش دیدن کنیم. در فاصلهٔ کمتر از ۱۰۰ کیلومتری این شهر یکی دیگر از عجایب طبیعی دنیا و کشور آرژانتین واقع شده است؛ یخچال‌های سفید و زیبای پریتو مورِنو. این یخچال زنده جزو برترین و مهم‌ترین ذخایر آب شیرین دنیاست. یخچالی با وسعت بیش از ۲۵۰ کیلومترمربع که ارتفاع برج‌های یخی آن به ۶۰ تا ۷۰ متر می‌رسد. یکی از عجایب این یخچال رشد و حرکت روزانهٔ آن است، به‌طوری‌که روزانه در‌ حدود دو متر پیشروی می‌کند و در انتها به رودخانه و ورودی پارک ملی می‌رسد و اینجاست که عمر یخ به انتها می‌رسد و برج ۷۰ متری با صدای مهیبی می‌شکند و به درون آب می‌ریزد. اگر خوش‌شانس باشید، در طول زمان بازدید حتماً شاهد این پدیدهٔ شگفت‌انگیز خواهید بود. اگر مایل باشید و وقت هم داشته باشید، همراه تورهای تفریحی و کشتی می‌توانید تا نزدیکی یخ‌ها بروید و حتی چند ساعتی روی آن‌ها قدم بزنید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14031" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_4772.jpg?resize=500%2C281" alt="گفت‌وگو با نسیم یوسفی و جعفر ادریسی، زوج جوان هنرمند و جهانگرد ساکن ونکوور" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_4772.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_4772.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_4772.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /> </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">روز بعد تصمیم گرفتیم به پارک ملی تورس برویم که تقریباً با شهر ۴۰۰ کیلومتر فاصله دارد و حتماً باید با ماشین‌های 4&#215;4 به آن منطقه سفر کرد. تورهای مختلفی در منطقه وجود دارد، از یک‌روزه تا دوهفته‌ای که به‌صورت پیاده کل منطقه را راهپیمایی می‌کنند. ما با توری یک‌روزه سعی کردیم تا از نقاط اصلی دیدن کنیم. بسیار خوش‌شانس بودیم که هوا ابری نبود و ستون‌های سنگی به‌راحتی دیده می‌شدند. البته باد شدید و معروف پاتاگونیا کمی کار را مشکل می‌کرد. به ما گفته شد که اگر سرعت وزش بیش از ۸۰ یا ۹۰ کیلومتر در ساعت شود، باید هر چه سریع‌تر منطقه را ترک کنیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>فکر می‌کنم دیدار از سالار دو ییونی (Salar de Uyuni)، بزرگ‌ترین کویر نمک دنیا در نزدیکی رشته‌کوه آند در کشور بولیوی، و خشک‌ترین بیابان جهان در کشور شیلی، از دیگر بخش‌های جذاب این سفر پرماجرا بوده باشد. خوشحال می‌شویم در این‌باره نیز بیشتر بشنویم.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">یکی دیگر از مناطقی که حتماً در طول این سفر باید از آن می‌گذشتیم، منطقه و نمکزار «سالار دو ییونی» بود؛ بزرگ‌ترین سطح نمکی دنیا معروف به «بزرگ‌ترین آینهٔ جهان» در ارتفاع ۳٬۶۰۰ متری کوه‌های آند و وسعتی در حدود ۱۱٬۰۰۰ کیلومترمربع. این منطقه سالانه گردشگران، مخصوصاً عکاسان بسیاری را به خود جذب می‌کند. اگر در فصل بارش در این منطقه باشید، یک لایهٔ کم‌عمق آب کل منطقه و سطح نمک را می‌پوشاند و ییونی تبدیل می‌شود به بزرگ‌ترین آینهٔ طبیعی جهان.</span><span style="font-weight: 400;"> عکاسی مخصوصاً سلفی‌های خلاقانه یکی از سرگرمی‌های اصلی گردشگران در این منطقه است، اما اگر در اینترنت عکس‌های نجومی و ستارگان این منطقه را جستجو کنید، با شگفت‌انگیزترین تصاویر طبیعت در شب آشنا خواهید شد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شهر ییونی با وجود این تعداد گردشگر، بسیار فقیر و کم‌امکانات است و نظافت عمومی چندان در آن رعایت نمی‌شود. شهر مملو از هتل‌های بسیار بی‌کیفیت و شلوغ است و هر گوشه‌ای دکه‌ای برای فروش تورهای سافاری به روی سطح نمک یافت می‌شود. تصمیم گرفتیم تا با موتور وارد منطقه شویم. ما تقریباً در اواخر فصل باران بودیم و هنوز سطح نمک پوشیده از آب بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در عرض چند دقیقه بعد از ورود با یکی از عجیب‌ترین مناطقی که به عمرمان دیده بودیم روبرو شدیم. کمی هم ترسناک بود. هیچ جاده‌ای وجود نداشت و به‌راحتی می‌شد در آن منطقه گم شد. و در صورت خراب شدن موتور و یا گم شدن، شرایط بسیار بد و مرگ‌بار بود.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14032" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/5-salt-flat.jpg?resize=500%2C281" alt="گفت‌وگو با نسیم یوسفی و جعفر ادریسی، زوج جوان هنرمند و جهانگرد ساکن ونکوور" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/5-salt-flat.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/5-salt-flat.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/5-salt-flat.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به‌خاطر وجود نمک بسیار زیاد در آب و در عرض چند دقیقه، جلوی رادیاتور موتور پوشیده از نمک شد و دمای مایع خنک‌کننده به‌سرعت بالا رفت. گویا نمک کمی هم وارد سیستم برقی شده بود و موتور به‌درستی کار نمی‌کرد. می‌ترسیدیم اگر موتور را خاموش کنیم، دیگر روشن‌ نشود و در آن حالت حتماً دچار مشکل بزرگی می‌شدیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با سؤال و جواب از راننده‌های محلی تصمیم گرفتیم جلوتر نرویم. قصد داشتیم تا جزیره‌ای کوچک که چند کیلومتر جلوتر بود برویم، اما راننده‌های تورهای محلی می‌گفتند اگر تا به آنجا برویم، حتماً موتورسیکلت را از دست خواهیم داد و موتورِ آن خواهد سوخت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سریع کلی عکس و فیلم گرفتیم و از مجسمهٔ معروف داکار، پرچم کشورها و هتل کمی دیدن کردیم و قبل از ظهر به شهر برگشتیم‌.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وضعیت رادیاتورها به‌شدت بد شده بود. حالا تمام آب‌ آن‌ها تبخیر شده بود و نمک کل سطح خنک‌کننده را پوشانده بود. دمای موتور هر لحظه بالاتر می‌رفت، در حالی‌که هوا بسیار سرد و خنک بود. بالاخره به شهر رسیدیم‌. گویا مشکل نمک برای همهٔ خودروها جدی است و به‌همین خاطر در شهر تعداد زیادی کارواش با آب فشار قوی هست تا نمک‌ها را از ماشین‌ها بشورند و آسیب را کمتر کنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اگر به این منطقه سفر می‌کنید، حتماً سری هم به گورستان قطارهای قدیمی در حومهٔ شهر بزنید. برای بازدید از منطقه هم تور سه‌روزه بهترین پیشنهاد است که هم از دریاچه و جزیره دیدن کنید و هم تجربهٔ اقامت در هتل نمکی را داشته باشید. البته به‌خاطر داشته باشید که شما در منطقه‌ای بیابانی و در ارتفاع ۳٬۶۰۰ متری هستید و در هتلی بدون برق و امکانات و شب‌هایی بسیار بسیار سرد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14036" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_6781.jpg?resize=500%2C281" alt="گفت‌وگو با نسیم یوسفی و جعفر ادریسی، زوج جوان هنرمند و جهانگرد ساکن ونکوور" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_6781.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_6781.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_6781.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>در خلال سفرتان اتفاقات ناگواری در کشورمان ایران افتاد. چقدر این حوادث روی سفرتان تأثیر گذاشت؟ </b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خیلی زیاد. هنوز هم وقتی به آن فکر می‌کنیم، غمناک‌ترین و پردردترین بخش سفر ما اتفاقاتی بود که برای ایران و هم‌وطنانمان افتاد. برای ما که خارج از کشور زندگی می‌کنیم، به‌طور معمول همیشه درد دوری از وطن و خانواده و اخبار بدی که هر روز از گوشه و کنار ایران می‌رسد، همیشه بزرگ و اندوه‌بارست. اما در این سفر انگار که از هر دو وطن دور بودیم، هم از ایران و هم از کانادا. از هر دو خانه دور بودیم و شنیدن اخبار از راه دور و طی آن ماجراجویی‌هایی که در روند آن‌ها هر روز با خطرها و حوادث زیادی دست‌وپنجه نرم می‌کردیم، خیلی دردناک بود. با وجود امکانات کم و دسترسی محدودی که به اینترنت داشتیم و در دورافتاده‌ترین، مرتفع‌ترین، مرگ‌بارترین و خشک‌ترین جاده‌های دنیا هر جا به اینترنت می‌رسیدیم، به‌جای تأمین مایحتاج سفر با هراس و نگرانی اخبار ایران را دنبال می‌کردیم. هیچ یادمان نمی‌رود که در کشور بولیوی و پرو جایی که در مرتفع‌ترین جاده‌های دنیا و در ارتفاعات بالای ۴٬۰۰۰ متر به‌سر می‌بردیم، از بغض و اندوه حادثهٔ هواپیمای اوکراینی هر ساعت و هر ثانیه فشار شدیدی را روی قلبمان احساس می‌کردیم. من [نسیم] به شخصه تمام فکر و حواس و تمرکزم تحت تأثیر این حوادث بود. می‌توانم بگویم خیلی از جاهایی که سال‌ها برای دیدنشان برنامه‌ریزی کرده بودیم و آرزوی دیدنشان را داشتم، با چشمانی پراشک و قلبی شکسته از چشم گذراندم. در شادترین اتفاقات فرهنگی بی‌اختیار گریه می‌کردم و اشک حسرت می‌ریختم. راستش طی این سال‌ها حتی در شرایط عادی هر چه بیشتر سفر می‌کنیم، بیشتر برای ایران عزیز و مردم نازنینمان متأثر می‌شویم. واقعاً جای تأسف دارد. واقعاً متأسف‌ایم برای اتفاقاتی که افتاد، به‌ویژه که دوستان عزیزی را در این حادثه از دست دادیم. واقعاً متأسف‌ایم برای همهٔ اتفاقاتی که در سال‌های اخیر برای ایران عزیزمان افتاده و مردم از عادی‌ترین حقوق خودشان محروم‌اند و هر روز زیر فشار حوادث عجیب و ناجوانمردانه‌اند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14033" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_6657.jpg?resize=500%2C281" alt="گفت‌وگو با نسیم یوسفی و جعفر ادریسی، زوج جوان هنرمند و جهانگرد ساکن ونکوور" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_6657.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_6657.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_6657.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>در مجموع این سفرتان را چطور دیدید و آیا فکر می‌کنید در آینده دست به ماجراجویی مشابهی بزنید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این سفر بعد از مهاجرت به کانادا اولین برنامهٔ بلند ما به خارج از کشور بود. روزهای اول بسیار مضطرب و نگران بودیم. همیشه در گذشته ناخودآگاه در موقع عبور از مرزها نگران بودیم که شاید اشکالی در ویزا یا پاسپورت ما باشد و کلی همیشه سؤال و جواب می‌شدیم. حالا به‌راحتی از مرزها عبور می‌کردیم، بدون ویزا و مشکلی. تنها یک برگهٔ بیمه برای موتور داشتیم و نه کارت و سند و مدرک خاصی، با این‌حال در کمتر از چند دقیقه کارهای گمرکی انجام می‌شد و وارد کشور جدید می‌شدیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">گویا این نگرانی‌ها تا سال‌ها همراه ما خواهد بود و شاید کم‌کم فراموش کنیم. برایمان بسیار جالب بود که در کمتر از چند ساعت ورود به یک کشور جدید، چطور با قوانین و فرهنگ آن منطقه اُخت می‌شدیم،‌ طوری که دیگر دوست نداشتیم از آنجا خارج شویم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">همیشه سفرهای ماجراجویانه بسیار سخت و طاقت‌فرسا هستند. اما در اوج خستگی و استرس، همیشه در حال برنامه‌ریزی سفر دیگری هستیم. هدف اصلی‌مان سفر از بالاترین نقطهٔ آلاسکا تا انتهایی‌ترین شهر دنیاست. قصد داشتیم در همین تابستان مسیر ونکوور تا آلاسکا را اجرا کنیم و زمستان سال بعد آمریکای مرکزی را. اما گویا باید کمی بیشتر صبر کنیم و شاید یکی دو سالی سفر را به عقب بیاندازیم تا هم بیماری کرونا کنترل شود و هم از نظر مالی دوباره آماده شویم. قطعاً سفرهای ماجراجویانه هرگز متوقف نخواهد شد، حتی سفری یک‌روزه به کوه‌های زیبای بریتیش کلمبیا.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14037" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_8411.jpg?resize=500%2C281" alt="گفت‌وگو با نسیم یوسفی و جعفر ادریسی، زوج جوان هنرمند و جهانگرد ساکن ونکوور" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_8411.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_8411.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_8411.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>آیا در این سفر نیز مانند سفر قبلی‌تان، حامل پیامی برای مردم و جهان بودید؟ </b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">شاید این سفر به‌نوعی بیشتر جنبهٔ تحقیقاتی و ماجراجویی داشت. این‌بار زمان کمی در سفر بودیم و آن‌قدر فرصت نداشتیم تا بتوانیم با مؤسسات فرهنگی برای ادامهٔ کاشت درختان صلح ارتباط برقرار کنیم. اما، ما به‌شدت اعتقاد داریم که هر مسافر به‌هر شکلی که سفر می‌کند، تصویر و تجربیاتی را که با خودش به خانه می‌برد چه از طریق سفرنامه، دست‌نوشته، عکس یا فیلم، در واقع تبدیل می‌شود به سفیر فرهنگی صلح و دوستی برای آن کشور میزبان. </span><span style="font-weight: 400;">سفر در حقیقت با خودش صلح می‌آورد، هم برای مسافر و هم برای کشور میزبان. مخصوصاً برای کشورهایی مثل ایران عزیزمان، کشورهای خاورمیانه، آفریقا و آمریکای جنوبی. کشورهای زیبا و مردمان مهمان‌نواز و نازنینی که متأسفانه به‌خاطر اخبار بد در رسانه‌ها درست معرفی نشده‌اند.</span><span style="font-weight: 400;"> همیشه فکر می‌کردیم این فقط شامل ایران و پاکستان و کشورهای همسایه است، ولی باور نمی‌کنید از وقتی تصمیم به سفر به آمریکای جنوبی گرفتیم، فقط تعداد انگشت‌شماری بودند که خوشحال شدند و تشویقمان کردند. اکثریت آدم‌ها متأسفانه دائم از خطرناک بودن و ناامن بودن کشورهای آمریکای جنوبی حرف می‌زدند. در حالی‌که ما در طول سه ماه سفر و ۲۰ هزار کیلومتر طی مسیر از شهرهای بزرگ گرفته تا دورافتاده‌ترین جاده‌ها و عجیب‌ترین مرزها گذشتیم و لحظه‌ای احساس خطر و ناامنی نکردیم. رسالت ما به‌عنوان مسافر همین‌ است که با دیدن واقعیت‌ها و بازگو کردنشان در جامعه‌ای که فقط تحت تأثیر رسانه‌ها و اخبار جانبدارانه‌اند، باعث ایجاد حس صلح، تعلق، اشتیاق و دوستی با مردم کشورهای ناشناخته‌تر باشیم. و این‌بار در دیدار با جامعهٔ محلی هم از فرهنگ ایرانی خودمان و هم از سرزمین و خانهٔ جدیدمان کشور کانادا و شهر ونکوور برای مردم آمریکای جنوبی گفتیم. باز هم از زیبایی‌های کشور و ناشناخته‌های ایران عزیز برای مردم تعریف کردیم و برق شادی و اشتیاقشان برای بیشتر دانستن و سفر به ایران را با تمام وجود دیدیم و حس کردیم. و به‌علاوه از همه مهم‌تر، با توجه به موقعیت شغلی‌ای که در حال حاضر داریم، بیشتر توجه این سفر ما به کودکان بر‌می‌گشت. سعی می‌کردیم در هر گوشه و کنار به‌ویژه در جاهای فقیرتر و بی‌امکانات با بچه‌ها ارتباط برقرار کنیم و با آن‌ها وقت بگذرانیم و چند دقیقه و یا چند ساعتی سرگرمشان کنیم. خیلی‌ها در طول راه و در صفحه‌های فیس‌بوک و اینستاگرام از ما می‌پرسیدند که چرا پرچم ایران و یا کانادا را با خودمان نبرده بودیم. و من در جواب برای این دوستان باید بگویم که برای ما که با کمترین وسایل و امکاناتِ کم سفر می‌کنیم، داشتن چند کیسه بادکنک و آبنبات برای بچه‌ها خیلی مهم‌تر از آن بود که با نمایش پرچم در عکس قصد به‌دست آوردن دل آدم‌هایی را داشته باشیم که با هر موج سیاسی و اجتماعی‌ای دگرگون و هیجان‌زده می‌شوند. دنیای کودکان پاک‌ترین، خالص‌ترین و زیباترین دنیاست که پر از عشق و صلح و آرامش است. خیلی دوست داریم در آینده بتوانیم کاری تأثیرگذار و فرهنگی انجام بدهیم برای کودکان معصومی که در فقر و بدون امکانات و آموزش زندگی می‌کنند. این جزو یکی از هدف‌های اصلی زندگی ماست.