امیرحسین یزدان بد بایگانی - رسانهٔ همیاری https://media.hamyaari.ca/tag/امیرحسین-یزدان-بد/ نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور Thu, 19 Sep 2024 15:44:13 +0000 fa-IR hourly 1 https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&ssl=1 امیرحسین یزدان بد بایگانی - رسانهٔ همیاری https://media.hamyaari.ca/tag/امیرحسین-یزدان-بد/ 32 32 107786100 یک عمر داستان؛ گزارشی از نشست مجازیِ نگاهی به زندگی و آثار استاد محمد محمدعلی در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان https://media.hamyaari.ca/2024/09/14/%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%9b-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%90-%d9%86%da%af/ https://media.hamyaari.ca/2024/09/14/%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%9b-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%90-%d9%86%da%af/#respond Sat, 14 Sep 2024 17:29:28 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=23651 ترانه وحدانی – ونکوور روز یکشنبه، هشتم سپتامبر ۲۰۲۴، نشست مجازیِ «یک عمر داستان»؛ نگاهی به زندگی و آثار استاد محمد محمدعلی در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان، بر بستر زوم برگزار شد. این نشست کار مشترکی بود از گروه علمی آموزشی سَماک و نشر رها با همراهی بنیاد ادبی محمد محمدعلی، باشگاه کتاب مونترآل و رسانهٔ همیاری. مجری این نشست دکتر فرشید سادات‌شریفی بود. او در آغاز با خوشامدگویی به حضار، با اشاره به...

نوشته یک عمر داستان؛ گزارشی از نشست مجازیِ نگاهی به زندگی و آثار استاد محمد محمدعلی در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
ترانه وحدانی – ونکوور

روز یکشنبه، هشتم سپتامبر ۲۰۲۴، نشست مجازیِ «یک عمر داستان»؛ نگاهی به زندگی و آثار استاد محمد محمدعلی در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان، بر بستر زوم برگزار شد. این نشست کار مشترکی بود از گروه علمی آموزشی سَماک و نشر رها با همراهی بنیاد ادبی محمد محمدعلی، باشگاه کتاب مونترآل و رسانهٔ همیاری.

مجری این نشست دکتر فرشید سادات‌شریفی بود. او در آغاز با خوشامدگویی به حضار، با اشاره به اینکه اغلب شرکت‌کنندگان از آمریکای شمالی در جلسه شرکت کرده‌اند، به حضور در سرزمینی که ساکنان نخستینش بومیان این سرزمین‌ها بوده‌اند، اشاره کرد و گفت: «مایی که در اینجا جمع شده‌ایم و از نقاط مختلف آمریکای شمالی، آن چیزی که در سرزمین بومیان این سامان به جزیرهٔ لاک‌پشت معروف بوده، به هم پیوستیم، به‌طور آگاهانه به این مسئله توجه می‌کنیم و توجه دیگران را هم به این مسئله جلب می‌کنیم که ما در این سرزمینی که صاحبانی کهن و چندصدهزارساله داشته مهمانان ناخوانده‌ایم، ستلرهایی هستیم که آمده‌ایم نه به‌دعوت بومیان، بلکه به‌دعوت یک نظام استعماری اینجا سکنی گزیده‌ایم و زندگی تازه‌ای برای خودمان ساخته‌ایم.

دکتر فرشید سادات‌شریفی
دکتر فرشید سادات‌شریفی

این سرزمین چه با پیشینهٔ بومیانش و چه با سیاست‌های استعمارگرانش و چه با زیبایی‌ها و مواهب طبیعی‌اش بسیار داشته و دارد که به جویندگان و گرسنگان و گریختگان که به آن پناه می‌آورند، عرضه بکند و آن‌ها را در آغوش خودش بگیرد، اما هیچ‌کدام از این مهربانی‌ها در برابر ما یک مهمان ناخواسته و ناخوانده نباید سبب شود که ما گمان بکنیم ما صاحبان این سرزمین‌ایم، آبان این سرزمین یا indigenous people کسان دیگری‌اند که در اینجا زندگی می‌کنند، به‌طور تاریخی تحت ستم بوده‌اند و وظیفهٔ ما و انتخاب ما دو گونه است؛ یا اینکه با بی‌توجهی به تاریخ و فرهنگ و گذشته و حال آن‌ها و آنچه برشان می‌رود، به جزئی از مسئله تبدیل بشویم، یا با آگاهی‌بخشی، آموختن و حتی بازآموزی خیلی از چیزهای غلطی که در گذشته در برابر آن‌ها آموختیم، بتوانیم به همراهان خوبی برای آن‌ها تبدیل بشویم، در هر کاری که می‌کنیم؛ در زمانی که کار می‌کنیم، در زمانی که یک فعالیت فرهنگی را مثل این جلسه دور هم داریم، زمانی که استراحت می‌کنیم، زمانی که چیزی را می‌سازیم، زمانی که به تجارت می‌پردازیم یا زمانی که حتی بچه‌های ما بازی می‌کنند. امیدوارم که این بازشناخت سرزمینی یا territory acknowledgment مقدمه‌ای باشد که تک‌تک دوستان حاضر در جمع اگر تا به‌حال سفر آموختنشان راجع به بومیان کانادا را شروع نکرده‌اند، بعد از این جلسه آن را آغاز بکنند.»

او سپس از هومن کبیری پرویزی دعوت کرد که از طرف نشر رها با حاضران سخن بگوید. هومن کبیری پرویزی، با قدردانی از زحمات دکتر سادات‌شریفی برای برگزاری نشست، یاد استاد محمدعلی را گرامی داشت و از خانوادهٔ استاد محمدعلی که اجازهٔ برگزاری برنامه را دادند، و همچنین از باشگاه کتاب مونترآل، به‌عنوان یکی از برگزارکنندگان برنامه، و نیز از سخنرانان برنامه و همهٔ کسانی که از نقاط مختلف جهان در این برنامه شرکت کرده بودند، سپاسگزاری کرد.

پس از او دکتر فرشید سادات‌شریفی، این‌گونه ادامه داد: «خیلی ممنونم. عنوان برنامه را من پیشنهاد دادم که باشد «یک عمر داستان» و حالا اینجا می‌خواهم تأکیدی بورزم به این مسئله که این یک عمر داستان فقط شامل ایشان نیست، شامل هر آن‌کسی است که داستان را به عمر خودش تبدیل می‌کند، به دستاورد خودش تبدیل می‌کند و با داستان زندگی می‌کند. داستان یک افزونه‌ای بر زندگی ایشان نیست بلکه داستان جزئی جدای‌ناشدنی و شکل‌دهنده و مسیرساز در زندگی ایشان و بسیارانی دیگر از هم‌نسلانشان بوده. ما از این زاویه می‌خواهیم به ایشان بپردازیم و این است که گرچه برای من شخصاً آن‌موقع که داشتم با خانم دکتر مرال دهقانی هماهنگ می‌کردم قبل از اینکه من در اکتبر ۲۰۲۳ به ونکوور بیایم ارتباطی را برقرار کنند و من برای حضور به دست‌بوسی به خدمت ایشان برسم، نشد برای من و شد که بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت… اما چه قبل از آن زمان و چه بعد از آن یعنی از آن روزی که خانم دکتر دهقانی به من زنگ زدند با یک حال بسیار پریشان که کاملاً قابل‌درک است که آدم دارد چند نفر را از دست می‌دهد؛ یک پدر، یک دوست، یک استاد و یک تکیه‌گاه را هم‌زمان دارد از دست می‌دهد، خیلی آشفته بودند. از آن روز ایشان در من و در بسیارانی دیگر دارد زندگی می‌کند و در زمانی‌که حالا نوبت صحبت خودم برسد، می‌خواهم به همین بپردازم که چگونه می‌شود که افرادی چنین می‌شوند، افرادی بعد از خودشان ادامه پیدا می‌کنند، به‌قول شعر «در آستانه» شاملو، غیابشان حضور قاطع اعجاز است، آن هم یک حضور قاطع بی‌تخفیف.» 

او سپس برنامهٔ نشست را اعلام کرد و از شقایق محمدعلی، دختر بزرگ استاد محمد محمدعلی، دعوت کرد با حاضران سخن بگوید.

شقایق محمدعلی پس از قدردانی از برگزارکنندگان نشست سخنانش را این‌طور ادامه داد: «برگزاری این مراسم با تلاش بی‌دریغ شما فرصتی فراهم کرد تا در کنار هم یاد پدر و دوست و نویسنده‌ای ایرانی، محمد محمدعلی، را زنده نگه داریم. به‌واقع برگزاری این بزرگداشت، برای پدر به‌صورت آنلاین کار خوش‌فکر و شایسته‌ای است چون حضور آنلاین نقش مهمی در زندگی پدرم در دوران مهاجرت داشت.

پدر پانزده سال پیش به ونکوور آمد تا شاهد تولد و بزرگ‌شدن نوه‌هایش باشد و از این بابت بسیار خوشحال بود ولی دلهرهٔ فراموش‌شدن هویت فرهنگی‌اش را هم داشت. نویسنده در تنهایی مطلق می‌نویسد و در عین حال پدر، یک انسان متعهد اجتماعی بود. سال‌های سال عضو فعال کانون نویسندگان ایران بود که به آن بسیار افتخار می‌کرد و ارتباط محکم و مستمری با حلقهٔ شریف دوستانش و شاگردان کلاس داستان‌نویسی‌اش داشت. ترس از ترک این دلبستگی‌ها در ایران، ترس از خاموش‌شدن آن آتش درون که او را به نوشتن وامی‌داشت، زیاد بود. پدر همان یکی دو ماه اول مهاجرت با درک نیاز به یک حضور اجتماعی صفحهٔ فیس‌بوکش را باز کرد و عضو فعالی شد.

شقایق محمدعلی
شقایق محمدعلی

به‌طور مستمر و روزانه وقت می‌گذاشت تا با دوستان و شاگردانش در سراسر دنیا ارتباط داشته باشد و به‌همین طریق هم به فضای ادبی هنری ایران متصل ماند و هم فرصت دوباره‌شناختن و ارتباط بیشتر با نویسندگان ادبیات مهاجرت ایران را پیدا کرد. همیشه پیش‌قدم بود در تبریک برای اعلام خبر چاپ کتاب‌های جدید، به‌خصوص معرفی نویسندگان جوان. آن تصویر سیگار بهمن کوچکش، به‌قول خودش بهمن جغله‌اش، همراه عکس کتا‌ب‌ها و مجلات تازه‌چاپ‌شدهٔ ایران که به آن سوغاتی از ایران می‌گفت، برای خیلی از ما خاطره‌انگیز است. حضور آنلاین به کلاس‌های داستان‌نویسی‌اش هم فرصت دوباره‌ای داد تا میزبان نویسندگان مهمان بسیاری در این سال‌ها باشد، ازجمله مهمانانی که امروز هم در این جمع حاضرند، عزیزان مریم رئیس‌دانا، امیرحسین یزدان‌بد، آقای بهرام مرادی عزیز را دیدم که از دوستان قدیمی و خارج از ونکوور بودند که ارتباطشان را در سال‌های بعد از مهاجرت از ایران هم ادامه داده‌اند.»

او افزود: «بابا، به‌قول خودش، همان‌طور که آقای دکتر سادات‌شریفی گفتند در ونکوور یک ایران کوچک ساخت و ما بعد از فوتش پیوندهای محکم این جهان را از نزدیک دیدیم که چطور دوستان و شاگردان قدیمی و جدیدش یادش را زنده نگهداشتند، کنار ما بودند، از خاطراتش گفتند و چطور یک نفر زنده ماند در این یک سال. در این پانزده سال مهاجرتِ پدرم، پشتکار و عشقش به ادبیات به‌طور مستمر نوشت متأسفانه بعضی از کارهایشان نیمه‌تمام تمام ماند اما بسیار خوشحالم که آثار ارزشمندی چون «کیومرث تا همای» «جهان زندگان» و «خطابه‌های راه‌راه» را به پایان رساند. واقعیت این است که تجربهٔ بازخوانی آثارش در این یک سال هرچند برایم سهمگین و اندوهناک است ولی بسیار ارزشمند است. انگار به گفت‌وگوی دوباره با او مشغولم. باور دارم که نگاه طنازانه و جهان‌بینی انسانی و متعهدش باعث ماندگاری آثارش خواهد بود؛ نگاهی که شخصیت‌های داستانی نامیرایی را در ادبیات ایران به یادگار گذاشت. این را به مادرم می‌گویم که سال‌ها شاهد تلاش بی‌وقفه و پایمردی پدرم در نوشتن بود و درحالی‌که عزیزترینش را در این سال از دست داد، نگران ماست. میراث پدر همان تلاش بی‌پایان و جست‌وجوی مداوم برای بهتر زیستن است. این روزهای سخت که بگذرد، همین شیوه و منش زندگی راه روشن زندگی ما خواهد بود.»

پس از صحبت‌های شقایق محمدعلی، دکتر سادات‌شریفی پس از قدردانی از او گفت: «من به‌شدت به این قضیه معتقدم که یک شکلی، یک بخشی از جهان زندگان جهانِ متنی است که انسان‌های میرا می‌نویسند و می‌گذارند و می‌روند. یکی از امیدهای من برای تداوم جهان زندگان در پیوند با استاد محمد‌علی این است که جلساتی مثل این و بعداً پادکستی که درست بکنیم بین امروز تا روز تولدشان، یک گروه دیگری را که اصلاً ممکن است اطلاعی از آثارشان نداشته باشند، علاقه‌مند بکند و ادامه پیدا بکند. به‌خاطر اینکه من از شیراز می‌آیم، از شهر سعدی می‌آیم، وقتی که راجع به اهالی سخن صحبت می‌شود، سعدی راجع به خودش و هم‌سلفان و هم‌سلکانش می‌گوید:

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت / هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

یک گلستانی الان وجود دارد و آوازی ازش می‌آید و امیدواریم که جلسات مثل این، این آواز را بتواند گسترده‌تر بکند و افراد دیگری که ممکن است حتی استاد را نشناسند، بشناسند و بخوانند و بدانند.»

او سپس از دکتر سعید ممتازی، نویسنده، مترجم و روان‌شناس، دعوت کرد تا صحبت‌هایش را آغاز کند.

دکتر ممتازی گفت: «نیم‌قرن پیش، غلامحسین ساعدی در مورد صمد بهرنگی گفته صمد، نویسنده‌ای است که شاهکار او زندگی‌اش بود، و هر دوی این افراد الان زنده‌اند. می‌خواهم این‌طور بگویم که بزرگ‌ترین شاهکار آقای محمدعلی هم سبک زندگی ایشان بود، چگونگی ارتباط برقرارکردنشان با آن مقدار فروتنی در عین جایگاه باارزشی که در ادبیات معاصر دارند، چگونگی ارتباط برقرارکردنشان با کسانی که به‌عنوان شاگرد یا دوست یا همراه در کنارشان قرار می‌گرفتند. من خیلی خوشحالم که این خوشبختی را داشتم که در ده سال گذشته از نزدیک به حضور ایشان برسم و در هشت سال گذشته هم تقریباً مرتب در کارگاه‌های داستان‌نویسی ایشان شاگردی بکنم، اگرچه هیچ‌وقت داستانی ننوشتم و هیچ‌وقت داستان‌نویس نخواهم بود، فقط حضور ایشان و شنیدن صحبت‌های ایشان از ادبیات برای من همیشه درس بود.

دکتر سعید ممتازی
دکتر سعید ممتازی

می‌خواهم امروز چند نکته در مورد کتاب جهان زندگان ایشان که ده سال پیش چاپ اولش منتشر شد و ایشان آن را به‌یاد خانهٔ مادری به فرزندانشان تقدیم کردند، صحبت بکنم.

فکر می‌کنم که آقای محمدعلی هوشمندانه به‌جای جهان مردگان، نام جهان زندگان را انتخاب کردند تا خواننده‌ای که با عنوان روبه‌رو می‌شود، جرئت دست‌زدن به این کتاب را داشته باشد.

مثل بسیاری از آثار ایشان می‌توانیم پنج نکته را در مورد این کتاب ببینیم، یعنی چیزهایی که ایشان می‌گوید، شاید در پنج نکته بشود جمعش کرد.

یکی از روزمرّگی‌های زندگی صحبت می‌کند، از پاییز، از برگ‌ریزان از پسربچه‌ای که روی دوچرخهٔ پدرش سوار می‌شود و ذوق می‌کند که زنگ می‌زند، از مادری که دیابت دارد و حاضر نیست انسولین بزند، چیزهایی از این قبیل. دیگری از جهان تخیلی داستان‌نویسی ایشان است که بسیار زیبا ارتباط مردگان را با جهان هستی را برقرار می‌کند. سوم که همیشه من ازش درس می‌گیرم، جمله‌های حکیمانه‌ای است که ایشان در ضمن داستان می‌نویسند و در این کتاب و بعدتر در کتاب خطابه‌های راه‌راهشان خیلی به چشم می‌خورد.

چهارم، از خود گفتن‌هایی است که از زبان افراد حاضر در داستان می‌گویند. در مورد خودشان دارند صحبت می‌کنند، ولی از زبان راوی یا افراد دیگری در داستان می‌گویند و پنجم نقاطی از تاریخ ایران است که به آن اشاره می‌کنند و کمک می‌کنند که آن نقاط ثبت شود در ادبیاتی که به‌قول خودشان یکی از راه‌های ثبت تاریخ است. من چند تا از چیز‌هایی که در این کتاب نظر را جلب می‌کند در این قسمت‌ها عرض می‌کنم.

مثلاً ایشان می‌گوید که صحبت‌های تو یادآور آدم‌هایی است که از فرط بی‌زبانی و بی‌کسی حیف‌و‌میل می‌شوند در بازار زندگی. به‌قول خودشان ایشان همیشه نویسنده‌ای بودند که از طبقهٔ متوسط می‌نوشتند و این جمله خیلی‌ها را می‌تواند در ذهن ما مجسم بکند. باز جای دیگری می‌گویند که در راه بازگشت فکر می‌کردم خاطره‌ها ازیادرفتنی یا فراموش‌شدنی نیستند. جایی در پستوی ذهن قایم می‌شوند و پشت خرت‌و‌پرت‌های سالیان رنگ واقعی خود را از دست می‌دهند.

شاید بدون اینکه ایشان از عمق روان‌شناختی این جمله آگاه باشند و شاید هم به‌درستی دریافته بودند که این جمله‌ای است که فروید در موردش صحبت کرده، که ما نمی‌توانیم خاطره‌هایمان را سرکوب بکنیم، این خاطره‌ها به‌هر حال از میان ذهن ما از ناخودآگاه به آگاهی می‌‌آیند، بعد ما را تحریک می‌کنند. جای دیگری، آنجایی که می‌گویم از تاریخ یاد می‌کنند، می‌گویند از سال شصت یکباره مطالعه‌اش قطع شد و گفت هر کس بیشتر می‌داند و می‌فهمد جانش بیشتر در خطر است.

یک نقطهٔ تاریخی اینجا ثبت می‌شود. یا می‌گویند هیچ گروه و دسته‌ای آن‌قدر عدالت‌خواه و باهوش نیست که تا ابد بماند. باز هم اینجا ثبت می‌شود. یا گاهی اوقات اشاره می‌کنند به چیزهای سنتی‌ای که در فرهنگ ما هست؛ گاهی از خودم می‌پرسم پدرت چه گناهی کرده بود که این‌همه به زیارت اهل قبور می‌رفت و از خدا و پیغمبر و ائمهٔ اطهار می‌ترسید. دادم درآمد. کربلا و مکه پشت سر هم، اما حاضر بود ده دفعهٔ دیگر برود ولی پایش به تخت جمشید و طاق بستان باز نشود.

یا جای دیگری باز نکتهٔ تاریخی‌ای می‌گویند؛ زمان شاه فکر می‌کردیم این آقایان خوب و سرشناس بازار قهرمان‌های محبوب ملت‌اند اما با هزار ادعا خاک به چشم مردم ریختند، یکی انحصار واردات چای گرفت یکی انحصار پارچه. از توبره و کشکولشان هزار تقلب درآوردند یا اگر نداشتند از خدا و پیغمبر و ائمه جعل کردند.

این‌ها چیز‌هایی است که ترکیبی از تاریخ و نقاط چشمگیر خلاقیت ایشان در بیان دیدگاه‌هایشان است.

از مرگ وقتی صحبت می‌کنند می‌گویند که قطعاً کسانی از دنیای زندگان حتی از پشت مه غلیظ صدای مرا می‌شنوند و قطعیت را درمی‌یابند. من در لحظه‌لحظهٔ این متن هم مرده‌ام، هم زنده. در حقیقت نمرده بودم. هیچ‌کس نمی‌میرد. این همان نکته‌ای است که آقای سادات‌شریفی اشاره کردند.

در مورد پدر با به‌هم‌ریختن تفکرات سنتی می‌گویند که چرا باید به دیدن پدری بروم که هیچ کلمهٔ قصاری به من یاد نداد. و همیشه ما با این موضوع درگیر هستیم که احترام پدر و مادر و جای دیگری در داستان به آبروداری اشاره می‌کنند که بندهایی‌ست بر پای ما که نمی‌توانیم خودمان را از آن‌ها رها بکنیم و بتوانیم به‌درستی فکر بکنیم و بدون تعصب قضاوت بکنیم.

جای دیگری می‌گویند که اعتراض در ذات تو بود اگر در تغییر سرنوشت اصرار می‌کردیم، اوضاع عوض می‌شد. این همان نکات حکیمانه‌ای است که در داستان آورده‌اند.

در مورد مرگ دوباره در همین کتاب می‌گویند همهٔ جهان که این زمین نیست. رؤیاها را از ما نگرفتند، پات به آنجا برسد خواهی دید که قادری در خاطرات واقعی و غیرواقعی خودت دست‌کاری کنی.

خیلی جالب است. در این کتاب یک جایی در مورد یک نویسنده که یکی از قهرمانان داستان است اشاره می‌کنند که خب دو تا مجموعه از داستان‌هایت هم در خارج از کشور چاپ شده و فکر می‌کنم که این یک واقعیت عینی است در حال حاضر در مورد ایشان.

از خود می‌پرسیدم چرا من و پدر باید همدیگر را ببینیم؟ مگر پدرم برای من چه کار کرده است؟ چه جملهٔ قصاری گفته بود تا آویزهٔ گوش کنم؟ چه رازی را فاش کرده بود تا گرهی از زندگی من باز کند؟ کجا مظلوم واقع شده بود تا من باهاش همدلی کنم و او را رفیق خود بدانم؟ تهیهٔ غذا و پوشاک و مسکن و بزرگ‌کردن بچه وظیفهٔ هر پدر و مادری‌ست، پس رابطهٔ پدر و فرزندی کجاست؟ به نکته‌ای اشاره می‌کنند که بندی است بر پای بسیاری از انسان‌ها در حال حاضر و دلیلی برای اضطراب آن‌ها. ایشان درحالی‌که پدری فراموش‌نشدنی بودند، می‌توانند احساسات دیگران را درک بکنند و به آن اشاره بکنند که چگونه می‌تواند این احساسات به‌جای اینکه کمک بکند به ما، با تفکرات سنتی ما را آزار بدهد.

جای دیگری می‌گویند احساساتم به من دروغ نمی‌گوید. ذهن تو همیشه روشن‌تر از صبح است. باید به فهم آدم‌هایی چون تو دلخوش بود که روزی خون در رگ‌هایشان جاری شود با غیرت و حمیت به قلب دیگران هم نقب بزنند، به هم عشق بورزند، برای هم جان بدهند تا دیگر جنگی در نگیرد.

ایشان در زمان جنگ زندگی کردند. در زمان جنگ تجربه کردند و به‌کرات در جاهای مختلفی از این داستان و داستان‌های دیگر به این اشاره می‌کنند. حالا می‌خواهم به چند تا از نکاتی اشاره کنم که ممکن است شنیدنش حالا بعد از اینکه ایشان درگذشتند، جالب باشد.

گفت شنیده‌ام مرگ هزاران در و دروازه به زندگی دارد، البته زندگی هم هزاران در و دروازه به مرگ. گفتم شاید نویسندگی یکی از آن راه‌های دررو باشد. راستش من دربارهٔ مرگ هیچ‌چیز نمی‌دانستم. اما حالا از خود می‌پرسم چرا نبایست عقیده‌ها در راه انسان فدا شوند.

این جمله را من همیشه جاهای مختلف نقل می‌کنم. ایشان از نویسنده‌هایی یاد می‌کردند که به‌خاطر پافشاری بر روی عقاید در دوران مختلف تاریخ ایران جانشان را از دست دادند و به ارزش انسان بسیار بسیار پایبند بودند و هیچ‌چیز واقعاً نمی‌تواند ارزش ازدست‌رفتن جان یک انسان را داشته باشد.

در این کتاب به سفر مرگ اشاره می‌کنند و می‌گویند لطفاً از آوردن ثروت، مقام، منزلت و نخوت به داخل این فرودگاه خودداری کنید.

چیزهایی که ایشان به‌درستی در زندگی به کسانی که با ایشان دم‌خور بودند یاد دادند، و باز می‌گویند نویسنده‌ای که تا زنده بود در درون سرشار از امید و آرزو بود و وقتی مرد، روحش لحظه‌ای از تلاش نایستاد و شاگردان فراوانی را پروراند.

خیلی جالب است که این کتاب ده سال پیش منتشر شده است، و باز جای دیگری در آنجا نوشته در اینجا نویسند‌ه‌ای نواندیش آرامیده است. ببینیم چقدر ایشان تفکر خلاقی داشتند. چقدر ذهن پویایی داشتند، و باز می‌گویند نویسنده‌ای اجتماعی‌نویس که همواره احساس می‌کند بغض فروخورده‌ای گلویش را می‌فشارد و برای هر سطح از نوشته‌هایش می‌بایست پاسخگو باشد.

با این جمله صحبتم را تمام بکنم؛ آیا دست کشیدن از زندگی سخت‌تر از ندیده‌گرفتن مبارزه است؟

واقعاً باید به دید انسانی ایشان احترام گذاشت و هر وقت من صحبت از این می‌کردم با دوستانی که در ایران‌اند و با ایشان در ارتباطم، با حسرت به من نگاه می‌کردند و من افتخار می‌کردم که از نزدیک ایشان را دیدم و توانستم با ایشان دم‌خور باشم و از ایشان یاد بگیرم. امیدوارم که آثار ایشان بعد از رفتن خودشان همچنان به حیات خودش ادامه بدهد و همین‌طور که آقای دکتر سادات‌شریفی گفتند کسانی که هنوز با آثار ایشان آشنا نیستند، آشنا بشوند و ارزش ادبی، تاریخی، هنری و خلاقانهٔ این آثار بیشتر دیده شود. صحبتم را با بیتی از منزوی تمام می‌کنم که گفت: و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم / که راز زندگی و مرگ آدمی این بود»

پس از صحبت‌های دکتر ممتازی، دکتر فرشید سادات‌شریفی از مریم رئیس‌دانا، نویسنده و مترجم ساکن آمریکا، دعوت کرد تا با حضار سخن بگوید.

مریم رئیس‌دانا سخنانش را با عنوان «‌ایستادگی بر فرهیختگی خواننده» این‌گونه آغاز کرد: « گفتار امروز من دربارهٔ اهمیت و توجهی است که استاد محمدعلی همواره از شروع کارشان برای مخاطب قائل بودند. طبق صحبتی که با دوست عزیزم سیما شد، قرار بر این بود که من امروز مروری بر تمامی آثارش خدمت دوستان ارائه بدهم.

البته می‌دانم برای اهل قلم، دوستان عزیز، نویسندگان، شاید پاره‌ای از این صحبت‌ها تکراری باشد. اما هدف من این بود که با این مختصر مرور و بررسی، بعدها که این ویدئو ضبط می‌شود و در اختیار دوستان و علاقه‌مندان در اینترنت قرار می‌گیرد، نسل جوان ما را که متأسفانه به‌دلیل مسائل مختلف از نویسنده‌های خودشان دور می‌افتند، به‌دلیل مهاجرت و عدم پرداخت دولت ایران به معرفی بیش و بیش و بیش این‌ها به جامعهٔ امروزی، این در واقع بتواند میکروفونی باشد، صدایی باشد برای اینکه این جوانان، این نسل جدید بیشتر با آثار برجستهٔ استاد عزیز ما آشنا بشوند.» 

مریم رئیس‌دانا
مریم رئیس‌دانا

او سپس مروری کوتاه داشت بر ابعاد مختلف زندگی استاد محمدعلی و عضویتش در کانون نویسندگان و پس از آن به مرور آثار ایشان پرداخت.

رئیس‌دانا گفت که سه دوره را برای آثار ایشان قائل است:

دورهٔ اول، دوره‌ای‌ست که دغدغه‌های اجتماعی و عناصر بومی به‌شکل برجسته در آثار ایشان وجود دارد.

دورهٔ دوم بیشتر به فرم و تکنیک‌های روایی توجه دارند. البته کهن‌الگوها و اساطیر وارد داستان‌ها و رمان‌ها می‌شوند.

دورهٔ سوم، دوره‌ای‌ست که به‌شکل خیلی حرفه‌ای پژوهش بر اساطیر را شروع کردند، و رمان‌ها و سه‌گانه‌ای هم نوشتند و بعد هم «کیومرث تا همای». و از همه مهم‌تر و قسمت جذابش که برای من خیلی شیرین است، حضور پررنگ زنان به‌عنوان راویان آثار. 

دورهٔ اول، یعنی دههٔ پنجاه و شصت با انتشار اولین مجموعه‌داستان‌ها یعنی«درهٔ هندآباد گرگ دارد» و «از ما بهتران» شروع می‌شود؛ به‌ترتیب در ۲۷ سالگی و ۳۰ سالگی. در کتاب اول با نویسنده‌ای آشنا می‌شویم که حوادث سیاسی اجتماعی را دستمایهٔ نوشتن کرده است. در دومی باورهای خرافی و بومی روستاییان مانند جن، پری و موجودات متافیزیکی دستاویزی شده باز برای دغدغه‌های اجتماعی‌اش. این کتاب به‌نوعی با عزاداران بیلِ ساعدی نسبت دارد؛ تصویرگری جن‌زدگی مردم. 

سومین اثر، «بازنشستگی و داستان‌های دیگر» است به سال ۱۳۵۶، در ۳۹ سالگی. نثر آن پخته‌تر از دو مجموعهٔ اول است. کتاب موفق به کسب جوایزی هم شد. برخلاف «ازمابهتران» فضاسازی اداری‌ست و تم داستان‌ها اداری و زندگی کارمندی، و البته کماکان دغدغهٔ اجتماعی.

دورهٔ دوم، آثار منتشره در دههٔ هفتاد است. دو رمان «رعد و برق بی‌باران» و «نقش پنهان» در سال ۱۳۷۰ منتشر شد.

خواننده و منتقد متوجه می‌شود که سه کتاب نخست یعنی آن مجموعه‌داستان‌ها، تمرینی بودند تا در «رعد و برق بی‌باران»، نویسنده به فرم تازه‌ای از روایت برسد. ساحت تاریخی رمان، پایان قاجار و آغاز پهلوی اول است و تصویرگر تاریخ شهرسازی در تهران. نکتهٔ درخشان این اثر در نامش است، پیامی از محیط زیست دارد، «بی‌بارانی و بی‌آبی». سه سال بعد خواننده در «باورهای خیس یک مرده» می‌بیند نویسنده همین موتیو کم‌آبی یا بی‌آبی یعنی اساسی‌ترین مشکل محیط زیستی را به‌شکل جاندارتر و مدرن‌تری در بستر رمان گوشزد می‌کند.

