<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ترجمه بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/ترجمه/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Wed, 17 May 2023 03:33:16 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>ترجمه بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/ترجمه/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>ورشکسته به تقصیر دیگران! &#8211; یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2017/10/12/%d9%88%d8%b1%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%aa%d9%82%d8%b5%db%8c%d8%b1-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2017/10/12/%d9%88%d8%b1%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%aa%d9%82%d8%b5%db%8c%d8%b1-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 12 Oct 2017 15:06:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[بیشعوری]]></category>
		<category><![CDATA[ترجمه]]></category>
		<category><![CDATA[خاویر کرمنت]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر محمود فرجامی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[محمود فرجامی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=6652</guid>

					<description><![CDATA[<p>دکتر محمود فرجامی &#8211; ترکیه اخیراً یادداشتی از آقای جلیسه در شبکه‌های اجتماعی فارسی‌زبان دست‌به‌دست شد و به من هم رسید. نوشته‌ٔ ایشان دربارهٔ سری‌دوزی کتاب است  با ذکر چهار نمونه کپی‌کاری از کتاب بیشعوری، همگی با طرح جلد، عنوان، فونت، شناسه و متن مشابه، اما توسط چهار ناشر ظاهراً مختلف در قم! اتفاقی که با وجود حیرت‌انگیزبودن، تنها گوشه‌ای از فاجعه‌ای است که بر سر یک کتاب و مترجم و ناشرش آمد. فاجعهٔ بیشعوری!...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/10/12/%d9%88%d8%b1%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%aa%d9%82%d8%b5%db%8c%d8%b1-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86/">ورشکسته به تقصیر دیگران! &#8211; یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af-%d9%81%d8%b1%d8%ac%d8%a7%d9%85%db%8c/">دکتر محمود فرجامی</a> &#8211; ترکیه </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اخیراً یادداشتی از آقای جلیسه در شبکه‌های اجتماعی فارسی‌زبان دست‌به‌دست شد و به من هم رسید. نوشته‌ٔ ایشان دربارهٔ سری‌دوزی کتاب است  با ذکر چهار نمونه کپی‌کاری از کتاب بیشعوری، همگی با طرح جلد، عنوان، فونت، شناسه و متن مشابه، اما توسط چهار ناشر ظاهراً مختلف در قم! اتفاقی که با وجود حیرت‌انگیزبودن، تنها گوشه‌ای از فاجعه‌ای است که بر سر یک کتاب و مترجم و ناشرش آمد. فاجعهٔ بیشعوری!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>داستان بیشعوری</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کتابی به نام «بیشعوری» را من، محمود فرجامی، نخستین بار در سال ۱۳۸۶ از کتابی به زبان انگلیسی به نام Asshole No More به فارسی برگرداندم. کاری که نزدیک به یک سال زمان برد، چرا که متن اصلی علی‌رغم ظاهر ساده‌اش، آن‌طور که جذاب و امروزی و خواندنی باشد، به فارسی درنمی‌آمد. مثال‌ها قدیمی بودند (کتاب در سال ۱۹۹۰ چاپ شده) و شوخی‌ها تقریباً برای خوانندهٔ فارسی‌زبان نامفهوم و بی‌مزه. علاوه بر آن، کتاب لحنی شبه‌علمی داشت در نقیضه‌سازی (تقلید تمسخرآمیز) از کتاب‌هایی که قرار است با خواندن آن‌ها یک‌شبه پول، اعتمادبه‌نفس، روابط زناشویی و مدیریتِ خواننده دگرگون شود. با موضوعی تکان‌دهنده دربارهٔ احمق‌های خودخواه باهوش؛ کسانی که من اصطلاح «بیشعور» را از میان واژگان موجود برگزیدم و به‌نظرم هم در معادل‌یابی و هم ترجمهٔ کتاب با تمام ظرایفی که برگردان چنین متنی لازم می‌نماید، موفق بودم، یا منتهای همت را به‌خرج دادم.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-6671" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/images.jpg?resize=192%2C300" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="192" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/images.jpg?resize=192%2C300&amp;ssl=1 192w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/images.jpg?w=320&amp;ssl=1 320w" sizes="(max-width: 192px) 100vw, 192px" /><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-6654" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/22nd.jpg?resize=186%2C300" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="186" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/22nd.jpg?resize=186%2C300&amp;ssl=1 186w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/22nd.jpg?w=268&amp;ssl=1 268w" sizes="(max-width: 186px) 100vw, 186px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">اما این کتاب مجوز انتشار نگرفت و پس از مدتی خاک خوردن، سرانجام به پیشنهاد دوستی فایل پی‌دی‌اف آن را به رایگان برای عموم بر روی وب‌سایت شخصی‌ام (‌<a href="http://debsh.com">debsh.com</a>) قرار دادم. در صفحه‌بندی غیرحرفه‌ای برای این کار، از بعضی تایپوگرافی‌های دوستم صدرا بهشتی استفاده کردم، حاشیه‌هایی طنزآمیز در بعضی صفحات گذاشتم و از آنجایی که طرح جلد کتاب اصلی بسیار ساده و صرفاً نام کتاب بود، طرحی از تابلوی جیغ مونش را، که به‌خاطر گذشت بیش از سی سال از درگذشت مؤلف مشمول کپی‌رایت نیست، برای طرح جلد انتخاب کردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از کتاب به‌سرعت استقبال شد و طی چند هفته نسخه‌های کاغذی آن هم سر از کتابفروشی‌های سیار و حتی رسمی درآورد، و از همان هنگام هر روز بی‌اخلاقی و حقهٔ جدیدی در مسیر «بیشعوری» نمایان شد! مثلاً یک بار به اسم انتشارات گوتنبرگ (سوئد) به بازار زیرزمینی کتاب رفت، در حالی‌که مدیر آن انتشارات مثل من روحش از این ماجرا خبر نداشت. اما وقتی، پس از روی کار آمدن دولت روحانی، یک انتشارات رسمی در تهران پس از اخذ قرارداد رسمی با من توانست مجوز انتشار این کتاب را بگیرد، بازی تازه شروع شد&#8230; </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>کپی‌کاران جهان متحد شوید!