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14038" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_9710.jpg?resize=500%2C281" alt="گفت‌وگو با نسیم یوسفی و جعفر ادریسی، زوج جوان هنرمند و جهانگرد ساکن ونکوور" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_9710.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_9710.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/06/IMG_9710.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>چه توصیه‌هایی برای افراد علاقه‌مند به این‌گونه ماجراجویی‌ها دارید</b><span style="font-weight: 400;">؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شاید بهترین چیزی که ما در طول این سال‌های سفر آموخته‌ایم این است که هیچ‌وقت همه‌چیز با هم آماده نیست تا کاری انجام شود. همیشه سفرها و ماجراجویی‌ها عقب می‌افتند تا مثلاً درسمان تمام شود، ازدواج کنیم، خانه و ماشین بخریم، بچه‌دار شویم و بعد منتظر بمانیم تا بچه‌ها بزرگ شوند، درسشان تمام شود، ازدواج کنند، خانه و ماشین بخرند و نوه‌دار شویم و همچنان این روند ادامه دارد. دوستان زیادی را می‌دیدم که با حسرت از دوران جوانی ازدست‌رفته صحبت می‌کنند. هیچ‌وقت دیر و هرگز زود نیست تا دست به کاری ماجراجویانه و هیجان‌انگیز بزنیم و تا آخر عمر از آن تجربه صحبت کنیم و عکس‌هایش را با افتخار به دیگران نشان دهیم. خوشبختانه استان ما پر از جاذبه است. از کوه و جنگل و اقیانوس گرفته تا انواع آب‌های گرم و دیواره‌های سنگی و یخی. فقط کافی است که کمی همت داشته باشیم تا از آن‌ها استفاده کنیم. بودن در این طبیعت زیبا آرزوی دست‌نیافتنی هزاران نفر است، پس به زیبایی از آن استفاده کنیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>با سپاس دوباره از وقتی که به ما دادید، اگر صحبت دیگری دربارهٔ سفرتان دارید، لطفاً بفرمایید</b><span style="font-weight: 400;">.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">باز هم از شما دوستان و هم‌وطنان عزیز متشکریم که چنین امکانی را در اختیار ما گذاشتید تا کمی از خاطراتمان بگوییم. امیدواریم که با خواندن مطالب و دیدن تصاویر و عکس‌های سفر، کمی در خوشحال کردن شما خوانندهٔ عزیز این مطلب سهمی داشته باشیم. همچنین امیدواریم که هر چه زودتر درمانی قطعی برای ویروس کرونا یافت شود و دوباره همگی به سلامتی در کنار همدیگر زندگی کنیم و از طبیعت زیبا لذت ببریم. مایل‌ایم این وعده را هم اینجا بدهیم که به‌زودی سفرنامهٔ ماجراجویی‌مان در آمریکای جنوبی و نیز سفرهای آتی‌مان به‌صورت دنباله‌دار در رسانهٔ همیاری منتشر خواهد شد. ما از این سفرهایمان بسیار آموخته‌ایم و هر بار با کوله‌باری از تجربه و روحیه‌ای بهتر به زندگی عادی‌مان برگشته‌ایم و امید داریم که با سهیم کردن شما در آن تجربه‌ها، شوق رفتن به چنین سفرهایی را در شما عزیزان نیز زنده کنیم.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/06/30/%d9%86%d8%b3%db%8c%d9%85-%db%8c%d9%88%d8%b3%d9%81%db%8c-%d9%88-%d8%ac%d8%b9%d9%81%d8%b1-%d8%a7%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%82%db%8c%d9%82%d8%aa-%d8%a8/">نسیم یوسفی و جعفر ادریسی: سفر در حقیقت با خودش صلح می‌آورد</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2020/06/30/%d9%86%d8%b3%db%8c%d9%85-%db%8c%d9%88%d8%b3%d9%81%db%8c-%d9%88-%d8%ac%d8%b9%d9%81%d8%b1-%d8%a7%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%82%db%8c%d9%82%d8%aa-%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">14025</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گفت‌وگو با جانا؛ زوج ماجراجوی ورزشکار و هنرمند</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/01/22/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%9b-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/01/22/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%9b-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 23 Jan 2017 03:53:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گفتگو]]></category>
		<category><![CDATA[JaNa]]></category>
		<category><![CDATA[Janapolo]]></category>
		<category><![CDATA[جانا]]></category>
		<category><![CDATA[جاناپولو]]></category>
		<category><![CDATA[جعفر ادریسی]]></category>
		<category><![CDATA[دوچرخه‌سواری]]></category>
		<category><![CDATA[سلماز لک پور]]></category>
		<category><![CDATA[سُلماز لک‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[عکاسی]]></category>
		<category><![CDATA[نسیم یوسفی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[ورزش]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=4378</guid>

					<description><![CDATA[<p>سُلماز لک‌پور &#8211; ونکوور اگر در چند سال اخیر در ایران زندگی کرده باشید، شاید زوج جوان و ماجراجویی را که با دوچرخه دور دنیا را رکاب زدند، درخت کاشتند و حامل پیام صلح و دوستی بودند، به‌خاطر داشته باشید. نسیم یوسفی و جعفر ادریسی همان زوج دوست‌داشتنی‌اند که پس از فراز و نشیب‌های فراوان و دیدار از اغلب نقاط دنیا به ونکوور آمده‌اند و اینجا را برای زندگی انتخاب کرده‌اند. نسیم و جعفر در...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/01/22/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%9b-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1/">گفت‌وگو با جانا؛ زوج ماجراجوی ورزشکار و هنرمند</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%d9%8f%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%b2-%d9%84%da%a9%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">سُلماز لک‌پور</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: droidnaskh;"><i><span style="font-weight: 400;">اگر در چند سال اخیر در ایران زندگی کرده باشید، شاید زوج جوان و ماجراجویی را که با دوچرخه دور دنیا را رکاب زدند، درخت کاشتند و حامل پیام صلح و دوستی بودند، به‌خاطر داشته باشید. نسیم یوسفی و جعفر ادریسی همان زوج دوست‌داشتنی‌اند که پس از فراز و نشیب‌های فراوان و دیدار از اغلب نقاط دنیا به ونکوور آمده‌اند و اینجا را برای زندگی انتخاب کرده‌اند. نسیم و جعفر در شغلی متفاوت با رشتهٔ تحصیلی‌شان یعنی مهندسی کامپیوتر، استودیوی عکاسی موفقی در ونکوور دارند. در یک عصر سرد پاییزی در محل استودیو جانا (JaNa) به دیدارشان رفتم تا سرگذشت پرماجرایشان را از زبان خودشان بشنوم. هرچند آقای جعفر ادریسی به‌دلیل مراجعهٔ یکی از مشتری‌هایشان مشغول به کار بودند و نتوانستند به ما ملحق شوند، خانم نسیم یوسفی با رویی گشاده پاسخ‌گوی سؤالات ما بودند که توجه شما را به این گفت‌وگو جلب می‌کنم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>لطفاً کمی‌ از خودتان برای خوانندگان ما بگویید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بله حتماً، من نسیم هستم و هر کسی که من را می‌شناسد، اسمم به‌همراه اسم