جلد کتاب رعدوبرق بی‌باران

«نقش پنهان» نیز که در سال ۷۰ منتشر و سال ۸۵، هاشم خسروشاهی آن را به ترکی استانبولی ترجمه می‌کند. داستان مرد جوانی‌ست در جست‌وجوی کشف راز قتل پدرش. راوی همین مرد جوان است. روز قتل مصادف است با جشن‌های دولتی آبان. نویسنده به خواننده نمی‌گوید چه جشنی ولی خواننده درمی‌یابد جشن تولد محمدرضاشاه و ولیعهدش رضا باید باشد. سبک خیلی تکان‌دهنده‌ است؛ دوربین در این اثر به‌شکل سینمایی حرکت می‌کند. از بالا از روی سر جشن و چراغانی می‌گذرد و وقتی پایین می‌رسد روی خانه و خانوادهٔ مقتول زوم می‌کند. ساحت تاریخی رمان پایان دورهٔ پهلوی، زمانهٔ انقلاب و شروع جنگ است. کشور در نابسامانی و قدرت سیاسی متزلزل است. عدم قطعیت بر تمام رکن‌های کشوری تسلط دارد. این عدم قطعیت به سبک و زاویهٔ دید راوی نیز رسوخ می‌کند. مقتول مشخص است و دادگاه عالِم به همه‌چیز. حکم ولی به تأخیر می‌افتد. روز قصاص که می‌رسد این بار راوی نامطمئن می‌شود، به قصاص شک می‌کند. با ایجاد شک، با تولید پرسش، نویسنده خواننده را وارد رمان می‌کند. این پرسش برای خواننده نیز ایجاد می‌شود. نویسنده از خواننده کنشگری می‌خواهد. پدر پس از مرگ بر پسرش خواب‌نما می‌شود. می‌گوید «ما همه وارث سرنوشت خویشاوندان خویش هستیم». نفرین‌شدگی بر مرد جوان چهره نشان می‌دهد و او مردد به حفظ این ارثیه. تداوم همین فلسفه و اندیشه را در «جهان زندگان» نیز می‌بینیم «ما وارث سرنوشت درگذشتگان خویشیم، اما این به آن معنا نیست که گوشه‌ای بنشینیم و دست روی دست بگذاریم و… »

چهارمین مجموعه‌داستان، «چشم دوم» به سال ۱۳۷۳ با پنج داستان کوتاه و نگاهی انتقادی به جنگ، داستان انسان‌های ساده‌دلی است که در بحران‌های سخت تعادل زندگی خود را از دست می‌دهند. این مجموعه‌داستان همچنان که بازگوکنندهٔ دغدغهٔ اجتماعی نویسنده است، ولی چرخش لطیف قلم را او به‌سمت فرد یا ذهنیت فرد و درون او می‌بینیم. 

سومین رمان «باورهای خیس یک مرده» به سال ۱۳۷۶، داستانی است که به‌شکل موازی در دو دورهٔ تاریخی اواخر قاجاریه و اوایل انقلاب روایت می‌شود. سویه‌های رؤیا و واقعیت و شخصیت‌های داستانی در هم می‌روند. بینامتنیت اثر رنگارنگ است؛ زن اثیری و خانم میرجلالی/ شهر ری و مقنی‌باشی و نمونه‌هایی از این دست. رمان بر عناصری چون باورها بومی مانند عروسِ قنات شدن تا به آب رسیدن استوار است. چاه، آیینه، گورزاد، آناهیتا، امکان تفسیرهای اسطوره‌ای را افزایش می‌دهند. اما همهٔ این‌ها بهانه‌ای‌ست تا به جدی‌ترین مشکل محیط زیستی ایران یعنی آب پرداخته شود. اگر در ادبیات روستا همواره جنگ بر سر آب کشته‌ها داده است، این بار محمدعلی بحران آب را در شکل کلان به شهر می‌رساند.

پنجمین و آخرین مجموعه‌داستان «دریغ از رو‌به‌رو»‌ است به سال ۷۸، شامل پنج داستان. داستان‌های «دریغ از رو‌به‌رو» زبان، تعلیق، رؤیا و خیال‌پردازی خوبی دارند. بسیار پخته و جذاب‌اند. تم‌ها متنوع و متشکل از زندگی‌های کارگری پرخطر، حاشیه‌نشین‌های فراموش‌شدهٔ شهری. از نانوایی‌های سنتی گرفته تا کفتربازی لوطی‌های دههٔ ۴۰ و ۵۰، دغدغه‌های اجتماعی نویسنده.

چهارمین رمان، «برهنه در باد» است به سال ۱۳۷۹. در اینجا نویسنده به فرم توجه دارد؛ اثری چندصدایی. یکی از جذابیت‌های این سبک برای خواننده آن است که ذهنش را از قضاوت دور می‌کند. نام راوی مهرعلی است بر وزن محمدعلی. در رمان آخر محمدعلی «خطابه‌های راه‌راه» نیز راوی همین نام را دارد. ساحت تاریخی رمان از نیمهٔ اول دههٔ چهل تا نیمهٔ دوم دههٔ شصت است. این اثر برندهٔ جایزه ادبی یلدا شد. 

دورهٔ سوم، دههٔ هشتاد و نود، استفاده از کهن‌الگوها، اساطیر ملی مذهبی و نیز حضور تابان زنان به‌عنوان راویان است.

پنجمین رمان «قصهٔ تهمینه» است به سال ۱۳۸۲. تا جایی که به ذهن من می‌آید در ادبیات داستانی ما هرگز نام زن عنوان هیچ کتابی نشده است، اعم از رمان یا مجموعه‌داستان کوتاه، آن‌طور که به قرینه‌اش در غرب داریم، مانند آنا کارنینا یا مادام بواری. شاید در مجموعه‌داستانی مثلاً نام یکی از داستان‌ها اسم یک زن باشد ولی نام کتاب نداریم. 

و حالا می‌رسیم به سه گانه‌های روز اول عشق؛ ششمین رمان، «آدم و حوا» است به سال ۱۳۸۲؛ اولین کتاب از سه‌گانهٔ روز اول عشق. اساطیر مذهبی دستمایهٔ روایت خلقت عشق، و ابراز احترام به مقام والای زن است. داستان دو راوی دارد یکی مهران صبور و دیگری اقلیما. نویسنده برای نوشتن این اثر بی‌شک منابع بسیاری را مورد پژوهش قرار داده ازجمله مرصاد العباد، ترجمهٔ تفسیر طبری، تاریخ طبری، تمامی منابع اسلامی و سامی و… البته در هیچ کجای کتاب این منابع ذکر نشده است. ساختار اثر خطی است با زبانی ساده و گویا.

یک عمر داستان گزارشی از نشست مجازیِ نگاهی به زندگی و آثار استاد محمد محمدعلی در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان - - - - - روز یکشنبه، هشتم سپتامبر ۲۰۲۴، نشست مجازیِ «یک عمر داستان»؛ نگاهی به زندگی و آثار استاد محمد محمدعلی در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان، بر بستر زوم برگزار شد. این نشست کار مشترکی بود از گروه علمی آموزشی سَماک و نشر رها با همراهی بنیاد ادبی محمد محمدعلی، باشگاه کتاب مونترآل و رسانهٔ همیاری... #محمدمحمدعلی #ادبیات #کانادا #ایرانیان_کانادا #کتاب #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

فرازی از آدم و حوا: «حوا از پاره‌ای خصایص خدای که در آدم کمتر چکیده شده بود بهرهٔ بیشتری گرفته بود. همانند خدای دل می‌ربود. همانند خدای دل آرام را می‌شوراند. همانند خدای دل پرآشوب را به قرار می‌انداخت. همانند خدای لطیف بود، ظریف بود… همانند خدای شایستهٔ غیرتمندی بود. آدم هربار که به او می‌نگریست از غصه خالی می‌شد.»

از این اثر است که به‌شکل جدی توجه خاص نویسنده به حضور زن را در آثارش می‌بینیم.

هفتمین رمان یا دومین اثر از سه‌گانهٔ روز اول عشق، «مشی و مشیانه» است؛ براساس اسطوره‌های آفرینش ایرانی، پس از مرگ کیومرث مشی و مشیانه اولین جفت نرینه و مادینه از نطفهٔ او برمی‌خیزد. مشی و مشیانه در واقع همان آدم و حواست ولی در فرهنگ ایرانی و نه اسلامی. راوی مشیانه زن داستان است. 

هشتمین رمان، «جمشید و جَمَک» سومین اثر از سه‌گانهٔ روز اول عشق است به سال ۱۳۸۳. داستان از زبان جمک خواهر جمشیدشاه است. او تمدن بزرگ آریایی را در سراسر جهان گستراند. در تاریخ او معماری، پزشکی و حمل‌و‌نقل پایه‌گذاری می‌شود. جهان بسامان است. اما در نهایت اهریمن فریبش می‌دهد و هزار سال تاریکی بر ایران می‌افتد. 

اهمیت این سه‌گانه دراماتیزه‌شدن آثار در وجه مدرن است. نویسنده در بازآفرینی داستان‌ها، راویان را زن انتخاب کرده است. زنانی که هرگز نه از آن‌ها گفته و نه نوشته شده است، حتی از نقش پنهان آنان یادی نشده است. همواره در تمامی قرون و اعصار مردان با تکیه بر کیان نرینهٔ خود کلان‌روایتگر داستان‌ها بوده‌اند. 

نهمین رمان «جهان زندگان» است به سال ۱۳۹۴، موضوع کین‌خواهی و قصاص است و فرم قابل‌توجه. اگر قرن حاضر را قرن پایان آهستگی و زمانهٔ سرعت فرض کنیم، «جهان زندگان» این ضرورت زمان را به‌درستی درک کرده است؛ چراکه خط روایی داستان مانند آثار کلاسیک از ابتدای داستان شروع نمی‌شود تا به انتها برسد. روایت در جهان ذهن و عین و دو دنیای مردگان و زندگان است، با مخدوش‌شدن این مرزها درست مانند باورهای خیس یک مرده؛ یعنی سبک موردعلاقهٔ نویسنده. 

کتاب دیگر، «از کیومرث تا همای» به سال ۱۳۹۵، قصه‌های شاهنامه است به‌روایت محمدعلی با زبان امروزین و در مجموع چهل قصه است،‌ شامل زندگی و مرگ پادشاه کیومرث، اولین انسان از نگاه فرهنگ ایرانی تا آخرین پادشاه که همای چهرزاد است؛ هفتمین و آخرین پادشاه کیانیان، زنی سیاستمدار و شیفتهٔ قدرت. ولی محمدعلی فقط روایتگر قصه‌ها با یک خط داستانی نیست، پرسش‌هایی برای خواننده مطرح می‌شود، مثلاً در قصهٔ رستم و سهراب تا چه اندازه به سهراب دروغ گفته شد؟ 

محمدعلی در مقدمهٔ کتاب از ویژگی‌های گران‌بهای شاهنامه یاد می‌کند. نه فقط اینکه فردوسی بانی و باعث حفظ زبان پارسی بوده، بلکه نکته‌های تازه‌ای ورای ادبیات را گوشزد می‌کند. این که مثلاً این گنجینه در طی قرن‌ها چگونه منبع اقتصادی برای بسیاری شاخه‌های هنر مانند سینما، نقاشی، تئاتر موسیقی، خطاطی و … بوده است. 

یازدهمین و آخرین رمان «خطابه‌های راه‌راه» به سال ۱۴۰۲، اثری پست‌مدرن است با تکنیک چندصدایی و تنوع زاویهٔ دید. ساحت تاریخی رویدادها اواخر دورهٔ شاه و اوایل انقلاب و پس از آن است. «خطابه‌های راه‌راه»‌ در واقع دست‌نویس‌هایی‌ست که قرار است کتاب شود و منتشر شود، از این‌رو در پایان کتاب نویسندهٔ درون کتاب یعنی مهرعلی‌ فهرستی از مواردی را ضبط کرده که باید در ویرایش نهایی اعمال کند. شگردی بکر و یک فاکت به خواننده که آنچه خوانده فقط دست‌نویس‌ها و نامه‌های رسیده است. این شگرد به‌نظر من شگرد بکر و جذابی بوده در ادبیات و به‌عنوان صحبت‌های پایانی می‌خواهم بگویم که کم نیستند نویسنده‌هایی که وقتی می‌نویسند به سلیقهٔ مردم، به‌سلیقهٔ روز فکر می‌کنند. به اینکه خواننده را سرگرم کنند با نثری جذاب، با تعلیق و و و… من البته مخالفش نیستم. لازم است در جامعه، لازم است نوشته شود و خواننده را جذب بکند ولی قطعاً کافی نیست.

وظیفهٔ نویسنده به‌نظر من این است که سال‌به‌سال که خودش رشد می‌کند، باید خواننده را در این مسیر رشد با خودش حرکت بدهد و همراه کند و محمدعلی در پی همین است. از بیست و هفت سالگی که شروع می‌کند، آرام‌آرام که مرحلهٔ دانشوری و فرهیختگی را پشت سر می‌گذارد. با دغدغه‌های اجتماعی‌ای که دارد تا می‌رسد به تهمینه، سه‌گانه‌ها، کیومرث و همای، این دانشوری و فرهیختگی را به خواننده‌اش هم منتقل می‌کند. این توجه به زن، راویِ زن، سال هفتاد، هشتاد که سه‌گانه‌ها را می‌نویسد آن موقع شعار زن، زندگی، آزادی واقعاً در خواب کسی هم نبود. اما توجهی که او دارد، توجهی که او به خواننده‌اش و به جامعه‌اش می‌گوید برای احترام به زن، مثل یک صدای خاموش است ولی ما می‌بینیم که در جامعه خودش را با آثاری مثل آثار محمدعلی و نویسندگانی چون او این صدا به فریاد درمی‌آید. ادبیاتی از این جنس هم آفرینش ادبی است، هم تربیت خواننده. خواننده‌ای که تربیت می‌شود، خواننده‌ای که فرهیخته می‌شود، شهروندی است که با دغدغه‌های اجتماعی نسبت دارد. شهروندی است که شریف می‌شود، متفکر می‌شود، منفعل نمی‌شود، فکر می‌کند، دادخواه می‌شود، شک می‌کند به میراث خودش، به بخش‌های نفرینی‌اش البته، نه به بخش‌های ارزشمندش و همین شک‌کردن‌ها و پرسش‌ها می‌تواند روشنایی راه شود. مایی که وارث سرنوشت درگذشتگان خویشیم، شاید بتوانیم چون فریدونِ فردوسی فقط نظاره‌گر نباشیم. شاید بتوانیم با این پرسش‌ها و تردیدها دیگر دست روی دست نگذاریم و به‌راستی در پی تغییر سرنوشت خویش باشیم. شاید من‌های ما فریدون شوند. فریدون هم که از روز اول فریدون نبود، فرخ نبود، فرشته نبود. فریدون، فریدون شد.

با این شعر زیبا، خورشید شاهنامه، صحبتم را به پایان می‌برم:

فریدون فرخ فرشته نبود / ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویی / تو داد و دهش کن فریدون تویی

پس از صحبت‌های مریم رئیس‌دانا، دکتر سادات‌شریفی از امیرحسین یزدان‌بد، نویسنده و از شاگردان قدیمی استاد محمدعلی، دعوت کرد متنی را که با عنوان «بعدازظهرِ ملال و تگرگ» تهیه کرده بود برای حضار بخواند.

امیرحسین یزدان‌بد مطلبش را از روی متن برای حضار خواند که این مطلب را می‌توانید در اینجا بخوانید. در پایان خوانشِ او به‌دلیل بار احساسی آن که بر نویسندهٔ متن و حضار حاکم شده بود، دکتر سادات‌شریفی یک دقیقه استراحت داد. پس از بازگشت همهٔ حاضران، دکتر سادا‌ت‌شریفی با سخنان خود و مروری بحث‌های مطرح‌شده جلسه را خاتمه داد.

امیرحسین یزدان‌بد
امیرحسین یزدان‌بد

خلاصهٔ سخنان دکتر فرشید سادات‌شریفی که عنوانش بود «ایران درونِ جان: معنای و بهای زیستن با «ایران فرهنگی» پس از مهاجرت»، به‌شرح زیر است:

درد و رنجی که همگی در سخنان امیرحسین یزدان‌بد دیدیم و شنیدیم، شاید بهترین نقطه برای آغاز سخن باشد. هر یک از ما، از هر نسلی، از هر زمانی که به این سرزمین آمده باشیم، با این رنج پیوندی ناگسستنی داریم. این رنج، ما را به هم گره می‌زند، همان‌طور که استاد محمدعلی می‌گفت، ما را به ساختن «ایرانی کوچک» برای خودمان وامی‌دارد.

تاب‌آوری و رنج

این ایران کوچک، چه در درون ما ساخته شود و چه در بیرون، بیش از آنکه نمادی از تاب‌آوری باشد – که بی‌شک است – تندیسی از رنج است. گاهی در مواجهه با این رنج، برخی سعی در نادیده‌گرفتن آن دارند، به مسیر دیگری می‌روند، حتی به فرزندانشان فارسی نمی‌آموزند. برخی دیگر، پیلهٔ تنهایی به دور خود می‌تنند و از جامعهٔ ایرانی فاصله می‌گیرند. اما عده‌ای دیگر، در مواجهه با این رنج، به نوشتن و خلق پناه می‌برند. برخی، مانند من و امیرحسین، سعی می‌کنند انگلیسی را چنان بیاموزند که به آن زبان بنویسند و بخوانند. این راه بدان می‌برد که متأسفانه دریابیم بیش از آنکه یکی از نویسندگان جامعهٔ میزبان شویم، ما برای آن‌ها «سوژه‌ای جالب» هستیم.

عشق به‌قدرِ کافی؛ اندوه به‌مقدار لازم

برای دلتنگی‌ای چنان قوی که کسی را به ساختن ایرانی کوچک وادارد، دو عنصر لازم است: مهر به‌اندازهٔ کافی و غم ازدست‌دادن به‌اندازهٔ کافی. ترکیب متضاد این دو، نیرویی عظیم می‌آفریند از جنس دلتنگی.

و استاد ما تلاش کرد هم «ایرانی کوچک» بسازد و هم توجه جهانیان را به تاب‌آوری ایرانیان جلب کند. این از نگاه بیرونیان ارزشمند است، اما نگاه درونی ما، رنج و ناگزیری ایران است، همان‌گونه که ناگزیری نوشتن. نویسندهٔ ایرانی مهاجر نمی‌تواند ایرانی‌بودن خود را حذف کند، هرچند ممکن است تلاشی مذبوحانه برای این کار بکند.

باری این ایرانی، با استریوتایپ‌ها و موانع بسیاری روبه‌روست، از نگاه سطحی آقای ترودو در ماه رمضان تا تعجب دیگران از نام‌های ما. حتی اگر اثری در خارج از ایران چاپ کند، رساندن آن به مخاطب فارسی‌زبان، هزاران قدم اضافه می‌طلبد.

و آنچه در پایان می‌ماند: باز و باز تاب‌آوری

امروز می‌خواستم سخنم را با رنج آغاز کنم و با آن به پایان برسانم. ما دربارهٔ کسی صحبت می‌کنیم که تمام این موانع را تاب آورد و نوشت، آن هم به‌شیوهٔ خودش، بدون بازی با حقیقت و اصالت. این بزرگ‌ترین تشویق و ستایش است برای کسی که به‌صرف آنچه در یک سدهٔ گذشته بر ایران و ایرانی رفته، مجبور بوده برای خودبودن و خودماندن هر روز هزینه بدهد اما باز هم جهان داستانی نوشته و از این‌همه اضافه‌کاری نهراسیده چرا که به‌قول دکتر شفیعی، «مقصود از کلام، تدبیر حمل مشعل بود.» امیدوارم مشعل آثار استادمان هر روز شعله‌ورتر شود و او را بیشتر بخوانیم و خودمان هم نگذاریم مشعل کلاممان خاموش شود. ما مشعل کلام را حمل می‌کنیم و ادبیات پس از مهاجرت را زنده نگه می‌داریم و کار استاد محمدعلی هم تازه شروع شده است. فصل تازهٔ زند‌گی او در یادها و خاطر ما و در ادبیات ما آغاز شده است. این ادامه، بازخوانی‌ها و تأثیراتی است که از کار او مایه خواهند گرفت؛ حتی برای کسانی که او را نمی‌شناختند.

این نشست با سخنان دکتر سادات‌شریفی خاتمه یافت. پادکست این نشست را می توانید از طریق لینک‌‌های زیر بشنوید:

1️⃣ وب‌سایت پادکست
2️⃣ اسپاتیفای
3️⃣ اپل پادکست
4️⃣ ساندکلاود
5️⃣ تلگرامِ پادکست
6️⃣ کست‌باکس
7️⃣ یافتن پادکست در هر جا که پادکست را گوش می‌کنید (RRS Feed)

نوشته یک عمر داستان؛ گزارشی از نشست مجازیِ نگاهی به زندگی و آثار استاد محمد محمدعلی در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2024/09/14/%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d8%9b-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%90-%d9%86%da%af/feed/ 0 23651
بعدازظهرِ ملال و تگرگ https://media.hamyaari.ca/2024/09/14/%d8%a8%d8%b9%d8%af%d8%a7%d8%b2%d8%b8%d9%87%d8%b1%d9%90-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%84-%d9%88-%d8%aa%da%af%d8%b1%da%af/ https://media.hamyaari.ca/2024/09/14/%d8%a8%d8%b9%d8%af%d8%a7%d8%b2%d8%b8%d9%87%d8%b1%d9%90-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%84-%d9%88-%d8%aa%da%af%d8%b1%da%af/#respond Sat, 14 Sep 2024 16:14:58 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=23647 این نوشته در نشست مجازیِ «یک عمر داستان»، نگاهی به زندگی و آثار استاد محمد محمدعلی در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان خوانده شد. برای خواندن گزارش این نشست اینجا کلیک کنید امیرحسین یزدان‌بُد – ادمونتون هوا از این هواهای وسط آگِست… هر چقدر آسمان شرق و غرب کانادا، موقر و – به‌نسبه – تکلیف روشن است، آسمان دشت‌های آلبرتا، دیوانه، بی‌قرارِ چیزی دیگر، خل‌و‌چل… آسمان اینجاها دو روز هم که آرام باشد مطمئن باش...

نوشته بعدازظهرِ ملال و تگرگ اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
این نوشته در نشست مجازیِ «یک عمر داستان»، نگاهی به زندگی و آثار استاد محمد محمدعلی در آستانۀ نخستین سالگرد درگذشت ایشان خوانده شد.

برای خواندن گزارش این نشست اینجا کلیک کنید

امیرحسین یزدان‌بُد – ادمونتون

هوا از این هواهای وسط آگِست… هر چقدر آسمان شرق و غرب کانادا، موقر و – به‌نسبه – تکلیف روشن است، آسمان دشت‌های آلبرتا، دیوانه، بی‌قرارِ چیزی دیگر، خل‌و‌چل… آسمان اینجاها دو روز هم که آرام باشد مطمئن باش به‌زودی کار دستت خواهد داد. در سکوت دارد آماده می‌شود بگذارد توی کاسه‌ات. 

دلگیر بود آن‌روز. از صبح هوا خَپ کرده بود و ابر روی سطح چمنزاری که از پنجرهٔ اتاقم پیداست تا کرانهٔ رود ساسکاچوان راهی برای نور نمی‌گذاشت. دخترم از صبح مهدکودک بود و همسرم سر کار و من و دوتا گربه در خانه تنها بودیم. قرار تماس‌های من با او، حدود سه و نیم بعدازظهرِ من بود که می‌شد، چهار و نیم بعدازظهرِ او. ناهارش را خورده بود، سیگار پس از ناهارش را رو به پنجرهٔ باز کشیده بود، پرتقال یا سیبش را در پیش‌دستی گذاشته بود و با وسواس پوست گرفته بود. سر آخر هم پوست‌ها را ریزه‌ریزه، نوارنوار خُرد کرده بود و بعد همان نوارهای باریکِ دقیق را، دوباره نصف کرده بود و نصفه‌ها را نصف‌تر – کوهی از خرده‌پوست – گاهی یک‌ساعت خیره به‌ جایی در گوشهٔ اتاق یا تلویزیون، غوطه می‌خورد در دنیاهایی که ساکنشان بود. همهٔ سال‌های بزرگ‌سالی‌اش را سعی کرده بود، بارها و بارها، تکه‌هایی از آن دنیاها را بردارد بریزد روی کاغذ بگذارد جلوی جماعت.

بعدازظهرهای ملال، دو سه هفته یک‌بار، همان ساعت و اغلب چهارشنبه‌ها گوشی را برمی‌داشتم بهش زنگ می‌زدم و گاهی یک‌ساعت، به‌خصوص اگر تنها بود، گپ می‌زدیم. معمول مواقع چاق‌سلامتی بود و مزه‌ریختنِ من و خنده‌های او. دلم روشن می‌شد و امیدوار بودم دلش را روشن کرده باشم. 

این سال‌ها خاطرات قدیم را صدبار دوره کرده بودیم و اغلبشان هم که حوالی شیطنت‌ها و جوانی و خامیِ من بود، و هر بار ریزریز خندیده بود و بعد دوسه‌تا ریزخند به انجام نرسیده، سرفه‌ها هجوم می‌آوردند و امانش را می‌بریدند. خنده و سرفه قاتی می‌شد و من این‌ور گوشی می‌فهمیدم سرفه‌ها دارند هر بار که بهش زنگ می‌زنم، زودتر و زودتر خنده‌ها را می‌دَرَند و پیشانی تکیه می‌دادم به کف دستم و چیزی نمی‌گفتم. سه چهار سال پیش بود که بی‌خیالِ حرف‌زدن از سیگارش شدم. دوست نداشت. من هم پذیرفته بودم که دورِ این قلم را خط بکشم. دنیاش تعادلی درونی داشت که سیگار از ارکانش بود.

آن بعدازظهر خیلی زود بحث را کشاند به ادبیات. جای امن صحبت‌هامان بود. غار تنهایی‌مان، ویروس مشترکمان بود. من از تازه خوانده‌هام می‌گفتم و کشفیاتم به‌خصوص در تفاوت‌های دنیای ادبیات فارسی‌زبان و انگلیسی‌زبان و بیشتر اوقات هم او با دقت گوش می‌داد. از پرسش‌هاش می‌فهمیدم کجاهای این اطلاعات به کار نوشتنش می‌آید و بیشتر و دقیق‌تر وراجی می‌کردم. هیچ یادم نیست آن بعدازظهر بحث دقیقاً از کجا به «خطابه‌های راه‌راه»اش کشید. تنها چیزهایی که یادم است داشتم از رمان «رِی»* نوشتهٔ بری هانا حرف می‌زدم که تازه تمامش کرده بودم و اینکه خب نمی‌شود ترجمه‌اش را – اگر هم کسی همت کند و درست ترجمه کند – در دنیای فارسی‌زبان منتشر کرد. زبانش به‌شدت نامحترم و سکسش خیلی بالاست. بعد بحث کشید به مرز وقاحت و صراحت و اینکه چطور اغلب نویسنده‌های آمریکایی و کانادایی بی‌پروا و بی‌ترس از قضاوت می‌نویسند. گفتم بری‌ هانا داستان‌های کوتاهِ به‌شدت تحسین‌شده‌ای دارد، که حتی روم نمی‌شود برای شما بفرستمشان یا تعریفش کنم. یعنی این جماعت نقطهٔ قوت را دقیقاً همان‌جایی پیدا می‌کنند که من و شمای خواننده رویمان نمی‌شود به کسی بگوییم. این فاش‌گویی و ژست ویژهٔ روایت، از قضا عمیقاً ریشه در آموزه‌های مذهبی آن‌ها دارد و مخرج مشترک تفاوت ماهُوی فلسفهٔ الهیاتی کلیسا در مقابل حوزه و مسجد است. 

چیزی که می‌گفتم در این مایه‌ها بود که مکانیزم مواجههٔ بنده و خدایگان در الهیات مسیحی، مکانیزم بخشش از پیش به‌دست پسر خداست. «جیزِزِ» این‌ها چک سفیدامضا داده که اگر صادقانه و با تمام وجود پذیرا و معترف باشی به گناه، پیش‌پرداخت حضرتش بر صلیب، برای بخشودگی بنده کفاف است. شما همین را بردار و مقایسه کن با نگاه آخوند به سیستم گناه. یعنی در حقیقت و در لایه‌ای بسیار مهم، نظام دین، مگر جز این است که چتر حمایت از بدرفتاری و ناراستی آدم است در برابر خدا. شما بگو وجدان، بگو ضمیر آگاه. در هر صورت جایی‌ست که قرار است کمک کند شب، سرِ آرام بر بالین بگذاری و آدم‌ها به بند و نخ و ریسمانش می‌آویزند که آن سهم بخشودگی را از بارگاه الهی بگیرند و از این بحث‌ها. حالا در نظامی که این‌ها باهاش بزرگ شده‌اند و بهش فکر کرده‌اند، تنها کار، فعل و آیین تشرف به این حالِ بخشودگی و رستگاری، یک‌ساعت در هفته موعظه گوش‌دادن در کلیساست و بعد؟ بعد از آن مهم‌تر، اعتراف است. این‌جاهاش بود که با صدای نفس‌هاش و لحن پرسش‌های کوتاهش می‌فهمیدم حواسش را تور انداخته‌ام. ادامه دادم که اما اعتراف برایشان چیست؟ کلمه… کلمات… قِی‌‌کردن نگفته‌ها و نگفتنی‌هاست. آن‌هم نه فقط «پدر روحانیِ عزیز، من کش رفتم، من چاخان کردم، من ماچ و چه می‌دانم… فلان کردم…»… جزئیات آقا… جزئیاتی که اگر جا بندازی‌ پدرِ روحانی عزیز می‌بردت سرخط که مطمئن شود خوب به‌ازای هر تکه از پلیدی‌ات یک کلمه به‌قاعدهٔ فهم و سوادت برداشته‌ای و رج کرده‌ای کنار جملاتی که هر چی به پایان قصه نزدیک می‌شوی تاریخ شرم‌آور و ناگفته‌ات مثل مرده‌ای که انداخته باشندش در آب، در اعماق برکه، آب بگیرد به بافت‌ها و باد ‌کند و رو بیاید و شکم بادکرده‌اش بیفتد بیرون و بوی گندش همه‌جای اتاق اعتراف را بردارد. یعنی آن‌ها برای این‌جور نوشتن قرن‌ها در مقابل کشیش تمرین کرده‌اند. شما مقایسه کن با آخوند و وضعیت نگاهش به همین مقوله. تقیه! بگذریم. 

به اینجاها لابد رسیده بودم که شنیدم باران ریزه‌ریزه تُک می‌زند به شیشه‌ها… گفتم بیا… باران هم گرفت… گفت بیا… باز از این حرف‌ها زدی کائنات عصبانی شد! ریز خندید و بعد سرفه‌ها امان ندادند… 

مهلت ندادم بحث از دهن بیفتد. پی حرف‌هام را سریع گرفتم که: شما دقیقاً در همین دو کار آخر این‌وری رفتی… 

این را که گفتم نفس‌نفس‌هاش را جمع‌وجور کرد و گفت، یک چیزهایی در مراسم رونمایی کتاب و بزرگداشت ونکوور گفتی… من نمی‌دانم حالا از خالیِ عریضه بود که این‌ها را گفتی و می‌خواستی دل پدر پیرت را به‌دست بیاوری یا واقعاً چنین فکری می‌کنی. 