</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">کتاب از همان روز نخست که به بازار رسمی آمد مورد استقبال شدید قرار گرفت و بسیاری که پیش‌تر آن را دانلود کرده بودند، نسخهٔ کاغذی را نیز خریدند. اینجا بود که پخته‌خواران گرامی دست‌به‌کار شدند و هر روز ناشری و مترجمی تازه، به صف بیشعوری‌سازان اضافه شد. عجبا که از این عزیزان گاه جز اسم، سابقهٔ دیگری نبود و بعضاً حتی اعتراف کردند که جلد کتاب اصلی را هم ندیده‌اند! در مقابلِ انتشارات تیسا که ناشر قانونی و رسمی کتاب بود، انتشارات آتیسا علم شد، بیش از ده مترجم همان بیشعوری را که ناشر اصلی در آمریکا حق ترجمه و انتشار «انحصاری‌»اش را به محمود فرجامی واگذار کرده بود، ترجمه کردند. همهٔ به اصطلاح ترجمه‌ها تقریباً کپی از روی یک کار بود، همگی همان طرح جلد ابداعی من را کپی کردند و یکی از همان «مترجم»ها مدعی شد که این طرح جلد اصلی کتاب است؛ یعنی ایشان زحمت گوگل کردن کتابی را که مدعی ترجمه آن است هم، به خود نداده است! بیشعوری ۲ و ۳ گاه با ترجمهٔ مترجم‌های خیالی و گاه تحت اسم «خودِ من» منتشر شدند! «بیشعوری اصلی و بدون سانسور» به بازار آمد&#8230; و در مجموع می‌توانم بگویم کتاب بیشعوری کلکسیونی از بیشعوری و حق‌کشی و دزدیِ ادبی را دور خود جمع کرد چنان‌که تا امروز خود من ۲۱ نمونه از همین کتاب‌ها را جمع‌آوری کرده‌ام!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-6656" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/96218009.jpg?resize=191%2C300" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="191" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/96218009.jpg?resize=191%2C300&amp;ssl=1 191w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/96218009.jpg?w=264&amp;ssl=1 264w" sizes="(max-width: 191px) 100vw, 191px" /><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-6657" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/96604821.jpg?resize=198%2C300" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="198" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/96604821.jpg?resize=198%2C300&amp;ssl=1 198w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/96604821.jpg?w=264&amp;ssl=1 264w" sizes="auto, (max-width: 198px) 100vw, 198px" /><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-6659" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-01-02_01-46-02.jpg?resize=208%2C300" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="208" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-01-02_01-46-02.jpg?resize=208%2C300&amp;ssl=1 208w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-01-02_01-46-02.jpg?w=346&amp;ssl=1 346w" sizes="auto, (max-width: 208px) 100vw, 208px" /><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-6660" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-01-02_01-46-15.jpg?resize=197%2C300" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="197" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-01-02_01-46-15.jpg?resize=197%2C300&amp;ssl=1 197w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-01-02_01-46-15.jpg?w=329&amp;ssl=1 329w" sizes="auto, (max-width: 197px) 100vw, 197px" /><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-6661" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-01-02_01-46-39.jpg?resize=214%2C300" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="214" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-01-02_01-46-39.jpg?resize=214%2C300&amp;ssl=1 214w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-01-02_01-46-39.jpg?w=357&amp;ssl=1 357w" sizes="auto, (max-width: 214px) 100vw, 214px" /><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-6663" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-01-02_01-46-47.jpg?resize=209%2C300" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="209" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-01-02_01-46-47.jpg?resize=209%2C300&amp;ssl=1 209w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-01-02_01-46-47.jpg?w=349&amp;ssl=1 349w" sizes="auto, (max-width: 209px) 100vw, 209px" /><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-6664" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-01-02_01-46-59.jpg?resize=210%2C300" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="210" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-01-02_01-46-59.jpg?resize=210%2C300&amp;ssl=1 210w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-01-02_01-46-59.jpg?w=350&amp;ssl=1 350w" sizes="auto, (max-width: 210px) 100vw, 210px" /><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-6667" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/Samsung-9-19-2016-809.jpg?resize=199%2C300" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="199" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/Samsung-9-19-2016-809.jpg?resize=199%2C300&amp;ssl=1 199w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/Samsung-9-19-2016-809.jpg?w=332&amp;ssl=1 332w" sizes="auto, (max-width: 199px) 100vw, 199px" /><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-6658" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/blue.jpg?resize=214%2C300" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="214" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/blue.jpg?resize=214%2C300&amp;ssl=1 214w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/blue.jpg?w=356&amp;ssl=1 356w" sizes="auto, (max-width: 214px) 100vw, 214px" /><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-6653" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-09-20_11-05-38.jpg?resize=500%2C222" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="500" height="222" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-09-20_11-05-38.