همسرم، جعفر یعنی به‌شکل «نسیم و جعفر» برایش آشناست. با جعفر حدود پانزده سال پیش روی قلهٔ دماوند آشنا شدم. از دو خانوادهٔ متفاوت‌ بودیم اما یک جورهایی شبیه به هم؛ در یک سطح بودیم و هر دو دغدغه‌های مشابهی داشتیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>از چه نظر متفاوت؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">متفاوت از نظر فرهنگی. خانوادهٔ من اصالتاً از مرکز ایران، یعنی از نائین‌اند و خانوادهٔ جعفر اصالتاً از شمال غربی ایران، یعنی تبریز. از این جهت تفاوت‌های جالبی وجود دارد، ولی در نهایت به‌لحاظ فرهنگی در یک سطح‌ایم همراه با مشترکات بسیار زیادی که بخشی از آن‌ها تصادفی بود؛ البته نه‌چندان هم کاملاً تصادفی. هر دو خواستهٔ مشترکی داشتیم و در جایی که می‌خواستیم، با هم آشنا شدیم. من مهندسی کامپیوتر خوانده‌ام و جعفر هم همین‌طور. ۳۸ ساله‌ام و با جعفر دو سال اختلاف سن دارم. موقعی که با هم آشنا شدیم، هردومان دانشجوی کامپیوتر بودیم. توی تهران به‌دنیا آمدیم و تقریباً می‌شود گفت طی این پانزده سالی که در کنار هم‌ایم، چه در زندگی و چه در فعالیت‌های فرهنگی و ورزشی، می‌شود گفت که با هم بزرگ شده‌ایم. یعنی الان می‌توانم بگویم تا چند سال آینده بیشترین زمان زندگی‌ام را با جعفر بوده‌ام تا با خانوادهٔ خودم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از خودم بخواهم بگویم؛ به‌لحاظ سابقهٔ ورزشی‌، عضو تیم ملی سنگ‌نوردی بانوان ایران بودم و قبل از آنکه سفر دور دنیا را شروع کنیم، مربی تیم ملی شدم و می‌شود گفت سنگ‌نوردی را حرفه‌ای کار می‌کردم، ولی تمام این فعالیت‌های ورزشی‌ام زمانی شروع شد که با جعفر و به‌دنبالش با این ورزش آشنا شدم. موقعی که روی قلهٔ دار‌آباد دیدم‌اش، جعفر مربی یخ‌نوردی و سنگ‌نوردی بود، او من را تشویق کرد تا با همدیگر شروع به‌ کار کنیم و در واقع مرا در راهی انداخت که زندگی‌ام کاملاً عوض شد. یعنی می‌شود گفت نقطهٔ عطفی توی زندگی حرفه‌ای‌ام شد؛ چه کاری، و چه ورزشی. سال‌هاست که با هم‌ایم، هر بار هدف‌های متفاوتی را برای خودمان مشخص و سعی کرده‌ایم که خودمان را برایش آماده کنیم و به آن برسیم. خوشبختانه تا اینجا کمابیش موفق بوده‌ایم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">همان‌طور که گفتم، دوازده سال است که ازدواج کرده‌ایم، بچه نداریم و مدام مسافریم. تقریباً می‌شود گفت که </span><b>زندگی‌مان همیشه در سفر گذشته است؛ چه در کوه، چه در زمان قبل از آمدن به کانادا، چه الان و چه در برنامه‌هایی که برای آینده داریم. در واقع اگر داستانِ این چند سالی را که کنار هم بوده‌ایم، برای شما بگویم، انگار در هر دوره‌ای، در سیارهٔ متفاوتی زندگی کرده‌ایم.</b><span style="font-weight: 400;"> یعنی خودمان را تقسیم می‌کنیم به قبل از آشنایی و بعد از آشنایی، قبل از مهاجرت به دور دنیا و بعد از آن.</span></span></p>
<figure id="attachment_4380" aria-describedby="caption-attachment-4380" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-4380" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/EasternCanada_Quebec.jpg?resize=500%2C332" alt="شرق کانادا کبک EasternCanada_Quebec" width="500" height="332" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/EasternCanada_Quebec.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/EasternCanada_Quebec.jpg?resize=300%2C199&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/EasternCanada_Quebec.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-4380" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">شرق کانادا &#8211; کبک</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>چه شد که تصمیم گرفتید با دوچرخه شروع به سفر کنید؟ و چرا دوچرخه؟ مخصوصاً شما که کوهنورد بودید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سؤال خوبی‌ست. چون کسانی که دور دنیا می‌گردند، در واقع با دوچرخه سفر کرده‌اند، می‌دانند که این با مسابقه‌دادن با دوچرخه خیلی فرق دارد. ذهنیت و صبر و حوصلهٔ خاصی می‌خواهد، در مدت زمانی طولانی باید خیلی صبور باشی، باید خیلی چیز‌ها را تحمل کنی و اتفاقاً بهترین و مستعدترین آدم‌هایی که می‌توانند دنیا را با دوچرخه بگردند، کسانی‌اند که کوهنوردی کرده‌اند. در کوهنوردی چیز‌هایی را تجربه می‌کنی که بعدها بخشی از زندگی‌ات می‌شود. هر شیبی که گذراندی و هر معضل غیرمنتظره‌ای که مقابل راهت قرار گرفته است، چون کاملاً خودت بوده‌ای بدون تماشاچی، با اتفاقات غیرمنتظره در طبیعت که باید در لحظه تصمیم می‌گرفته‌ای که چه کاری را باید انجام بدهی، در وجودت حک می‌شود و می‌ماند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من فکر می‌کنم از هرکسی بپرسی در زندگی داری چه‌کار می‌کنی و هدفت چیست، اغلب می‌گویند ما داریم کار می‌کنیم که خانه و زندگی‌مان را بسازیم که بعدش برویم سفر. مثل این مسافرهای ژاپنی که وقتی هشتاد سالشان می‌شود، تازه دوربین دست می‌گیرند و دنیا را می‌گردند. فکر می‌کنم این گشتن و دنیا را دیدن آرزوی همهٔ آدم‌هاست. برای من و جعفر هم همین‌طور بود، نه به این شکل چون هیچ‌وقت تصور نمی‌کردیم که این‌کار را بکنیم. اما وقتی که با جعفر آشنا شدم، به او گفتم، «من می‌خواهم دنیا را بگردم». او هم گفت، «من هم می‌خواهم دنیا را بگردم»، ولی همیشه پیش خودمان فکر می‌کردیم این در سنین جوانی میسر است. زمانی که ما آن سفر را رفتیم، من ۲۸ ساله بودم و جعفر ۳۰ ساله که شروع کردیم. خیلی دوست داشتیم با هواپیما سفر کنیم، ولی پولش را نداشتیم. کمی فکر کردیم و گفتیم حالا ماشینی می‌گیریم و سفر می‌کنیم، که دیدم آن هم شدنی نیست. گفتیم با موتور سفر می‌کنیم، دیدیم اگر همهٔ زندگی‌مان را هم بفروشیم، اندازهٔ چرخ آن موتور هم نمی‌شود. در نهایت فکر کردیم که اگر الان به‌عنوان دو نفر که تازه زندگی را شروع کرده‌اند بخواهیم این‌کار را انجام بدهیم، باید به‌نحوی باشد که انجام‌شدنی و عملی باشد. دو تا دوست داشتیم که داشتند دور اروپا می‌چرخیدند. اولین بار توی تلویزیون دیدیمشان و آنقدر حسمان برانگیخته شد که جعفر از حسادت تلویزیون را خاموش کرد و گفت، «نسیم، چرا داریم به موتور فکر می‌کنیم؟ دوچرخه هم خوبه، بیا این کار رو انجام بدیم». از زمانی که تصمیم گرفتیم تا زمانی که دوچرخه بخریم &#8211; یادم است که جعفر چک کشید و قسطی دوچرخه خریدیم &#8211; و شروع به تمرین کنیم، دو سال طول کشید تا مرحلهٔ آماده‌سازی را پشت‌ِ سر بگذاریم. سابقهٔ کوهنوردی که داشتیم، تمرین‌های دوچرخه سواری را انجام می‌دادیم و یک دورهٔ راهنمای اکو تور هم به‌مدت شش ماه گذراندیم که خیلی کمکمان کرد در اینکه دیدگاهمان عوض بشود.</span></p>