توضیح می‌خواست. دوست داشت کارد بیندازم لای نوشته‌هاش و رشته‌رشته بیرون بکشم نشانش بدهم. خودش را، کلمه‌هاش را، هویتش را باز بخواند در نگاه من. منتها فروتن‌تر از این بود که این‌طور بخواهد و بگوید. به شوخی می‌زد و جوری دیگر بیان می‌کرد. 

گفتم نه به‌جان کائنات! – ما از کلمهٔ خدا استفاده نمی‌کردیم. به مخاطرات کج‌فهمی و بدفهمی‌اش نمی‌ارزید شاید. به کائنات و کهکشان‌ها و ستاره‌ها حواله می‌دادیم – گفتم نه باور کنید. تعارف ندارم که با شما. شما از «جهان زندگان» فرمان را چرخاندید این‌وری. 

اول اینکه رفتید سراغ متافیکشن. هر دوی این‌ها و یکی دو داستانی که در این سال‌ها نوشتید اغلب همین ساختار را دارند. قبل هم این کار را کرده بودید، اما جهان مردگان راهی جز این‌جور روایت نداشت. ذاتاً فراداستان بود. جالب نیست؟ یعنی می‌گویی و معلوم است که کسی که نویسنده‌ است دارد می‌نویسد. نویسنده هم دیگر مهرعلی و این‌ها نیست، خود شخص شخیص محمد محمدعلی‌ست. آن زاویه‌‌دید و آن از سرشانه نگاه‌کردن به خواننده را رها کرده‌اید، آمده‌اید کنار دستش نشسته‌اید و با هم اختلاط می‌کنید. یک‌جاهایی در هر دو کتاب و در «خطابه‌ها…» بیشتر، در مورد اینکه ادامهٔ داستان را چگونه پیش‌ببرید حتی با مخاطب مشورت می‌کنید. نمی‌خواهم از این اصطلاحات و اِسم‌اندازی‌های تئوریک استفاده کنم، حتی بهش پست‌مدرن و چه‌ و چه هم نمی‌گویم. من کارهای شما را در ظرف زمان خودتان، سنتان و رابطهٔ ارگانیک آثارتان با هم می‌بینم. خط سیر شما چطور بوده؟ یعنی اگر الآن بیایی با هم نگاهی سریع به آنچه کرده‌اید بیندازیم، چی می‌بینیم؟ خندید گفت هیچ… 

گفتم هیچ چیه آقا؟ شما بعد از آن کارهای اول تا «از ما بهتران» که در سن بیست‌وهفت سالگی و سی ‌سالگی درآوردید که فقط اعلام حضور بود. درست؟ داشتید می‌گفتید یک کاربلد آمده که اگر امان بدهید قرار است یک گوشه‌ای از این ادبیات مدرنِ فارسی خانه کند. بعد بدبیاری انقلاب و جنگ و بساط بعد از آن. تا حدود چهل سالگی‌تان در سکوت گذشت. یعنی کار کرده‌اید ولی خب به چشم نیامده یا اصلاً نبوده. نه که فقط شما… به کل هنر و فرهنگ ایران و ایضاً سایر بخش‌ها، انگشت‌به‌دهان مانده بودند که یارو چطور با یک لا قبا و لباده و نعلین، چاخان کرد و همه‌چیز را بالا کشید و مصادره کرد و زد و ویران کرد و کشت. 

بعد تازه از چهل سالگی شما شروع کردید و فقط سه رمان «برهنه در باد»، «باورهای خیس یک مرده» و «نقش پنهان» بس بود که تا حدود پنجاه‌ و پنج سالگی بگوییم از بهترین‌های ادبیات روزگار خودتانید. من تازه با فعالیت‌های شما در مجلات و تک‌داستان‌ها و مجموعه‌داستان‌ها و سایر کارهای قلمی شما در آن دوره کاری ندارم فعلاً. اینجا رئالیسم محض، نثر و فضاسازی متمایل به آدم‌ها و مکان‌های در حاشیهٔ شهرها یا روستاها و موضوعات غیرشهری جان کلام شما هستند و خب… تعهد اخلاقی و اجتماعی… آرمان… این آرمان‌خواهی مخصوص نسل شما. لازم به ذکر است البته که در این دوره از نوشتنتان که نزدیکید به بدنهٔ ادبیات روشنفکری ایران، شما تنها کسی هستید که می‌شناسم که موضوع خاک و آب و محیط زیست نقش مهمی در کارش دارد. تاختن به خرافه و گیر و گرفت‌های بی‌سوادی و فقرِ فضاهای روستایی و ریزریز متلک‌گفتن به شیوهٔ مدرنیزاسیونِ نامتعادل و زیرسازی‌نشدهٔ شاه، تقریباً موضوع اغلب کارهای نسل شماها و رفقاتان بود. نویسنده‌هایی که عموماً آمده بودند حرف از ظلم و جور و نامردمی بزنند. البته که در کار شما این تمایل بسیار فردی و درونی، کمتر حزبی و گروهی و بیشتر متمایل به مردم و آدم‌های واقعی اجتماع بود. این شد چندتا؟ شما بگو دور دوم فعالیت شما. بعد تازه فصل‌ رمان‌های پژوهشی شما شروع شد. شما انگار از خرافه در کارهای پیش از انقلاب شروع کردید، بعد وارد واقعیت، اجتماع، محیط زیست و شهر شدید، در دور سوم رفتید سراغ اسطوره. انگار گمان می‌کردید برای پیداکردن ریشه‌های گرفتاری این مردم باید برگردید به اعماقِ فکرِ جمعی… به کابوس‌هایی که این ملت با هم می‌بینند. انگار از واقعیات و ظواهر، داشتید نقب می‌زدید به…

همین‌جاها بود گمانم که باران افسار پاره کرد. داشت خودش را به شیشه‌ها می‌کوبید. صدای برخورد قطرات به شیشه زیاد شده بود و از همه‌جا به گوش می‌رسید. حالا باد مشت‌مشت آب از ابرهایی که تا سقف خانه‌ها پایین آمده بودند برمی‌داشت و می‌زدشان به شیشه‌ها و شیروانی‌ها… از پنجره که چشم‌چشم کردم دیدم شدت باد و باران آن‌قدر شده که هوهوی باد را در موج بارش شلاقی آن بیرون می‌بینم. گفتم خیلی ببخشید شما یه صلوات بفرستید من برم یک‌جایی ساکت‌تر حرف بزنم… خندید… خندیدم… سرفه کرد… سعی کردم بخندم.

کتاب «خطابه‌ها…» را قاپ زدم، رفتم توی اتاق خواب و در را پشت‌سرم بستم. بعد رفتم توی اتاقک رختکن که دور و اطرافش پر از لباس و کفش و کلاه بود، درِ آنجا را هم بستم و چراغ را روشن کردم. صدای باران و باد کمی کمتر شد. پرسید: چه خبر شده؟ صدای چیه؟ گفتم: چیزی نیست. توفان شده و سر و صدا نمی‌گذاشت حواسم را جمع کنم. کجا بودم؟ گفت: روضه می‌خوندی. گفتم ها… یه صلوات دیگه ختم کنید… خنده… سرفه… 

گفتم: رسیدید به کلان‌روایت‌ها، اسطوره‌های سرزمینی، ترس و وحشت‌های جمعی… همان‌که بهش می‌گویید کابوس‌های اقلیمی… روایت‌هایی کلان که انگار مثل دست‌هایی پنهان مُقدّرات جان و زمانهٔ این ملت را به دست گرفته‌اند. بعد حدود سن شصت‌ و چهار پنج مهاجرت کردید و پذیرفتید که مهاجرید. خب این خودش از من بپرسید، از آن فطرت و قطعی و آشفتگی و سکوت سی تا چهل سالگی‌تان سنگین‌تر بوده. این‌یکی را من هم دارم در دنیای خودم تجربه می‌کنم. پوست آدم را می‌کند. بد و خوبش اصلاً در لیگ دیگری‌ست. اینجا شما انگار بازگشتید به خودتان. به خود خود خود جناب محمد محمدعلی. شروعش هم عرض کردم از همان «جهان زندگان» بود. من جا به جا قطعه‌هایی از خود واقعی‌تان را، اعضای خانواده و دوستان کانونی و غیره‌تان را توش می‌بینم… دوتا یکی هم خیال و خاطره را به هم بافته‌اید که قصه به پر قبای کسی نگیرد. اما این یافتهٔ تازه‌تان در خطابه‌های راه‌راه بیشتر هم شد. این محمدعلی‌ست در اتاق کتابت، انگار که یک اتاقک کوچک اعتراف است که شما یک طرفش حرف می‌زنید، و سمت دیگر دیوار مشبک، پدر روحانی، نسخه‌نویس دردهای محمدعلی‌ست. دقت کنید، در همین خطابه‌ها، آن‌سوی دیوار مشبک آدم‌ها و خواننده‌ها نیستند ها. خود شمایید باز هم… استنساخ می‌کنید. آن خودکار بیک و فنجان چای و برگ‌های آچهار را چیده‌اید جلوتان، سیگار بهمن جغله وسط انگشت‌هاتان دود می‌شود، دارید حرف‌هایی می‌زنید به خودتان که تازگی دارد. چرا عرض می‌کنم برای خودتان هم تازه است؟ چون همین ساختار متافیکشن که شکل‌گیری خود داستان را هم به‌نوعی روایت می‌کنید نشان از گیجی و گمی در جهان درون دارد که اسم قرتی‌بازی‌اش می‌شود عدم قطعیت. عدم قطعیت در داستان یعنی بی‌برنامگی. یعنی من طراح و کارگردان داستانم نیستم که. من خودم هم اینجا به تماشا آمده‌ام و این صحبت‌ها. یعنی خودم را سپرده‌ام به توفان خاطرات و دیده‌ها و درک‌کرده‌هام و می‌گذارم همهٔ ما را با هم پیش ببرد و به در و دیوار بکوبد. یعنی خوانندهٔ گرامی، اینجا و در این مقوله، من هم نمی‌دانم دارم چه می‌کنم و راوی دنیای این داستان‌هام ناخودآگاه من‌اند. یعنی ناشناخته‌ترین و سخت‌خوان‌ترین بخش‌های وجودمان. 

افتاده بودم روی دور حرف‌زدن و داشتم پیش می‌رفتم… حس کردم زیاد شده… مکث کردم…

بعد یهو گفتم: والسلام علیکم و رحمت‌الله!

خندید، سرفه کرد… رعد… مثل صدای ترک‌خوردن هندوانه‌ای عظیم، که بالای شهر بشکند و باز شود، زمین را لرزاند… نخندیدم…

گفت حالا تو هی اینا رو بگو ببین شهاب‌سنگ می‌باره یا نه! گفتم نه‌بابا اینم شانس ماست دو کلوم آمدیم اختلاط کنیم آسمان تپید! گفت حالا اینا که گفتی همه خوب بود که. دیدی گفتم فقط می‌خوای الکی ازم تعریف کنی. بگو چی کم بود؟ بگو کجا شور بود یا بی‌نمک شده بود. می‌خوام ببینم راست و صادقانه به چشم شما فرنگی‌ها کجاهاش جای کار دارد؟ 

گفتم خب ضعف یا ایراد که نه… و نه فقط شما… کلاً ما جماعت در ابتدای راهِ این‌جور نوشتنیم. نوشتنی که برهنگی دارد. نه که صحنه داشته باشد‌ ها… نه… اعتراف دارد در خودش. سرک می‌کشد به خلوت… به رازهای مگو… راه می‌دهد به خراب‌کردن خود نویسنده، راه می‌دهد به اینکه نویسنده را قضاوت کنند، نه قضاوت ادبی‌ها… قضاوت شخصی و فردی و اخلاقی… غنای امثال بری هانا که ابتدای صحبت‌هام ازش گفتم از اینجا می‌آید. یعنی آرت و تکنیک و شیوه‌هاش چیز شاخص و به تمامه متفاوتی ندارد. اصلاً آن‌جور نثربازیِ ماها در این‌ها نیست. لامصب انگلیسی مثل مجسمهٔ سیمانی راه نمی‌دهد خم و راستش کنی و ارکان جمله را به‌راحتیِ فارسی پس و پیش کنی. این است که نثرِ شاخص برای این‌ها تعریف‌های عموماً متفاوتی با فهم ما از نثر دارد. حالا عرضم چیست؟ این نویسندهٔ قدردیده و برصدرنشستهٔ آمریکایی در اجرای تمامی این شیوه‌ها قَدَر و کاردرست است. ولی مسئله اینجاست که داستانی که روایت می‌کند… خط‌به‌خط می‌فهمی تجربهٔ زیسته‌ است… می‌فهمی چیزی‌ست که نمی‌شود به هر کسی گفت و تعریفش کرد. فقط می‌شود سه پیک جلو باشی از رفیق صمیمی‌ات و بزنی به سیم و آخر و رازی بهش بگویی که چشم‌هاش گرد شود و مستی هم که پرید کسی به روش نیاورد چه‌ها گذشت و شنیده شد. چی می‌گویید؟ نه خانی آمده و نه خانی رفته. طرف خان را نگه می‌دارد برای روز مبادا و آش‌و‌لاش‌شدن رفاقت‌ها. آن‌وقت رازت را رو می‌کند برای غیر. مثلاً در «خطابه‌ها…»، در یکی از حلقه‌های مرکزی روایت ما یک مثلث عشق داریم. این عشق در دل این داستان را من بیشتر از همهٔ زن‌ومردنویسی‌های شما دوست دارم. عیان‌تر است. رهاترید. دو مرد و یک زن گذاشته‌اید و خب باقی ماجرا دیگر باید دید باهاشان چه می‌کنید. راوی یکی از این اضلاع است… درست؟ زن به‌وضوح دنبال فرصتی‌ست که راوی را خفت کند و یک فرنچ کیس حسابی ازش بگیرد… شما جوان‌های قدیم بهش چی می‌گویید؟ خندید… گفت ما بهش هیچی نمی‌گیم… گفتم باباجان من جانم به لبم رسید این دوتا یک جایی همدیگه را گیر بیاورند و شما بگو یک دستی به هم برسانند. آن‌قدر این شرم کلام شما، این اخلاق‌مداری پدرانهٔ شما حتی بر شخصیت‌های داستانتان مسلط است که نمی‌گذارد ما برویم توی آن لحظه‌ها. مسئله اتفاقاً فقط ساختن صحنهٔ اروتیک نیست اصلاً… مسئله قرار فاش‌گویی شماست با خواننده، مسئله لحن شماست که می‌گوید من ابایی از هیچ‌چیزی ندارم. به اینجاها که می‌رسد، هر جا که قرار است چیزی غیراخلاقی جلوی راهتان است، حتی بیا آن فکر پلید، شما این‌جور می‌شوید.

دست انداختم کتاب را برداشتم و باز کردم. و براش خواندم: ‌ببین این صفحهٔ ۶۷ نوشته‌های خودتان است. راوی-نویسنده دارد زن داستان را نصیحت می‌کند و می‌گوید: «یادت باشد اگر قصد نداری جزو نویسندگان پرحاشیه بشوی، در بیان روابط عشقی مخصوصاً در بخش تنانگی تند نرو. اینجا و آنجا ندارد. کم و بیش همه‌جا در ارتباط با مسائل خصوصی زن و مردهای اسم‌و‌رسم‌دار حتی به‌صورت تخیلی حساسیت‌هایی وجود دارد و روزی دردسرساز و مخل استمرار کار می‌شود». ملاحظه فرمودید؟ این دقیقاً جایی‌ست که برای اغلب این‌ها اگر داستان اورگانیک و از درون راه بدهد و به صحنه‌ای از این قبیل برسد، طرف مکث نمی‌کند که همان‌طور بی‌حساسیت و فاش حرف بزند. لحظه‌های اروتیک و نه لزوماً سکسی، منحصربه‌فردند… هیچ دوتایی از درهم‌پیچیدن دو تن، شبیه هم نیست. همین لحظه که من و شما صحبت می‌کنیم و آسمان ادمونتون دارد می‌آید پایین، میلیون‌ها نفر دارند به هم می‌پیچند و ورجه‌وورجه می‌کنند حکماً… مسئله جزئیات آن چه‌جوری پیچیدن است که حرف‌هایی توش اکو می‌شوند و فاش می‌شوند که دیگر لازم نیست راوی بخش دوم کتاب شما توضیح بدهد که آهای آقای نویسنده من خواستار شما بودم و منتظر بودم یک کلام لب تر کنی نشانت بدهم یک من ماست چقدر کره داره! پنیر داره؟ خمیر داره؟ راستی چقدر از خطابه‌ها واقعی بود؟ چقدرش را حقیقتاً تجربه کرده بودید یا دست اول شنیده بودید جایی؟ چون شک ندارم همه‌اش خیالی نبود. 

خنده‌هاش با دو رعد سنگین دیگر قاتی شد و شدت بارش هر آن بیشتر و بیشتر می‌شد… حالا از سقف بالای سرم هم صداها می‌ریختند توی اتاقک رختکن. این وسط «دارسی» و «میانا» – گربه‌هام – وحشت‌کرده پشت در اتاق خواب، زوزه می‌کشیدند و پنجول به در و دیوار می‌کشیدند و الساعه بود که دیوار را بجوند و به من پناه بیاورند. 

گفتم آقا اوضاع دارد بدتر می‌شود زودتر ختم کلام کنم. گفتم شما حتی حالا که در خارج از ایران و در فضای بدون سانسور می‌نویسید، باز هم بابای عزیز من هستید که حواسش هست خراب نکنم، گند نزنم و حرف نامربوط نگویم. این آدم‌هایی که این‌ها دارند، نویسنده‌های «لیت‌رچر» این‌ها، ولگرد و آسمان‌جُل‌اند از این حیث. یعنی ولگرد معانی تاریک، ولگرد حس‌های پلشت و مکاشفه در نگفتنی‌های انسان‌اند. این‌ها آمده‌اند پرده‌دری کنند. بردبری جایی می‌گوید «بی‌‌ادبی تنها امید آدم مدرن است». من حتی مطمئن نیستم فهم جمعی ما به این نقطه رسیده باشد. ولی در هر صورت اینجاست که گمانم نه‌فقط شما، همهٔ ما تازه‌کاریم. چه ریزه‌پیزه‌های مثل من و چه بزرگ‌های مثل شما همه باید سعی کنیم در کارهای آتی کمتر به ترس‌هایی چنین درونی‌شده راه بدهیم و این‌ها… 

لابد همین‌جاها بود که متوجه شدم چه خبر است… دو رعد و برق پیا‌پی زد و از رختکن زدم بیرون، در اتاق خواب را باز کردم و گربه‌ها را دیدم که دم‌هاشان پف‌کرده و وحشت‌زده‌اند. میانا را بغل زدم رفتم نزدیک پنجره دیدم سیل از آسمان می‌ریزد روی زمین… صحنهٔ آن بیرون، مسلسل روشن و خاموش می‌شد انگار پنجره، سلبریتی کم‌حرفی باشد که از مقابل ردیف عکاس‌ها می‌گذرد… 

گوشی را دوباره به گوشم نزدیک کردم… گفتم آقا من باید برم گمانم، گربه‌ها ترسیده‌اند، نگفتید چقدرِ کتاب راست بود؟ داشت چیزهایی می‌گفت که فقط – هفتاد درصد – را متوجه شدم که تق‌و‌توق‌ها بالای سرم شروع شد و در چشم‌به‌هم‌زدنی اوج گرفت. 

تگرگ به‌قاعدهٔ توپ گلف می‌ریخت روی زمین و می‌دیدم که روی چمن‌ها که می‌خورد بعضی‌جاها تکه‌تکه خاک را قلوه کن می‌کرد… 

گفتم آقا تگرگ شده گمانم کائنات بدجوری عصبانی شده از حرف‌هام… و دیگر… دیگر صداش را درست نمی‌شنیدم… گربه‌ها مرنو می‌کشیدند و از آسمان سنگ می‌بارید… فقط چندبار گفتم الو الو… بعداً بهتون زنگ می‌زنم… 

خوب یادم نیست چی گفت… سرفه‌ها فقط… سرفه‌هاش یادم می‌آید… 

نشنیدم چی می‌گفت… 

هیچ‌وقت نمی‌فهمی کِی آخرین بار است. 

فرداش همهٔ خبرگزاری‌های محلی نوشتند توفان تگرگ چندین میلیون دلار خسارت به شهر زده و میزان تأثیرات و خرابی‌ها هنوز قابل‌محاسبه نیست. 

چند هفته بعد، مریم رئیس‌دانای عزیز بهم زنگ زد و سعی کرد آرام‌آرام حالی‌ام کند همان خداحافظی، خداحافظی آخرم بوده… از آنجا بود که زندگی او در درون من، در دنیای خیالات من شروع شد و آن تماس تلفنی هنوز هم، همین لحظه، ادامه دارد. 

من صلیب وظیفه‌ای که روی کولت انداخته بودی، دشواری‌ای را که میراث پدرانت بود و به دوش می‌کشیدی، ندیدم بابا… و تو بگو اینجا انگار هنوز تگرگ می‌بارد و من صدات را نمی‌شنوم. 

سپتامبر ۲۰۲۴ – ادمونتون


‎*RAY By Barry Hannah. 113 pp. New York: Alfred A. Knopf.‎

نوشته بعدازظهرِ ملال و تگرگ اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2024/09/14/%d8%a8%d8%b9%d8%af%d8%a7%d8%b2%d8%b8%d9%87%d8%b1%d9%90-%d9%85%d9%84%d8%a7%d9%84-%d9%88-%d8%aa%da%af%d8%b1%da%af/feed/ 0 23647
گزارشی از رونمایی کتاب‌های جدید انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ https://media.hamyaari.ca/2024/04/04/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86/ https://media.hamyaari.ca/2024/04/04/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86/#respond Fri, 05 Apr 2024 01:06:11 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=22656 هوریران سهراب – ونکوور به‌تازگی کتاب‌های «نباید نوشته می‌شد ۲» و «سرخ در آغوش آسمان» به‌کوشش حامد اسماعیلیون و امیرحسین یزدان‌بد چاپ شدند. این کتاب‌ها شامل خاطرات تعدادی از خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ است که با ثبت مستند درد خود به جنگ فراموشی و تحریف واقعیت می‌روند. این کتاب‌ها محصول کلاس‌های خاطره‌نویسی‌اند که از ماه‌های اول این جنایت شروع شده و ادامه دارد. این دو کتاب به‌همراه ارائهٔ کتاب جلد اول «نباید نوشته می‌شد»، در...

نوشته گزارشی از رونمایی کتاب‌های جدید انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
هوریران سهراب – ونکوور

به‌تازگی کتاب‌های «نباید نوشته می‌شد ۲» و «سرخ در آغوش آسمان» به‌کوشش حامد اسماعیلیون و امیرحسین یزدان‌بد چاپ شدند. این کتاب‌ها شامل خاطرات تعدادی از خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ است که با ثبت مستند درد خود به جنگ فراموشی و تحریف واقعیت می‌روند.

این کتاب‌ها محصول کلاس‌های خاطره‌نویسی‌اند که از ماه‌های اول این جنایت شروع شده و ادامه دارد.

این دو کتاب به‌همراه ارائهٔ کتاب جلد اول «نباید نوشته می‌شد»، در مراسمی روز جمعه ۱۵ مارس ۲۰۲۴، ساعت ۷-۹ عصر در کتابخانهٔ مرکزی نورث‌ یورکِ تورنتو رونمایی شدند.

گزارشی از رونمایی کتاب‌های جدید انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲

جای بسی خشنودی‌ست که تاکنون چهار کتاب از سوی گروه‌های خاطره‌نویسی انجمن جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ به چاپ رسیده است. این گروه‌های مختلف که برای برنامه‌ریزی هر دوره تشکیل شد، عبارت‌اند از:

۱- گروه کارگاه خانم منیرو روانی‌پور برای پیاده‌کردن گفت‌وگوهای ضبط‌شدهٔ جلسات به‌صورت نوشتار در دو دورهٔ دوازده‌جلسه‌ای کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم»

۲- گروه هماهنگی کارگاه خاطره‌نویسی آقای دکتر اسماعیلیون و آقای امیرحسین یزدان‌بد که در آن گزارش‌های جامع، کامل و پربار جلسات از سوی خواهر یکی از جانباختگان ارائه شد، گویای چگونگی کیفیت بالای کارگاه‌هاست.

۳- گروه ویراستاری اولِ «نباید نوشته می‌شد ۲»

۴- گروه ویراستاری افرا که در آن، انتخاب نام و طراحی اولیهٔ جلد و نیز تصویب نهایی کتاب «سرخ در آغوش آسمان» انجام پذیرفت.

مدیریت جلسات کارگاه خاطره‌نویسی با خواهر یکی دیگر از جانباختگان بود که خالصانه و صمیمانه با تمام گرفتاری‌ها و مشکلات زندگی در ایران، آن را به بهترین وجه انجام دادند و همچنان ادامه می‌دهند. 

مدیریت آرشیو و جمع‌آوری اطلاعات کارگاه در دوره‌های مختلف با مادر یکی از جانباختگان بوده و است.

طراحی جلد با خواهر یکی دیگر از جانباختگان بوده است. ویرایش اول کتاب‌ها به‌جز کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم» هم در گروه تلگرامی «افرا» انجام شد؛ کاری به‌غایت دشوار و سنگین که با تلاش مادر، خواهر، برادر و شوهرخواهر یکی از جانباختگان میسر شد.

تاکنون حدود ۲۵ تن از زنان دادخواه و پرتوان خانوادهٔ پرواز، هر یکشنبه‌درمیان تحت هر شرایطی دور هم جمع می‌شوند و گروه را پیش می‌برند. در واقع، این کتاب‌ها از دل این گروه و همت این اعضا بیرون آمده است.

در کنار خاطره‌نویسی، این گروه هر دو هفته کتاب و فیلمی را نیز نقد و بررسی کرده‌اند. 

به‌همت خواهران بازماندهٔ پرواز نیز کارگاه شاهنامه‌خوانی و شناخت اسطوره‌ها هم در حال برگزاری‌ست.

لازم به ذکر است هم‌زمان با اکران فیلم «۷۵۲ یک عدد نیست» در موزهٔ کتاب فرانکفورت، معرفی کتاب‌های جدید کارگاه خاطره‌نویسی نیز به‌همت شهناز مرتب، عمهٔ جانباختهٔ پرواز آروین مرتب که به‌همراه همسرش آیدا فرزانه در پرواز بودند، صورت گرفت. دکتر حامد اسماعیلیون نیز از طریق زوم در این مراسم شرکت داشتند. در این برنامه، خانم دکتر نرگس اسکندری، شهردار فرانکفورت، سخنرانی کردند.

گزارشی از رونمایی کتاب‌های جدید انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲

در پایان گزارش رونمایی کتاب‌های جدید انجمن خانواده‌های پرواز پی‌اس۷۵۲، نمونه‌ای از گزارش‌های کارگاه‌های یادشده خدمت خوانندگان ارائه می‌شوند.

* * * * *

گزارش کلاس خاطره‌خوانی، یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۱ برابر با ۱۵ مهٔ ۲۰۲۲، با حضور نویسندهٔ محترم جناب دکتر اسماعیلیون 

قسمت اول، خاطره‌خوانی و نکات مهم آن

۱- سبک‌های زیادی در نوشتن خاطره و داستان وجود دارد، لذا قاعدهٔ خاصی در این زمینه نیست، ولی بهتر آن است که زاویه دیدِ اول‌شخص، دوم‌شخص یا سوم‌شخص را در طول داستان یا خاطره به‌خصوص اگر کوتاه باشد، تغییر ندهید. 

۲- خاطرات و نوشته‌های کوتاه هرچند در شناخت فضای زندگی و روحیه افراد سهم زیادی دارند، اما ماندگار نیستند، در واقع این نوع نوشته‌ها از حد متن‌هایی برای یادواره‌ها بالاتر نخواهند رفت. اما در این مورد مجموعه‌داستان کوتاه «بازی عروس و داماد» اثر بلقیس سلیمانی می‌تواند راهنما‌ی علاقه‌مندان به کوتاه‌نویسی باشد. 

۳- زندگی پُر است از خاطرات تلخ و شیرین؛ برای نوشتن از این لحظات پراکنده و انسجام‌دادن به آن‌ها به‌صورتی که تأثیر‌گذار باشد، بهترین کار، خواندن کتاب‌هایی از این نمونه است. به‌عنوان مثال، کتاب «روزها در راه» اثر شاهرخ مسکوب می‌تواند برای آموختن در این زمینه مفید باشد.

کتاب‌های معرفی‌شده در این جلسه

دو کتاب از آلبر کامو: «طاعون» و «بیگانه» 

سه کتاب از شاهرخ مسکوب: «روزها در راه»، «سوگ مادر» و «مسافرنامه» 

خواندن کتاب «سوگ مادر» برای نقد و بررسی در جلسهٔ دو هفتهٔ آینده تعیین شد. 

سه کتاب از حامد اسماعیلیون: «تابستانی با پنج تیر» و «خاطرات بریدهٔ صدر اعظم» و «در این خانه برف می‌بارد» 

همچنین کتاب‌های «صد سال تنهایی» از گابریل گارسیا مارکز، «خاطرات زندان» از شهرنوش پارسی‌پور، و «حدیث نفس، خاطرات رسته از فراموشی» از حسن کامشاد 

فیلم‌های معرفی‌شده در این جلسه 

۱- به نام پدر (In the Name of the Father)

۲- شاه ریچارد (King Richard) 

۳- قدرت سگ (The Power of the Dog)

سخن آخر

همان‌طور که در جلسات پیش گفته شد، هنگام نوشتن خود را سانسور نکنید زیرا: 

– اثر درمانیِ نوشتن زمانی است که نویسنده احساسات و عقایدش را بدون ترس و به‌راحتی بیان کند.

– همچنین یک نویسندهٔ متعهد نه‌تنها در برابر خانواده و جامعهٔ خویش که حتی در برابر لغات زیبایی چون عدالت، حق و… که دیگران نسبت به آن بی‌اعتنایند، مسئول است. او وظیفه دارد در مورد مسائل اجتماعی، سیاسی و… از واقعیت‌ها بنویسد و برای خشنودی کسی یا مصلحت خود چیزی را حذف نکند.

– البته، توجه داشته باشید بعد از نوشتن، در مرحلهٔ انتشار و همگانی‌کردن یک اثر، جامعه‌ را نمی‌توان نادیده گرفت.

* * * * *

کلاس خاطره‌نویسی، یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱ برابر با ۲۲ مهٔ ۲۰۲۲ با حضور نویسندهٔ محترم جناب امیرحسین یزدان‌بد 

قسمت اول آشنایی با شمیم بهار، نویسنده، منتقد، مقاله‌نویس معاصر، که به‌مدت چندین سال آثار‌ش را در مجلات مختلف به‌شیوهٔ محاوره‌ای که در آن زمان معمول نبود، به چاپ رساند. داستان‌های او نه با هدف اصلاح جامعه یا آگاهی‌رسانی که بنا به علاقهٔ شخصی نوشته می‌شد‌. وی با وجود کمیِ کارهای منتشرشده‌اش مورد توجه منتقدان و صاحب‌نظران در حیطهٔ ادبیات بوده و از این نظر با نویسندهٔ آمریکایی جی.دی. سالینجر قابل‌مقایسه است.