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/photo_2017-09-20_11-05-38.jpg?resize=300%2C133&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-medium wp-image-6655" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/96209279.jpg?resize=194%2C300" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="194" height="300" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/96209279.jpg?resize=194%2C300&amp;ssl=1 194w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/96209279.jpg?w=264&amp;ssl=1 264w" sizes="auto, (max-width: 194px) 100vw, 194px" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-6668" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/AssBobSfanji.jpg?resize=500%2C263" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="500" height="263" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/AssBobSfanji.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/AssBobSfanji.jpg?resize=300%2C158&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-6669" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/Nashre_Teena.jpg?resize=315%2C500" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="315" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/Nashre_Teena.jpg?w=315&amp;ssl=1 315w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/Nashre_Teena.jpg?resize=189%2C300&amp;ssl=1 189w" sizes="auto, (max-width: 315px) 100vw, 315px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-6670" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/Niloofar-Bayat.jpg?resize=414%2C500" alt="یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب" width="414" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/Niloofar-Bayat.jpg?w=414&amp;ssl=1 414w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2017/10/Niloofar-Bayat.jpg?resize=248%2C300&amp;ssl=1 248w" sizes="auto, (max-width: 414px) 100vw, 414px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نمونه‌هایی که آقای جلیسه جمع کرده و به خوبی درباره‌شان توضیح داده، تنها مشتی از خروار است. البته مشت اخیر، شاید ارزش بیشتری داشته باشد، از این جهت که ناشری به‌صورت خانوادگی (پدر، پسر، دختر&#8230; هر کدام مدیر یک انتشارات مجزا!) زحمت آن‌ها را کشیده است؛ ناشری که در تهران ثبت شده است و در قم اعلام وصول می‌کند، خانواده‌ای که پدر عضو اتحادیه ناشران قم است&#8230; ناشرانی زنجیره‌ای که می‌توانند برخلاف ضوابط نمایشگاه کتاب، «بیشعوری»هایشان را در تمام غرفه‌ها پخش کنند و بفروشند.</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>حاصل ایام</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حاصل این‌ها به خاک سیاه نشستن مترجم و ناشر اصلی و قانونی است. به‌عنوان نمونه چندی پیش کتاب بیشعوری با ترجمهٔ من از فروشگاه زنجیره‌ای بزرگی حذف شد، چون ناشر فقط چهل درصد تخفیف به فروشگاه می‌داد. درست خواندید؛ «فقط ۴۰ درصد»! و دیگرانی بودند که با تخفیف بهتری بیشعوری پخش می‌کردند. حتی زمانی به‌سراغ یک کتابفروشی ایرانی در آلمان رفتم که بیشعوری تقلبی می‌فروخت و اتفاقاً مدیر آنجا انسان خوبی به‌نظر می‌رسید؛ وقتی ماجرا را توضیح دادم با تأسف سری تکان داد و گفت این کتاب‌ها همگی در ایران مجوز قانونی پخش دارند و نمی‌تواند برایم کاری کند. راست هم می‌گفت؛ وقتی دولت در ایران به آن‌ها مجوز می‌دهد، فروشنده حتی می‌تواند در آلمان به آن استناد ‌کند، خصوصاً که سود بیشتری هم در آن باشد!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در تمام این سال‌ها، ادارهٔ کتاب وزارت ارشاد در جریان شکایت‌های متعدد‌ ما بوده است و هیچ‌کاری نکرده است. علاوه بر آن، شکایتی رسمی در قوهٔ قضاییه هم مطرح کردیم، اما به‌جز پرداخت هزینهٔ وکیل سود دیگری نداشت!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حاصل این‌ها نابودشدن کتاب «بیشعوران» بوده است؛ کتابی که با وجود آنکه به‌زعم من بسیار بهتر از «بیشعوری» است، در لابه‌لای این هیاهو گم شد. وقتی دست کم بیست چاپ بی‌کیفیت از یک کتاب، با عنوان و حتی طرح جلد مشابه به بازار بیاید، طبیعی هم است چنین گم شدنی. طبیعی هم است که ناشر نتواند تعهدات مالی‌اش را به مترجم و نویسنده &#8211; مترجم و نویسنده واقعی و نه از زیرِ بوته درآمده &#8211; ادا کند. و طبیعی‌ست که هر دو یا تن به کار نازل بدهند و یا ورشکست بشوند، گیریم که ورشکستگی یکی مالی باشد و دیگری روحی و روانی &#8211; علاوه بر مالی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">حاصل این است که بدین‌وسیله من، محمود فرجامی، مترجم و مؤلف بیش از ده کتاب به فارسی، به‌عنوان عضو بسیار کوچکی از صنعت نشر اعلام ورشکستی می‌کنم و به صف بلند ورشکستگان این حوزه می‌پیوندم. اعلام ورشکستگی می‌کنم، چون نمی‌دانم در صنعتی که هیچ حق و حقوقی در آن ندارم، چرا و چگونه باید ادامه بدهم. پرسشی که بی‌شک صدها نویسنده و مترجم دیگر که از این ورطه رخت بیرون کشیدند، از خویش پرسیده‌اند و هزاران نفر دیگری که گاه پیش از ورود به این عرصه، عطایش را به لقایش می‌بخشند، از خود خواهند پرسید. تبریک به کپی‌کاران و پخته‌خواران و دغل‌بازان از یک سو و مسئولان و متولیان بخش کتاب ایران از سویی دیگر، برای نزدیک کردن یک گام دیگر صنعت نشر به نابودی کامل. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فقط ای کاش این صدا، این مرثیه، این هشدار به گوش اهل کتاب برسد&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">مهر ۱۳۹۶</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">محمود فرجامی</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2017/10/12/%d9%88%d8%b1%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%aa%d9%82%d8%b5%db%8c%d8%b1-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86/">ورشکسته به تقصیر دیگران! &#8211; یادداشت مترجم «بیشعوری» دربارهٔ این کتاب</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2017/10/12/%d9%88%d8%b1%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%aa%d9%82%d8%b5%db%8c%d8%b1-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">6652</post-id>	</item>
		<item>