<figure id="attachment_4381" aria-describedby="caption-attachment-4381" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-4381 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Iran_Kerman-to-Naein.jpg?resize=500%2C375" alt="ایران - مسیر کرمان به نائین Iran_Kerman to Naein" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Iran_Kerman-to-Naein.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Iran_Kerman-to-Naein.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-4381" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">ایران &#8211; مسیر کرمان به نائین</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>چه پیامی‌ را می‌خواستید به مردم برسانید که لازمهٔ آن سفر با دوچرخه بود؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">به این نتیجه رسیدیم که کاری که می‌خواهیم انجام بدهیم به‌عنوان کاری که یک‌بار در زندگی‌مان انجام خواهیم داد، باید کار قشنگی باشد، در عین حال که می‌خواهیم دنیا را بگردیم و آدم‌ها را بشناسیم. و ضمن اینکه همیشه می‌گویند بهترین دروازهٔ رسیدن به صلح و دوستی، شناختن همدیگر است و خُب، فکر کردیم ما که می‌خواهیم رکاب بزنیم، می‌توانیم این کار را به‌عنوان زوجی ایرانی انجام بدهیم. می‌شود گفت </span><b>ایدهٔ سفر با دوچرخه، تا برای صلح، تا برای حفظ طبیعت، و تا ایدهٔ درخت‌کاری بیشتر در طول سفر شکل گرفت و پخته‌تر شد، زیباتر شد و به سرانجام رسید. می‌توانم بگویم زندگیِ من قبل از دور دنیا و بعد از دور دنیا، کاملاً متفاوت‌اند و من به این سفر بسیار مدیونم.</b><span style="font-weight: 400;"> هر زمانی و هر جایی که مرحله‌ای سخت را در زندگی رد می‌کنم یا توی چالشی قرار می‌گیرم، تمام وجودم و اعتمادبه‌نفسم و همهٔ چیزی که فکر می‌کنم من را به ناممکنی می‌رساند، بیشتر به‌خاطر آن حرکت و تجربه است.</span></span></p>
<figure id="attachment_4382" aria-describedby="caption-attachment-4382" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-4382" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/PeaceMessageOfUSpeopleToNaJa.jpg?resize=500%2C333" alt="پیام صلح مردم آمریکا به جانا PeaceMessageOfUSpeopleToNaJa" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/PeaceMessageOfUSpeopleToNaJa.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/PeaceMessageOfUSpeopleToNaJa.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/PeaceMessageOfUSpeopleToNaJa.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-4382" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">پیام صلح مردم آمریکا به جانا</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>فکر می‌کنید سخت‌ترین قسمت سفرتان چه بود؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آسان‌ترین قسمتش رکاب‌زدن بود. سخت‌ترینش برای من و جعفر به‌عنوان زوجی ایرانی، چیزی که می‌دانم مشکل خیلی‌ها هم است، ویزا گرفتن بود. دیگر در جاده تصادف‌ کردن، غذا پیدا‌ نکردن و فکرِ شب کجا خوابیدن، این‌ها همه جزو روتین زندگی ما بود و شیرین‌ترینش موقعی بود که بعد از خستگی روزانه خودمان را به‌دستِ سرنوشت می‌سپردیم، اینکه ما داریم تلاشمان را می‌کنیم و هرچه قسمتمان باشد، همان اتفاق می‌افتد. نمی‌گویم تلاشمان بی‌تأثیر بود، اتفاق‌های مختلف می‌افتاد و هر شب می‌دیدم که روزی پر از معجزه و روزی کاملاً متفاوت با روز قبل را داشته‌ایم. بعضی وقت‌ها می‌شد توی سفر می‌گفتم، کاش می‌شد چیزی مثل مجوز «میتی کومان» کارتون دوران بچگی‌مان داشتیم که بتوانیم راحت‌تر سفر کنیم. شاید یکی از ایده‌های مهاجرت یا بیشترش پشت سر این جریان بود و صادقانه بگویم اگر سفر بعدی‌ای برنامه‌ریزی کنیم، خیلی می‌تواند راحت‌تر باشد اگر که مشکل ویزا نباشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>آیا نتیجهٔ دلخواه را از این سفرها گرفتید و آیا مردم پیام شما را دریافت کردند؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ما از ایران شروع کردیم و اولین بار بود که از ایران خارج می‌شدیم. مسیر سفرمان هم از ترکیه بود به غرب و در آخر از شرق واردِ ایران شدیم. از ترکیه خارج شدیم، اروپا، آمریکای شمالی و آسیا را گشتیم و از پاکستان و هند واردِ ایران شدیم. در واقع سفر ما یک دایرهٔ کامل دورتادور نیمکرهٔ شمالی بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">فکر می‌کنم، بله، آدم‌هایی که ما در مسیرمان به‌هر طریقی با ایشان آشنا شدیم که همگی‌شان را با جزئیات یادم است، مثل حلقه‌های رشته زنجیری بودند که اگر دانه‌ای از این حلقه‌ها را برداریم و یک نفر این وسط نباشد، می‌شود گفت که کاملاً از هم گسسته می‌شد. در مسافرت با دوچرخه، خیلی وقت‌ها سرعت به پنج کیلومتر در ساعت می‌رسد، مواقعی مجبور بودیم دوچرخه‌هایمان را هل بدهیم و بعضی وقت‌ها وزنمان در سربالایی‌ها زیاد بود و مجبور بودیم که دستهٔ مسواکمان را بشکنیم که سبک‌تر برویم. اینکه آرام‌ آرام وارد منطقه‌ای می‌شوی و به‌ زیبایی با مردم سینه به سینه مواجه می‌شوی و تجربه می‌کنی. فکر می‌کنم این بهترین روشی بود که می‌توانست پیام را برساند و همه هم تقریباً پیام را گرفتند، چه ایرانی، چه غیرایرانی. شما وقتی با هواپیما سفر می‌کنید، یک‌دفعه با تضاد فرهنگی روبه‌رو می‌شوید، ولی با دوچرخه، روستا به روستا آرام به شهر می‌رسی و وارد شلوغی شهر می‌شوی. فکر می‌کنم به بهترین نحو ممکن تا جایی که می‌توانستیم با کاشتن درخت‌ها و مردمی‌ که دست‌ به دست می‌دادند و هماهنگی‌ها را انجام می‌دادند، پیام خود را رساندیم. اوایلش سخت بود. ایمیل می‌زدم و قبولمان نمی‌کردند. آرام آرام تا توی رسانه‌ها و روزنامه‌ها رفتیم و بعد دیدیم که مردم شهر اصلاً منتظرمان‌اند. مثل همین ونکوور، یادم است که </span><b>وقتی رسیدیم اینجا، دوستان زیادی آمدند و توی کوکئیتلام درختی کاشتیم که اسمش را گذاشتیم «شهروند بی‌سی». فکر کنم ۲۰۰-۳۰۰ ایرانی آنجا جمع شدند و شهردار کوکئیتلام هم آمد و ما را دعوت کرد به برنامه‌ای در شهرداری که هر هفته اجرا می‌شود و ما دو سه دقیقه آنجا صحبت کردیم.</b></span></p>
<figure id="attachment_4383" aria-describedby="caption-attachment-4383" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-4383" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/VancouverWhilewaitingForJapanVisa.jpg?resize=500%2C333" alt="ونکوور در انتظار ویزای ژاپن -VancouverWhilewaitingForJapanVisa" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/VancouverWhilewaitingForJapanVisa.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/VancouverWhilewaitingForJapanVisa.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/VancouverWhilewaitingForJapanVisa.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-4383" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">ونکوور در انتظار ویزای ژاپن</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فکر کنید از ابتدا و با همهٔ آن سختی‌ها توی سفر، کم‌کم ماجرا جوری شکل گرفت که دیگر فقط من و جعفر نبودیم، بلکه آدم‌های بسیاری درگیر آن بودند. کسانی که پشت سر ما بودند و خیلی‌های دیگر که با حرکت ما در زندگی امید گرفتند، آرزوهایشان را دنبال کردند و این چیزی است که بعد از آن سفر مسئولیت بزرگی را برای من به‌وجود آورده است. نه می‌توانم افسرده باشم و نه ناامید، و فقط باید به سمت جلو حرکت کنم. یادم است بعضی جاها مخصوصاً در اروپا گاهی به مادرم زنگ می‌زدم و می‌گفتم که فکر کنم برگردم. مادرم می‌گفت، «مگه دست خودته؟ تو دیگه مال خودت نیستی، یه عالمه نگاه به دنبالته و این برای تو مسئولیت میاره.» با خودت می‌گویی من حداقل قهرمان تعدادی جوان ایرانی‌ام و اگر آن‌ها ببینند که من اینجا ناراحتم، امیدشان را از دست می‌دهند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">این سفر بچهٔ من است و من برای همه چیزش مسئول‌ام. از حالِ درخت‌هایی که کاشته‌ام باخبرم، اینکه بزرگ شدند، خشک شدند یا چه کار می‌کنند؟ و این شده است پل ارتباطی بین من و دیگر آدم‌ها.