قسمت دوم جلسه، خواندن داستان «ابر بارانش گرفته است» از این نویسنده؛ کل این داستان نامه‌ای است دوستانه که در آن دنیای ذهنی، افکار، عواطف و احساسات درونی راوی (نگارندهٔ نامه) در رابطهٔ‌ عاشقانهٔ ناکامی نشان داده می‌شود… 

کتاب معرفی‌شده در این جلسه 

هملت اثر شکسپیر 

سخن آخر 

نویسندگان، سبک و استایل خاص خود را در نگارش دارند. «استایل نویسندگی»، مجموعه‌ٔ عواملی‌ است مشتمل بر استفاده‌ از بانک لغات متفاوت، نوع جمله‌بندی با کلمات، لحن شکل‌دادن به داستان و… که باعث به‌وجودآمدن ویژگی‌های خاصی در داستان‌های نوشته‌شده به‌قلم افراد مختلف می‌شود و آن‌ها را از هم متمایز می‌سازد.

هنگام نوشتن خاطره، خود را درگیر چگونگی ساختار جمله، چیدمان کلمات و دستور زبان نکنید؛ بدون هیچ قیدوبندی ذهنیات خود را بنویسید. حتی اگر تایپ و نوشتن مانعی در ثبت خاطراتتان است، صدای خود را ضبط کرده بعد از روی آن بنویسید.

* * * * *

گزارش کلاس خاطره‌نویسی، یکشنبه ۵ تیر ۱۴۰۱ برابر با ۲۶ ژوئن ۲۰۲۲ با حضور دکتر اسماعیلیون. مهمان این هفته سرکار خانم پرستو فروهر، نویسنده، نقاش و فعال حقوق بشر، بود. در این جلسه، خانم فروهر ضمن توضیح تجربیات خود در زمینهٔ عدالت‌خواهی به پرسش‌های مطرح‌شده پاسخ دادند. 

نکات مهم این جلسه 

استفاده از هنر در هر شکلی، امکان اشتراک‌گذاری تفکر و عقیده را با بیانی عمیق‌تر و صریح‌تر و در بعدی وسیع‌تر به افراد، می‌هد. ‌

تداوم و تأثیر جریانات دادخواهی را باید با درنظرگرفتن شرایط سیاسی، واکنش‌های اجتماعی، فشارها و محدودیت‌های حکومتی، همچنین وجود یا فقدان انجمن‌های پشتیبان و حمایتگر قضاوت کرد و در نظر گرفت‌. 

ثبت وقایع برای باقی‌ماندن حقایق و در صورت لزوم استناد به آن‌ها برای اثبات حقانیت در دادخواهی، کاری مهم و البته در بسیاری موارد برای بازماندگان یک حادثه، دشوار است. 

طی‌کردن مسیر دادخواهی در محیط‌های استبدادی، کاری طاقت‌فرساست، در این میان وجود افراد همدل، همراه، هم‌هدف و تشکل‌هایی برای ساماندهی و پشتیبانی از این حرکت‌های عدالت‌خواهانه و جلوگیری از نابودی یا به‌بیراهه‌رفتن آن‌ها امری ضروری است. 

مکان وقوع یک اتفاق نه‌تنها در یادآوری و زنده‌نگاه‌داشتن حادثه نقش بزرگی دارد، بلکه وجود آن حادثه را برای دیگران ملموس‌ و قابل‌درک‌تر خواهد کرد. 

سخن آخر 

با توجه به آنچه گفته شد، تأسیس انجمن پی‌اس۷۵۲ کاری مؤثر در راه دادخواهی‌ست که امید است با حمایت از این نهاد، قدردان زحمات انجام‌شده باشیم. 

حضور و گردهمایی در شاهدشهر، محل وقوع فاجعهٔ سقوط هواپیما، نقش مؤثری در یادآوری این جنایت و زنده‌نگه‌داشتن یاد مسافران بی‌گناه و اصرار بر دادخواهی خواهد داشت.

* * * * *

این کتاب‌ها در کانادا و آمریکا از طریق وب‌سایت آمازون و در اروپا از طریق کافه کتاب شالپلاته از طریق سفارش در صفحهٔ اینستاگرامشان یا با مراجعهٔ حضوری به آدرس Scheidtweilerstraße 9, 50933 Köln, Germany و شمارهٔ تلفن ‎+49 221 42305824 در دسترس علاقه‌مندان است. 

نوشته گزارشی از رونمایی کتاب‌های جدید انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2024/04/04/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%85%d9%86/feed/ 0 22656
مروری بر آثار ادبی و هنری مربوط به فاجعهٔ سرنگونی پرواز پی‌اس‌۷۵۲ https://media.hamyaari.ca/2024/01/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c-%d9%88-%d9%87%d9%86%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%a8%d9%88%d8%b7-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%ac%d8%b9%d9%87/ https://media.hamyaari.ca/2024/01/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c-%d9%88-%d9%87%d9%86%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%a8%d9%88%d8%b7-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%ac%d8%b9%d9%87/#respond Wed, 10 Jan 2024 05:41:23 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=22176 مسعود سخایی‌پور، LJI Reporter – ونکوور چهار سال از فاجعهٔ سرنگونی پرواز پی‌اس‌۷۵۲ می‌گذرد. فاجعه‌ای بهت‌آور که هنوز در یاد اغلب ایرانیان به‌ویژه ایرانیان مهاجر ساکنِ کانادا زنده است.  در این چهار سال برنامه‌ها و گردهمایی‌های متعددی برای پشتیبانی از دادخواهی خانواده‌های جانباختگان و همچنین گرامیداشت یاد مسافران بی‌گناه پرپرشده در این پرواز برگزار شده است. اما کار دیگری که اگر اهمیتش از برگزاری تجمعات بیشتر نباشد، کمتر نیست، تولید آثار ادبی و هنری متعدد...

نوشته مروری بر آثار ادبی و هنری مربوط به فاجعهٔ سرنگونی پرواز پی‌اس‌۷۵۲ اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
مسعود سخایی‌پور، LJI Reporter – ونکوور

چهار سال از فاجعهٔ سرنگونی پرواز پی‌اس‌۷۵۲ می‌گذرد. فاجعه‌ای بهت‌آور که هنوز در یاد اغلب ایرانیان به‌ویژه ایرانیان مهاجر ساکنِ کانادا زنده است. 

در این چهار سال برنامه‌ها و گردهمایی‌های متعددی برای پشتیبانی از دادخواهی خانواده‌های جانباختگان و همچنین گرامیداشت یاد مسافران بی‌گناه پرپرشده در این پرواز برگزار شده است. اما کار دیگری که اگر اهمیتش از برگزاری تجمعات بیشتر نباشد، کمتر نیست، تولید آثار ادبی و هنری متعدد برای ثبت این فاجعهٔ بی‌سابقه برای نسل‌های کنونی و از آن مهم‌تر نسل‌های بعدی است. کسانی که در زمان این فاجعه شاید هنوز زاده نشده بودند و اگر چنین آثاری نباشد، اطلاعاتشان دربارهٔ این فاجعه به روایت‌هایی که از مادران و پدرانشان خواهند شنید و نیز پوشش‌های رسانه‌ای آن دوره، محدود خواهد ماند.

چیزی شبیه به آنچه که محمد موسوی در رمان «نویسنده‌ها دوبار می‌میرند» به آن اشاره می‌کند: «اساساً بعد از گذشت مدتی دراز دیگر حقیقتی وجود ندارد؛ مُشتی اطلاعات تاریخی‌ست و احساسات پایمال‌شدهٔ انسان‌هایی داغ‌دیده. همین!»

اما بودن این آثار قطعاً به نسل‌های آینده کمک می‌کند تا با اثری که این فاجعهٔ هولناک بر زندگی بازماندگان گذاشته آشنا شوند و برداشتی هرچند ناقص از عمق درد و رنجی که به این خانواده‌ها تحمیل‌شده، به‌دست آورند. در این مطلب مروری کوتاه خواهیم داشت بر تعدادی از این آثار در طول این چهار سال.

* * * * *

کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم»

اثر منیرو روانی‌پور و اعضای خانوادهٔ ۱۸ تن از جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲ 

ژانویهٔ ۲۰۲۱ و در نخستین سالگرد سرنگون‌کردن پرواز پی‌اس‌۷۵۲، گزارشی در شمارهٔ ویژهٔ پرواز ۷۵۲ رسانهٔ همیاری دربارهٔ برگزاری کلاس‌های خاطره‌نویسی منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ ساکن آمریکا، برای بازماندگان قربانیان این پرواز، منتشر شد. کمتر از یک‌سال بعد و در دسامبر ۲۰۲۱، منیرو روانی‌پور کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم» را که حاصل آن کلا‌س‌هاست، بر روی سرویس کتاب الکترونیک Google Play Books منتشر کرد و بعدتر نسخهٔ چاپی آن را هم روی وب‌سایت آمازون قرار داد، همچنین ترجمهٔ انگلیسی آن هم روی سرویس کیندل آمازون و نیز سایت لولو برای علاقه‌مندان در دسترس قرار گرفت. او در معرفی کتابش این‌گونه می‌نویسد: 

«صبح هشتم ژانویهٔ ۲۰۲۰ هواپیمای مسافربری اوکراین پرواز ۷۵۲ در آسمان تهران با شلیک دو موشک منفجر شد. کلیهٔ مسافران این هواپیما در آتش بلاهت و جباریت سوختند. تنها بازماندهٔ این هواپیما خرگوشی بود به‌نام راشل که غروب روز قبل از پرواز، بلیتش از طرف شرکت هواپیمایی‌ کنسل شده بود. ده ماه بعد از این حادثهٔ هولناک بازماندگانِ برخی از این گل‌نثاران، به‌سراغ من آمدند تا خاطراتشان را بنویسند. این کتاب داستان خاطره‌هاست. خاطره‌های نوشته‌شده و گفته‌شده، خاطرهٔ آنچه در کلاس اتفاق افتاد. گریه‌ها، حسرت‌ها، خنده‌ها و شادی‌ها… شما در این کتاب شیوهٔ رهیابی و کوچینگ یک مدرس خاطره‌نویسی را می‌بینید.»

کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم» اثر منیرو روانی‌پور و اعضای خانوادهٔ ۱۸ تن از جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲

نقلی است از ئی. ال. دکتروف، نویسندهٔ نامی و فقید، که می‌گوید: «مورخ به شما می‌گوید که چه اتفاقی افتاده است. رمان‌نویس به شما می‌گوید که [آن اتفاق] چه حسی داشته است.» 

هرچند کتاب «به کی‌یف که رسیدم زنگ می‌زنم» نه رمان است و نه کتاب تاریخ، ولی تلفیقی است ناب از ثبت فاجعه‌ای باورنکردنی با روایتی دست اول از حسی که آن فاجعه در کسانی که بیشترین درد و رنج را از وقوع آن متحمل شده‌اند، برانگیخته است. 

بخش اول کتاب روایتی است گزارش‌گونه از آنچه که در جریان کلاس‌های خاطره‌نویسی منیرو روانی‌پور با اعضای خانوادهٔ ۱۸ تن از قربانیان پرواز پی‌اس۷۵۲ گذشت، همراه با فلش‌بک‌‌هایی از نویسنده به آنچه که خود او و خانواده‌اش سال‌ها پیش در فقدان عزیز از دست‌رفته‌شان تجربه کرده بودند و همچنین اشاره به برخی رویدادهای تاریخی پس از انقلاب ایران و نیز حوادث مهم در ایران و جهان در روزهایی برگزاری کلاس. در خلال این بخش، خواننده شاهد تلاش‌های طاقت‌فرسای مدرس یا به‌تعبیر نویسنده «رهیاب» و شرکت‌کنندگانی است که اغلب از شدت درد و رنجِ فقدان عزیزانشان استیصالی فلج‌کننده را تجربه می‌کنند، تا حدی که حتی از خواندن نوشته‌شان در کلاس با تلاش‌های چندباره ناکام می‌مانند و بغض و گریه مجالشان نمی‌دهد. مدرس به آنان می‌گوید به‌ تعداد عزیزانی که از دست داده‌اند، نهالی بکارند و هر روز با آن‌ها صحبت کنند، از آن‌ها می‌خواهد تاریخ بخوانند تا دریابند که چطور «دامنشان لای در تاریخ گیر کرده»، به آنان می‌گوید که «نوری که در آسمان می‌بینیم، می‌تواند نور ستارگانی باشد که میلیون‌ها سال پیش خاموش شده‌اند. شما با نوشتن کتاب خاطرات خود و عزیزانتان چنین نوری در تونل زمان منتشر می‌کنید. نوری که سالیان سال بعد به انسان‌های دیگر می‌رسد»، به آنان یاد می‌دهد چطور خاطراتشان را به تاریخ گره بزنند و…

اغلب این شرکت‌کنندگان هیچ تجربه‌ای در نگارش ادبی ندارند، ولی رفته‌رفته تلاش‌های مدرس دوره که به آن‌ها شیوه‌هایی را برای حمل آسان‌تر کوه غمی که بر شانه‌های لرزانشان سنگینی می‌کند، می‌آموزد و به آن‌ها تأکید می‌کند که «باید از کوه، کاه بسازیم» و همچنین همراهی و همدلی شرکت‌کنندگان با هم، آن‌ها را مصمم می‌کند تا برای جاودانه‌کردن نام عزیزانشان، تداوم زندگی آن‌ها با ثبت خاطراتشان و زنده‌کردن آنان با نوشته‌هایشان دست به قلمی که حالا «قوی‌ترین سلاحشان شده» ببرند و از آنان بنویسند و سرگذشت آنان را «در حافظهٔ جمعی حک کنند».

در پایان این بخشِ کتاب، نویسنده مروری دارد بر تکنیک‌هایی که در خلال این کلاس‌ها به‌ کار گرفته و پس از آن تعدادی از نامه‌های شرکت‌کنندگان در دوره به منیرو روانی‌پور از تأثیری که کلاس‌ها بر زندگی‌شان داشته، آورده شده و در بخش پایانی خاطراتِ شرکت‌کنندگان در کلاس‌ها از عزیزانشان منتشر شده است و اینجا همان‌جایی‌ست که آن «حس» به خواننده منتقل می‌شود. از اینجاست که دیگر نمی‌توان کتاب را زمین گذاشت و خواننده می‌خواهد تا پایان آن را یک‌سره بخواند.

مروری بر این کتاب را در اینجا بخوانید.

* * * * *

کتاب «۳ دقیقه و ۴۲ ثانیه»

از انتشارت انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲

انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲ در طول این چهار سال در کنار پیگری‌های حقوقی و برگزاری تجمعات مختلف در نقاط مختلف جهان اقدام به انتشار چند گزارش و همچنین کتاب به‌زبان‌های فارسی و انگلیسی کرده است. 

از جملهٔ این کتاب‌ها، کتاب «۳ دقیقه و ۴۲ ثانیه» است که به‌صورت رایگان برای دانلود و مطالعه روی وب‌سایت این انجمن قرار داده شده است  (برای دانلود رایگان کتاب اینجا کلیک کنید). این انجمن در معرفی این کتاب نوشته است:

«در سحرگاه روز هجدهم دی‌ماه ۱۳۹۸، مسافران و خدمهٔ پرواز PS752 خطوط هوایی اوکراین در حالی سوار هواپیما شدند که اغلب از حملهٔ چند ساعت پیشِ جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به قرارگاه‌های نظامی آمریکا در عراق بی‌خبر بودند. هواپیما قرار بود ساعت ۵:۱۵ از فرودگاه بین‌المللی تهران برخیزد، اما به‌دلایلی که تاکنون برای همه نامعلوم است این پرواز ۵۷ دقیقه به تأخیر افتاد.

کتاب «۳ دقیقه و ۴۲ ثانیه» از انتشارت انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲

در ساعت ۶:۱۵، یعنی در حالی‌که هنوز هواپیما اوج نگرفته است، جمهوری اسلامی دست‌کم دو موشک با فاصلهٔ ۲۵ ثانیه به این هواپیما شلیک می‌کند. گزارش‌ها حاکی‌ست هواپیما پس از موشک اول در حال بازگشت به فرودگاه بوده است و احتمالاً می‌توانسته در فرودگاه تهران به زمین بنشیند که واحد پدافند، موشک دوم را هم به‌سوی آن شلیک می‌کند. می‌گویند که مسافران این هواپیما دست‌کم تا نوزده ثانیه بعد از شلیک اول که هنوز دستگاه‌های ضبط صدای کابین کار می‌کرده‌اند زنده بوده‌اند. موشک دوم کار هواپیما را تمام می‌کند و سه دقیقه و ۴۲ ثانیه طول می‌کشد تا هواپیما در جایی در جنوب غرب تهران به نام شاهدشهر سقوط کند. کسی نمی‌داند در آن سه دقیقه و ۴۲ ثانیه چه بر مسافران بی‌گناه گذشته است. همهٔ مسافران و خدمه جان خود را از دست می‌‎دهند.

 آنچه در این کتاب می‌خوانید قصهٔ زندگی‌های پرشوری‌ست که قربانی جهالت و رذالت آدمیزاد شدند.»

* * * * *

کتاب «نباید نوشته می‌شد»

به‌کوشش امیرحسین یزدان‌بد و حامد اسماعیلیون

کتاب دیگری که انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲ منتشر کرده است. در وب‌سایت انجمن در معرفی این کتاب آمده است:

«این کتاب نباید نوشته می‌شد. پرواز پی‌اس۷۵۲ که ساعت شش و دوازده دقیقهٔ صبح هجدهم دی ماه از فرودگاه بین‌المللی تهران برخاسته بود باید ساعاتی بعد به‌ سلامت در شهر کیِف در اوکراین به زمین می‌نشست. باید مسافران آن پرواز به خانهٔ خود می‌رفتند، پیش آن‌ها که دوستشان دارند و منتظرشان بودند. آن موشک‌ها نباید شلیک می‌شدند. اما شدند. بعد از آن موشک‌ها زندگی برای بسیاری از آدم‌ها دگرگون شد. خانواده‌های مسافران در فضای پیچیده‌ای از درد و رنج و خشم گرفتار شدند که با سیاست جهانی و روند قضایی در ایران و دنیای بین‌الملل گره خورده بود. این کتاب که نباید نوشته می‌شد حکایت رنج و مبارزه است. مبارزه با فراموشی و مبارزه با آن‌ها که دستور شلیک به هواپیمای مسافربری را صادر کردند.»

کتاب «نباید نوشته می‌شد» به‌کوشش امیرحسین یزدان‌بد و حامد اسماعیلیون

کتاب «نباید نوشته می‌شد» در کانادا از طریق وب‌سایت آمازون و در اروپا از طریق صفحهٔ اینستاگرام کافه کتاب شالپلاته در دسترس علاقه‌مندان است. گزارش کوتاهی از نشست معرفی انتشارت انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ در ونکوور را در اینجا بخوانید.

* * * * *

کتاب «من جا ماندم»

نوشتهٔ علیرضا قندچی

این کتاب نوشتهٔ علیرضا قندچی است که همسر و دو فرزندش را در این فاجعه از دست داد. در آستانهٔ دومین سالگرد سرنگونی پرواز پی‌اس‌۷۵۲ گفت‌وگویی با آقای قندچی داشتیم (گفت‌وگوی کامل را در اینجا بخوانید) و ایشان دربارهٔ این کتاب چنین گفتند: «این کتاب تقدیم به همدردهایی مثل خودم است و البته همدرد صرفاً به‌معنی بازماندگان فاجعهٔ هواپیما نیست. در این کتاب تلاش کرده‌ام به افرادی مثل خودم کمک کنم که زاویهٔ دیدشان را عوض کنند و به‌جای آنکه از نداشته‌هایشان خیلی اذیت شوند، به داشته‌هایی که داشته‌اند و شاید خیلی‌ها آن‌ها را نداشته‌اند، فکر کنند و با آن خاطرات زیبا زندگی کنند. کلاً من شخصیت افسرده‌ای نداشتم و پیش از این ماجرا همیشه آدم بگووبخند و برون‌گرا و سخنوری بودم، و برای همین در کتابم هم ناله و زاری نکرده‌ام و در دیگر نوشته‌‌هایم هم همیشه این را رعایت کرده‌ام. با این‌حال، هر کاری می‌کنم آخرش به غم منتهی می‌شود… 

کتاب «من جا ماندم» نوشتهٔ علیرضا قندچی

کتاب دارای چهار فصل است؛ فصل اول آشنایی من با فائزه در دانشگاه علم‌وصنعت، فصل دوم دربارهٔ درسا، فصل سوم دربارهٔ پارسا و فصل چهارم دربارهٔ موضوع هواپیماست. سخت‌ترین فصل، فصل دوم بود که آن را یازده بار از اول نوشتم. در کل کتاب ادبی خوبی است، چرا که چند نویسندهٔ بنام و برندهٔ جوایز ادبی آن را خوانده‌اند و معتقدند که این کتاب باید امسال جایزهٔ ادبی را ببرد، خصوصاً که در زمینهٔ ادبیات سوگ ما چیزی شبیه این نداریم، جز کتابی که تصورات ذهنی نویسنده‌ای ژاپنی است و ترجمه‌ شده است. این دوستان نویسنده معتقدند گرچه کتاب تلخی است، اما وقتی آن را شروع کنید، نمی‌توانید کنار بگذاریدش. این کتاب در مجموع رد پاهای مختلف در زندگی‌ام و حسم است.»

متأسفانه این کتاب در حال حاضر برای فروش در کانادا در دسترس نیست. اطلاعات بیشتر دربارهٔ این کتاب را در اینجا بیابید.

* * * * *

کتاب «در این خانه برف می‌بارد»

نوشتهٔ حامد اسماعیلیون

حامد اسماعیلیون، سخنگوی پیشین انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس‌۷۵۲ که همسر و تنها فرزندش را در این فاجعه از دست داده است، نویسندهٔ این کتاب است. او دربارهٔ کتابش می‌نویسد: «بعد از پریسا و ری‌را زندگی برای من ایستاد. بعد از پریسا و ری‌را و آن جنایت وحشتناک تاریکی مرا در بر گرفت. ترک این تاریکی آسان نیست. ترک این اندوه آسان نیست.

در این کتاب آن‌چه را در بیست سال زندگی بر ما سه نفر گذشته است نوشته‌ام. تا روزی که جنایت رخ می‌دهد. امیدوارم با این کتاب آن دو برای همیشه زنده بمانند و کسی فراموش نکند در هجدهم دی ماه ۱۳۹۸ چه جنایت وحشتناکی در آسمان تهران توسط جمهوری اسلامی ایران رخ داد. این کتاب نوری در برابر تاریکی‌ست و راهی برای ایستادن رودرروی شرورترین آدم‌های زمین است»

کتاب «در این خانه برف می‌بارد» نوشتهٔ حامد اسماعیلیون

او در ژوئیهٔ ۲۰۲۲ و در سفری که برای رونمایی از کتابش در ونکوور داشت (گزارشی از این برنامه را در اینجا بخوانید)، دربارهٔ این کتاب گفت: «این کتاب پنج فصل دارد: پریسا، مهاجرت، سرگیجه، ری‌را و تاریکی، و فصل آخر ضمیمه، هم برداشت شخصی خودم از کل فاجعهٔ شلیک به پرواز پی‌اس۷۵۲ است. می‌دانید که در دو سال و نیم گذشته، گزارش‌های بسیاری منتشر شده، و به‌جز گزارش جمهوری اسلامی، گزارش‌های دیگر اغلب بر مبنای فکت‌ها و اسناد و مستندات است، ولی این بخش ضمیمه برداشت شخصی من از کل ماجراست که چرا و چگونه به پرواز پی‌اس۷۵۲ شلیک کردند.»

این کتاب در کانادا از طریق وب‌سایت آمازون و در اروپا از طریق صفحهٔ اینستاگرام کافه کتاب شالپلاته در دسترس علاقه‌مندان است.

* * * * *

فیلم مستند «شکسته در باد»

ساختهٔ ژوزف اکرمی

فیلم «شکسته در باد» به‌ کارگردانی ژوزف اکرمی، دربارهٔ خانوادهٔ مقدم، یعنی شاهین مقدم، همسرش شکیبا فقاهتی و پسرش راستین مقدم، ساخته شده است. این فیلم در سال ۲۰۲۲ در تورنتو و ونکوور اکران شد. در گفت‌وگویی که با شاهین مقدم تنها بازماندهٔ این خانواده داشتیم (گفت‌وگوی کامل را در اینجا بخوانید)، ایشان دربارهٔ این فیلم به ما گفتند: «موضوع فیلم دربارهٔ خانوادهٔ من است. در واقع اینکه ما که بودیم، چه کردیم و چه شد. دربارهٔ اتفاقاتی که افتاد. کوتاهی‌هایی که دولت کانادا انجام داد و همچنان دارد انجام می‌دهد. چون داستان جمهوری اسلامی را که همه می‌دانیم؛ اینکه آن‌ها چه کردند، واضح است. ولی در این میان اینکه این‌ها [کانادا] چه کردند، و چه باید می‌کردند و نکردند، گنگ بود. و من دوست داشتم که این مشخص شود.

فیلم مستند «شکسته در باد» ساختهٔ ژوزف اکرمی

من فکر می‌کنم این شاید تنها چیزی باشد که ماندگار شود. چون من بارها مثلاً با شهردار صحبت کردم دربارهٔ اینکه زمینی بدهند تا در آن بنای یادبودی بسازیم، در واقع فقط زمین را از آن‌ها می‌خواستیم و گفتیم ساختش را خودمان به‌عهده می‌گیریم، ولی گفتند زمین نداریم! که البته حرف خنده‌داری است، چرا که در کشوری با این وسعت چطور نمی‌توانستند قطعه‌زمینی به این منظور اختصاص دهند؟ بعد گفتیم زمین نمی‌دهید، دستِ‌کم این‌همه شهرک‌سازی می‌کنید و خیابان‌های جدید در آن‌ها ساخته می‌شوند، یکی از آن‌ها را به‌نام این پرواز نام‌گذاری کنید، باز این کار را نکردند. ما حتی درخواست تغییر نام شهرک‌ها و خیابان‌های موجود را نداشتیم، صحبت از ساخت‌وسازهای جدیدی است که هنوز اسمی هم ندارند، ولی با این هم موافقت نکردند. بعد با هیئت امنای مدرسه صحبت کردم؛ مدرسهٔ راستین که پارسا، پسر علیرضا قندچی، هم به همان مدرسه می‌رفت، و از آن‌ها خواهش کردم که اجازه بدهند یک تابلو یا لوح یا بنای یادبود کوچک به‌یاد این بچه‌ها در مدرسه قرار دهند، با آن هم مخالفت کردند، و البته دلایل بیهوده‌ای هم برای عدم موافقتشان با این خواسته می‌آورند، ازجمله اینکه بچه‌های مدرسه ناراحت می‌شوند و… یا مورد دیگر اینکه بعد از کلی نامه‌نگاری به درخواست ما برای اینکه روز هشتم ژانویه در تقویم به‌نام پرواز هواپیمای اوکراینی نام‌گذاری شود، این کار را هم نکردند و نام آن روز را گذاشتند «روز سوانح هوایی» و باز اینجا هم عنوان این مناسبت خاص را سانسور کردند. اصلاً نمی‌خواهند اثری از این داستان در جایی بماند.»

فیلم «شکسته در باد» روی یوتیوب برای تماشای رایگان علاقه‌مندان در دسترس است که می‌توانید آن را در اینجا تماشا کنید:

* * * * *

فیلم مستند «۷۵۲ یک عدد نیست» 

ساختهٔ بابک پیامی

«۷۵۲ یک عدد نیست» با صحنه‌هایی مربوط به خبر کشته‌شدن قاسم سلیمانی به دستور دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده، با حملهٔ موشک پهپاد نظامی ارتش این کشور و به‌دنبال آن حملهٔ رژیم ایران به پایگاه هوایی عین‌الاسد در عراق، و سپس خبر سقوط هواپیمای اوکراینی توسط موشک‌های زمین‌به‌هوای سپاه پاسداران آغاز می‌شود. پس از آن ما با حامد اسماعیلیون، نویسنده و دندان‌پزشک ساکن تورنتو، که همسر و دختر نه‌ساله‌اش را در این پرواز از دست داده و در آن زمان به‌عنوان سخنگوی انجمن خانواده‌های جانباختگان پرواز پی‌اس۷۵۲ پیگیرانه و تمام‌وقت به‌‌دنبال دادخواهی است، همراه می‌شویم تا از آنچه بر او گذشته است و تمام تلاش‌هایش برای رسیدن به حقیقت و دادخواهی بیشتر بدانیم.

در گفت‌وگویی که با بابک پیامی، کارگردان این فیلم در زمان اکران فیلم در ونکوور داشتیم (گفت‌وگوی کامل را در اینجا بخوانید)، ایشان به ما گفتند: «از ابتدا من قصدی برای ساختن فیلم مستند نداشتم. تمرکز کار سینمایی من مستند نیست. البته مثل بقیهٔ جامعهٔ ایرانی، به‌خصوص ایرانیان ساکن کانادا، و با توجه به اینکه تعداد زیادی از قربانیان پرواز یا شهروند کانادا بودند یا مقیم کانادا، ما از همان ساعات اولِ شنیدن این خبر گرد هم آمدیم. همان روزهای اول دوستی مرا مطلع کرد که حامد اسماعیلیون در راه ایران است و من داوطلب شدم که در این رابطه با مراجع دولتی کانادا رایزنی کنم و امکان ارتباط را برقرار کنم. دولت کانادا تیم ضربتی‌ای را برای کمک به بازماندگان قربانیان تشکیل داده بود. از این طریق من با حامد آشنا شدم و از دور حامی فعالیت‌های او برای بازگرداندن پریسا و ری‌را و خاک‌سپاری آن‌ها در کانادا بودم. 

فیلم مستند «شکسته در باد» ساختهٔ ژوزف اکرمی

تقریباً دو هفته بعد که حامد به کانادا رسید و ما از نزدیک با هم آشنا شدیم، ارتباط ویژه‌ای بین من و حامد شکل گرفت. از همان ابتدا معلوم بود که این مسیرِ سختِ بازماندگان باید ثبت شود. اینکه حامد خود نویسنده بود و قدرت پایداری احساسی را در مقابل این فاجعهٔ عمیق داشت، در تصمیم من برای ساخت این مستند تأثیر بسیاری گذاشت.

بالاخره هر دو به این نتیجه رسیدیم که فارغ از نتیجه فعلاً در قالب یک فیلم مستند شرایطی را که و او بقیهٔ بازماندگان این جنایت با آن روبه‌رو هستند، ثبت کنیم و بعد تصمیم بگیریم که آیا می‌شود آن روایت‌ها را با دنیا به اشتراک گذاشت یا نه. 

از اواخر مارس ۲۰۲۰ کار را شروع کردیم و تا ژوئیهٔ ۲۰۲۲ فقط چهار پنج روز با هم نبودیم. هر روز از صبح تا نیمه‌های شب با هم بودیم و شرایط کووید و فضای بسته بر نزدیکی‌ای که بین ما شکل گرفت، تأثیر زیادی گذاشت.» 

فیلم «۷۵۲ یک عدد نیست» پس از اکران در چند شهر دنیا اکنون از طریق وب‌سایت فیلم در آدرس: https://752isnotanumber.com برای خرید یا اجاره در دسترس است.

نوشته مروری بر آثار ادبی و هنری مربوط به فاجعهٔ سرنگونی پرواز پی‌اس‌۷۵۲ اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2024/01/09/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c-%d9%88-%d9%87%d9%86%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%a8%d9%88%d8%b7-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%ac%d8%b9%d9%87/feed/ 0 22176
ایده‌هایی حوالی خنش https://media.hamyaari.ca/2023/11/16/%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%ad%d9%88%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%ae%d9%86%d8%b4/ https://media.hamyaari.ca/2023/11/16/%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%ad%d9%88%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%ae%d9%86%d8%b4/#respond Fri, 17 Nov 2023 03:37:55 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=21866 مروری بر رمان «خنش»* نوشتهٔ رعنا سلیمانی، نویسندهٔ ایرانی ساکن سوئد امیرحسین یزدان‌بُد – ادمونتون از اواخر دههٔ هشتاد، درست وقتی که جریان روزِ ادبیات تلاش می‌کرد بر پوست چروکیدهٔ روایت فارسی که سانسور فردی و ساختاری و وزارتی، همه‌جایش را آبله‌گون کرده بود، طرحی تازه بزند، باوری جمعی شکل گرفت که کار ادبیات رئالیستی تمام است. تو گویی همه به این نتیجه رسیده بودند که همهٔ گفتنی‌های ممکن گفته شده و حالا نوبتِ به‌هم‌ریختن...