		<title>کارگاه داستان‌نویسی، کارگاه ترجمه</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2016/04/20/%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c%d8%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2016/04/20/%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c%d8%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 21 Apr 2016 04:37:13 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ترجمه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان‌نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[داود مرزآرا]]></category>
		<category><![CDATA[سُلماز لک‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=495</guid>

					<description><![CDATA[<p>سُلماز لک‌پور به‌همراه سردبیر نشریه، خانم سیما غفارزاده برای تهیهٔ گزارش به کارگاه داستان‌نویسیِ استاد محمد محمدعلی در خانهٔ فرهنگ و هنر ایران رفته‌ایم. کارگاه در اتاقی نسبتاً بزرگ برگزار می‌شود؛ جایی که دیوارهای آن به تابلوهای خطاطی‌ زیبایی، کارِ گروه خوشنویسی خانهٔ فرهنگ و هنر ایران، مزیّن است. میز بزرگ میان اتاق با تکه‌‌هایی از رومیزی‌های سنتی پوشیده شده و ظرف‌هایی پر از شیرینی‌های ایرانی روی آن قرار دارد. فضای اتاق و خصوصاً بویی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/04/20/%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c%d8%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87/">کارگاه داستان‌نویسی، کارگاه ترجمه</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%D8%B3%D9%8F%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B2-%D9%84%DA%A9%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1/" target="_blank" rel="noopener"><span style="font-family: irseri;">سُلماز لک‌پور</span></a></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">به‌همراه سردبیر نشریه، خانم سیما غفارزاده برای تهیهٔ گزارش به کارگاه داستان‌نویسیِ استاد محمد محمدعلی در خانهٔ فرهنگ و هنر ایران رفته‌ایم. کارگاه در اتاقی نسبتاً بزرگ برگزار می‌شود؛ جایی که دیوارهای آن به تابلوهای خطاطی‌ زیبایی، کارِ گروه خوشنویسی خانهٔ فرهنگ و هنر ایران، مزیّن است. میز بزرگ میان اتاق با تکه‌‌هایی از رومیزی‌های سنتی پوشیده شده و ظرف‌هایی پر از شیرینی‌های ایرانی روی آن قرار دارد. فضای اتاق و خصوصاً بویی که از در و دیوارهای چوبی‌اش به مشام می‌رسد، مرا که برای اولین بار در چنین کارگاهی شرکت کرده‌ام،  به فضای خانه‌های قدیمی، کرسی و قصهٔ مادربزرگ‌ها می‌برد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-498" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0030.jpg?resize=500%2C375" alt="کارگاه داستان‌نویسی، کارگاه ترجمه" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0030.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0030.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برخورد گروه بسیار گرم و دوستانه است به‌طوری که هنوز برنامه شروع نشده، خودم را جزئی از آن حس می‌کنم. برنامه با صحبت‌های استاد محمدعلی که در واقع شرح مختصری از برنامهٔ آن‌شبِ کارگاه است و البته با فنجانی چای داغ و خوش‌طعم شروع می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در این جلسه از آقای داود مرزآرا، نویسندهٔ‌ ساکن ونکوور دعوت شده است تا دربارهٔ کار ترجمهٔ داستان‌های کوتاه نویسندگان کانادایی که به‌تازگی شروع کرده‌اند، صحبت کنند. پس از صحبت‌‌های ایشان و  داستان‌خوانی، قرارست کارگاه به گفت‌وگو و نقدِ داستان‌‌های خوانده‌شده بپردازد. آقای داود مرزآرا قرارست دو داستان از خانم شیلا هتی (Sheila Heti) در این جلسه بخوانند. ایشان که زحمت ترجمهٔ این داستان‌ها را کشیده‌اند، دربارهٔ انگیزه‌ٔشان در انتخاب این داستان‌ها می‌گویند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">این‌ها داستان‌هایی بود که خواندم و شخصاً از خواندن‌شان بسیار لذت بردم و تصمیم گرفتم که ترجمه‌شان کنم. وقتی می‌خواستم ترجمهٔ داستان اول یعنی «زندگی من یک جوک است» (My Life is a joke)  را شروع کنم، به خانم شیلا هتی ایمیل زدم و از ایشان اجازه خواستم. ایشان بسیار خوشحال شدند و استقبال کردند. حتی از من خواستند که کار ترجمه را برایشان بفرستم و من هم نسخه‌‌ای برایشان فرستادم.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-499" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0042.jpg?resize=500%2C375" alt="کارگاه داستان‌نویسی، کارگاه ترجمه" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0042.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0042.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">شروع کارم از نیویورک‌‌فا بود. چند داستان انتخاب کردم و دیدم که گروهی از ایران هم مشغول ترجمه‌اند. کارهایشان را خواندم ولی چیز جالبی ندیدم.  به‌غیر از مدیر مسئول، بقیهٔ ترجمه‌ها ضعیف بود و اشتباهات زیادی داشت. رفتم سراغ نویسندگان جدید با کارهای مدرن و آن‌ها را انتخاب کردم. تا اینکه به این نتیجه رسیدم که کتاب بگیرم .از داستان مدرسه که در «فرهنگ بی‌سی» هم چاپ شده، بسیار خوشم آمد. قصد دارم از نویسنده‌اش چند داستان دیگر ترجمه کنم. تا اینکه در یک کتابفروشی کتابی پیدا کردم به‌نام «زنی که در یک کفش زندگی می‌کرد» (The Woman Who Lived in a Shoe). در این ترجمه‌ها سعی کرده‌ام کمال استفاده را از کلمات بکنم، در حالی‌که به متن وفادار باشم و در عین حال حس و حالی را که در داستان است، به خواننده منتقل کنم.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">من این نویسنده را به‌خاطر وسعت دیدش دوست دارم. ایشان نویسنده و ویراستاری کانادایی‌اند. تورنتو به دنیا آمده و پدر و مادرش از مهاجران کلیمی مجارستان هستند. سی و هشت سال دارد و از بیست و چهار سالگی مشغول کار نویسندگی‌ست. در دانشگاه تورنتو تاریخ و فلسفه خوانده و فارغ‌التحصیل رشته نمایشنامه‌نویسی از مدرسهٔ ملی تئاتر کانادا است. مجموعه داستانی دارد که داستان «زنی که در یک کفش زندگی می‌کرد» از آن مجموعه است. یکی از صد رمان برتر نیویورکر هم رمانی‌ست از خانم هتی به‌نام  «یک انسان چگونه باید باشد؟» (How should a person be?‎).