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>سفرتان چه مدت طول کشید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سفرمان دوسال طول کشید، بیست‌هزار کیلومتر رکاب زدیم و طبیعتاً اقیانوس‌ها را با دوچرخه نرفتیم. تا جایی که می‌شد در این مسیر رکاب زدیم. مثلاً جاهایی بود که نشد رکاب بزنیم، مثل تونلی که اجازهٔ ورود دوچرخه نبود یا مسیر‌هایی توی پاکستان که مثلاً از کویته تا پشت مرز زاهدان اسکورت داشتیم و اجازهٔ رکاب‌زدن نمی‌دادند، اتوبوس هم به‌خاطر راهزنی‌ها و مسائل امنیتی طیِ شب حرکت می‌کرد. از ترکیه، یونان، ایتالیا، فرانسه، بلژیک، آلمان، هلند و از آنجا به تورنتو، اُتاوا، مونترال، بعد به فلوریدا و سندیگو و از آنجا آمدیم به ونکوور. آنجا بودیم تا اینکه بعد از ژاپن، کرهٔ جنوبی، چین، هند و پاکستان، و نهایتاً برگشتیم به ایران. این مسیر سفر ما بود. در این مسیر صد درخت کاشتیم، تا دلتان بخواهد سخنرانی کردیم، مردم را دیدیم و خیلی ساده به ایشان گفتیم که این مائیم، ایرانی هستیم و از ایران آمده‌ایم. آن‌ها مردم ما را در چارچوبی واقعی می‌دیدند، چون چیزی که در رسانه‌ها هست، کاملاً متفاوت است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-4384" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_5.jpg?resize=500%2C332" alt="Nasim _ Jafar_5" width="500" height="332" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_5.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_5.jpg?resize=300%2C199&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_5.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>با توجه به اینکه در شرق کانادا هم سفر کرده‌اید، چه شد که ونکوور را برای زندگی انتخاب کردید؟ </b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خیلی فاکتور‌ها بود که منجر به انتخاب ونکوور شد. ما کشور‌های زیادی را گشتیم. وقتی از اروپا رد می‌شدیم، به خودمان گفتیم اینجا جایی نیست که ما بخواهیم در آن زندگی کنیم. وارد آمریکا شدیم، آنجا را خیلی دوست داشتیم، مردمش بی‌نهایت خوب بودند. نه ماه از سفر ما در امریکا بود و حمایت‌گرترین مردمانی که در طول مسیر دیدیم، مردم آمریکا بود؛ مردمی‌ که هر وقت ازشان خداحافظی می‌کردیم، تک‌تک‌شان انگار داشتند با خانواده‌شان خداحافظی می‌کردند، گریه می‌کردند و نمی‌دانید چه اتفاق‌های خاصی آنجا افتاد. وارد ونکوور که شدیم، من شرق را دیده بودم و غرب را هم. بچهٔ تهرانم، تهرانی که دور و برش کوه است و من هم عاشق کوه؛ وقتی کنار کوه‌ام، احساس امنیت می‌کنم. در ضمن با خودم فکر می‌کردم کجا پتانسیل برای زندگی هست، شاید فکرکردن به آمریکا خیلی واقع‌گرایانه نبود. فکر کردیم که کانادا کشوری مهاجرپذیر است. زیرساخت‌هاش مهاجرپذیرست و همه مهاجرند، و خُب، چه جایی بهتر از ونکوور.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>آیا فکر مهاجرت را قبل از سفر داشتید، یا بعد به این نتیجه رسیدید که دوست دارید مهاجرت کنید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نه اصلاً به فکر مهاجرت نبودیم. زوجی را در آمریکا دیدم و آن‌ها گفتند که سه سال با کشتی گشتند و آمدند آنجا و به‌نظرشان آنجا بهترین جای دنیاست. وقتی جهانگردی دور دنیا را می‌گردد و جایی را برای زندگی انتخاب می‌کند، آنجا جزو بهترین جاهای دنیاست و واقعاً شک ندارم گذشته از روزهای پائیزی که داریم سعی می‌کنیم بهش عادت کنیم، به‌نظرم ونکوور یکی از بهترین جاهای دنیاست. یکی از قشنگ‌ترین کارهای زندگی‌ام همین مهاجرت بود. از آن راضی‌ام با تمام چالش‌هایی که هنوز ادامه دارد. ما هنوز تازه‌واردیم، دو سال و نیم است که اینجائیم. هنوز چالش‌های زیادی داریم، ولی فکر می‌کنم اتفاق خوبی توی زندگی‌ام بوده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">وقتی رسیدیم ایران، برای مهاجرت درخواست دادیم. پنج سال این روند طول کشید و به‌حدی رسید که گفتیم دیگر نمی‌خواهیم برویم، چون همین کار عکس‌برداری را در ایران داشتیم و خیلی هم خوب بود و در زمانی که اصلاً نمی‌خواستیم مهاجرت کنیم، ویزای‌مان آمد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-4385" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_7.jpg?resize=500%2C332" alt="Nasim _ Jafar_5" width="500" height="332" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_7.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_7.jpg?resize=300%2C199&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_7.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>شما هر دو در رشتهٔ کامپیوتر تحصیل کرده‌اید، چه شد که به عکاسی رسیدید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فکر کنید دو نفر که به‌طور متمرکز کارِ برنامه‌نویسی کامپیوتر می‌کنند، دو سال می‌گذارند و می‌روند سفر و بعد بر‌می‌گردند به شهر و کشور خودشان و می‌خواهند بروند سر کار خودشان. خیلی ترسناک است، وقتی در کار آی‌تی هستی. آن موقع طی آن دو سال، سه تا ویندوز عوض شده بود. می‌رفتیم کد بنویسم، می‌دیدم ته برنامه‌ٔمان جور در نمی‌آید، در این رشته همیشه باید به‌روز باشی. و بعد اینکه زندگی دیگری تجربه کرده‌ای و همیشه در حرکت بوده‌ای، دیگر شما آدمی‌ نیستی که هشت ساعت بنشیند پشت صفحهٔ کامپیوتر و کد بنویسد. نه. به‌نظرم این تغییر بزرگی بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">ما قبلاً هم عکاسی می‌کردیم. من از پانزده شانزده سالگی توی اتاق تاریک پرژه‌هایی انجام می‌دادم و عکس چاپ می‌کردم. پدر جعفر عکاسی داشتند و درگیر این حرفه بودند، ولی این برای ما به‌صورت حرفه نبود. اما، </span><b>در آن دو سال، ما بزرگ‌ترین تمرین عکاسی‌مان را کردیم. خرج سفرمان را از طریق فروش عکس درآوردیم. نمایشگاه می‌زدیم، مردم می‌آمدند عکس‌هایمان را می‌خریدند، حمایتمان می‌کردند و ما ادامه می‌دادیم.</b><span style="font-weight: 400;"> وقتی برگشتیم، گفتیم باید فکر جدیدی بکنیم. رسیدن به همین ایدهٔ عکاسی شاید سه سال طول کشید، از زمانی که رسیدیم ایران تا وقتی که این شغل عملی شد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">قبل از آن، وقتی رسیدیم ایران تهیه‌کننده‌ای خوش‌ذوق پیدا شد و فیلم‌های دور دنیایمان را مونتاژ کردیم و در تلویزیون پخش شد؛ بهمان گیر دادند که این‌ها سمبل زوج ایرانی نیستند، چون با دوچرخه سفر کرده‌اند. بعد تهیه‌کننده گفت، «من خیلی دوست دارم با شما کار کنم. بیایید داخل ایران سفر کنید، بدون دوچرخه». سه سال تمام، شش روز هفته در سفر بودیم. یک روز می‌آمدیم تلویزیون اجرای زنده داشتیم، فیلم‌مان را پخش می‌کردیم و دوباره می‌رفتیم سفر. ولی تا می‌رسیدیم تهران، زمانی را برنامه‌ریزی می‌کردیم که برویم کلاس عکاسی تا اینکه به اینجا رسید.</span></p>