نوشته ایده‌هایی حوالی خنش اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
مروری بر رمان «خنش»* نوشتهٔ رعنا سلیمانی، نویسندهٔ ایرانی ساکن سوئد

امیرحسین یزدان‌بُد – ادمونتون

از اواخر دههٔ هشتاد، درست وقتی که جریان روزِ ادبیات تلاش می‌کرد بر پوست چروکیدهٔ روایت فارسی که سانسور فردی و ساختاری و وزارتی، همه‌جایش را آبله‌گون کرده بود، طرحی تازه بزند، باوری جمعی شکل گرفت که کار ادبیات رئالیستی تمام است. تو گویی همه به این نتیجه رسیده بودند که همهٔ گفتنی‌های ممکن گفته شده و حالا نوبتِ به‌هم‌ریختن برج و باروی ادبیات منتقد اجتماعی شده. ادبیاتی نِق‌نِقو که یک دست در هدایت و یک پا در کافکا، پر از دغدغه‌های غیرقابل‌تعمیمِ روشنفکری و اعتراضِ ناپیدا به جمهوری اسلامی و ایدئولوژی‌اش شده و دیگر کسی تمایلی به خواندن هفتصد صفحه غُرِ روشنفکری ندارد. خیلی هم البته بیراه نبود. درّه‌ٔ باریکِ ادبیات خلاقِ مدرن فارسی که نود درصد اراضی‌اش را سانسورچی‌ها سیم‌خاردار کشیده بودند، نیاز به پوست‌اندازی داشت. خیلِ نویسندگانِ خلاق و تازه‌نفسی که از زیر دست – بی‌اغراق – صدها استاد داستان‌نویسی بیرون می‌آمدند و دنبال جایی پانخورده می‌گشتند، به‌سرعت به این نتیجه می‌رسیدند که فضای تکان‌خوردن ندارند. انگار هر کاری می‌کنند یا تکرار دیگری‌ست یا نمایشی‌ست تک‌نفره در سئانس آخر شب تماشاخانه‌ای متروک که باجهٔ بلیت‌فروشی‌اش چراغ ندارد. حساسیت‌های اجتماعی و فرهنگی که ساده‌ترین مراودات کلامی و تنانهٔ پرسوناژها در برگ‌هایش تابو و نگفتنی به نظر می‌رسید و میلی جمعی به عقیم نویسی‌ای که بعدتر در قراردادی مطبوعاتی بر آن خوش‌خوان‌نویسی نام نهادند هم قوز بالای قوز بود.

اینکه از اینجا به‌بعد چه اتفاقی درون و برونِ مرزهای وزارت ارشاد رخ داد، داستانی ا‌ست پر آب چشم و برگ‌ها باید در موردش کندوکاو کرد به وقتش، چرا که تردیدی ندارم غربال‌به‌دست‌های سال‌های بعد زحمتش را خواهند کشید. اما یک چیز واضح است. ادبیات فارسی، بیرون از مرزهای تنگِ چاپِ با مجوزِ ارشاد، قد کشیده و فربه‌تر شده. با همهٔ این احوال، هنوز پیداکردن اثری داستانی به‌زبان فارسی که به اقلیت‌ها بپردازد، کار بسیار دشواری‌ست. 

در همین اوضاع اثری جسور که ابایی از نزدیک‌شدن به تابوهای جنسیتی و خصوصاً اقلیتِ اقلیت‌های جنسی؛ ترنس جندرها، ندارد طبیعتاً به‌خودی خود ارزشمند و قابل‌ستایش است. اما داستانِ خنش از رعنا سلیمانی به‌گمانم به همین مقدار محدود نمی‌ماند. خنش از گفت‌وگویی بلند میان محمدرضا و یلدا آغاز می‌شود و سرانجام هم در تفاهم و یگانگی میان آن‌ دو از پله‌های منزل مادربزرگِ این‌ دو، در صحنهٔ یکی‌شدگیِ هر دو پرسونای به‌ظاهر جدای از همِ شخصیت اصلی داستان آرام می‌گیرد. از همین‌جا و از همین نخستین فصل، واضح است که نویسنده مرعوبِ موضوع داستانش نشده. رعنا سلیمانی در این اثر نه تنها به‌شیوهٔ خودش دو روی به‌ظاهر متضادِ شخصیت داستان را می‌کاود، از اجتماع و آموزه‌های سنتی-مذهبی خانوادگی‌ هم غافل نیست.

بخش‌های عمده‌ای از طرح داستان در ذهنِ محمدرضا و با سرک‌‌کشیدن به گفت‌وگوهای درونی او یا در پاره‌ای موارد گفت‌وگوی میان او، مادربزرگ (خانجون) و خواهرش (ریحانه) شکل می‌گیرد، ولی تا حد قابل‌پذیرشی به‌گمان من اتفاق‌ها در اتاق راوی و در خانهٔ خانجون پرماجرا و درگیر‌کننده باقی می‌ماند. اگرچه فرصت زیادی برای جست‌وجوی تاریخچهٔ شخصی و روابط مادربزرگ و عمو (علی) نداریم و در بسیاری موارد این دو آدم تأثیرگذارِ داستان تیپیک باقی می‌مانند، اما دو صحنهٔ تکان‌دهنده در میانهٔ داستان، پیش‌بینی‌پذیری استراتژی روایتِ نویسنده را کم می‌کند. صحنهٔ مشمئزکنندهٔ تجاوز عمو به راوی و خودارضایی محمدرضا در مقابل آینه، دو نقطه‌ای هستند که بخش‌هایی از رازهای مگوی تاریخچهٔ شخصیت را افشا می‌کنند.

به‌گمان من رابطهٔ محمدرضا-یلدا، که دو روی زنانه و مردانهٔ گرفتار در تن شخصیت اصلی داستان‌اند، با خواهر او ریحانه یکی از ظریف‌ترین نمودهای کنش و واکنش انسانی در این داستان است. رابطهٔ امن خواهر برادری میان محمدرضا و ریحانه هم‌زمان با صمیمیت و یکپارچگی دو خواهر، یلدا و ریحانه، جریان موازی‌ عجیب و متفاوتی‌ست که این داستان را از افتادن در ورطهٔ صرفاً بازنمایی رنج‌های تنی که دو هویت در آن به نبردی دائمی با هم مشغول‌اند، نجات می‌دهد. گفت‌وگوهای شخصیت اصلی مدام در رفت‌وآمد میان شیطنت روابط خواهر برادری و تفاهم پچپچه‌های خواهرانه، خواننده را در سطوحی بسیار عمیق‌تر با چالش‌های این بدنِ ایستاده در برزخ میان دو دنیا آشنا می‌کند.

ادبیات مدرن، دوسیهٔ رواییِ آدم‌های حاشیه، اقلیت‌ها و تک‌افتاده‌هاست. بخشیدنِ نیروی بی‌مانندِ همذا‌ت‌پنداری و همدلی با موقعیت‌ها و وضعیت‌های انسانی‌ای است که بدون روایت راهی برای تجربه‌کردنش نداریم. خنش از همین منظر و به‌عنوان یکی از اولین آثاری که تن به مبارزه با ساختار فکر و فرهنگی عمیقاً مردسالار و بدبین به هر آنچه بیرون از ساختار ازدواجِ شرعیِ زن و مرد است، پا در راه بسیار دشواری گذاشته که نه‌تنها از دسترسِ بخش عمده‌ای از ادبیات ما، پشت حصارهای تنگ سانسور دور است، بلکه بیرون از آن مرزها هم، رد تابوپنداری‌های فرهنگی و نگرانی از قضاوت‌های منفیِ اجتماعی به چشم می‌آید. همین‌گونه‌ است که موضوعات بی‌شماری هستند که در ادبیات غرب صدها نمونهٔ کلاسیک‌شده برای آن‌ها می‌توان پیدا کرد، ولی دست‌های ادبیات فارسی از آن‌ها کاملاً خالی‌ست و در بهترین حالت به‌تعداد انگشتان یک دست هم نمی‌توان نمونه برای آن‌ها پیدا کرد. مهارت قصه‌گویی سلیمانی، نثر سرراست و پاکیزه، و تسلط نویسنده بر چندوچون زیستِ ویژهٔ شخصیت، خنش را به اثری درگیرکننده و تفکربرانگیز تبدیل کرده است و ظرفیت‌های پیدا و پنهانِ موضوعاتی این‌چنین و اساساً ادبیات ‎LGBTQ+‎ و سفرهٔ خالی ادبیات مدرن فارسی از آثار مشابه را بیش‌ازپیش آشکار می‌کند.


*رمان «خنش» در سال ۲۰۲۳ از سوی نشر ارزان در سوئد منتشر شده و از طریق وب‌سایت این انتشارات در دسترس علاقه‌مندان قرار دارد.

نوشته ایده‌هایی حوالی خنش اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2023/11/16/%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%ad%d9%88%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%ae%d9%86%d8%b4/feed/ 0 21866
گزارشی از مراسم یادبود استاد محمد محمدعلی در نورث ونکوور https://media.hamyaari.ca/2023/10/15/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d9%85-%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%a8%d9%88%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af/ https://media.hamyaari.ca/2023/10/15/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d9%85-%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%a8%d9%88%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af/#respond Sun, 15 Oct 2023 18:22:35 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=21616 ترانه وحدانی – نورث ونکوور بعدازظهر روز یکشنبه، اول اکتبر ۲۰۲۳، مراسم گرامیداشت یاد و خاطرهٔ زنده‌نام استاد محمد محمدعلی در هالیدی این (Holiday Inn) واقع در شرق بخش نورث ونکوور برگزار شد. در این مراسم که جمعیتی بیش از ظرفیت سالن در آن شرکت کرده بودند، ابتدا مجید میرزایی، شاعر ساکن ونکوور و عضو کانون نویسندگان در تبعید، به شرکت‌کنندگان در این مراسم خوشامد گفت و پس از نام‌بردن از سخنرانان و مرور برنامه،...

نوشته گزارشی از مراسم یادبود استاد محمد محمدعلی در نورث ونکوور اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
ترانه وحدانی – نورث ونکوور

بعدازظهر روز یکشنبه، اول اکتبر ۲۰۲۳، مراسم گرامیداشت یاد و خاطرهٔ زنده‌نام استاد محمد محمدعلی در هالیدی این (Holiday Inn) واقع در شرق بخش نورث ونکوور برگزار شد. در این مراسم که جمعیتی بیش از ظرفیت سالن در آن شرکت کرده بودند، ابتدا مجید میرزایی، شاعر ساکن ونکوور و عضو کانون نویسندگان در تبعید، به شرکت‌کنندگان در این مراسم خوشامد گفت و پس از نام‌بردن از سخنرانان و مرور برنامه، در بخشی از سخنان خود دربارهٔ استاد محمدعلی گفت:

«سخن گفتن از هنر مردی چون محمد محمدعلی آسان نیست به‌ویژه آنگاه که بخواهی فشردهٔ یک عمر کوشش خلاقانه را در ۱۰ دقیقهٔ کوتاه بچکانی.

یک دهان خواهم به‌پهنای فلک / تا بگویم شرح عشق آن ملک

من در این زمان اندک نه می‌خواهم از زندگی‌نامهٔ فردی او سخن بگویم و نه از کارنامهٔ ادبی او که همگان کم‌وبیش از آن آگاه‌اند و یا می‌توانند با جست‌وجویی کوچک آن را در فضای مجازی بیابند. تلاش من تصویر سیمای مردی است که فرزند برومند زمانهٔ خود و پرچم‌دار نوعی از تفکر، کنشگری و سلوک انسانی بوده است.

محمدعلی در روزهای اوج جنبش ملی‌شدن صنعت نفت در خانواده‌ای زحمت‌کش و پرجمعیت در جنوب شرقی تهران زاده شد. می‌گفت پدرش دوستدار و دلسپردهٔ دکتر مصدق بود و شاید به‌همین دلیل فرزندان خانواده در فضایی آشنا به سیاست، با حس آزادی‌خواهی و وطن‌دوستی رشد یافتند. رشد جنبش روشنفکری ایران در سال‌های دههٔ ۴۰ که پس از پشت‌ِسرگذاشتن تجربه‌های انقلاب مشروطه و تحولات پس از شهریور ۱۳۲۰ به خلق گفتمان‌های تازه ره می‌جست، ذهن کنجکاو، هوشمند و خلاق محمدعلی را به سمت و سوی ادبیات کشاند.

گزارشی از مراسم یادبود استاد محمد محمدعلی در نورث ونکوور

 

در آن دوران جمعی از جوانان جویای آزادی با اثرپذیرفتن از انقلابات و جنبش‌های رهایی‌بخش در قاره‌های مختلف به‌سوی جنگ پارتیزانی و جنبش چریکی روی آوردند و جرگه‌ای دیگر از روشنفکران آزادی‌خواه با سلاح قلم و هنر به پیکار تاریکی شتافتند. محمدعلی با شمّ تیز خود از همان سال‌ها به اردوی دوم پیوست. او که در سال‌های کودکی شاهد فقر و سرکوب و بیداد در محیط پیرامون بود، ناگزیر خود را در اردوی پایمال‌شدگان و ستمدیدگان می‌دید. سال‌های خدمت در سپاه ترویج و آبادانی در کردستان او را به چهرهٔ کریه محرومیت و تبعیض مضاعف آشناتر کرد. او در سال ۱۳۵۶ یعنی در ۲۹ سالگی به کانون نویسندگان ایران پیوست که در آن زمان، و البته تا به امروز، پرچم‌دار مبارزه با حذف و سانسور و مُبلّغ آزادی اندیشه و بیان و خلق یک جامعهٔ چندصدایی بوده است. 

محمدعلی راهِ کارِ آرامِ فرهنگی را در پیش گرفت زیرا که باور داشت که ساخت یک جامعهٔ نو و آزاد تنها از رهگذر آگاه‌سازی عمومی و پی‌افکندن زیرساخت‌های اندیشهٔ نو و پرسش‌گر ممکن است. آتشفشان روزهای پیش و پس از بهمن ۵۷ اما شرایطی چنان هراس‌انگیز فراهم کرد که کار فرهنگی آرام را به رؤیایی خام بدل می‌کرد. گزمه‌های نوپای حکومتی کلمات را بو می‌کشیدند، چنانکه دهان‌ها را می‌بوئیدند. او شاهد بود که پرده‌داران بارگاه نو یارانش را از دم تیغ می‌گذرانند، قلم‌ها می‌شکنند و سعی در بازگشت چرخ تاریخ به اعماق غارهای تاریک دارند. نوشتن و فرهنگ‌ورزی جرمی نابخشودنی بود. میدان ادب و فرهنگ جولانگاه بوزینگانی شد که مقلد و پیرو ساز ناهنجار غالب بودند. او چشمان اشک‌بار و هراسان مادران و سیمای رنج‌بار پدران را در آئین‌های تودرتوی هزاران محله و شهر می‌دید. نجواها و پچپچه‌های فروخورده، اعتراف‌های دروغین، وزن بار امانت را بر دوش او سنگین و سنگین‌تر کرد. او نه تنها شاهدی بر رنج انسان زمانهٔ خود بلکه به‌ناگزیز عضوی از خانوادهٔ بزرگ دادخواهان بود. یادم نمی‌رود شنیدن این جمله‌ای که به من گفت! من هر روز در خیابان‌ها و در فضای مجازی در چهره‌ها دقیق می‌شوم تا بلکه آن سیماهای مهربان گمشده‌ام را بازیابم. در کورهٔ چنین زمانهٔ نابکاری بود که جان زلال محمدعلی صیقل خورد و آبدیده شد. 

فصلنامهٔ برج، ویژه‌نامه‌های شعر و داستان آدینه و دنیای سخن و قلم‌زدن در نشریاتی چون تکاپو، در کنار نوشتن آثار ادبی‌اش ادای دینی بود به صداهای خاموش‌شده و آرمان‌های فراموش‌گشته. این‌گونه بود که در اثر جاودانه‌اش «برهنه در باد» صدای زنی ارمنی می‌شود که منشور درد است: زن است در سرزمین مردسالاران، ارمنی‌ست در قلمرو خلیفگان الله و مادری‌ست داغدارِ دختری ستم‌کُشته و زنی که صدایش راهی به جایی نمی‌برد، که قاتل، خود کارگزار و تجسم قانون است.

محمدعلی در تمام آثارش تلاش کرد تا بازتاب صدای بی‌صدایان، پرسش‌گری بی‌پروا و گشایندهٔ چشم‌اندازهایی نو به‌سوی افق‌هایی ناپیدا و بدیع باشد، میدانی فراخ‌تر از یقین‌های ابدی و استوار بر شالوده‌های سیّال و عدم قطعیت.

او در عین حال آن‌قدر هوشمند و حرفه‌ای بود که نوشتن را تا حد ابزاری برای فریادکشیدن تقلیل ندهد و اثرش چونان یک سمفونی چندصدایی گوش‌نواز باشد، نه چون جیغی گوش‌خراش. نوشتن برای او معبدی بود برای پالایش روح، سخن‌گفتن و شنیدن از دیگران، بازتابِ آواهای فروخوردهٔ مردمان شدن، رواداری و درک حضور دیگری.

به کیفرِ عصیانی چنین است که چاقوکشان و آدم‌کشان والامقام بارگاه خلافت در تقدیر او سفری ابدی از گردنه‌های حیرانی، سوار بر اتوبوسی منحوس نقش می‌زنند و تنها حادثه‌ای معجزه‌آسا او و یاران همدلش را از مرگ می‌رهاند. خودش می‌گفت که تازه پس از این واقعه دریافتم که فرصت چه کوتاه است و حرف‌ها و رازهای نگفته چه بسیار. او نوشت و نوشت و نوشت، آموخت و آموزاند تا سکوت و هراس بر جان و جهان ما چیره نشود، تا مردم ترس‌خورده و الکن، آنان که با آرزو و رؤیا بیگانه می‌شوند، دوباره صدای خود را، شهامت خود و خویش‌باوری را بازیابند. محمد محمدعلی جهان و زندگی را فرصتی یگانه برای شادی، آزادی و همدلی می‌دید. او انسان را اندیشه‌ورز، خلاق و نقاد می‌خواست و خود تجسم چنین انسان ژرف و فرزانه‌ای بود.»

او در پایان شعر جدیدی را که برای استاد محمدعلی سروده بود و در یادنامهٔ شمارهٔ قبل چاپ شد، برای حاضران خواند (برای خواندن این شعر اینجا کلیک کنید).

سپس شقایق محمدعلی، دختر ارشد استاد محمدعلی، به پشت تریبون رفت و ضمن سپاسگزاری از شرکت‌کنندگان در این مراسم، چنین گفت:

«و گفت 

بر همه چیزی کتابت بود 

مگر بر آب 

و اگر بر دریا گذر کنی 

از خون خویش کتابت کن

تا آن کس، پس از تو درآید بداند

که عاشقان و سوختگان و مستان گذشته‌اند

تذکرةالاولیاء – عطار 

این چند خط، آخرین نوشتهٔ پدرم، محمد محمدعلی، روی میز کارش بود. تکه‌ای که قرار است در کتابی بیاید پیرامون خاطرات سال‌های فعالیتش در کانون نویسندگان ایران. دلمشغولی‌اش در روزهای آخر، چاپ همین کتاب بود و شاید ترس از فراموش‌شدنِ آنچه بر «عاشقان و سوختگان و مستان» گذشته است… پدر من متعلق به نسلی از روشنفکران ایران است که همهٔ عمر هنری‌شان با مبارزه با سانسور گره خورده، عزیزان از دست داده‌اند و خون دل خورده‌اند. امسال ۲۷ سال است که از حادثهٔ اتوبوس ارمنستان گذشته. پدر من متولد ۷/۲/۱۳۲۷ حالا دور از وطن، در قطعهٔ ۲۷ در گورستانی در وست ونکوور به خاک سپرده شده. در این ۲۷ سال، از روزی که زنده از گردنهٔ حیران به خانه برگشت، آثاری خلق کرد ماندگار در ادبیات داستانی و پژوهشی ایران. نوشتن، تلاش و تعهد او بود برای فراموش‌نکردن و پاس‌داشتن زندگی. 

همین تعهد به زندگی و ادبیات، او را در مهاجرت هم غریب و بی‌وطن نکرد. ایران کوچکی ساخت پیرامونش به‌همت شاگردان و دوستانی چون خودش عاشق ادبیات. انسان‌ها را والا، خلاق و پیچیده می‌دید و هر دوستی برایش گنجینه‌ای بود. نبود او، این جمع مهربان را شریک غم هم کرده که رفیق، آموزگار و پدری از دست داده‌ایم. 

شور زندگی، شوخ‌طبعی، خاطرات، آرزوها و کابوس‌هایت را از این پس در آثارت می‌جویم.»

پس از شقایق محمدعلی، دختر او، سوفی تحریری، دلنوشته‌ای را که به‌زبان انگلیسی برای پدربزرگ خود نوشته بود، برای حاضران در مراسم خواند.

گزارشی از مراسم یادبود استاد محمد محمدعلی در نورث ونکوور

سپس نوبت به امیرحسین یزدان‌بُد، نویسنده ساکن ادمونتون و از شاگردان قدیمی استاد محمدعلی، رسید. او گفت:

«درود بر همه 

من می‌خواهم فقط نکته‌ای را اینجا بگویم و خیلی وقت شما را نمی‌گیرم. ما اینجا داریم در مورد دو تا آدم حرف می‌زنیم، یکی‌شان محمد محمدعلی است که در این عکس‌ها می‌بینیم و برای همهٔ ما پدر بود، دوست بود و استاد بود، که تا من زنده‌ام، دنبالش خواهم گشت که بگویم کجا رفتی… 

خبر خوب اما این است که یک محمد محمدعلی دیگر هست که تازه به دنیا آمده، اینجا تازه نقطهٔ شروع بررسی آثار محمدعلی است، [برای] آدم‌هایی که حتی شاید قیافه‌اش را نشناسند، اصلاً ندیده‌اند یا سال‌های سال بعد می‌آیند. فقط پنج تا از مجموعه‌رمان‌های محمد محمدعلی کافی‌ست… این را نه به‌عنوان فرزند، پسر، دوست بهتان می‌گویم، بلکه به‌عنوان یک دانش‌آموز ادبیات فارسی… تنها پنج تا از رمان‌های او کافی است برای اینکه سالیان سال روی آن‌ها پژوهش بشود و این تازه شروع شده است. 

من سه ماه پیش اینجا بسیاری از این چهره‌ها را در یک جمعی دیدم و آخرین جملاتم این بود که هنوز زود است در مورد فصول نویسندگی محمدعلی حرف بزنیم، چون هنوز آخری‌اش را دارد کار می‌کند. آنجا معتقد بودم که سه فصل از نویسندگی دارد، اما خب همان‌جا ظاهراً تمام شد. حالا جایی است که کلمات او با آد‌م‌هایی که بدون اینکه هیچ ارتباطی با او داشته باشند، راه خودشان را ادامه خواهند داد و آدم‌هایی که هیچ‌وقت ندیدندش و تعلق خاطری مثل ما بهش ندارند، آن محمدعلی تازه برایشان متولد شده، توی کتاب‌هایش و آثارش که بعد از این خواهد آمد. 

عذاب بیشتر برای ما، فقدانش برای امثال من باقی می‌ماند و احساسم بیشتر این است که گویی مثل یک کشتی که لنگرش را از دست داده، آن آدم دیگر نیست که وقتی گم می‌شدم و وقتی احساس می‌کردم که نمی‌دانم باید با یک تصمیم یا یک شرایط چه کنم یا حتی وقتی که دلم گرفته بود و تاریک بودم، [به او] زنگ بزنم و با چند دقیقه صحبت‌کردن با او، حالم را خوب کند. اصلاً باورکردنی نیست چقدر زندگی‌ها را محمدعلی با یک اشاره یا کلمه تحت‌تأثیر قرار داده، آن‌قدر من پیام گرفتم در همین یک هفتهٔ گذشته از کسانی که حتی تصور نمی‌کردم؛ در یک برخورد ساده تسلیت می‌گفتند و می‌گفتند که این حرف را به من زد و این اتفاق برای من افتاد. این بخشش را تکرار می‌کنم؛ آن محمدعلی است که ما فقدانش را داریم و همیشه خواهیم داشت، اما من دل خوش می‌کنم و دلگرمم به اینکه محمدعلیِ دوم، محمدعلی نویسنده زندگی واقعی‌اش را حالا شروع کرده و ادامه خواهد داد . مرسی از همه، درود بر شما.»

در ادامهٔ این مراسم فریده نقش، شاعر ساکن ونکوور، شعر «فراقی» سرودهٔ منوچهر آتشی را برای حاضران خواند.

پس از آن عبدالقادر بلوچ، نویسنده ساکن ونکوور، دربارهٔ استاد محمدعلی چنین سخن گفت:

«درود بر شما خانم‌ها و آقایان

و با تسلیت به خانوادهٔ بزرگ زنده‌یاد محمد محمدعلی،

از مرگ، این «اتفاق‌افتادنیِ» مسلّمِ پرسؤال و تقریباً بی‌جواب که بگذریم و از تازگی داغ امروز فاصله بگیریم و از زاویهٔ نگاه نسل‌های بعد که از پرانتز عجیب و استثنایی سیاسی امروز فاصله گرفته، به نویسنده‌ای که به ناشناخته پیوسته در بستر تاریخ ادبیات نگاه کنیم، [می‌بینیم که] در آثارش قدی و وزنی به‌مراتب بلندتر و بیشتر دارد از آنی‌که امروز در ذهن ماست.

طبیعتاً شخصی به وزن ناچیز ادبیِ من هرچند که از صمیم قلب بخواهد، نمی‌تواند در صحبت‌کردن در مورد شخصی که نامش با کانون نویسندگان و فصلنامهٔ برج و شاملو و دولت‌آبادی و اخوان ثالث و هوشنگ گلشیری و محمد مختاری و منصور کوشان و سیما کوبان و رضا براهنی و محمد خلیلی و فرج سرکوهی گره خورده و در اتوبوس مرگ ارمنستان نشسته، چیزی وزین و دندان‌گیر ارائه کند.

در مورد جایگاه درست شخصی که در فاصلهٔ تقریبی پنجاه سال پنج مجموعه‌داستان، ده رمان و صدها فعالیت ادبی داشته، متخصصین و صاحبنظران هر بخش می‌توانند حق مطلب را ادا کنند. که در میان ده‌ها نوشته‌ای که بعد از هر مرگی این‌چنینی نوشته می‌شود، تک‌وتوکی هم پیدا می‌شود. اما حجم عظیمی از آن می‌افتد به عهدهٔ نسل‌های بعد.

همه می‌دانیم که نسل زنده‌یاد محمد محمدعلی و نسل بعد از او دچار حادثه و فاجعه شد. اینجا و آنجا کسانی برای غرق‌نشدن از روی اجبار استعدادشان را به دریا انداختند و سوادشان را به روزمرگی فروختند.

درست است که زمستان که طولانی بشود، درختان را باید با مردن مقایسه کرد نه با سربه‌فلک‌کشیدن. اما با کمال تعجب در این طولانی‌ترین زمستان تاریخ کشورمان سروهایی سرخ‌رو و سرفرازمان کردند.

وقتی که شدت سانسور، استبداد و اختناق به‌گونه‌ای است که بیان یک روایت ساده به‌ یقه‌گرفتن‌ها و سرنوشت‌های پیچیده منتهی می‌شود، چه کسی می‌تواند یقهٔ راوی‌ای را بگیرد که مرده است؟ این‌گونه است که در داستان‌های محمد محمدعلی راوی در عالم عین می‌میرد و در عالم ذهن زنده می‌شود.

در دورانی که باد جهالت بی‌محابا می‌وزد و سرمایِ سخت شقاوت دریده می‌گزد و زندان و شکنجه و شلاق و ربودن و تهدید و کارد و سربریدن دستمزد نویسنده می‌شود، قلمی که سمج‌تر بشود و از  کار نوشتن باز نماند و نان را به نرخ روز نخرد، لاجرم قدر می‌بیند و بر دل می‌نشیند.

عصری است که سخن‌ها را نمی‌شود بدون دادن تقاص سنگین بر زبان آورد. و عزیز رفتهٔ ما هم تقاص پافشاری بر نوشتن و نویسندهٔ متعهدبودن خود را با دودکردن بی‌محابای سیگار در تلخی غربت داد.

هر کسی از ظن خود یار کسی می‌شود و از درون او نمی‌جوید اسرار او. من راوی تجربهٔ خویشم از خوش‌شانسی همنشینی با زنده‌یاد محمد محمدعلی.

می‌خواستند او را با عده‌ای از نویسندگان و شعرای کشورمان به ته درهٔ حذف بفرستند، اما جنایت آن‌قدر هولناک بود که عزرائیل هم ترسید و کارش را نیمه‌کاره رها کرد.

او که در جوانی می‌دانست «درهٔ هند آباد گرگ داره»، نزدیک بود در میانسالی طعمهٔ گرگ‌های درهٔ جهالت بشود و نقش پررنگش در ادبیات داستانی به «نقش پنهانی» در ته درهٔ جانیان آسمانی تبدیل گردد. حالا این حکایت مثل «قصهٔ تهمینهٔ» او تا همهٔ دنیا رفته که او از دنیا رفته. و «از ما بهترانی» که گرگ‌ها را به دره آورده بودند، دیری است که تقدسشان حتی «در باورهای خیس یک مرده» هم زیر سؤال رفته است.

ما عادت داریم که بعد از مردن انسان‌ها گوی سبقت تمجید از هم برباییم. اما «دریغ از روبرو» با ما بود. و ما هم هرکدام به فراخور حالمان با او بودیم، اما بدون هیچ ادعا حسی دارم که در تمام این سال‌ها در همین شهر پرغوغا:

تنها بود.

خانم نسرین کیهانی گرامی!

همدم و مونس و همراز استاد ازدست‌رفتهٔ ما!

از پیش پاهایم تا پیش قدم‌هایتان زمین ادب را به احترام استاد ازدست‌رفتهٔ خویش می‌بوسم.

امید که جای عزیز رفته را اندوه پر نکند.

و یادش جاودانه بماند.»

سپس منصور فیروزبخش، هنرمند ساکن ونکوور، چند دقیقه‌ای را به‌یاد استاد محمدعلی به آوازخوانی پرداخت.

در آن دوران جمعی از جوانان جویای آزادی با اثرپذیرفتن از انقلابات و جنبش‌های رهایی‌بخش در قاره‌های مختلف به‌سوی جنگ پارتیزانی و جنبش چریکی روی آوردند و جرگه‌ای دیگر از روشنفکران آزادی‌خواه با سلاح قلم و هنر به پیکار تاریکی شتافتند. محمدعلی با شمّ تیز خود از همان سال‌ها به اردوی دوم پیوست. او که در سال‌های کودکی شاهد فقر و سرکوب و بیداد در محیط پیرامون بود، ناگزیر خود را در اردوی پایمال‌شدگان و ستمدیدگان می‌دید. سال‌های خدمت در سپاه ترویج و آبادانی در کردستان او را به چهرهٔ کریه محرومیت و تبعیض مضاعف آشناتر کرد. او در سال ۱۳۵۶ یعنی در ۲۹ سالگی به کانون نویسندگان ایران پیوست که در آن زمان، و البته تا به امروز، پرچم‌دار مبارزه با حذف و سانسور و مُبلّغ آزادی اندیشه و بیان و خلق یک جامعهٔ چندصدایی بوده است. 