</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-500" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/Sheila_Heti_2.jpg?resize=314%2C500" alt="کارگاه داستان‌نویسی، کارگاه ترجمه" width="314" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/Sheila_Heti_2.jpg?w=314&amp;ssl=1 314w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/Sheila_Heti_2.jpg?resize=188%2C300&amp;ssl=1 188w" sizes="auto, (max-width: 314px) 100vw, 314px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">همچنین یکی از رمان‌های برتر سال ۲۰۱۱ هم به‌نام «صندلی‌ها جایی‌اند که مردم می‌روند» (The chairs are where people go) از آثار ایشان است. و کتابی غیرداستانی دارد در مورد ارتباط خانم‌ها و لباس (Woman in clothes) و داستانی برای بچه‌ها به‌نام «ما یک اسب لازم داریم» (‌We need a horse).</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آقای مرزآرا سپس داستان «زندگیِ من یک جوک است» را برایمان می‌خوانند و کارگاه سراپا گوش است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">وقتی مُردم، کسی دور و برم نبود تا شاهد مرگم باشد. من در تنهائی مُردم. مهم نیست. بعضی از مردم فکر می‌کنند مرگ در تنهائی، بدون حضور شاهدی در آن اطراف تراژدی بزرگی است. دوست پسر دوران دبیرستانم دلش می‌خواست با من ازدواج کند. چون فکر می‌کرد آنچه که در زندگی اهمیت دارد، داشتن یک شاهد است. ازدواج با دوست دختر دوران دبیرستانی و بودن با او در تمام طول زندگی، یعنی داشتن شاهد برای خیلی چیزها. برای هر چیز مهمی، باید یک شاهد زن وجود داشته باشد.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">من این طرز فکرش را دوست نداشتم که چون زندگی با آدم کنار نمی‌آید، پس کسی اطراف آدم فقط پرسه بزند تا گرهٔ زندگی را باز کند. ولی حالا بهتر درکش می‌کنم. چون اگر کسی شما را دوست داشته باشد و همواره در زندگی کنارتان باشد و هر شب دربارهٔ آن با شما صحبت کند، چیز کمی نیست.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-501" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/ABC1.jpg?resize=500%2C333" alt="«زندگیِ من یک جوک است»" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/ABC1.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/ABC1.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/ABC1.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">من نه تنها با دوست پسرم ازدواج نکردم، بلکه با او به‌هم زدم و با شخص دیگری هم ازدواج نکردم و تنها ماندم. بچه‌ای هم نداشتم. درحالی‌که او زنی را برای ازدواج پیدا کرد و آن‌ها صاحب فرزند هم شدند. من فقط شاهد زندگی خودم بودم. آن‌ها نزدیک خانوادهٔ همسرش که مثل خانوادهٔ خودش پرجمعیت بود، زندگی می‌کردند. یک‌بار به‌خاطر تولد دوستم آن‌ها را در یک میهمانی شام ملاقات کردم. تمام فامیل و دوستان نزدیک و تنها فرزندشان سی نفری می‌شدند. ما درخانهٔ پدر مادر همسرش جمع شدیم که در یک شهر کوچک ساحلی زندگی می‌کردند. او درست آن چیزی را که می‌خواست، به‌دست آورد، سی نفر شاهد قابل اطمینان. حتی اگر نصفشان هم می‌مردند، یا به‌جای دیگری نقل مکان می‌کردند و یا از او متنفر می‌شدند، باز پانزده نفر دیگر برایش باقی می‌ماند. وقتی او فوت کند، خانواده، عاشقانه دورش جمع می‌شوند و زمانی را به‌خاطر می‌آورند که موهای سرش هنوز نریخته بود. به‌یاد می‌آورند چه شب‌هائی مست لایعقل به‌خانه می‌آمد و دهانش بوی مشروب می‌داد و عربده می‌کشید. عیب و ایرادش را به‌یاد می‌آورند. و به‌رغم همهٔ این‌ها هنوز دوستش دارند. وقتی همهٔ شاهدهای زندگی‌اش بمیرند، زندگی او هم به پایان می‌رسد. وقتی پسرش بمیرد، عروس و نوه‌هایش بمیرند، زندگی اولین دوست پسرم هم به پایان می‌رسد.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">وقتی من نفس‌های آخر را می‌کشیدم هیچ‌کس مرا ندید. ماشینی که به من زد، به‌سرعت از آنجا دور شد. و رانندهٔ اتومبیلی دیگر توقف کرد تا مرا از وسط جاده، کنار بکشد. وقتی مرا به کنار جاده می‌کشید، من مرده بودم. پس می‌توانم بگویم که من تنها مُردم.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">حالا فکر می‌کنید دارم دروغ می‌گویم. درحقیقت کسی که عاشقش بودم، شاهد مرگ من نبود و اگر این مسئله برایم واقعاً مهم نبود، چرا از آن حالتِ مرده برگشتم و این‌همه راه را تا اینجا، طی کردم؟ چرا دوباره وارد بدن خودم شدم، و همان لباسی را پوشیدم که در آخرین روز زنده‌بودنم به تن داشتم؟ چرا صدای صحبت‌کردنم مثل زمانی شد که زندگی می‌کردم و به همان وزنی برگشتم که در هنگام مرگ داشتم؟ حتی گرد و خاک چشم‌ها و موهایم را شستم، دندان‌هایم را که قبلاً از جا کنده شده بود، سر جایشان گذاشتم. چرا این همه به خودم زحمت دادم؟ کار خیلی زیادی بود. می‌توانستم تا ابد زیر خاک بمانم تا تجزیه شوم. اگر زندگی برایم معنا داشت، اگر درد اشتیاق برای چیزهائی که می‌خواهم بگویم با من نبود، هنوز آنجا زیرخاک بودم.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-502" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/ABC2.jpg?resize=500%2C329" alt="«زندگیِ من یک جوک است»" width="500" height="329" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/ABC2.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/ABC2.jpg?resize=300%2C197&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/ABC2.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">مسئله این است که: من یک جوک بودم. زندگی من هم یک جوک بود. این حرف را مردی که عاشقش بودم در آخرین دعوائی که کردیم، به من زد. دوست پسر دوران دبیرستانی‌ام را نمی‌گویم. در آن وقت من سی و چهار سالم بود. در حین دعوا که سعی می‌کردم منظورم را به او حالی کنم، فریاد زد: «تو یک جوکی، و زندگی‌ات هم یک جوک است.»</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">تا شب قبل از آن هنوز همدیگر را دوست داشتیم. مثل هر شب به رختخواب رفتیم. او داشت یک کتاب جنایی را از روی تلفن هوشمندش می‌خواند، من هم خوابم می‌آمد و همان‌طور که سرم روی بالش بود، بازویش را به نرمی لمس می‌کردم. چند روز بعد، من مُردم. از آن زمان چهار سال گذشت تا توانستم به‌معنی کامل حرفی که زده بود پی ببرم. پی ببرم که من یک جوک بودم و زندگی‌ام هم یک جوک بود. در لحظه‌ای که این حرف را زد نمی‌دانستم چه جوابی به او بدهم. به‌قدری اذیت شده بودم که شروع کردم به جیغ‌زدن و همین او را مطمئن کرد که حرفش درست است. با دهان باز به اوخیره شده بودم. البته تا آن موقع به بی‌رحمی‌هایش عادت داشتم. اما هنوز حرفش آزارم می‌داد.