<figure id="attachment_4386" aria-describedby="caption-attachment-4386" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-4386" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/OregonState.jpg?resize=500%2C333" alt="ایالت اورگان" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/OregonState.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/OregonState.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/OregonState.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-4386" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">ایالت اورگان</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>کار با نوزادان و کودکان نباید ساده باشد. دلیل اینکه سوژهٔ کارتان را این ردهٔ سنی قرار داده‌اید، چیست؟ </b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">داستانش جالب است. وقتی من و جعفر برنامهٔ کامپیوتری می‌نوشتیم، برنامه‌های کامپیوتری برای بچه‌ها درست می‌کردیم. من هم از قدیم مربی مهد کودک بودم و آنجا به بچه‌ها کامپیوتر یاد می‌دادم. با خود جعفر هم برنامه‌های تعلیمی‌ کامپیوتری برای بچه‌ها درست می‌کردیم و با دنیای بچه‌ها خیلی آشنا بودیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سابقهٔ عکاسی‌مان هم از تبلیغات و عکاسی برای کالا شروع شد. درواقع آن سفرها قسمت عرفانی ماجرا بود، بحث مالی را با عکاسی تبلیغاتی هر زمان که تهران بودیم، با گرفتنِ پروژه انجام می‌دادیم. بعد تحریم‌ها شروع شد، کارخانه‌ها بسته شد و آنقدر که باید کار نبود. هم‌زمان بعضی‌ها بچه‌هایشان را می‌آوردند و ما عکاسی می‌کردیم و می‌دیدیم که چه زمان قشنگی را با این خانواده‌ها می‌گذرانیم. آن زمان پول نمی‌گرفتیم. یا دوستانمان بودند یا خانواده‌مان. توی خانه پرده‌ای آویزون کرده بودیم و همه می‌آمدند مهمانی به خانه‌مان و عکس هم می‌گرفتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-4387" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_33.jpg?resize=500%2C333" alt="Nasim _ Jafar_33" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_33.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_33.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_33.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">بعد کمی کار پخته‌تر شد و با جعفر فکر کردیم بیاییم و اصلاً کار با بچه‌ها را شروع کنیم. شروع کردیم و بعد جعفر خیلی علاقه‌مند شد که کار با نوزاد را هم شروع کند. کار تبلیغاتی کلی آماده‌سازی نیاز داشت و  وقت می‌برد ولی اینجا موضوع موجود زندهٔ زیبایی بود مثل بچه. جعفر تمرکزش را گذاشت روی آن موضوع و چون در ایران عکاس‌های بارداری خانم‌اند، من هم فکر کردم می‌توانم در آن قسمت کار کنم. من شدم عکاس بارداری و جعفر شد عکاس نوزاد، و </span><b>کار ما از کاری ساده یعنی از پرده‌ای توی خانه در عرض یک سال، تبدیل شد به چیزی که واقعاً نمی‌دانستیم چه کارش کنیم. از سه ماه زودتر وقتی نداشتیم بدهیم و خیلی‌ها را مجبور بودیم رد کنیم. زمانی که ویزا آمد، اصلاً وقت مهاجرت نبود. همهٔ زحمت‌ها را کشیده بودیم. خیلی‌ها به‌خاطر اینکه ما را می‌شناختند، می‌آمدند. می‌گفتند این زوج را در تلویزیون دیده‌ایم </b><span style="font-weight: 400;">یا اینکه می‌دانستند که ما دور دنیا با دوچرخه سفر کرده‌ایم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">الان پشیمان نیستم. هنوز بیزنس‌مان را در ایران داریم. خواهرم دستیارم بود و الان او کار را به عهده دارد. آتلیه در ایران باز است و آن‌ها مدیریتش می‌کنند. اسم را عوض کردیم. اسمش در ایران همین بود، اگر نگهش می‌داشتیم، شاید سه پله جلوتر بودیم. می‌دانید که در بحث وب‌سایت چقدر سن وب مهم است. آمدیم اینجا، تصمیم گرفتیم که اسم جدیدی بگذاریم و خودمان را برند کنیم که ایدهٔ جانا (JaNa) شروع شد. جا (Ja)، اول اسم جعفر و نا (Na)، اول اسم نسیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-4388" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_36.jpg?resize=500%2C333" alt="Nasim _ Jafar_36" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_36.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_36.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_36.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خودتان می‌دانید که چقدر سخت است، ولی الان خوشحالم. با آن سابقه آمدیم و دوباره از کار مجانی شروع کردیم. سال اول من و جعفر یک مزدا۳ هاچ‌بک داشتیم که وسایلمان را می‌ریختم پشتش و صبح از ریچموند تا سوری تا لب مرز و… به محل‌های عکس‌برداری می‌رفتیم تا استودیویی گرفتیم که نصفش خانهٔ‌مان بود و نصفش آتلیه، اما بعد به جایی رسید که تبدیل شد به یک کار واقعی و نمی‌توانستیم همان ترافیک را آنجا داشته باشیم. فکر کردیم الان موقع رشد است و اوائل ماه ژوئن به این ساختمان اداری نقل مکان کردیم. الان احساس می‌کنم که ده سال گذشته است با اینکه چند ماهی بیشتر نیست. هنوز با آن چیزی که در ایران داشتیم، خیلی فاصله داریم. دائم مشغول کاریم. هشت صبح می‌آییم سر کار و هشت شب زودترین وقتی است که می‌توانیم برگردیم به خانه. بعضی وقت‌ها یک جلسه شش هفت ساعت طول می‌کشد. قسمت پولش برایمان مهم است، ولی از آن مهم‌تر این است که از کارمان راضی باشیم. من خودم وقتی عکسی را دوست ندارم، انتظار هم ندارم که آن خانواده هم از عکس خوشش بیاید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>آیا بیشتر مشتری‌هایتان ایرانی‌اند؟ </b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اوایل که شروع کردیم، تبلیغی در مجله‌ای دادیم. اینجا تبلیغات متفاوت است. تبلیغات سنتی زیاد تاثیری ندارد. بیشترِ تبلیغات آنلاین‌اند و همهٔ مشتری‌های ما یا به ما معرفی شدند یا از کسی در بارهٔ ما شنیدند یا توی گوگل ما را پیدا کردند. بیشتر مشتری‌های ما چینی‌اند، بعد هندی، بعد کانادایی و بعد ایرانی‌ها و فلیپینی‌ها. هر چه مشتری ایرانی هم داریم، از طریق معرفی بوده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-4389" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_42.jpg?resize=500%2C333" alt="Nasim _ Jafar_42" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_42.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_42.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/Nasim-_-Jafar_42.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>فکر می‌کنید دلیلش چه می‌تواند باشد؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فکر کنم بیشتر به‌خاطر اینکه به‌طور مشخص دنبالِ گروه و ملیت خاصی نبودیم. الان مثل بقیه‌ایم و وقتی ایرانی‌ها ما را پیدا می‌کنند، خوشحال می‌شوند که ما هم ایرانی‌ایم چون کار خیلی ساده‌تر می‌شود. با ایرانی‌ها کلی می‌خندیم، ایرانی‌های اینجا هر کدام مثل یک کتاب می‌مانند وقتی نگاه می‌کنم، می‌بینم که زندگی‌های ویژه‌ای داشته‌اند. خیلی خوشحال می‌شوم و افتخار می‌کنم که همهٔ مشتری‌هایمان ایرانی باشند ولی با این حال دلمان نمی‌خواست فقط به یک ملیت خاص محدود باشیم. فکر کردیم توی این جامعه هستیم و فردی را که برای تبلیغات انتخاب کردیم کانادایی بود. الان ایرانی‌هایی که ما را انتخاب می‌کنند، اول کارِ ما را دوست دارند و بعد که متوجه می‌شوند ما هم ایرانی‌ایم، خوشحال می‌شوند. ولی در کل می‌توان گفت که مشتری‌های ایرانی ما در اقلیت‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">تبلیغات خاصی نداریم ولی گاهی عکس‌هایی را که بامزه‌اند در گروه همیاری می‌گذاریم، ولی کلاً تبلیغات خاصی نداریم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>حتماً هنگام کار اتفاقات جالب زیادی برایتان می‌افتد. آیا خاطره‌ای که برای خودتان خیلی جالب بوده، دارید که بتوانید برای خوانندگان ما هم تعریف کنید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اینجا ما با بچه‌ها کار می‌کنیم و هر موقع این‌ها پوشک ندارند، قسمت ترسناک کار ماست. می‌شود گفت که یخِ همه را باز می‌کند. وقتی بچه‌ای ادرار یا کارِ دوم را می‌کند، یخ همه باز می‌شود، حتی آدم‌هایی که خیلی خشک‌اند، و آنجاست که همیشه خنده و شادی شروع می‌شود. شادترین موقع وقتی است که بچه‌های شش هفت ماهه بی‌دلیل خوشحال و شادند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">با این حال، می‌شود گفت اینجا بیشتر اتفاق‌های لذت‌بخش می‌افتد تا اتفاق‌های خنده‌دار. مثلاً بچه‌ای کوچک را توی دستانت گرفته‌ای و می‌بینی که چقدر برای زندگی می‌جنگد و بعد وقتی خوابیده و آرام شده، لبخند کوچکی می‌دزند و آنجاست که من می‌فهمم وقتی مادر‌ها می‌گویند این همه سختی می‌کشی، ولی ارزش آن خندهٔ کوچک را دارد، یعنی چه. و این عکس‌ها چیزی است که تا آخر عمر برای یک خانواده می‌ماند. این‌ موضوعات لذت ما در کارمان را بیشتر می‌کند.</span></p>