پس از آن تنفس کوتاهی اعلام شد و در ادامهٔ این مراسم، علی‌ نگهبان، نویسنده و مترجم ساکن ونکوور، سخنانش دربارهٔ استاد محمدعلی را با شعری آغاز کرد و ادامه داد:

«اندوه اشک نیست

اندوه ناله نیست

اندوه آه نیست

اندوه شمعی می‌افروزد در پیشانی‌ات

تاریک است هر جای دیگر

کجاست آن نگاه مهربان؟

اندوه می‌آید

چون شکنجه‌گری در لباس دوست

کنارت می‌نشیند

روحت را می‌خورد

تا از تو تنها تنی به جا مانَد بدون جان.

اندوه پا به پا می‌بردت به سمت هیچ

مچاله‌ات می‌کند میان دشنه و دیوار

شرّه شرّه می‌چکی از چشم آسمان.

اندوه خیال دست توست که دستگیرهٔ در را می‌چرخاند

ولی تو وارد نمی‌شوی.

کجاست آن شور زندگی؟

اندوه خنده‌های توست

که در گوش ما می‌پیچد

و تو

نیستی.

* * *

سوگیاد استاد محمدعلی 

با اندوه فراوان ناباورانه در سوگ محمد محمدعلی نشسته‌ایم؛ او که دوستی فروتن، آموزگاری مهربان، پیوند‌دهندهٔ جان‌های پراکنده در تبعید، خوشبین به آینده، و گنجینه‌ای از ادبیات و استوره‌های* کهن ایرانی بود.

بنا ندارم زندگینامه یا کارنامهٔ زنده‌یاد محمدعلی را شرح بدهم چرا که دوستان دیگر بهتر از من این کار را کرده‌اند. تنها اشاره‌هایی می‌کنم به سمت و سوهای اصلی علاقه‌ها و رویکردهای او، شاید شناخت بهتری از دوست و استادمان پیدا کنیم.

نخستین بار به‌گمانم در سال ۲۰۰۴ بود که او را در ونکوور دیدم. در آن زمان نویسنده‌ای شناخته‌شده بود با کارنامه‌ای تحسین‌برانگیز.

دوستی که سال‌ها در کنارمان بود، با ما شادی کرد و در اندوهمان دلداری‌مان داد، با ما خندید و با ما گریست، در ساحل اقیانوس با ما از خاطراتش گفت و در میخانه با هم نوشیدیم، در کتابخانه‌های شهر و در گردهمایی‌های کوچک و بزرگمان از آزادی بیان گفت؛ در دفاع از قلم‌های شکسته‌شده، از نویسندگان و شاعران در بند و در تبعید، در گرامیداشت یاران نویسنده‌ای که با خون خود حرمت نوشتن را پاس داشتند، همیشه پیشگام بود و همواره هر کجا رفت نام و یادشان را فریاد زد.

هنگامی‌که هموندان کانون نویسندگان، بکتاش آبتین و دیگران، در بند بودند و آبتین را در زنجیر به تخت بیمارستان بسته بودند، در پیکاری برای آزادی او در ونکوور به ما پیوست و با بالابردن عکس هموندان دربندش، آزادی آن‌ها را فریاد زد.

در برگزاری نشست یادمان محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، همه‌گونه همکاری کرد و پیرامون اندیشه‌های مختاری سخن گفت.

آنچه را که به‌باور او جانمایهٔ اندیشهٔ سال‌های پسین زندگی مختاری بود، خود در داستان‌هایش آورده است. به یاد می‌آورم این سخن محمدعلی را در یادمان مختاری، که می‌گفت: «حاصل روشن‌اندیشی مختاری درک حضور دیگری بود در کنار خود. او با درک حضور دیگری به نقد اندیشه و فرهنگ و تاریخ و افسانه و استوره* از طریق تحلیل معرفت‌شناسی پرداخت.»

و ما معنی این سخن او را در داستان‌هایش می‌بینیم که در لابه‌لای روایت‌های داستانی و کنش شخصیت‌های رمان‌هایش اجرا کرده است.

برای نمونه، در رمان «نقش پنهان» شخصیت اصلی رمان که سال‌های سال به‌دنبال یافتن قاتل پدر و انتقام‌گیری است، در فرایند این جستجو تحول پیدا می‌کند و در آخر از انتقام منصرف می‌شود و به آنچه روی داده است از دید طرف مقابل نگاه می‌کند و نیمهٔ دوم رمان سراسر ستیز درونی آن فرد با خودش است که حضور دیگری را درک کند و خود را نقد کند و پدر خود را آنچنان که بوده بشناسد.

این را نیز محمدعلی از قول مختاری می‌گفت، «ارزش نظام‌های اجتماعی فقط در نوع رویکرد آنان به انسان است. انسانی که با حقوق تعریف‌شدهٔ امروزی خود مقوله‌ای برآمده از تمدن بشری است و نه توحش بشری. در نظام سنتی، عارضه‌های اجتماعی و تاریخی در جهت دفع و حذف انسان و ندادن حق رأی به او نمودار می‌شوند. چرا که ساخت استبدادی ذهن در آن نظام ارزشی به‌طور نهادین و تاریخی به تجربه‌های آزادی اندیشه و بیان دست نیافته است.»

همین یک پاراگراف به‌تنهایی به ما امکان می‌دهد که فلسفهٔ ادبی محمدعلی را روشن کنیم و بن‌مایهٔ داستان‌هایش را بشناسیم. 

در کار ادبی و نیز در تعاملات اجتماعی‌اش هرگز ایدئولوژیک عمل نکرد. در نویسندگی ایرانی تا دهه‌ها نویسنده‌های ما بر پایهٔ وابستگی‌های ایدئولوژیک و اعتقادی‌شان می‌نوشتند. داستان‌ها با جهت‌گیری‌های سیاسی و اجتماعی خاص موردنظر نویسنده پرداخته می‌شدند. محمدعلی از نویسندگانی است که در دام چنین جانبداری‌های اعتقادی نیفتاد. در نگاه او انسان محترم است و جایگاه انسانی شخصیت‌هایش را همیشه در نظر دارد.

سویهٔ دیگری که در کار محمدعلی بسیار برجسته و شایان ستایش است، کار او بر روی استوره‌های* کهن ایرانی است. ابتکار عملی که او داشت در ادبیات ما کم‌مانند است. او سرنمون‌ها و آرکه‌تایپ‌های ایرانی را از زاویه‌ای بازآفرینی کرد که پیش از او کسی ننوشته است. محمدعلی به صداهای خفه‌شده، به شخصیت‌های سرکوب‌شده، به ویژه به زنان در استوره‌های* ایرانی و سامی-اسلامی صدا داد و به آنان نقش راوی در داستان‌هایش داد. داستان‌های آفرینش را از نگاه زنان نوشت. در «مشی و مشیانه»، در«آدم و حوا»، «جمشید و جمک»، راویان همه زنان هستند.

محمدعلی از هنگام ورودش به این شهر تا آخرین دیداری که با او داشتم، همیشه ما را تشویق به همگرایی، پشتیبانی از یکدیگر و کارِ گروهی می‌کرد. او یکی از پایه‌های انجمن ادب و هنر ونکوور بود. گمان نمی‌کنم نشستی برگزار شده و محمدعلی غایب بوده باشد. زمانی که انجمن در پی نامهربانی‌های چند تن از هموندان از ادامهٔ کار بازماند، به یاد دارم چگونه ناخرسند بود و افسوس می‌خورد. چندین بار دیگر نیز دوستان را تشویق به بازگشایی انجمن یا برپایی انجمنی جدید کرد. 

تردید ندارم همهٔ دوستانی که با او کار کرده‌اند تأیید می‌کنند که همکاری با او چه‌قدر دلپذیر بود. او هرگز دیدگاه‌های دیگران را خوار نمی‌داشت و انتقادهایش را چه مهربانانه بیان می‌کرد. همیشه تلاش می‌کرد دیدگاه‌های متفاوت را در کار بگنجاند. دربرگیرندگی را همچون یک اصل پاس می‌داشت و مراقب بود که کسی در گروه منزوی نشود. نظرش را به کسی تحمیل نمی‌کرد.

نام و یاد او همواره در سپهر زبان و ادبیات فارسی زنده و گرامی باد.»

پس از آن صحبت‌های دکتر محمود جوادیان کوتنایی، شاعر و محقق ساکن ایران، به‌صورت ویدئویی بر روی پرده پخش شد. این سخنان در یادنامهٔ استاد محمدعلی در شمارهٔ گذشته منتشر شد (برای خواندن این مطلب اینجا کلیک کنید).

در آن دوران جمعی از جوانان جویای آزادی با اثرپذیرفتن از انقلابات و جنبش‌های رهایی‌بخش در قاره‌های مختلف به‌سوی جنگ پارتیزانی و جنبش چریکی روی آوردند و جرگه‌ای دیگر از روشنفکران آزادی‌خواه با سلاح قلم و هنر به پیکار تاریکی شتافتند. محمدعلی با شمّ تیز خود از همان سال‌ها به اردوی دوم پیوست. او که در سال‌های کودکی شاهد فقر و سرکوب و بیداد در محیط پیرامون بود، ناگزیر خود را در اردوی پایمال‌شدگان و ستمدیدگان می‌دید. سال‌های خدمت در سپاه ترویج و آبادانی در کردستان او را به چهرهٔ کریه محرومیت و تبعیض مضاعف آشناتر کرد. او در سال ۱۳۵۶ یعنی در ۲۹ سالگی به کانون نویسندگان ایران پیوست که در آن زمان، و البته تا به امروز، پرچم‌دار مبارزه با حذف و سانسور و مُبلّغ آزادی اندیشه و بیان و خلق یک جامعهٔ چندصدایی بوده است. 

در ادامه، دکتر سعید ممتازی، بخشی از شعر «در آستانه» سرودهٔ احمد شاملو آغاز کرد و سپس با مرور قطعاتی از آخرین کتاب استاد محمدعلی با عنوان «خطابه‌های راه‌راه؛ داستانی ناتمام» به بررسی وجوه مختلف شخصیت ادبی و اجتماعی ایشان پرداخت:

«معنای زندگی جز برساختن خود و مرهمی بر زخم دیگران گذاشتن نیست. زنده‌یاد محمد محمدعلی در زندگی شخصی و ادبی خود به‌گواه کسانی که او را شناخته بودند، نمادی از این هستی ارزشمند است. من که در طول هفت سال گذشته سعادت دیدار و گفت‌وگو با ایشان و همچنین حضور در جلسات بی‌وقفهٔ آموزشی‌اش را داشته‌ام، در اینجا می‌خواهم به ویژگی‌های باارزش انسانی و شخصیتی او با یادآوری جمله‌هایی از آخرین کتاب او «خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام» بپردازم. 

١- شجاعت، صداقت و فروتنی: این ویژگی در جهانی که آکنده از خودسانسوری، ریاکاری و تملق است، برجسته‌تر می‌نماید. این ویژگی، یکی از خصوصیاتی است که موجب احساس رضایت و معنادارشدن زندگی برای هر شخصی است. از زبان راوی می‌شنویم «چرا باید احساس خوف کنم از کسانی که هیچ‌چیز به من نداده‌اند، جز کابوس‌های شبانه».

فروتنی یکی از ویژگی‌های بارز استاد محمدعلی بود، در کتاب آخرش گویی اوست که از زبان راوی در گریز از خودنمایی می‌گوید: «مهم است که کسی صد تا گوش شنوا پیدا کند و فقط از توانایی‌های خودش حرف نزند.» این همان نکتهٔ بارزی است که در زندگی و در جلسات کارگاه‌های داستان‌نویسیِ او همیشه بارز بوده است و او همیشه به تحسین دیگران و سخن‌نگفتن از خود عادت داشت. همیشه دوست داشت جلساتی که دیگر داستان‌نویسان را به‌عنوان مهمان دعوت می‌کرد پراستقبال و پرشور باشد، اما هیچ‌گاه اصراری به حضور دیگران در جلسات خودش نداشت و هیچ جلسه‌ای چه حضوری و چه آنلاین را بدون احوال‌پرسی از تک‌تک شرکت‌کنندگان آغاز نمی‌کرد.

در جای دیگری از همین کتاب در تحسین صداقت و بی‌شائبه‌بودن خطاب به دیگری می‌گوید: «هر چه هستی خودت هستی، من همین را دوست دارم.» و این هم از دیگر ویژگی‌های اخلاقی محمد محمدعلی بود، صمیمیت و روراستی که هیچ‌گاه و از هیچ نظر، نیازی به تظاهر و نقاب بر چهره‌زدن نداشت.

٢- امید و مثبت‌اندیشی: در طول سال‌هایی که افتخار آشنایی و گفت‌وگو با آقای محمدعلی را داشتم، او هیچ‌گاه بی‌امید نبود و همیشه نگاه مثبت خود را به جمع ارزانی می‌کرد و به‌رغم سختی‌های زندگی، حتی یک‌بار گله و شکایتی از زندگی نکرد. همچنین طی نزدیک به سه دهه آموزش داستان‌نویسی در ایران و کانادا، همیشه در مواجهه با داستان‌هایی که شاگردانش می‌نوشتند و می‌خواندند، بدون استثنا نکته یا نکته‌های مثبتی برای حمایت و تشویق می‌یافت و بیان می‌کرد.

اگرچه مرگ یکی از موضوعات آثار استاد محمدعلی بوده است، اما در عین حال او همیشه ستایشگر زندگی بوده و در جایی از کتاب آخرش می‌نویسد: «عمداً یا سهواً چنان خودش را به فراموشی یا کم‌حواسی می‌زد تا تو بتوانی مضمون‌های مرگ‌طلبی را فراموش کنی و از زندگی بنویسی.» در جایی از داستان می‌خوانیم: «یک‌باره دیدم بی‌حال و بی‌خیال تو خیابان‌ها و کوچه‌های پرپیچ‌وخم دنبال خانه‌ای می‌گردم به‌اسم مرگ یا گلبرگ.» یا جایی دیگر با تلنگری به ذهن خواننده می‌گوید: «راست گفته‌اند یادآوری خاطره‌ها گاه مخاطره‌ای است اغواگر.» البته اینجا به‌همراهی معنادار کلمات «مرگ و گلبرگ» و «خاطره و مخاطره» هم توجه می‌کنیم.

طرفه آنکه زنده‌یاد محمدعلی چنان در زندگی پربار خود غرق بود که تنها چند روز پیش از درگذشتش آخرین جلسهٔ کارگاه داستان نویسی‌اش را برای جمع همراهان و شاگردانش برگزار کرد. او در گفتار زیبایی مرگ را گذرگاهی طبیعی در زندگی دانست و می‌گفت مرگ چیز وحشتناکی نیست و هرکسی در خاطرهٔ دیگران و آثارش زنده می‌ماند. و او خود نیز در آخرین درس صداقت به ما، با آرامش و رضایت مرگ را پذیرفت. 

٣- انسانیت و نویسندگی: محمد محمدعلی پیام انسانی خود را چونان وظیفه‌ای بر دوش، به‌سادگی و درستی بیان می‌دارد: «آدم اگر آدم باشد، حتی اگر مثل درخت سر و تنه‌اش را بزنند، خاطرات تلخ و شیرین در ذهن اطرافیان به جای می‌گذارد. تولید فکر می‌کند و آن فکر زبانی گویا می‌یابد و در تعبیرهای کتبی و شفاهی به روش زندگی دیگران اثر می‌گذارد و در بازتولید مکرر رو به کمال می‌رود.»

او که علاوه بر داستان‌نویسی و حمایت از کانون نویسندگان ایران و آرمان‌های آن، چند دهه آموزش داستان‌نویسی در ایران و کانادا را در کارنامهٔ درخشان خود را دارد، در کسوت آموزگار به داستان‌نویسان جوان چنین خطاب می‌کند: «در واگویه‌ای درونی مثل معلمی خیرخواه به آنان می‌گویم که همراه فراگیری تکنیک‌ها و تاکتیک‌های داستان‌نویسی، دنبال یافتن استراتژی یا فلسفهٔ زندگی خود و آثارشان باشند. با تصاویری روشن و گویا از دردهای مشترک انسانی و وجدان بشری، و احقاق حقوق فردی حرف بزنند، به ادبیت ادبیات نزدیک شوند، و از کنار اندیشه‌های چارچوب‌پذیر حقنه‌شده از هر سو به‌آرامی بگذرند.» و باز از زبان راوی می‌نویسد: «همین‌قدر که مرا داستان‌نویسی متعهد به آگاهی‌بخشی بشناسند، کافی بود. استفادهٔ ابزاری از ادبیات را خیانت می‌دانستم.»

و جایی دیگر کلام آخر را چنین تبیین می‌کند: «هنرمند در جامعه پرورش می‌یابد و محصول جامعه است. پس هرگونه گریز و پرهیزش از جامعه خیانت به حقیقت شمرده می‌شود.»

و در جایی دیگر در تعریف یکی از راویان گویی خود را به ما معرفی می‌کند: «این نویسنده مستقل طرفدار طبقات فرودست جامعه، فردی متعهد به آزادی بیان و اندیشه بی‌هیچ حصر و استثنا برای همگان بوده است.»

او بیهوده عبارت «داستانی ناتمام» را به عنوان کتاب آخرش اضافه نکرده است. گویی به من و ما یادآور می‌شود که نه‌تنها زندگی او بلکه اساساً زندگی هر انسانی، داستانی ناتمام است که با دیگران ادامه می‌یابد.»

او سخنان خود را با چند سطری از شعر باور سرودهٔ سیاوش کسرایی به پایان برد.

پس از آن مهرخ غفاری مهر، شاعر و مترجم ساکن ونکوور، دو شعر برای حاضران خواند. او شعر دوم را به خانم نسرین کیهانی، همسر استاد محمدعلی، و شقایق و مهرنوش محمدعلی، دختران او، تقدیم کرد.

«شاعر

من شاعرم 

از هندسه تنها حجم سرشار تنهایی را می‌شناسم

من شاعرم 

از جبرانبوهِ مجهول‌های معلق در خط زمان را می‌شناسم

من شاعرم

حسابم همیشه تهی است و در ته آن تکه‌نانی برای خواهر دلتنگم

من شاعرم

از فیزیک هیچ نمی‌دانم جز امواج جاذبه‌ای که روزی مرا به تو می‌رساند

من شاعرم

دلم تنگ است، دست‌هایم می‌سوزند، چشمانم تر است، بیگانه‌ام با خویش

من شاعرم 

یگانه‌ام، خسته بر می‌خیزم، یک چند با هستی می‌آمیزم، می‌خندم بر خویش

من شاعرم

این را تو به من گفتی و از من تصویری ساختی که می‌خواستی

من شاعرم

تصویرم را در آینه نگاه می‌کنم، او را نمی‌شناسم، می‌گریزم از خویش

به خیابان می‌روم، خود را غرق می‌کنم در سیلاب هولناک زمان

شکل و خط و معادلات و فضا و زمان و سؤال‌ها و جواب‌ها را با خود 

به درون اتاق فلزی کوچکم می‌برم 

و ققنوس‌وار در خود می‌سوزم

* * * * *

اندوه‌نبشت، برای محمد محمدعلی

از گرگ گفتی

از دره

از مرگ

از بخت خفته

از خسته، از تشنه، گرسنه، برهنه

در باد

در باران

در دشت

در بیابان

بوی نسرین

 می‌کشاندت به دورها

به کوه‌ها

سرودها

به آدم، به حوا

سرخی شقایق دشت‌ها

می‌بُردت از رودها

به صحراها

و قصه‌ها

و شورها

به «رعد و برق بی‌باران»

نوشِ مهرِ گیاهت

می‌خوانْد نام تو را به عشق

به دوست، به یار، به یاور

به «باور»، به «خیس»، به «مرده»

و نامت بر بلندای قامت این شهر

خواهد ماند تو ای باور دوستی، عشق، سرمستی

«نقشت پنهان» نیست

در قصهٔ «جمشید»

در «مشی و مشیانه»

تا کجا پرواز کردی؟

«آن سوی دیوار» کجا بود؟

به بوی کدام گل

پرواز کردی این بار؟»

سپس جمال صلواتی کردستانی، استاد آواز ساکن ونکوور، بیانیهٔ کانون نویسندگان ایران به‌مناسبت درگذشت استاد محمدعلی را برای حاضران در این مراسم خواند. این بیانیهٔ در شمارهٔ گذشتهٔ رسانهٔ همیاری که یادنامهٔ استاد محمدعلی بود، به چاپ رسید (برای خواندن این بیانیه اینجا کلیک کنید).

در ادامه نغمه فراهانی، از اعضای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، شعر «از تو بعید نیست» سرودهٔ افشین یداللهی را برای حاضران خواند.

پس از آن این مراسم، فریبا فرجام، از اعضای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور که سال‌ها مدیریت آن را بر عهده داشته است، از برنامه‌های آیندهٔ این کارگاه گفت:

«من از طرف خودم و اعضای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور خدمت خانوادهٔ عزیز و محترم آقای محمدعلی تسلیت عرض می‌کنم. 

برای اطلاع دوستانی که شاید با این عنوان «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» آشنایی ندارند، توضیح می‌دهم که جلسات داستان‌نویسی در این کارگاه سه‌شنبهٔ هر هفته به‌مدت ۱۴ سال در این شهر توسط آقای محمدعلی برگزار شد و برای کسانی که پیگیر خبرهای ادبی و ادبیات داستانی هستند، حتماً روشن است که برگزاری این کلاس‌ها به‌طور مداوم و بی‌وقفه برای ۱۴ سال در خارج از ایران، اتفاق بسیار نادری است و این‌ را فقط مرهون همت و تلاش آقای محمدعلی بودیم. این کلاس‌ها حتی در زمان کووید متوقف نشد و به‌صورت آنلاین برگزار می‌شد و این خودش زمینه‌ای را فراهم آورد که ما بتوانیم با نویسنده‌های سرشناسی در اقصی نقاط دنیا مرتبط بشویم و آن‌ها را هم به جلسات کارگاه دعوت کنیم و مراوداتِ به‌روز و پرباری را داشته باشیم. آقای محمدعلی بسیار حرفه‌ای و با جدیت جلسات را برگزار می‌کردند و مصّر بودند که اعضای کارگاه باید در خواندن و نوشتن فعال باشند و بچه‌ها را به چاپ داستان‌هایشان و انتشار کتاب تشویق می‌کردند که بسیاری از دوستان ما هم کتاب‌هایشان چاپ شد و جلسات رونمایی هم برایشان برگزار شد. 

پرکشیدن آقای محمدعلی از کنار ما حقیقتاً ضربهٔ بسیار هولناکی برای تک‌تک ما اعضای کارگاه بود. ما تا خبر فوت ایشان فقط دو جلسه از کلاس‌هایمان تعطیل شد و در این دو هفته هم بی‌صبرانه منتظر برگشتشان از بیمارستان و ازسرگرفتن کلاس‌ها بودیم، ولی افسوس که دست روزگار این فرصت را از ما گرفت. ما در این جلسات نه‌تنها داستان می‌خواندیم و می‌نوشتیم و با تکنیک‌های داستان‌نویسی آشنا می‌شدیم، بلکه با مرام و منشی که ایشان کارگاه را اداره می‌کردند ما در حضورشان درس زندگی، همزیستی و انسان‌دوستی هم می‌آموختیم. درسِ کنار هم و برای هم بودن و گواه آن این است که بعد از این اتفاق ما بچه‌های کارگاه کنار هم ماندیم و این غم بزرگ را با هم شریک شدیم و به هم کمک کردیم. آن‌هایی که قوی‌تر و یا خوددارتر بودند برای بقیه تکیه‌گاهی شدند که بتوانیم فقدان حضور استادمان را تاب بیاوریم و من امروز به خودم اجازه می‌دهم که خودمان را نه اعضای کارگاه داستان‌نویسی، بلکه خانوادهٔ کارگاه داستان‌نویسی بنامم. و مهم‌تر از آن اینکه ما خانوادهٔ کارگاه با مشورت و تأیید خانوادهٔ آقای محمدعلی در یک تصمیم جمعی انتخاب کردیم که جلسات کارگاه را با نام و یاد استادمان ادامه بدهیم و راهی را که ایشان با تلاش و سختی شروع کرده بودند، با همان هدف‌های والایی که داشتند، ادامه بدهیم. البته ما هیچ جایگزینی برای ایشان نداریم و نخواهیم داشت، ولی از آنجایی‌که آقای محمدعلی همیشه نگاهشان به زندگی مثبت و پرامید بود، ما هم دنباله‌رو همین دیدگاه ایشان خواهیم بود. ما جلسات را از سه‌شنبهٔ هفتهٔ آینده، ۱۰ اکتبر، از سر خواهیم گرفت و با همراهی و همیاری همدیگر و البته پشتیبانی دوستان نویسنده و اساتیدی که اعلام آمادگی کرده‌اند، راهی را برای ادارهٔ کارگاه با کیفیت و جدیتی که استادمان می‌پسندیدند پیدا خواهیم کرد. ما کتاب‌های جدیدی را منتشر و به استادمان تقدیم خواهیم کرد. ما صفحهٔ فیس‌بوک کارگاه را فعال نگه می‌داریم و اخبار کارگاه را اطلاع‌رسانی می‌کنیم و با هر آنچه که در توان و اختیارمان است، نام و یاد استادمان را زنده و سربلند نگاه می‌داریم تا الگویی باشد این انسان بزرگی که بعد از رفتنش در قلب و ذهن بازماندگان همچنان به زندگی ادامه می‌دهند.»

این مراسم با پخش ویدیو کلیپ جدیدی از جمال صلواتی کردستانی که در آن ایشان ترانهٔ «مرغ سحر» را به سه زبان فارسی، آذری و کُردی خوانده است، پخش شد.


*متن سخنرانی علی نگهبان از روی دست‌نوشتهٔ ایشان درج شده است و برای حفظ امانت، نگارش نویسنده حفظ شده است. شایان ذکر است که واژهٔ «اسطوره» در واژه‌نامه‌های متداول (لغت‌نامهٔ دهخدا، فرهنگ فارسی معین، فرهنگ فارسی عمید و… ) به‌همین شکل یعنی با «ط» نوشته شده است و «استوره» نام روستایی است از توابع بخش کوهسار در شهرستان سلماس در استان آذربایجان غربی ایران.

نوشته گزارشی از مراسم یادبود استاد محمد محمدعلی در نورث ونکوور اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2023/10/15/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d9%85-%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%a8%d9%88%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af/feed/ 0 21616
برای پدر https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%af%d8%b1/ https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%af%d8%b1/#respond Tue, 10 Oct 2023 00:17:18 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=21601 این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. امیرحسین یزدان‌بُد – ادمونتون یعنی خیال کن از همان چند داستان اول که توی کلاس بخوانی… دست‌هاش را که ستون می‌کرد و سرش را تکیه می‌داد بهش، انگار کن که آدمی روشن‌ضمیر، سقوط کرده در اعماق جهانی که ما نمی‌شناسیمش… داستان که تمام شود… کمی همان‌جا بماند… طول بکشد تا آن تأخیر ذهن و...

نوشته برای پدر اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید.

امیرحسین یزدان‌بُد – ادمونتون

یعنی خیال کن از همان چند داستان اول که توی کلاس بخوانی… دست‌هاش را که ستون می‌کرد و سرش را تکیه می‌داد بهش، انگار کن که آدمی روشن‌ضمیر، سقوط کرده در اعماق جهانی که ما نمی‌شناسیمش… داستان که تمام شود… کمی همان‌جا بماند… طول بکشد تا آن تأخیر ذهن و تخیل خودش را جَلدی برساند به آنچه در ذهنش دیده و به گوش شنیده… صورتش را از ستون‌ آرنج بردارد و دوتا تقّه با نوک انگشت بزند روی میز. که یعنی تمیز بود… خوب بود… دیدمش… دیدمت… 

مقاومت‌ناپذیر بود… همان‌جا انتخابش کردم. او هم پذیرفت و شدم فرزند ناخلف! بعدها اما به «سابقاً ناخلف» ارتقا یافتم. 

دو اتفاق از همان حدود کمی کمتر از بیست سال که او را شناخته‌ام، میانمان رخ داد. اول اینکه فرق داریم، دوم اینکه به دنیای هم قدم می‌گذاریم. یعنی طبیعی بود که منِ تازه سرازتخم‌درآورده اساساً بر دنیای فکر او ایستاده باشم… یعنی همین خرابهٔ نوشته‌جات لاغرم را روی برج و بارویی که او پیش رانده بود، بنشانم و بتازانم. اما عجیب این بود که برای او طبیعی‌ بود وقتی داستان‌های ما را بشنود، با خنده‌ای مرکب از تحسین و – ما که سر درنیاوردیم – نگاهت بکند بگوید: «شما پست مدرنیستا… » و بعد نمکی و ریز بخندد. 

مال دوران آن خدا بود. اما در آن دوران نمانده بود. یعنی قاطبهٔ آن‌ها تَک‌ژانری و تَک‌نویسنده‌‌ای و تک‌رَوِشی بودند، تک‌کتابی، تک‌وطنی، تک‌زبانی، تک‌عشقی، تک‌رفیقی… کلاً تک‌خدایی بودند. او اما… از قدم‌گذاشتن به دنیاهای تازه در نوشتن و ادبیات ابایی نداشت. یعنی به ادبیات که می‌رسید، ماجراجو می‌شد. از این‌ها می‌شد که از این کافه به آن بار، باید کوکتل مخصوص بارتِندر را می‌چشیدند و خوششان بیاید یا نه، بنشینند گوشه‌ای در تاریکی و آدم‌های بار را برانداز کنند و توی سرشان قصه ببافند برای هر جنبنده‌ای. راه اگر هم می‌داد، گپی بزنند و تمام. تمام که می‌شد، از ده شب تا دوی صبح که می‌نوشت و می‌خواند – این اواخر البته شب و روزش گاهی کش می‌آمد – تو بگو انگار مهمانی تمام شده. برگردد سر همان زندگیِ تک‌همه‌چیزی‌اش… 

مخلَصِ کلام به نوشتن که می‌رسید، راه می‌داد به همه. تا همین آخری‌ها هنوز که داستانی ترجمه براش می‌فرستادم یا زنگ می‌زدم که «آقا یه چیزی خونده‌م، محشر… » دقیق می‌شنید ببیند کجاش به دردش می‌خورد. بردارد، ببرد توی دنیای خودش بچیندش گوشه‌ای کناری، روزی بلکه به کار بیاید. تا آخر داشت یاد می‌گرفت. نه از سر لطف و بزرگواری‌ ها… قشنگ می‌نشست پای حرف آن‌هایی که راه داشتند به خواندن از دنیاهای دیگر، می‌شنید و می‌پرسید. سرسری نه ها… معلوم بود قرار است تمام بعدازظهر بهش فکر کند.