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">وقتی از من دعوت کردید که امشب بیایم اینجا برایتان صحبت کنم، مگر نمی‌دانستید که من مرده بودم؟ نمی‌دانستید – دعوت‌نامه را که دریافت کردم، اولش فکر کردم که نه، نمی‌توانم بیایم. در حقیقت دلیلی هم نداشتم که این‌کار را بکنم. اما بعد از چند ماه برایتان نوشتم که خواهم آمد. نوشتم اگر شما حاضر باشید خرج درآوردن مرا از قبر بپردازید، اگر هزینهٔ انتقال جنازه‌ام را از محل دفن تا آن سر آمریکا پرداخت کنید، و مرا با چرخ تا پای میز سخنرانی بیاورید، آن‌وقت، بله، البته که می‌آیم. همان‌طور که داشتم پرواز می‌کردم، خیلی جدی روی مغز مرده‌ام کار کردم که راجع به چه چیزی می‌خواهم صحبت کنم. تمامش به‌خاطر موضوع مهمی بود که می‌خواهم با شما در میان بگذارم. آن چه بود؟ آیا قبلاً  به شما نگفته بودم؟ مغزی که مرده باشد، فکرها را به سرعت از دست می‌دهد. یادم نمی‌آید که گفته باشم.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">زیرخاک که دراز کشیده بودم، اطرافم پربود از نمک و خاک و کرم و علف، و استخوان پرنده‌های خشک‌شده در دهانم جمع شده بود. خونم لخته شده بود و انگشتان پاهایم پیچ خورده بودند. مغزم پر بود از پرِ پرنده‌ها و ذرات گرد سفیدرنگ پلاستیکی که خاک را لکه‌دار کرده بودند. کثافت سگ و شاش راسو میان گیاهان و نهال‌ها پخش بود.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">عجیب این‌ست که در آن تاریکی نمور و نمناک می‌توانستم فکر کنم. شما هرگز نمی‌دانید که در زیر زمین، آدم نگران چه چیزهای کوچک و جزئی‌ای است. شما می‌توانید فقط فکر را با خودتان به قبر ببرید. و آن فکر، همیشه شما را آزار می‌دهد و تا زمانی که آرامش خود را پیدا نکرده باشید، با شماست. فکری که من با خودم به قبر برده بودم، حرف مردی بود که عاشقش بودم. او گفته بود، «تو یک جوکی، زندگی تو یک جوک است.» این حرف به‌قدری توی سر و ماهیچه‌ها و استخوان‌هایم رخنه کرده بود که وجودم چیزی جز آن کلمات نبود. وقتی زندگی در درونم فرو ریخت و تبدیل به مرگ شد، یعنی جائی که زندگی در خودش آوار می‌شود، آن عبارت بیرون از آن آوار، باقی ماند و تبدیل شد به چیزی که از من جدا بود. و چون جدا از من بود، توانستم آن‌را با خود ببرم، و آن تنها چیزی بود که با خود داشتم.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">می‌شود لطفاً یک لیوان آب به من بدهید؟ لیوان آبم کجاست؟ بدنم داغ است، دهنم خشک است، تشنه‌ام، مرده‌ام. فردا سوار هواپیمایی می‌شوم تا به خانه برگردم. با تمام چمدان‌هایم، با آرامشی که در استخوان‌هایم حس می‌کنم، آمده‌ام اینجا تا حرف‌هایم را بزنم. همان چیزی را که در زیر خاک به آن پی برده بودم. بعد از این دیگر تا ابد زنده نخواهم شد و نیازی هم پیدا نمی‌کنم تا گرد و خاک را از خود بتکانم.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">مردی که گفت من یک جوک بودم و زندگی‌ام یک جوک بود، امکان نداشت در آن لحظه‌های پایانی شاهد آخرین نفس‌کشیدن‌هایم باشد. اما چیزی که فهمیدم این بود که او مرگ مرا پیش‌بینی کرد. او فقط توانست با دیدن درونم و با گفتن آن کلمات زشت شاهد روحم در آینده باشد، آینده‌ای که می‌دانست برایم پیش می‌آید. درخلال آن دعوا تلاش کردم تا قانعش کنم که او در اشتباه است. فریاد میزدم، «من یک جوک نیستم، خودت جوکی! خودت جوکی!».</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">وقتی کسی روی پوست موز لیز بخورد و بمیرد، آن‌وقت است که زندگی آن شخص جوک است. اما طوری که من مُردم، مثل لیزخوردن روی پوست موز نبود. وقتی کسی با  یک خاخام، کشیش، و یا راهبه وارد باری شود، و همین باعث مرگش شود، آن‌وقت زندگی آن فرد جوک است. نه آن‌طوری که من مُردم. وقتی کسی مثل مرغ از عرض جاده رد شود تا به آن طرف برسد و آن‌گونه بمیرد، آن‌وقت زندگی او جوک است. خُب، مردنِ من هم همان‌طور بود؛ مثل مرغی که داشت از عرض جاده رد می‌شد تا به آن‌طرف برسد.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">وقتی آن‌روز از عرض جاده رد می شدم تا به آن‌طرف برسم، داشتم به‌سمت مرگ می‌رفتم. چه‌قدر احساس ناامیدی می‌کردم. هنوز دعوامان در ذهنم باقی بود. چرا آن مرغ از عرض جاده رد شد؟ رسیدن به آن طرف یعنی خودکشی. در آن طرف مرگ است، همه می‌دانند. درست است؟</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">با گام‌های کوتاه ولی تیز و تند دویدم جلوی ماشین قراضهٔ قدیمی‌ای و به‌شدت خوردم به سپرش. به‌طوری که دندان‌هایم پریدند توی حلقم و ماشین کاملاً از روی شانه‌هایم رد شد.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">اینجا نیامده‌ام تا شما را متأثر کنم. آمده‌ام تا برایتان جوکی بگویم. یا بهتر است بگویم آمده‌ام تا جوکی نشانتان بدهم. خودم را&#8230; و به خودم ببالم که شما را به شهادت گرفتم.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">آن دوست پسر اولیِ من همین اطراف زندگی می‌کند. شاید هم همین‌جا میان شما باشد و دارد به حرف‌هایم گوش می‌دهد. ها؟ آیا دارد آبجو می‌خورد؟ امیدوارم اینجا باشد! برای زندگی و مرگم شاهد پیدا کردم، چه عالی! هم شاهد دارم و هم پیشگو! وضع من بهتر از شماست. به‌نظر می‌رسد که هم من و هم دوست پسر اولم برنده شدیم . من چه آدم ترسوئی بودم. نتوانستم هیچ‌یک از جنبه‌های زندگی را تحمل کنم. به‌خصوص که مثلی قدیمی می‌گوید: تو باید بهتر از بقیه زندگی کنی.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: irseri; color: #003300;">شاید شما کنجکاو باشید و بخواهید بدانید در آن دنیا چه خبر است. حالا که من اینجا هستم، می‌توانم برایتان بگویم. جایی مسخره، که همیشه همه در حال خندیدن‌اند. شبیه تجربه‌ای که یک‌بار در پروازی بین‌المللی داشتم. زنی که کنار من نشسته بود، به هرجوک احمقانه‌ای در هر شویی که تماشا می‌کرد، می‌خندید. بدون اغراق به تمام جوک‌ها می‌خندید. شو پشت شو تماشا می‌کرد. ردیف ما پر شده بود از خنده‌های او. از وقتی که هواپیما بلند شد تا زمانی که نشست، خندهٔ او قطع نشد. چطور می‌شود که شما بتوانید از خندهٔ یک نفر آن‌قدر تنفر پیدا کنید! آیا کسانی که می‌خندند به این موضوع توجه ندارند؟ آیا فکر می‌کنند دوست‌داشتنی‌تر می‌شوند؟ چه کسی دوست دارد خندهٔ آدمی را بشنود که هدفون در گوشش گذاشته و به صفحۀ روبه‌رویش خیره شده است؟ احتمالاً آن‌هائی که در پشت دیوارهای هتل به صدای سکس غریبه‌ها گوش می‌ایستند. آن‌طرف، در آن دنیا همین‌طور است. در تمام مدت سگ‌ها می‌خندند، درخت‌ها می‌خندند، همه می‌خندند، به هر چیزی، چه خنده‌دار باشد، چه نباشد. من آنجا این سخنرانی را در برابر شانزده نفر شنونده تمرین کردم. صحبتم از ابتدا تا انتها چهارساعت طول کشید، از بس صبر کردم تا بین هر دو جمله‌ام خندهٔ آن‌ها قطع شود. البته اینجا روی زمین، فرق می‌کند. اینجا سکوت زندگی، یکی از بزرگ‌ترین راحتی‌هاست. آیا دنیای مرگ برای همه همین‌طور است یا فقط برای من خنده‌دار است؟ چطور می‌توانم مطمئن شوم؟ آیا چیزهائی که می‌گویم، با عقل جور در می‌آید؟ حواسم هست که چه می‌گویم. آیا به‌نظر شما حرف‌هایم درست است؟ چون برای کسی که می‌میرد خیلی سخت است درست و واضح فکر کند. حس می‌کنم سرم، چشم‌ها و گوش‌هایم پر از پنبه‌اند. فکرکردن و ربط‌دادن معنی‌ای‌ به معنی دیگر برایم دشوار شده است. اینجا نیامده‌ام بگویم دوست‌تان دارم. فکر می‌کنید می‌خواهم این را بگویم؟ من همیشه فقط دو تا مرد را دوست داشتم. یکی از آن‌ها می‌خواست با من ازدواج کند و آن دیگری فکر می‌کرد زندگی من جوک است. اولین دوست پسرم برای خودش شاهد پیدا کرد، و من هم در اینجا شاهد پیدا کردم. من برنده شدم، می‌بینید؟ من برنده شدم! بهترین چیزی را که یک نفر می‌تواند برنده شود، اینست که دیده شود! امروز اینجا اعلام می‌کنم که من دیده شدم. این تنها دلیلی است که داخل کالبدم شدم . تا در حضور شما بایستم؛ تا جوکی را روی صحنه به شما نشان دهم. حرف‌های او دیگر ناراحتم نمی‌کند. اتفاقاً به آن حرف‌ها افتخار می‌کنم. چرا آن مرغ از جاده رد شد؟ آن مرغ من بودم. من آن مرغم. و به آن‌طرف جاده رسیدم. وقتی این حرف‌ها را زد، می‌دانست این اتفاق خواهد افتاد. دیده‌شدن چقدر زیباست .</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">پس از اتمام داستان، هنرجویانِ کارگاه یک به یک نظرات و انتقادات خود دربارهٔ داستان و ترجمه‌اش را برای جمع بیان می‌کنند. اغلب افراد کار ترجمهٔ آقای مرزآرا را خوب ارزیابی می‌کنند. به‌دلیلِ طولانی‌شدن گزارش، متأسفانه مجبوریم از بازگویی این نظرات در اینجا بگذریم و تنها به ذکر نظرات استاد محمدعلی بسنده کنیم. ایشان دربارهٔ سبک و نحوهٔ نگارش خانم شیلا هتی می‌گویند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">تا جایی که من می‌دانم این یک ژانر خاص است. نویسندهٔ طنزپردازی هست به‌نام آرت بوخوالد در امریکا در دههٔ چهل که شاملو هم عاشق کارهایش بود و در مجله‌هایی که منتشر می‌کرد به‌مدت طولانی از کارهای این نویسنده استفاده می‌کرد. ایشان تخصصش این بود که از جوک‌ها در داستان‌هایش استفاده کند؛ آن‌ها را باز کند و بشکافد و بهشان جهت بدهد و از سطح به عمق ببردشان. در این داستان ما با یک جوک طرفیم. داستان هم پست مدرن نیست. این داستان با اتفاقی خارق‌العاده و تصویری ساخته شده است. این تصویر که در قبر چه اتفاقاتی برای بدنش افتاده که تصویری بسیار عینی است. راویِ داستان می‌گوید که از آن دنیا آمده‌ام و تصویری که از آن دنیا می‌دهد این است که در آنجا همه می‌خندند. آن دنیا را برخلاف آثار دیگر نویسندگان معاصر مثل جمال‌زاده و یا قدیمی‌ها مثل دانته تصویر کرده است و می‌گوید این‌ها آن‌قدر مشنگ‌اند که هرچه دیگران می‌گویند، این‌ها می‌خندند. پس این شرایطی خاص است و ما به دنبال رابطهٔ علت و معمولی نمی‌توانیم برویم. این یک واقعیت است که راوی می‌گوید من مُرده‌ام.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-503" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/Sheila_Heti_1.jpg?resize=500%2C375" alt="Sheila_Heti" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/Sheila_Heti_1.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/Sheila_Heti_1.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در ادامهٔ جلسه آقای مرزآرا در تشابه این داستان با داستانِ «بازنشسته» استاد محمدعلی صحبت کردند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">نادیده‌گرفته‌شدن ، بسیار دردناک است. گاهی موجب می شود که انسان به مرگ نزدیک شود و یا آن‌را در آغوش بگیرد.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">نادیده‌گرفتنِ انسان، یعنی محلِ سگ به طرف نگذاشتن، یعنی به طرف حالی‌کردن اینکه تو برای من مهم نیستی. یعنی برو گم شو. با استفاده از چنین قالب فکری‌ای در داستان، کشمکش خودبه‌خود از ابتدا به داستان اضافه می‌شود و نویسنده با این‌کار منِ خواننده را درگیر داستان می‌کند و به داستان جان می‌دهد. مثل سیل که خرابی را با خود می‌آورد. مثل سفرکه دورشدن از مبدأ را با خود دارد.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">در دو داستان «زندگی من یک جوک است» نوشتهٔ شیلا هتی و «بازنشسته» نوشتهٔ محمد محمدعلی، تم یا درون‌مایهٔ اصلی در دو داستان «نادیده‌گرفته‌شدن و تحقیرکردنِ انسان» است.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-504" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0056.jpg?resize=500%2C500" alt="کارگاه داستان‌نویسی، کارگاه ترجمه" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0056.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0056.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0056.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0056.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">در این یادداشت کوتاه سعی کرده‌ام به «بازی فرم در داستان‌ها و نحوهٔ ارائهٔ آن‌ها» کاری نداشته باشم، بلکه فقط روی تم یا درون‌مایهٔ دو داستان متمرکز شوم. یعنی همان فکر و معنای مسلطی که بر داستان حاکم است. به باور من، دو داستان فوق در «نادیده‌گرفته‌شدن و تحقیرکردن انسان» وجه اشتراک دارند.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">همین‌جا باید اضافه کنم که «فرم» یا چگونه‌نوشتن است که داستان را می‌سازد و اگر «فرم» نباشد هیچ ایده‌ای هنر نمی‌شود. اما بحث فرم و زاویهٔ دید بحث جداگانه‌ای را می‌طلبد.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">در داستان «زندگی من یک جوک است» راویِ (قهرمان داستان)، از اینکه بارها معشوقش به او گفته است «تو یک جوکی» و او را نادیده گرفته است، سخت می‌رنجد و از فرط غصهٔ «ندیده‌شدن»، به پایانِ زندگی، یعنی خودکشی می‌رسد. اما نویسنده با زنده‌کردن او و اعلام حضورش در برابر دیگران، نادیده‌گرفتن او را توسط دوست پسرش به چالش می‌گیرد و برای او شاهدان زیادی پیدا می‌کند، تا همه او را ببینند. و در پایان داستان از زبانِ راوی گفته می‌شود: «دیده‌شدن چه زیباست».