<figure id="attachment_4390" aria-describedby="caption-attachment-4390" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-4390" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/SouthKorea_OlympicStadium.jpg?resize=500%2C333" alt="استادیوم المپیک - کرهٔ جنوبی SouthKorea_OlympicStadium" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/SouthKorea_OlympicStadium.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/SouthKorea_OlympicStadium.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/01/SouthKorea_OlympicStadium.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-4390" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">استادیوم المپیک &#8211; کرهٔ جنوبی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>فکر می‌کنید حالا که در ونکوور مستقر و مشغول کارید، آیا امکان دارد که دوباره دوچرخه‌هایتان را بردارید و سفر جدیدی شروع کنید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ما که همیشه مسافریم. اگر از ما بپرسند که انگیزهٔ مهاجرتتان چی بود، جعفر خواهد گفت که من آرزوی یک موتور را داشتم که در ایران نبود و اگر هم بود، آنجا اجازهٔ خریدش را نداشتم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">چیزی که در ذهنمان است، این است که از آلاسکا تا شیلی سفر کنیم. داریم به شکل و ساختار دیگری فکر می‌کنیم. حتماً درخت‌کاری درش خواهد بود ولی این‌دفعه می‌خواهیم با موتور برویم. الان دیگر نمی‌توانیم برای مدتی طولانی برویم و اینجا نباشیم. باید مدت زمانی بگذرد تا ما دوباره بتوانیم به مسافرتی طولانی برویم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برنامهٔ بلندمدت‌مان این است که تمام دنیا را بگردیم و درخت بکاریم و این دفعه که به عکاسی حرفه‌ای نگاه می‌کنیم، شاید بتوانیم با ایده‌های جدیدتری وارد سفر بشویم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از نظر مهاجرتی نگاه کنی سال اول تقریباً هر روز می‌خواستیم برگردیم مخصوصاً این موضوع که آنجا بیزینس موفقی داشتیم، ما را بسیار وسوسه می‌کرد. هر روز می‌گفتیم برمی‌گردیم، بعد می‌گفتیم حالا درس دیگری توی کالج بگیریم که حداقل کاری کرده باشیم و بعد برگردیم. همهٔ این اتفاق‌ها که مدام گفته‌ایم حالا بعد، حالا بعد، ما را اینجا نگه داشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>سفری که اخیراً به ایران داشتیم، سفری سرنوشت‌ساز برای ما بود. اینجا جا افتاده‌ایم، ولی می‌خواستیم ببینیم که آیا این‌کار درست بوده است. نه در لحظه ورود، اما بعد از یک هفته به این نتیجه رسیدم که بهترین اتفاق زندگی‌ام همین مهاجرت بوده است.</b><span style="font-weight: 400;"> آدم دلتنگ خیلی چیز‌ها می‌شود و دوری خیلی سخت است. من پدرم را به‌تازگی از دست داده‌ام. این جریان در عرض هفت ماه اتفاق افتاد و من دوست داشتم که بتوانم پیش ایشان باشم و این خیلی سخت است. اما از این کارم راضی‌ام.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">الان این زندگی من است. ازش راضی‌ام و خوشحال. آنجا هم خوب بود، ولی الان در سیاره‌ای جدیدم، دارم کشفش می‌کنم و دوست دارم همه چیز مثبت و خوب باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">خیلی از کسانی که اینجا هستند، خواننده‌های شما، همه این دوران را گذرانده‌اند. در واقع مهاجرت نوعی شکستنِ خودت است. یک‌جور مردن و دوباره زنده‌شدن است. همهٔ ساختار خودت و همه‌چیز را می‌شکنی تا دوباره بتوانی روی پای خودت بایستی. ولی این چیزی است که شخصیت تو را می‌سازد و این چیزی است که از تو آدم جدیدی می‌سازد. این آدمی که من باشم، الان اینجا ایستاده‌ام و پدرم را از دست داده‌ام، چیزی که از کودکی برایم مثل یک کابوس بود، ولی الان اینجا محکم ایستاده‌ام و دارم از خودم آدم جدیدی درست می‌کنم. رفتم آنجا کنار خانواده‌ام ایستادم و آن‌ها را کمک می‌کردم که از این مرحله عبور کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>دوست دارید در انتها  نکته‌ای اضافه کنید برای خواننده‌های ما؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">می‌‌دانم که خیلی از خواننده‌های شما در جای یک سال قبل من‌اند؛ در تکاپوی رفتن و ماندن. می‌خواستم بگویم هر جا که هستیم، مهم نیست که مکانش کجاست، مطمئناً نوستالژی‌هایی داریم برای خودمان، ساختاری داریم برای خودمان در جایی به اسم خانه. ولی خانه جایی است که تو هستی. وقتی جاهای مختلفی سفر می‌کنی، از همه مهم‌تر این است که خودت را با خودت می‌بری، یعنی اون چیزی که باید باهاش کنار بیایی. باید سعی کنیم آن را درست بسازیم، بقیهٔ زندگی درست می‌شود و بقیهٔ چیزها مهم نیست. هر جا که هستیم، ایمان داشته باشیم که چیزی قوی در وجودمان است که همهٔ غیرممکن‌ها را ممکن می‌کند. شاید شعاری به‌نظر بیاید ولی واقعیت قضیه همین است. فقط باید قوی بود و اگر صلاح در این است که اینجا زندگی کنیم، بایستی برایش بجنگیم. خیلی راحت می‌شود جا زد و راه آسان را انتخاب کرد، اما ما‌ به دنیا نیامده‌ایم که راه آسان را انتخاب کنیم، ما آمده‌ایم که چیزهای جدید بسازیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>از وقتی که در اختیار رسانهٔ همیاری قرار دادید، بسیار ممنونیم و آرزوی موفقیت‌های هرچه بیشتر برایتان داریم.</b></span></p>
<p style="text-align: left;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">JaNa Photography Website:‎</span></p>
<p style="text-align: left;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;"><a href="http://www.jana.photography/">http://www.jana.photography/</a>‎</span></span></p>
<p style="text-align: left;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">JaNa Photography Facebook Page:‎</span></p>
<p style="text-align: left;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;"><a href="https://www.facebook.com/jana.photography.vancouver/">https://www.facebook.com/jana.photography.vancouver/</a>‎</span></span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/01/22/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%9b-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1/">گفت‌وگو با جانا؛ زوج ماجراجوی ورزشکار و هنرمند</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/01/22/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%9b-%d8%b2%d9%88%d8%ac-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">4378</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-05 22:06:30 by W3 Total Cache
-->