</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-506" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0050.jpg?resize=500%2C375" alt="کارگاه داستان‌نویسی، کارگاه ترجمه" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0050.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0050.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">انسان‌ها دوست ندارند چیزی به آن‌ها تحمیل شود. چه برسد به اینکه از جانب دیگری کنار گذاشته شوند.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">در داستان «بازنشسته» هم، شخصیت اول داستان می‌خواهد دیده شود، تا احساس کند که زنده است. وقتی در رابطه‌ای کسی نادیده گرفته می‌شود، می‌خواهد هرچه زودتر خود را از آن رابطه بیرون بکشد. در بازنشسته با تحقیرکردن دیگری روبرو هستیم.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">با آوردن فرازهایی از متن داستان، مشابهت این دو داستان را می‌بینید:</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">«مثل عابری غریبه به خانه نزدیک شد» و یا «باید بیداری را فراموش کند و به‌خواب برود».</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">در گفتگوی شمس با زنش، منیر، خواننده با تنهائی، نیش‌وکنایه‌زدن و بیرون‌کردنِ شوهر از آشپزخانه، روبرو است. نگاه کنیم به فرازهایی که قهرمان داستان چگونه «ندیده‌شدن» خود را فریاد می‌زند: «دریغ از یک نگاه و جمله‌ای دلگرم‌کننده»، «دیگر به من احتیاج ندارند، خوب می‌دانند که پشم کلاهم ریخته»، «پیداست اگر کلید نداشتم، شب باید در مسجد می‌خوابیدم»، «ای‌کاش منیر هم کبوتری بود که می‌شد پرهایش را دانه‌دانه کند» و یا «کاش مهمان ناخوانده‌ای از در می‌آمد و منیر مجبور می‌شد یکی از بچه‌ها را دنبالش بفرستد».</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">انگار در بین آدم‌ها، تحقیرکردن و برای دیگران اسم‌گذاشتن، رسمی شده است جاافتاده، چون این پدیده به سال‌هائی بسیار دور برمی‌گردد.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><em><span style="font-family: irseri;">در این دو داستان شخصیت‌های اصلی می‌خواهند قهرمان زندگی خودشان باشند. آن‌ها سعی می‌کنند به‌جای اینکه رفتار دیگری را مشکل ببیند، آن‌را به‌عنوان واقعیتی در زندگی خود قلمداد می‌کنند تا رنج کمتری بکشند. پیام هر دو نویسنده این‌ست که احساس بر اندیشه می‌چربد و باید بیش از اندیشه، به احساس آدم‌ها بها داد. زیرا نادیده‌گرفتنِ احساس انسان، به‌معنای نادیده‌گرفتنِ هویت انسانی اوست.</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در ادامهٔ جلسه داستان «زنی که در یک کفش زندگی می‌کرد» مجدداً توسط آقای مرزآرا خوانده شد و مورد نقد و بررسی قرار گرفت که باز متأسفانه به‌دلیل طولانی‌شدنِ گزارش به‌ اجبار از پرداختن به آن صرف‌نظر می‌کنیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در حاشیه: آقای مرزآرا گفتند سی سال است که در کانادا ساکن‌اند و معتقدند طی سال‌های اولیه به‌علت برخورد گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی، کار فرهنگی‌کردن بسیار دشوار بود، «از حدود هفت هشت سال قبل این جو تغییر کرد و با آمدنِ آقای محمدعلی به این شهر، بخش فرهنگی و ادبی تقویت شد و ایشان مرکزیتی به ما دادند و ما هم تشویق شدیم به خواندن و نوشتن. در واقع این زمینی است که شخم زده شده، دانه در آن کاشته شده و آمادهٔ بهره‌برداری و برداشت محصول است. پیشنهادم این است که یک کتاب از بهترین داستان‌های نویسندگان این شهر منتشر کنیم. کتابی که با ذوق و شوق خوانده شود. ما در این کارگاه افراد بااستعدادی داریم که خوب می‌نویسند. این پیشنهاد برای ایجاد انگیزه در خود ماست.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-507" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0085.jpg?resize=500%2C375" alt="کارگاه داستان‌نویسی، کارگاه ترجمه" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0085.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/04/IMG_0085.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آقای محمدعلی در ادامهٔ صحبت‌های آقای مرزآرا به این نکته اشاره کردند که، «ما در کانادا دو مجموعهٔ شفاهی منتشر کردیم. به‌ دعوت گروه فرهنگی رویش در دو گروه نُه نفره داستان خواندیم که با استقبال روبه‌رو شد. حدود سه چهار ساعت،۶۰-۷۰ نفر نشستند و داستان گوش کردند، که کار آسانی نیست. این در تاریخ ونکوور و بین ایرانیان ساکن این شهر بی‌سابقه است. به‌طور مثال در ایران دو سال پیش در برج میلاد فقط چهار داستان خوانده شد که خیلی هم مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفت؛ اما توجه فرمایید فقط چهار نفر. اینجا نُه نفر داستان خواندند و  بسیار هم استقبال شد. این نشان می‌دهد که بچه‌ها استعداد خوبی دارند و کار می‌کنند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">استاد محمدعلی همچنین گفتند که در پی آشنایی با نویسندگان کانادایی‌اند و چه بسا الویت با شناخت نویسندگان کانادایی ساکن ونکوور باشد، «این فکر با من بود که بیاییم نویسندگان کانادایی را بشناسیم. یکی دو تا از نویسندگان مثل خانم مارگارت اتوود و خانم الیس مونرو که همین اواخر جایزهٔ نوبل ادبیات گرفت، الان در ایران شناخته شده‌اند.البته خانم مونرو به اندازهٔ خانم اتوود شناخته شده نیست و کارهایش هم به آن اندازه در ایران طرفدار پیدا نکرد. ما شناخت چندانی از داستان‌نویسان کانادایی نداریم و این بحثی بود که قبلاً با سردبیر یکی از نشریات ایرانی هم شده بود ولی پیگیری نشد. حتی قرار شد برویم به جلسات شعرخوانی و داستان‌خوانی‌ای که در گرنویل آیلند برگزار می‌شود ولی متأسفانه ایشان به‌دلیل مشغله‌های کاری نرسیدند و من هم چون کسی نبود که همراهی‌ام کند و کار ترجمه را انجام بدهد، متأسفانه نرفتم. حیف است که ما اینجائیم ولی نویسندگان همشهری‌مان را نمی‌شناسیم.»</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2016/04/20/%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c%d8%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87/">کارگاه داستان‌نویسی، کارگاه ترجمه</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2016/04/20/%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c%d8%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">495</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-07-12 20:04:19 by W3 Total Cache
-->