این آخری‌ها که به‌همت شاگردانش و اهالی فرهنگ ونکوور برایش بزرگداشت گرفتند، بی‌خبرش گذاشته بودند سوپرایز شود. در سالن که دیدمش،گفت: «تو هم که بهم نگفتی… سورپریز فلان چیه؟» گفتم: «شگفتانه ترجمه‌ش کرده‌اند» خندید… خندیدیم… بهش نگفتم آن‌روز، در جامعهٔ ادبی کوچولوی ایران که همه از هم چیزهایی می‌دانند، در دنیایی که از فلان دوست‌ات حرف‌های تاریک و پشت و پسله شنیدم درباره‌ات، شما یک کلمه حاضر نشدی حرفی کج‌وکوله در موردشان بگویی. بهش نگفتم من بیست سال از شما یک کلام بدگویی، نگاه یا رفتاری ناامن و نامحترم به‌خصوص به زنان، به خاطر ندارم. برای اضلاع این دنیایی که من ساکنش هستم، به این می‌گویند شگفتانه.

حسرتش بازگشتن به سرزمینی بود که این اواخر دلشکسته‌تر اما تشنه‌تر از همیشه ازش حرف می‌زد. نگران بود نثرش ضعیف شده باشد. بهش نگفتم از وقتی که در آن جغرافیا نیستی، از بس توی سرت آدم‌ها را از گور خاطرات بیرون کشیده‌ای و در صدای بی‌پایان حرف‌زدن باهاشان مرورشان کرده‌ای، ضعیف‌تر که نشده هیچ، ادبیات شما در این چند کتاب‌ آخر، رویهٔ واگویه و صدای اعتراف پیدا کرده. نگفتم دارید وارد ناگفته‌ها و افشای زندگی درونی‌‌تان می‌شوید. همان‌جا که شخصی‌ترین و یگانه‌ترین دارایی هر نویسنده‌ای‌ست. تا آخر هم همیشه آن لحن – اینو نوشتم ببین چطوره… نکنه بد شده باشه – را رها نکرد. ایگو و منم‌منم را در خودش مثل پوست پرتقال‌هایی که می‌نشست یک‌ساعت با دقت خلال می‌کرد و گم می‌شد توی فکرهاش، ریزریز کرده بود و این برای من زیباست. آتش‌بازی شب کریسمس است. 

مرثیه‌سرایی نمی‌کنم‌ ها… نه نه… بالعکس… من محمد محمدعلی را تا زنده هستم، جشن می‌گیرم. غم مال من است که دیگر نیست زنگ بزنم بگویم: «اینو بشنوید… » و بخوانم براش. او اما… تمیز… سربلند… اتوکشیده… پُروپیمان زندگی کرد… زیبا بود… کم کاشکی و کم ای‌کاش زندگی کرد… از «از ما بهتران» تا «خطابه‌های راه‌راه» اندازهٔ ده‌ها رساله، ردِّ قابل‌پژوهش از خودش به جا گذاشته که بعدی‌ها بیایند، بجورند، ببینند چه کرده. حرفم اما در این کوتاه‌نوشته کتاب‌هاش و سبک و فصول نوشتنش نیست. خودش شاهکارش بود. تمام هم نشده ها… دفتر محمدعلی گشوده‌ است تا از او می‌خوانیم و می‌خوانند و عطفِ کتاب‌هاش از قفسهٔ بهترین‌های ادبیاتِ ایران پیداست. 

امیرحسین یزدان‌بُد، ادمونتون – کانادا

نوشته برای پدر اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2023/10/09/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%af%d8%b1/feed/ 0 21601
ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/ https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/#respond Wed, 28 Jun 2023 02:07:34 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=20842 گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها ترانه وحدانی – پورت مودی عکس‌ها از افشین صادقی و مهرداد مجیدی (با حمایت شرکت ساید) برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی به‌همراه رونمایی از دو کتاب نشر رها، «خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام» نوشتهٔ محمد محمدعلی و «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی، یکشنبه‌شب هجدهم ژوئن ۲۰۲۳ در سالن اینلت تیاتر واقع در شهر پورت مودی برگزار شد. گزارش ویدیویی این برنامه...

نوشته ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها

ترانه وحدانی – پورت مودی

عکس‌ها از افشین صادقی و مهرداد مجیدی (با حمایت شرکت ساید)

برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی به‌همراه رونمایی از دو کتاب نشر رها، «خطابه‌های راه‌راه: داستانی ناتمام» نوشتهٔ محمد محمدعلی و «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی، یکشنبه‌شب هجدهم ژوئن ۲۰۲۳ در سالن اینلت تیاتر واقع در شهر پورت مودی برگزار شد.

گزارش ویدیویی این برنامه را در اینجا ببینید:

این برنامه با حضور اِد هال (Ed Hall)، رئیس اقوام بومی کوئیکُئِتلم (kʷikʷəƛ̓əm First Nation)، و ایراد سخنانی از طرف وی به‌زبان‌های انگلیسی و بومی، آغاز شد. او ضمن خوشامدگویی به حاضران ابراز خوشحالی کرد که از طرف فرهاد صوفی برای گشایش این مراسم نکوداشت دعوت شده است، و سپس کمی دربارهٔ سِمَتش و قلمرو قوم خود و نیز زبان آنان سخنان کوتاهی ایراد کرد.

اِد هال (Ed Hall)، رئیس اقوام بومی کوئیکُئِتلم
اِد هال (Ed Hall)، رئیس اقوام بومی کوئیکُئِتلم

سپس ویدیوی کوتاهی پخش شد که شامل گزیده‌ای از پیام‌های علی رادبوی، نویسندهٔ ساکن آمریکا، مسعود سینایی‌فر، منتقد و مدرس ادبیات داستانی ساکن ایران، خسرو دوامی، نویسندهٔ ساکن آمریکا، و حسن (بیژن) صفدری، شاعر و مترجم ساکن ایران، به‌مناسبت بزرگداشت استاد محمدعلی بود*

پس از آن مجری برنامه، بهاره دهکردی، به روی صحنه آمد و برنامه را رسماً آغاز کرد. وی ابتدا با تصدیق برگزاری برنامه در مکانی که بر زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی بنا شده گفت: «خوش آمدید بر زمینی که بدون اجازهٔ صاحب‌خانه قدم بر آن گذاشتیم. امروز در زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی کوئیکُئِتلم، اِس‌لِی-واتوث، ماسکوئیم، اسکوامیش، کَتزی، کوانْتْلِن، کیکایْت، و اِستالو جمع شده‌ایم. در ابتدا از مردمان این زمین‌ها سپاسگزاریم که ما، میهمانان ناخوانده را میزبان‌اند.»

پس از آن او ضمن گرامیداشت یاد جانباختگان چهار دههٔ گذشته، گفت: «یاد می‌کنیم از تمام انسان‌های بی‌گناهی که در ۴۴ سال گذشته تحت حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی ایران جان پاک خود را از دست دادند، یا زندانی و شکنجه شدند، تنها برای آنکه ابتدایی‌ترین حقوق انسانی خود را طلب کرده‌اند؛ همهٔ آن‌هایی که در تابستان ۶۷ اعدام شدند، در قتل‌های زنجیره‌ای ۷۷، در اعتراضات خرداد ۸۸ و ماه‌ها پس از آن، در دی‌ماه ۹۶، آبان ۹۸، سرنگونی پرواز پی‌اس۷۵۲، و حال در جدیدترین مرحلهٔ مبارزات مردم ایران یعنی انقلاب «زن، زندگی آزادی» متأسفانه همچنان شاهد کشتار و سرکوب مردم خصوصاً زنان و دختران‌ایم. یاد تک‌تک این عزیزان را گرامی می‌داریم.»

بهاره دهکردی، مجری برنامه
بهاره دهکردی، بازیگر و کارگردان – مجری برنامه

* * *

سپس بهاره دهکردی در معرفی اولین سخنران برنامه گفت: «قدر موی سپید را باید دانست، در خانه‌ای که بزرگ‌ترها کوچک بشوند، هیچ‌گاه کوچک‌ترها بزرگ نخواهند شد. قدر بدانیم کسانی که به‌خاطر ما رنجیدند، لرزیدند، عرق کردند و پا به سن گذاشتند و به‌خاطر ما گریه‌ها کردند و هیچ‌گاه به ما چیزی نگفتند. سر ادب و احترام خم می‌کنم خدمت همهٔ پدران عزیز و محترم حاضر در این جمع و حضار گرامی. امروز بزرگداشت استاد محمدعلی است و روز پدر. به این بهانه، شقایق محمدعلی را دعوت می‌کنم روی صحنه بیایند تا در خدمتشان باشیم.» 

شقایق محمدعلی یادداشت خود با عنوان «خلوت یک نویسنده» را برای حضار خواند: «برای من و خواهرم مهرنوش، «نویسنده‌بودن محمد محمدعلی» مفهومی انتزاعی است. مثل حسی تجربی و گنگ وقتی عکسش را پشت جلد کتابش می‌بینیم یا وقتی به دخترانمان می‌گوییم پدربزرگتان نویسنده‌ای ایرانی است.

برای ما «نوشتن» او است که با گوشت و خونش عجین شده و ملموس و واقعی می‌نماید. 

نشسته پشت میز کار، میان دود سیگار پشتِ سیگار، خودکار بیک آبی را محکم روی کاغذ فشار می‌دهد و قلم بی‌شتاب و سر صبر، کلمه‌به‌کلمه جلو می‌رود. گاهی سرش را بالا می‌آورد، رو به سقف، رو به دیوار روبه‌رو یا به ما خیره نگاه می‌کند. بی‌هیچ حرفی. از نگاهش معلوم نیست ترسیده یا می‌خواهد کسی را بترساند، یا هر دو.

نوجوان که بودیم، به‌شوخی می‌گفتیم وقتی پلک نمی‌زند، شاید چشم‌درچشم با کاراکتری از داستان‌هایش حرف می‌زند. به‌شوخی می‌گفتیم خانه‌مان کاروانسرای «موجودات خیالی» است که گوشه‌وکنار خانه با ما زندگی می‌کنند. منصور بیتل حول‌وحوش میز کارش می‌چرخد و نوشته‌هایش را دزدکی می‌خواند. صفیه‌خانم از پشت پنجره به درخت شاتوت حیاط نگاه می‌کند و ناصر رزاقی، هر روز ساعت ۷ صبح همراهش سوار اتوبوس اداره می‌شود.

آیا وقت نوشتن تنهاست؟ چون تنهاست می‌نویسد؟ چطور به این زندگی پرمشغله فهمانده که مشتاق و سزاوار هر فرصتی است برای بازگشتن به این خلوت؟ 

شاید میز کار، خودکار بیک، سیگار بهمن و لیوان چایی چون مهره‌های تیرهٔ پشت سرپا نگاهش می‌دارند، که توانسته بعد از مرگ برادرانش بنویسد، بعد از مرگ دوستانش، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، بنویسد، بعد از پیاده‌شدن از اتوبوس ارمنستان با همان نگاه ترسیده و ترساننده بنویسد.

شقایق محمدعلی، نویسنده، بازیگر و کارگردان - دختر بزرگ استاد محمدعلی
شقایق محمدعلی، نویسنده، بازیگر و کارگردان – دختر بزرگ استاد محمدعلی

نوشتن… باز نوشتن… خط‌زدن یک کلمه، یک ویرگول، یک صفحه و باز نوشتن… مچ دستی که یک متن را چندین و چندباره نوشته، از لذت قوام‌آمدن آن آرام می‌گیرد یا مانده است که چرا با این‌همه درد باز می‌نویسد؟ اصلاً می‌داند مچ دست یک نویسندهٔ جهان‌سومی است که او را قلم‌شکسته می‌خواهند؟

من و خواهرم نمی‌دانیم مچ دستش به چه فکر می‌کند. ولی خودش همیشه با ما صادق بوده، از خاطرات خوش و ناخوش کودکی و نوجوانی‌اش گفته و از حسرت‌ها و آرزوهایش. 

همیشه قدرشناس مادرمان است، همسری همدل و همراه در ساختن خانه‌ای در جهانی امن و تابناک. سرزمین ادبیات، با زبانی مشترک و جهانی، عاشق‌ترین انسان‌ها را کنار هم جای می‌دهد. ما همه مهاجران این سرزمینیم، با عطشی مشترک برای کنکاش در ذهن آدمی، با تب‌وتابی برای راه‌رفتن میان «واقعیت و رؤیا». و در این سرزمین، او هم شاگرد و هم معلم خوبی است. متعهد به همیشه‌آموختن و بی‌دریغ در آموزش، که انسان‌ها، تجربه‌ها و خاطرات را پیوسته و متصل می‌بیند. تأثیرپذیری و تأثیر‌گذاری راز اوست برای جنگ با اهریمن تاریکی.

نوشتن برای او، نه سکون و سکوت، که آغاز حرکت است. سایه‌ات همیشه مستدام، جاری و پویا.»

* * *

پس از آن بهاره دهکردی گفت: «سرودن شعر و زمزمه‌کردن نجواهای کسانی که هیچ‌گاه از تونل بی‌انتهای وحشت و مرگ بیرون نیامدند، بخش گریزناپذیر کارنامهٔ مجید میرزایی است. ذهن و زبان شعر، رنج و شور و امید را برای او در هم سرشت.» و از میرزایی خواست تا به روی صحنه برود.

مجید میرزایی صحبتش را با جمله‌ای از شاملو آغاز کرد: «من به هیئت «ما» زاده شدم.» و با سپاس از نشر رها برای برگزاری مراسم نکوداشت محمد محمدعلی گفت مایل است تا از وجهی از زندگی و کار محمدعلی سخن بگوید که شاید در سخنان دیگر دوستان بازتاب پیدا نکند و آن محمد محمدعلی به‌عنوان عضو مؤثر و فعال کانون نویسندگان ایران است. 

او با اشاره به اولین دیدارش با محمدعلی گفت: «من اولین بار آقای محمدعلی را در پائیز ۱۳۶۷ در خانهٔ دوست شاعری در تهران دیدم. جمعی از اهل قلم گرد آمده بودند و در باب نوشتن از هر دری سخنی می‌رفت. میزبان از من خواست که چند شعر بخوانم و من چنان کردم. پس از خواندن اشعارم آقای محمدعلی چنان مهربانانه و مشوقانه سخن گفت که من با انرژی حاصل از آن هنوز از کوه‌ها و سنگلاخ‌ها بالا می‌روم. این نگاه مشفقانه و مهربان اما تنها حاصل مهربانی ذاتی محمدعلی، که جزئی جدایی‌ناپذیر از شخصیت اوست، نبود بلکه بازتاب نگاه و زندگی کانونی محمد محمدعلی است.

مجید میرزایی، شاعر و عضو کانون نویسندگان ایران (در تبعید)
مجید میرزایی، شاعر و عضو کانون نویسندگان ایران (در تبعید)

محمدعلی عضو پایدار و مؤثر کانون نویسندگان ایران است که در دور دوم فعالیت این نهاد، جدا از ایفای نقش مُنشی و مسئول امور مالی کانون، حضوری پُررنگ و اثرگذار در جهت‌گیری‌های آزادیخواهانهٔ کانون، به‌ویژه در تهیه و انتشار متونی چون «ما نویسنده‌ایم» و یا «فراخوان فرزانگان» داشته است.»

میرزایی افزود: «سخن‌گفتن از آزادی بی‌قیدوشرط اندیشه و بیان، یعنی ایستادن به تمام قامت در برابر غول استبداد. در محیطی که فرهنگِ غالب، شهروند را جان‌نثار و خوب در قدرت و قدرتمدار می‌خواهد، شهامت سخن‌گفتن از آزادی اندیشه و دیگراندیشی برای همگان یعنی پاگذاشتن بر دُم دیو و دژخیم. فرامرز سلیمانی شاعر گفته بود «شعر شهادت است» و من فکر می‌کنم باید گفت نوشتن شهادت است. به‌ویژه آنگاه که در صحاری سکوت صدای لگدمال‌شدگان باشی و در روزگار رواج «باورهای خیس یک مُرده»، «برهنه در باد» بِدوی، «نقش پنهان» جنایت آشکار کنی و از «جهان زندگان» سخن بگویی.»

او در بخش دیگری از سخنانش گفت: «یک شاعر و نویسنده، وقتی که در هارمونی و هم‌آوازی با آهنگ مسلط و صدای حاکمان نمی‌خواند، «شر» است و شاعر و نویسنده‌ای که جدا از مخالف‌خوانی از حق دیگران برای دیگرآوازی، از آزادی اندیشه و بیان بی‌هیچ حد و حصر و استثناء برای همگان حرف می‌زند و سازمان می‌دهد، نه «شر مضاعف» بلکه «شر مطلق» است که باید به‌هر نحو ممکن دفع شود. شاعر و نویسندهٔ کانونی در تاریکی ترسناک شمعی می‌افروزد تا هم پرتوی بر شکنجه‌های نهان بیفکند و هم زیبایی‌های مدفون در تاریکی را آشکار سازد و هم صدای ترس‌خورده و آوازهای درگلومانده را جلا و جرئتی تازه بخشد. محمدعلی از زاویهٔ همین نگاه کانونی است که در این‌سوی اقیانوس‌ها هم، هرجا که چراغی برای هنر و فرهنگ می‌افروزد، حضوری پُرفروغ دارد، چه در جمع «آدینه شب»، چه در «انجمن هنر و ادبیات» و چه در کارگاه داستان‌نویسیِ خود.» 

مجید میرزایی در پایان سخنانش این شعر را برای جمع خواند:

«شب،

دیرگاه،

چراغی خمیده‌پشت

بر جاده‌های شوسهٔ کاغذ گریزناک‌سواری

می‌تازد،

سُم‌نقش پرتپشش

نامه‌ای برای یار سال‌های دوری و رؤیا.

و برف نازکی از نور 

شاخ درخت سیب پشت پنجره را 

پوشانده است.

پاورچین

فرمانروای تاریکی

می‌آید

دستان به گرد رخ 

رخساره را به شیشه می‌فشرد

و از منافذ بسیارِ پردهٔ توری

در من به خشم می‌نگرد.»

در ادامهٔ برنامه، ویدیوی کوتاه دیگری پخش شد که شامل پیام‌های ناصر زراعتی، نویسندهٔ ساکن سوئد، بهرام مرادی، نویسندهٔ ساکن آلمان، و بهنام ناصری، روزنامه‌نگار ساکن ایران، به‌مناسبت بزرگداشت استاد محمدعلی بود.

* * *

سپس سیما غفارزاده، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها، و نیز یکی از برگزارکنندگان این برنامه، به پشت تریبون رفت، و ضمن سلام و خوشامدگویی به حاضران، و تبریک روز پدر به پدران حاضر در این نشست، چنین گفت: «تصور می‌کنم آشنایی من با استاد محمدعلی به سال ۲۰۱۰ یا ۲۰۱۱ برمی‌گردد، یعنی زمانی‌که گرفتاری‌ها و دغدغه‌های مادربودن؛ مادرِ دو پسر خردسال، کمی به من مجال داد تا در جمع‌ها و برنامه‌های ادبی سرک بکشم و بعدتر بتوانم در شعبهٔ دوم کارگاه داستان‌نویسی در شهر کوکئیتلم در محضر استاد محمدعلی تمرینِ نوشتن بکنم. من جرئت نوشتن، به‌ویژه نوشتنِ داستان و مهم‌تر از همه جرئت خواندن داستان‌هایم در مقابل جمع کوچک کارگاه و بعدتر جرئت دادنِ این داستان‌ها به دوستان و آشنایان برای اینکه بخوانند و نظر بدهند، همه و همه را مدیون استاد محمدعلی هستم.»

سیما غفارزاده، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها
سیما غفارزاده، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها

وی در ادامه گفت مایل است با خواندن چند خط از داستان «کوتاه و عاشقانه… بشود یا نشود؟» به وجه محمدعلی شاعر اشاره کند. چرا که از نظر او این داستان کوتاه سرشار از عشق، به شعری بلند پهلو می‌زند. و سپس بخش آغازین این داستان را خواند:

«ﻣﮕﺮ ﺗﻮ ﺷﺎﮔﺮﺩ منی؟ ﻳﺎ ﻣﻦ ﺍﻟﮕﻮی ﺯﻧﺪگی ﺗﻮﺍَﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺣﺴﺮﺕ ﻧﮕﺎﻫﻢ می‌کنی؟ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺍﺯﻇﻬﺮ می‌آیی ﺭﻭی ﺍﻳﻦ ﭘﺮﭼﻴﻦ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﺸﻮﺩ ﻳﺎ ﻧﺸﻮﺩ؟ ﻳﮏﺭﻳﺰﻩ ﺟﺎ، ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ می‌کنی، هی ﻧﮕﺎﻩ می‌کنی ﮐﻪ چی ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮیی؟ تو که بال پرواز داری برو جایی و چه می‌دانم، با گنجشک‌های رودخانه‌ای تن به آب بزن یا نزن ولی پرهای زیر بغلت را بجور و خوش باش. جیک‌جیکت را بکن، لذت ببر… این‌همه پلک به هم نزن. گردنت را کج نکن و نگاه ناامیدانه به آسمان نینداز، یا بینداز… نکند می‌دانی که آسمان بی‌یار، برای عاشق قفسی سیاه است که دق‌مرگش می‌کند؟… حرفم را گوش می‌کنی یا نه؟ در عالم شماها، روزها و ساعت‌ها، فقط یک لحظه است یا یک قرن؟ قرنِ گنجشکی باشد یا نباشد، من دیده‌ام که تو با آن گنجشک نر، تنگ هم از لابه‌لای شاخ‌وبرگ سپیدارهای بلندِ بالادست رودخانه به لابه‌لای ​​سپیدارهای کوتاه این‌طرف رودخانه پر کشیده‌اید یا نکشیده‌اید، اما روی همین پرچین، جلوی چشم من عشق‌بازی کرده‌اید. باز هم دیده‌ام آن گنجشک نر، دیگر نمی‌آید سراغت که پر بکشید یا پر نکشید و عشق‌بازی بکنید یا نکنید، اما با هم باشید و جیک‌جیک مستانه‌تان به آسمان برود، آشیانه بسازی و تخم بگذاری… او حالا تنهات گذاشته و با آن یکی ماده می‌پرد، یا نمی‌پرد، اما عشق‌بازی می‌کند…»

وی در ادامه خیلی کوتاه دربارهٔ نشر رها گفت: «نشر رها اوایل ماه مارس گذشته همراه با رونمایی اولین کتابش رسماً آغاز به کار کرد. کتاب اول ما «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی» نوشتهٔ مرتضی مشتاقی بود. کتاب دوم یعنی مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی اوایل ماه گذشته رونمایی شد. و امروز به‌عنوان بخشی از این برنامه دو کتاب دیگر یعنی رمان «خطابه‌های راه‌راه، داستانی ناتمام» نوشتهٔ محمد محمدعلی و مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی؛ دو کتاب از دو نسل، رونمایی می‌شود.»

* * *

سیما غفارزاده پس از خاتمهٔ سخنانش از گروه موسیقی دعوت کرد که به روی صحنه بیایند. گروه موسیقی شامل، جمال صلواتی کردستانی، آواز، البرز رحمانی، تار، سینا اتحاد، ویولن، بیژن رحمانی، تنبک، و فرهاد زلیخاپور، پیانو، بود. طی این برنامهٔ موسیقی کوتاه دو تصنیف زیبای «سودازده» و «بازگشته» به اجرا درآمد.

ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها

* * *

سپس بهاره دهکردی ضمن معرفی دکتر سعید ممتازی، مشاور و روان‌درمانگر، از وی خواست که به روی صحنه برود و سخنانی دربارهٔ استاد محمدعلی و کتاب جدید ایشان ایراد کند. دکتر سعید ممتازی یادداشتش را با عنوان «روان‌شناسی ارزش‌ها و نیک‌خویی‌ها در کتاب خطابه‌های راه‌راه؛ داستانی ناتمام جدیدترین اثر محمد محمدعلی» برای حضار خواند. 

دکتر ممتازی در بخشی از سخنانش گفت: «پذیرفته‌ام که معنای زندگی جز برساختن خود و مرهمی بر زخم دیگران گذاشتن نیست. درست همین دو هدف ما را به خواندن داستان می‌کشاند. ما با سطرها و واژه‌های داستان همسفر می‌شویم و با آگاهی و شریک‌شدن در تجربهٔ زیستهٔ دیگران که بخشی از سرنوشت مشترک انسان‌ها را حکایت می‌کند، به کشفی دیگربار از خود به‌عنوان حلقه‌ای از زنجیرهٔ بشریت پی می‌بریم. اینجاست که داستان را به‌مثابه درمانی برای رنج مشترک بشر در تحمل بار هستی می‌دانم. در خطابه‌های راه‌راه، دیگربار با انسان و سرنوشت او در کتابی تازه روبه‌روییم. داستانی غمناک و امیدبخش همچون خود زندگی. محمد محمدعلی در کتاب جدید خود که توسط نشر رها در کانادا منتشر شده است، در قالب داستانی بلند در سه بخش به‌هم‌پیوسته با سه راوی با بیانی صمیمانه، نویسنده را به یکی از افراد اصلی داستان بدل کرده و یک‌بار دیگر استادی و خلاقیت خود را به محک تجربه‌ای جدید آزموده و به خواننده ارائه کرده است.»

وی در ادامهٔ سخنانش دربارهٔ رمان خطابه‌های راه‌راه گفت که با گذر از جنبه‌های خلاق ادبی این اثر به مفاهیم انسانی سرشته‌شده در این داستان پرداخته است، که خلاصه‌ای از آن در اینجا آمده است:

«۱- شجاعت: این ویژگی والا را در برابر ریاکاری و تملق قدرت آورده‌ام. از زبان راوی می‌شنویم: «چرا باید احساس خوف کنم از کسانی که هیچ‌چیز به من نداده‌اند، جز کابوس‌های شبانه.»

و در جایی دیگر حتی نبردی همراه با بیم و امید می‌خوانیم: «این خصلت زنان مدرن ایرانی است که از پا نمی‌نشینند. به جنگی می‌روند که حتی امیدی به برنده‌شدن ندارند.»

٢- عشق: داستان از ارزش عشق در معنای احساسی و همچنین تنانه و البته از رنج عشق به‌وصال‌نرسیده سخن می‌گوید: «امثال من بیشتر به‌دنبال هم‌زبان می‌گردند تا با آن‌ها هم‌حسی و همذات‌پنداری کنند، بی آنکه منکر برطرف‌کردن نیازهای دیگر جسمی و روانی باشم.» 

و گاهی معشوق را از درک تلاش عاشق ناتوان می‌بیند در حالی‌که خود از این تلاش بهره می‌برد: «من برای خوشحالی خودم و او تلاش می‌کردم و او از درک این نکتهٔ عاطفی شاعرانه و معنای هم‌دلی و هم‌زبانی عاجز بود.»

دکتر سعید ممتازی، نویسنده، مترجم و روان‌شناس
دکتر سعید ممتازی، نویسنده، مترجم و روان‌شناس

و از تمنای عشق انسانی چنین می‌گوید: «دلم می‌خواست سر آشنا و پرعاطفه‌ات را بگیرم و بگذارم در گودی شانه‌ام و تا زنده‌ام همان‌جا نگهش دارم.»

٣- صداقت: با خود روراست‌بودن و پذیرفتن خود با همهٔ کمال و نقصان نقطهٔ عزیمتی است برای هر رشد و تغییر. گاهی حوادث زندگی را سرزنش می‌کنیم اما راوی خود را مسئول می‌داند و در اوج نومیدی می‌گوید: «داشتم مثل شیئی سرگردان به بی‌معنایی و پوچی مطلق می‌رسیدم، هرچند خودم را هم بی‌تقصیر نمی‌دیدم.»

فروتنی بُعد دیگری از صداقت است که راوی در گریز از خودنمایی می‌گوید: «مهم است که کسی صد تا گوش شنوا پیدا کند و فقط از توانایی‌های خودش حرف نزند.»

۴- اعتراض به سرکوب حقوق زنان: یک از شاخصه‌های آثار محمد محمدعلی ازجمله کتاب حاضر نمایاندن پایمال‌شدن حق و احساس زنان است: «یادمان نرود که قرن‌ها زنان حتی آن‌هایی که سواد خواندن داشتند، حق نوشتن نداشتند مبادا که مثلاً برای پسر همسایه نامه بنویسند و اسیر دست شیطان شوند و خدای‌نکرده چشم و گوششان باز شود.»

قهرمان زن داستان با اشاره به روشنفکران و سیاست‌ورزان هامون‌وار می‌گوید: «او در کمال خونسردی در بحبوحهٔ انقلاب مرا باردار کرد و بعد در کمال خونسردی وارد احزاب مخفی شد و جلوتر از خیلی‌ها به خارج کشور گریخت.»

۵- امید: فریادکردن امید از دل نومیدی خواست و تلاش راوی/نویسنده است که جایی می‌گوید: «داستان نیمه‌کارهٔ اندوه‌باری را با شادی می‌برم به طرف پایانی خوش و پرامید.»

و باز با تحسین زنان، امید خود را به احساس و تلاش آنان گره می‌زند و شاعرانه می‌گوید: «گاهی احساس می‌کنم زنان مثل قاصدک با بادها و طوفان‌های آسیمه‌سر مردانه پرپر می‌شوند، اما در همان حال پیام من و ما را به کسانی که دوست داریم می‌رسانند. زن‌ها پیامبران راستین عاطفهٔ بشری‌اند.»

۶- انسانیت و نویسندگی: محمد محمدعلی پیام انسانی خود را چونان وظیفهٔ بر دوش، به‌سادگی و درستی بیان می‌دارد: «آدم اگر آدم باشد حتی اگر مثل درخت سر و تنه‌اش را بزنند، خاطرات تلخ و شیرین در ذهن اطرافیانش به جای می‌گذارد. تولید فکر می‌کند و آن فکر زبانی گویا می‌یابد و در تعبیرهای کتبی و شفاهی به روش زندگی دیگران اثر می‌گذارد و در بازتولید مکرر رو به کمال می‌رود.»

و جایی دیگر کلام آخر را چنین تبیین می‌کند: «هنرمند در جامعه پرورش می‌یابد و محصول جامعه است. پس هرگونه گریز و پرهیزش از جامعه خیانت به حقیقت شمرده می‌شود.»

دکتر ممتازی در پایان سخنانش گفت: «به احترام قلم انسانی محمد محمدعلی و شخصیت والا، صمیمی و دوست‌داشتنی او کلاه از سر برمی‌داریم و راه را از خطابه‌های او پی می‌گیریم.»

* * *

در ادامه، بهاره دهکردی گفت: «از زبان آقای سجودی می‌گویم: نه قند و عسل است و نه ترش و شیرین. زبان است. فارسی برای من یک زبان است.» و از دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس ایرانی، دعوت کرد به روی صحنه برود.

دکتر فرزان سجودی در ابتدای سخنانش گفت: «از نظر من حتی برای یک گفتار ساده هم عنوان چیز مهمی است. من ابتدا عنوان این صحبتم را گذاشتم «در اهمیت محمدعلی‌بودن» که عنوان خوبی بود، ولی راضی‌ام نکرد و بعد تغییرش دادم به «محمدعلی‌‌بودن سخت است.» چرا؟ چون نویسندهٔ حرفه‌ای بودن در سرزمینی چون ایران سخت است، و محمدعلی نه تنها در طول این سال‌ها، از ۱۳۵۴ که نخستین اثرش «درهٔ هندآباد گرگ داره» را منتشر کرد، تا امروز که رمان «خطابه‌های راه‌راه» را منتشر کرده است، سخت‌کوشانه و با جدیت و ممارست نویسندگی را ادامه داده است، بلکه پیوسته به‌عنوان یک کنشگر اجتماعی و صنفی به فعالیت‌های روشنگرانه‌ نیز پرداخته است.» 

دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس
دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس

وی با اشارهٔ گذرا به فعالیت‌های محمدعلی به‌عنوان عضو کانون نویسندگان و مبارزهٔ مستمر علیه سانسور و همچنین فعالیت‌‌های مطبوعاتی ایشان، همکاری با مجلات دنیای سخن و آدینه و سردبیری سه ویژه‌نامهٔ شعر و داستان آدینه، عمری تدریس داستان‌نویسی، گفت که می‌خواهد به محمدعلی نویسنده بپردازد. 

دکتر سجودی در ادامه گفت: «محمدعلی در عرصهٔ ادبی، صاحب سبک است. او در سبک رئالیسم اجتماعی می‌نویسد و در این سبک شیوه، سیاق و زبان فردی خودش را دارد. ضمن اینکه طبیعی است در سیر نویسندگی‌اش تغییرات و تحولاتی را در همان چارچوب رئالیسم اجتماعی تجربه کرده و نوآوری‌های خاص خود را داشته است.»

سپس او به چند فراز از سیر نویسندگی محمدعلی اشاره کرد: «در اولین اثرش «درهٔ هندآباد گرگ داره» (۱۳۵۴)، آنچه را که من ادبیات آموزگاری روستا یا ادبیات سپاه دانش می‌نامم، تجربه می‌کند و به زندگی فقرزدهٔ روستاییان می‌پردازد. در «از ما بهتران» که در سال ۱۳۵۷ منتشر شده است، کماکان فضای داستان‌ها روستاست هرچند در سبک داستان‌نویسی کم‌وبیش از روال غالب روستایی‌نویسیِ آن زمان فاصله می‌گیرد. باورهای بومی را وارد فضای داستان‌ها می‌کند. محمدعلی می‌گوید این باورها، ازجمله وجود جن‌ها، می‌تواند «به داستان بی‌روح و بی‌شکل فارسی که تحت تأثیر تفکر چپ بوده است، رونقی بدهد.» در بازنشستگی (۱۳۶۶)، چشم دوم (۱۳۷۳) و باورهای خیس یک مرده (۱۳۷۶) به مسائل کارمندان و طبقهٔ متوسط شهری و در دریغ از روبرو (۱۳۷۸) به مسائل به‌حاشیه‌رانده‌شدگان شهر می‌پردازد. در قصهٔ تهمینه (۱۳۸۲)، و سه‌گانهٔ آدم و حوا (۱۳۸۲)، جمشید و جمک (۱۳۸۳) و مشی و مشیانه (۱۳۸۶) رمان پژوهشی را تجربه می‌کند و به نوشتن داستان‌هایی در توازی با داستان‌های اسطوره‌ای می‌پردازد.»

دکتر سجودی در ادامه افزود: «اما «رمان برهنه در باد» از نظر تکنیکی تجربهٔ بسیار متفاوتی است. نخست آنکه داستانی است دربارهٔ داستان، همان‌چه ما به آن متافیکشن (Metafiction) یا فراداستان می‌گوییم. دوم اینکه این داستان از زوایای متفاوتی و توسط راویان متفاوتی بیان می‌شود و به تجربهٔ رمان چندصدایی، تردید در واقعیت قطعی و اینکه دریافت ما از جهان یک برساختهٔ زبانی است، هر واقعیتی خود داستانی است. سوم آنکه در گفتن داستان سرهنگ مرعشی، گونه‌های متفاوتی در دل رمان تجربه می‌شود و به کثرت امکان بیان و تفاوت در واقعیتی که هر یک می‌سازند نیز می‌رسیم. مهرعلی که کارمند است، دغدغهٔ نوشتن رمانی را دارد در مورد سرهنگ مرعشی، فرماندهٔ دوران سربازی‌اش. از قضا با سرهنگ مرعشی در سفری همراه می‌شود. داستان مرعشی در گونه‌های متفاوت بیانی و از منظر راویان مختلف شکل می‌گیرد، ازجمله قصه‌پردازی‌های خود مرعشی، خاطرات مهرعلی از دوران سربازی، رمانی که مهرعلی دارد می‌نویسد، فیلمنامه‌ای که پدر همسر مهرعلی در مورد سرهنگ می‌نویسد، نامهٔ مادر همسر مرعشی و غیره. هرچند سرانجام صدایی بر صداهای دیگر می‌چربد که نگرش گفتمانی مسلط متن است و کار منتقد از همین‌جا شروع می‌شود.»

وی دربارهٔ رمان جدید محمدعلی گفت: «و سرانجام رمان «خطابه‌های راه‌راه». از آنجا که رمان تازه منتشر شده است و احتمالاً بسیاری از شما آن را هنوز نخوانده‌اید، نمی‌توانم وارد جزئیات بشوم و به‌اصطلاح «داستان را لو بدهم»، به این بسنده می‌کنم که رمان «خطابه‌های راه‌راه» ادامهٔ تجربهٔ محمدعلی در نوشتن فراداستان یا متافیکشن است. رمان داستانی است دربارهٔ داستان. نویسنده خود یکی از شخصیت‌های این رمان است. شاهد رفت و برگشت‌هایی بین جهان‌های داستانی هستیم که برخی خود را «واقعیت» جلوه می‌دهند و برخی دیگر به‌اصطلاح داستانی‌ترند. هرچند همان‌طور که پیشتر گفتم، هر به‌اصطلاح واقعیتی سرانجام داستان است و در زبان اتفاق می‌افتد. محمدعلی می‌کوشد فضایی چندصدایی ایجاد کند و ماجرا را که در فضای روشنفکری ایران قبل از انقلاب، البته روشنفکر کافه نادری، شروع می‌شود و در زمان معاصر در مواجههٔ سه رفیق قدیمی در اروپا بازگفته می‌شود (اجازه بدهید دربارهٔ داستان همین‌قدر بگویم و نه بیشتر)، از زاویهٔ دید شخصیت‌های متفاوت بگوید، اما سرانجام رمان نمی‌تواند خود را از زیر سایهٔ سنگین دیدگاه مسلط نویسندهٔ مردِ مصلح، معتدل‌اندیش و خردورز رها کند. زنِ داستان نیز در تحلیل نهایی زیر سایهٔ او است که می‌کوشد هویت بیابد. به‌هر رو، رمان تجربهٔ تکنیکی بسیار موفقی است، گذشته، تاریخِ بخش مشخصی از روشنفکری معاصر، عشق، اخلاق، جنسیت و قضاوت گره‌گاه‌های کانونی رمان‌اند.»

دکتر سجودی زندگی محمد علی را مصداق این جمله از شاملو در شعر «در آستانه» دانست که: «انسان دشواری وظیفه است.» 

وی در بخش پایانی صحبت‌هایش کوتاه دربارهٔ مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادمجان» نوشا وحیدی گفت: «نوشا وحیدی با دو مجموعه‌داستان «هفت ترانهٔ شاد و غمین» و «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادمجان» به‌تدریج دارد جای خود را در ادبیات مهاجرت تثبیت می‌کند. محور اصلی ادبیات مهاجرت چالش‌های تجربهٔ دیگری‌بودن است. وحیدی در داستانی‌کردن این تجربه موفق بوده است. ویژگی بارز داستان‌های نوشا این است که از حاد و تخاصمی (آنتاگونیستی) کردنِ این تجربه اجتناب می‌کند. به‌عنوان زیرکانهٔ کتاب توجه کنید؛ همزیستی شام کریسمس و خورش قیمه‌بادمجان. 

دیگری از هرسو که بنگری، چه مهاجر به‌مثابه دیگری از چشم میزبان و چه میزبان به‌مثابه دیگری از چشم مهاجر، دیگریِ دشمن نیست. بلکه این یک موقعیت است و میزبان و مهاجر این موقعیت را تجربه می‌کنند، گاهی به هم عشق می‌ورزند، گاهی به هم می‌تازند، گاهی با هم رفاقت می‌کنند و گاهی از هم فاصله می‌گیرند. داستان‌های نوشا، داستان‌های زندگی در این موقعیت است. 

اما در میان داستان‌های این مجموعهٔ جدید، یعنی شام کریسمس، داستان نخست به‌نام «چند گرم ماری‌‌جوآنا» به‌نظر من از جمله بهترین داستان‌هایی است که وحیدی نوشته است. داستانی دربارهٔ قید و آزادی، دربارهٔ میل و سرکوب میل، دربارهٔ زن‌بودن، مردبودن، مادربودن، پدربودن، معشوق‌بودن و عاشق‌بودن آن‌طور که جبر اجتماعی و گفتمان مردسالار تعریف می‌کند و ما را به آن وامی‌دارد و شورش علیه آن قید و تجربهٔ آزادی حتی اگر ناشی از مصرف چند گرم ماری‌جوآنا باشد.»

* * *

سپس بهاره دهکردی پیش از دعوت از استاد محمدعلی برای ایراد سخنانی، بیوگرافی کوتاهی از ایشان را برای حاضران خواند: 

«فعالیت ادبی محمد محمدعلی با انتشار مجموعه‌داستان‌ «درهٔ هندآباد گرگ داره» آغاز شد. 

محمد محمدعلی، نویسنده و پژوهشگر ادبی، هفتم اردیبهشت ۱۳۲۷، در تهران به‌ دنیا آمد. 

اولین مشوق و تصحیح‌کنندهٔ دل‌نوشته‌های ایشان محمود ثنایی با تخلص شهرآشوب، ترانه‌سرای رادیو ایران بود. 

در دبیرستان مروی، نخست والیبالیست و سپس بازیگر نمایشنامه‌هایی شد که دکتر ایرج امامی کارگردانی می‌کرد. 

هم‌زمان با تحصیل در مسابقات روزنامه‌نگاری مدارس لوح تقدیر و مقام نخست را از خانم فرخ‌رو پارسا، وزیر آموزش و پرورش وقت، دریافت کرد. 

دورهٔ نظام‌وظیفه را در روستاهای کُردنشین مرزیِ سردشت سپری کرد و سپس از دانشکدهٔ علوم سیاسی و اجتماعی لیسانس گرفت. 

مجموعهٔ کتاب‌های او که بین سال‌های ۱۳۵۴ و ۱۴۰۲ به چاپ رسیده است، در این تصویر پیش روی شماست [با اشاره به پردهٔ نمایش].

در سال ۱۳۵۷ به عضویت کانون نویسندگان ایران پذیرفته شد و یک‌سال بعد، عهده‌دار مسئولیت امور مالی کانون نویسندگان شد. 

رضا براهنی، محمد مختاری، جواد مجابی، فرج سرکوهی، منصور کوشان، محمد خلیلی، سیما کوبان و محمد محمدعلی هشت تهیه‌کنندهٔ بیانیهٔ ۱۳۴ نویسنده، بودند که به سانسور کتاب اعتراض و این بیانیه را با نام «ما نویسنده‌ایم» منتشر کردند.

محمدعلی جزو سرنشینان اتوبوس منحوس ارمنستان بود. مسافران آن اتوبوس قصد سفر داشتند و بی‌نام‌ونشان‌بودن اتوبوس را نادیده گرفته و سوار اتوبوسی شدند که قرار بود سرنشینانش را به‌جای رساندن به ارمنستان، به قعر دره بفرستد، که خوشبختانه با هوشیاری نویسندگان از مأموریت خود بازماند.

او لوح تقدیر بیست سال داستان‌نویسی ایران را بابت مجموعه‌داستان «بازنشستگی و داستان‌های دیگر» از آنِ خود کرد، و رمان «برهنه در باد» او جایزهٔ نخست یلدا را به خود اختصاص داد. 

پس از ترجمهٔ دو داستان عکاسی و مرغدانیِ به‌زبان آلمانی، ایشان به اولین فستیوال بین‌المللی ادبیات برلین دعوت شد و در تئاتر برشت به‌همراه جمعی از آلمانی‌های دوستدار ادبیات فارسی، شاهد روخوانی نمایشیِ داستان عکاسی خود به زبان آلمانی بود. 

به‌همراه دکتر رضا براهنی و دیگران به ترکیه جهت سمینار ادبیات چندصدایی دعوت و در رونمایی ترجمهٔ رمان «نقش پنهان» به ترکی استانبولی شرکت کرد. 

تمام آثار محمدعلی بارها به‌ چاپ رسیده است و منتقدان، آثار ایشان را واقع‌گرا با گرایش به نوعی سمبولیسم، چندصدایی و عدم قطعیت در روایت، ارزیابی کرده‌اند.

بیوگرافی مفصل‌تر ایشان در ابتدای کتاب جدیدشان با عنوان خطابه‌های راه‌راه که امروز رونمایی خواهد شد، آمده است که می‌توانید در آنجا بیشتر در این‌باره بخوانید.»

* * *

محمد محمدعلی، سخنان خود را چنین آغاز کرد:

«حق‌شناسم چون به من آموختی

خطابه‌ای راه‌راه همراه گزارشی از اهل قلم ونکوور طی روزهای زن، زندگی، آزادی

ضمن خوشامدگویی به تک‌تک عزیزانِ حاضر در این مجلس سرشار از عاطفه، درود می‌فرستم به جمع اعضای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور که در عمل چراغی را روشن نگه داشته‌اند که من و ما با اشتیاق در پرتو پُرتوان انوار رنگارنگش در حال آموختن و آموزشیم. همچنین درود می‌فرستم بر سیما غفارزاده و هومن کبیری پرویزی، پایه‌گذاران و مدیران رسانهٔ همیاری و نشر رها و جناب فرهاد صوفی که مددرسانی‌اش زبانزد خاص و عام است و شهرهٔ آفاق.

درک درستِ معنای نکوداشت یا پاسداشت و بزرگداشت و هر نام مبارک دیگری در مقولهٔ قدردانی یکی از فضیلت‌های مغفول‌ماندهٔ انسانی در تاریخ پرفرازونشیب اجتماعی من و مای نه حتی ایرانی بلکه شرقی است. التفات به خادمان در هر رشته‌ای از جمله فرهنگ و ادب، خوشبختانه دارد با نکته‌سنجی‌ها و هوشیاری نسل جدید گسترش می‌یابد. و یادآور این نکتهٔ اساسی که اگر به راه راست یا درست راه برویم، رد پای ما حتی در سواحل ماسه‌ای نیمه‌خیس با وجود امواج سهمگینِ بازدارنده، می‌ماند و آیندگان از میزان انحنای انگشتان و فرورفتگی پاشنهٔ پای تک‌تک من و ما درمی‌یابند از کجا آمده و به کجا می‌رویم. و حتی در عصر دیجیتال و هوش مصنوعی به چه می‌اندیشیده‌ایم. پس آنچه مهم است، همانا گسترش فرهنگ قدردانی یا نکوداشت است. قدردانی، یک تشخیص و تمیز است. جایزهٔ آشکاری است برای آنانی که پس از سال‌ها بی‌مهری قرار است با دریافت پاداشی معنوی یا حتی مادی، مُهر تأییدی بزنند بر عمل مسئولانه و هوشیارانهٔ مردمان آگاه و باعطوفت عصر خویش.

استاد محمد محمدعلی
استاد محمد محمدعلی، نویسنده، پژوهشگر و مدرس داستان‌نویسی

آنانی که با من الفتی دارند، می‌دانند شرحی که در بالا به نگارش درآمد، چه‌بسا دربارهٔ خودم نبوده و نیست. آنچه خود به چشم دل دیده‌ام، این است که در مجموع، همسر، پدر، پدربزرگ، نویسنده و آموزگاری خوش‌اقبال بوده و هستم که در چنین عصری و در میان هم‌وطنانی فرهیخته و صمیمی زندگی می‌کنم. 

گفتنی است که بارها تقارن‌های تاریخی به کمک من آمده‌اند و برانگیزاننده بوده‌اند برای نوشتن و این هم از خوش‌اقبالی جبلی من بوده است. چنانچه در شروع روزهای بی‌نظیر انقلاب زن، زندگی، آزادی، در گردهمایی‌های حوالی آرت گالری، مدیران رسانهٔ همیاری و نشر رها نوید دادند پس از رفع پاره‌ای مشکلات اداری و فنی رمان خطابه‌های راه‌راهِ من رسیده به مرحلهٔ بازبینی نهایی و جلدش نیز در دست تهیه است. این یعنی کلیدخوردن کاری مشترک در خوش‌ترین ایام. با اوج‌گیری گردهمایی‌های شنبه‌های انقلابی، خوش‌اقبالی‌ها ادامه یافت. شرایط جسمی و روحی من نیز یاری رساند و توانستم هر هفته بدون استثناء همراه دوست عزیز و هنرمندم، استاد آواز شهر، جناب جمال کردستانی، علاوه بر هم‌صدایی با برپاکنندگان تظاهرات، در عین حال امور ویرایش متن و آماده‌سازی پشت و روی جلد کتاب را نیز پیش ببریم. بی‌اغراق بگویم آن شعارهای مترقی و جاندار چنان شور و شوق و اشتیاقی در من پدید آورد که گویی با انتشار اولین کتابم روبه‌رو هستم؛ حوالی نیم قرن پیش که نامش بود «درهٔ هندآباد گرگ داره».

خوش‌اقبالی‌ها با تزریق انگیزهٔ حضور در تظاهرات و دیدارهای هفتگی با مسئولان نشر رها ادامه یافت تا رسیدیم به سال ۱۴۰۲ شمسی که حالا در اواخر ماه سوم آن [خرداد] هستیم. طی همین دو ماه اخیر از کارگاه داستان‌نویسی ونکوور نیز سه کتاب داستانی از عزیزانم وحید ذاکری، نیکی فتاحی و برادر ارجمندم، دکتر علی فدایی، به چاپ رسید و آمار آثار منتشرشدهٔ اعضای کارگاه را رساند به هشت عنوان و حالا، امشب با کتاب خطابه‌های راه‌راهِ من و شام کریسمسِ… نوشا وحیدی، یار دیرین کارگاه، این آمار به ده عنوان رسیده است طی سیزده سال فعالیت مستمر کارگاه. جا دارد همین‌جا خوشحالی خودم را ابراز کنم از انتشار دومین کتاب نوشا وحیدی که می‌دانم سومین کتابش هم در راه است. 

به‌عبارت دیگر انتشار پنج عنوان کتاب طی سه ماه اخیر و هم‌زمانی‌اش با انقلاب زن، زندگی، آزادی، آماری است که بی‌اغراق نه در کارگاه‌های داستان‌نویسی کانادا بلکه در سراسر آمریکا و اروپا کم‌نظیر بوده است، و از این بابت هم من حق‌شناسم نسبت به تلاش دوستان کارگاهی.

طرفه آنکه به موازات فعالیت کارگاه طی همین دو سه ماه پُرخُروش و نویدبخش برای آینده‌ای بهتر، شاهد ظهور و حضور پررنگ نشر رها نیز بوده‌ایم که با انتشار چهار عنوان کتاب و برپایی رونمایی برای هریک از کتاب‌هایش یکی از خاص‌ترین ناشران فارسی‌زبان خارج از کشور محسوب می‌شود. از دیگر خوش‌اقبالی‌های من علاوه بر برپایی همین مجلس عالی غافلگیرکننده، پیش‌بینی آثار آمادهٔ چاپ چهار پنج تن از اعضای کارگاه است طی سال آینده.

سخن آخر اینکه زبان فقط کلماتی نیست که من و ما هر روز بر زبان می‌آوریم. بخش اعظم زبان من و ما در رفتار و کردار ما نهفته است. گاه با نگاه و لبخندی عاشق می‌شویم. گاه با یک اخم و تُرش‌رویی فارغ. با نگاهی از سَر مِهر به نوشته‌مان شب یا روزمان جلا می‌گیرد. پس یکی از زبان‌ها، زبان تن و اشاره است. اگر واژه‌ها در معنای درست خود به کار روند، خواهیم دید که اشیاء ازجمله کتاب‌ها نیز زبان خاص خود را دارند. وقتی در ایام نوروز باستانی یا جمشیدی به‌جای هر کتابی، شاهنامهٔ فردوسی یا دیوان حافظ روی سفرهٔ هفت‌سین می‌بینیم، آن سفره به ما چه می‌گوید؟ وقتی به خانهٔ دوست یا قوم‌وخویشی می‌رویم و کتاب‌های جلد گالینگور یک‌قدواندازه به‌رنگ سبز و سفید و سرخ مشاهده می‌کنیم، آن ترکیب به‌زبان آشکار با من و مای از ایران کوچیده یا به‌تبعیدآمده چه پیامی می‌رساند، غیر از همبستگی و یاری‌رساندن به ناشری نوپا که چشم امید دوخته است به یاری من و ما.

در پایان با افتخار و از سرِ صدق و صفا ضمن تبریک روز پدر اعلام می‌کنم تا همین لحظهٔ مراسم نکوداشت، به‌شدت تحت تأثیر قرار گرفته‌ام. چرا که به‌رغم دانسته‌های جسته‌گریخته خیلی از برنامه‌ها دور از انتظارم بوده است. به‌واقع شگفت‌زده، غافلگیر و سورپریز شده‌ام. و این پیروزی را به دوستانی که صادقانه چنین قصدی داشتند، تبریک می‌گویم. و مقدم دو عزیزی که از راه دور به ما پیوسته‌اند، گرامی می‌دارم؛ مریم رئیس‌دانا و امیرحسین یزدان‌بُد.»

ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها

* * *

پس از آن، بهاره دهکردی در معرفی نوشا وحیدی، گفت: «​​نوشا وحیدی متولد ۱۳۵۱ در اصفهان است. در ۱۹ سالگی برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفته و تا زمان مهاجرتش به ونکوورِ کانادا در سال ۱۳۸۵، در این شهر زندگی کرده است. پیش از مهاجرت در کلاس داستان‌نویسی حسین آبکنار شرکت کرده و پس از آن در کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی حضور داشته است.

او اولین مجموعه‌داستانش – هفت ترانهٔ شاد و غمین – را به‌عنوان ناشرمؤلف در سال ۲۰۱۸ از طریق خدمات انتشارات «پان‌به» ونکوور به چاپ رساند. وی در حال حاضر روی رمانی که هنوز نامی ندارد کار می‌کند.» و از او دعوت کرد برای ایراد سخنانی به روی صحنه برود.

نوشا وحیدی پس از تشکر و قدردانی از حضور شرکت‌کنندگان در این نشست گفت: «از نشر رها و همچنین استاد محمدعلی که این فرصت را در اختیار من گذاشتند، تشکر می‌کنم. از دکتر سجودی عزیز تشکر می‌کنم که همیشه حامی و پشتیبان بوده‌اند و هیچ‌وقت به هیچ پیشنهاد ادبی نه نگفتند. تشکر ویژه دارم از دوست فرزانه‌ام، خانم دکتر مرال دهقانی، که با وجود اینکه رشته‌شان ادبیات هم نیست، همواره با دغدغه‌مندی و شور و اشتیاقی مثال‌زدنی در حال رفع اشتباهات نوشتاری من و سایر دوستان نویسنده هستند و همیشه از پشتیبانی و دقت نظر و سواد ایشان استفاده کرده‌ایم. 

نوشا وحیدی، نویسندهٔ کتاب شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان
نوشا وحیدی، نویسندهٔ کتاب شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان

در مدت یک‌سال و نیم گذشته نیز با نشر رها که نوپاست و من که نویسندهٔ بی‌تجربه‌ای هستم و برای اولین بار با یک ناشر کار می‌کردم، این تجربه برای هر دو ما جالب بود چون کمی اختلاف سلیقه داشتیم و راه پرفرازونشیبی را طی کردیم ولی چیزی که هر دو ما یاد گرفتیم، صبر و مدارا و دوستی بود که در حال حاضر نتیجهٔ آن را در اینجا مشاهده می‌کنید. هر جا که به بن‌بستی برمی‌خوردیم خانم دکتر مرال دهقانی مرجع حل اختلاف سلیقهٔ ما بودند. پس از ارسال متن به ایشان و نظرخواهی، دیگر هیچ‌یک نظر دیگری نمی‌دادیم. ایشان همیشه پشتیبان و مایهٔ دلگرمی من بودند.»

وی در ادامهٔ سخنانش گفت: «در مورد استاد محمدعلی، من در سال ۲۰۱۲ متوجه شدم که ایشان در ونکوور زندگی می‌کنند. در آن زمان من چند داستان برای ایشان بردم که قرار شد بعد از یک هفته پس از مطالعهٔ داستان‌ها نظرشان را اعلام نمایند. پس از یک هفته که من مراجعه کردم، ایشان با صلابت و قاطعیت به من گفتند که در کلاس داستان‌نویسی‌شان ثبت‌نام کنم. من نیز اطاعت امر و ثبت‌نام کردم، و در این سال‌ها شرکت در این کلاس یکی از بهترین اوقات من در این شهر بوده و خاطرات شیرین آن شب‌های زیبا و داستان‌خواندن‌ها، سیگار‌کشیدن‌ها و گپ‌زدن‌ها در زمان تنفس و… برای همیشه در ذهن من می‌ماند.»

نوشا وحیدی با اشاره به تقارن روز پدر با روز برگزاری این نکوداشت، گفت: «استاد محمدعلی پدر ادبی من هستند و علاوه بر آن ایشان همیشه دوست و پشتیبان من بوده‌اند. به‌نظر من مشق و تمرین دوستی و مدارا و همدلی در مرحلهٔ اول قرار می‌گیرد، و ادبیات در مرحلهٔ دوم. آن جَو دوستانه‌ای که ما در کلاس‌هایمان داشتیم تسری پیدا کرد به رابطه‌ای که ما الان با نشر رها و رسانهٔ همیاری داریم، و اینکه همهٔ ما الان اینجاییم، بیشتر به‌خاطر عشق و پشتکار ایشان است و شانسی که ما داشته‌ایم برای استفاده از حضور ایشان. پس از شش سال که من در ونکوور بودم، استاد باز دیگر با همان صلابت و قاطعیت به من گفتند زمان آن رسیده که کتابت را منتشر کنی. من هیچ‌وقت در رؤیاهای خودم چنین چیزی را تصور نمی‌کردم و فقط حمایت و پشتیبانی ایشان بود که باعث شد من کتابم را چاپ کنم و الان به کتاب دوم رسیده‌ام. امیدوارم که همیشه بتوانم از راهنمایی‌ها، دلگرمی‌ها و نصحیت‌های ایشان استفاده کنم.»

او در پایان سخنانش در مورد کتاب جدیدش گفت: «شامل نُه داستان کوتاه است. هفت داستان در خارج از ایران می‌گذرد و دو داستان در داخل ایران. این هفت داستان در مورد مصائب مهاجران و تلاش‌هایی است که یک مهاجر برای جاافتادن در جامعه‌ای که وارد آن شده، می‌کند و مواجهه با این چالش‌ها و مصائب و سرخوردگی‌ها. دو داستان دیگر نیز با وجود آنکه در ایران می‌گذرد، باز هم رویارویی یک مهاجر با خانوادهٔ خود به‌هنگام بازگشت به ایران است با درنظرگرفتن تفاوت‌ها و تغییراتی که در خانواده پس از ترک شما ایجاد شده است و آن مصائب و سرخوردگی‌ها به‌گونهٔ دیگری در ایران و در خارج ادامه می‌یابد.» 

و در خاتمه افزود: «همواره می‌گویم که من تکه‌ای از گوشت تنم را در هر داستانی که می‌نویسم می‌گذارم و امیدوارم که این گوشت تن من به مذاق شما خوش بیاید و باعث سوءهاضمهٔ شما نشود.»

* * *

پس از صحبت‌های نوشا وحیدی و پیش از پایان بخش اول برنامه، ویدیوی کوتاهی پخش شد که شامل پیام‌های حسین آتش‌پرور، نویسندهٔ ساکن ایران، رحمان چوپانی، نویسندهٔ ساکن ایران، و منیرو روانی‌پور، نویسندهٔ ساکن آمریکا، به‌مناسبت بزرگداشت استاد محمدعلی بود. 

در فاصلهٔ میان دو بخش برنامه، پذیرایی مختصری از میهمانان شد که از سوی سول بایت، کافه کجا و پستا پولو انجام گرفت. همچنین صفی طولانی برای گرفتن امضای کتاب از استاد محمد محمدعلی و نوشا وحیدی شکل گرفت که با وجود اختصاص حدود نیم ساعت به زمان تنفس، بسیاری از میهمانان برنامه موفق نشدند امضا بگیرند و این امر به بعد از بخش دوم و در واقع پایان برنامه موکول شد.

ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها

ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها

ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها

ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها

* * *

بخش دوم برنامه با نمایشی آغاز شد که بر اساس داستان کوتاهی از محمد محمدعلی با عنوان «عکاسی» بود. در این نمایش که طراحی و کارگردانی آن را مرتضی مشتاقی به عهده داشت، او به همراه امیر حسن‌زاده و نیکی فتاحی، از اعضای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، به ایفای نقش پرداختند. 

امیر حسن‌زاده (راست) و مرتضی مشتاقی (چپ) در حال اجرای نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از محمد محمدعلی
امیر حسن‌زاده (راست) و مرتضی مشتاقی (چپ) در حال اجرای نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از استاد محمد محمدعلی
نیکی فتاحی، راوی نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از محمد محمدعلی
نیکی فتاحی، راوی نمایش «عکاسی» بر اساس داستان کوتاهی از استاد محمد محمدعلی

* * *

پس از آن هومن کبیری پرویزی، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها، و نیز یکی از برگزارکنندگان این برنامه، به پشت تریبون رفت، او با قدردانی از زحمات گروه نمایش که در فرصت کوتاهی توانستند این نمایش را به روی صحنه ببرند سخنان خود را با تبریک روز پدر به همهٔ پدرانی که در برنامه حضور یافتند ادامه داد، یاد پدران درگذشته را گرامی داشت و روز پدر را به مادرانی که در نبود پدران برای فرزندانشان هم پدر بودند و هم مادر، تبریک گفت. 

او با اشاره به خاطرهٔ اولین دیدارش با استاد محمدعلی گفت که در سال ۲۰۱۴ وقتی به ونکوور آمده، پروژهٔ کتاب الکترونیک فارسی را دنبال می‌کرده و به‌دنبال افرادی بوده که به او در این پروژه یاری برسانند. کبیری گفت که پس از طرح موضوع با سیما غفارزاده، او استاد محمدعلی را معرفی کرده است. او از دیدارش با استاد محمدعلی گفت و اینکه استاد برخلاف بسیاری نویسندگان دیگر که سن و سالی کمتر از او داشتند، آن هم حدود ۱۰ سال پیش که آشنایی چندانی با کتاب‌های الکترونیک آن هم به‌زبان فارسی وجود نداشت، به پروژهٔ کتاب الکترونیک نه نگفتند و از او دعوت کردند تا در جلساتی با تعدادی از اعضای کارگاه داستان‌نویسی که تسلط بیشتری به کامپیوتر دارند، جلسات مشترکی برگزار کند تا ببینند چه کمکی می‌شود به این پروژه کرد. او گفت که خودش پیگیر جلسات نشده بود، چون در آن مقطع شرکت آمازون ناگهان پشتیبانی‌اش را از زبان فارسی، هم در کتاب چاپی و هم دیجیتال، قطع کرد. 

هومن کبیری پرویزی، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها
هومن کبیری پرویزی، از پایه‌گذاران رسانهٔ همیاری و نشر رها

کبیری گفت: «حدود ۱۰ سال بعد و پس از اینکه رسانهٔ همیاری و بعد از آن نشر رها به راه افتاد و کتاب خطابه‌های راه‌راه استاد محمدعلی را منتشر کردیم، زمانی‌که نسخهٔ الکترونیک کتاب را به ایشان نشان می‌دادیم، استاد پس از دلگرمی‌‌دادن و تشویق ما در تهیهٔ کتاب الکترونیک اولین چیزی که به زبانشان آمد این بود که «من چه کمکی می‌توانم به شما بکنم که بتوانید این کار را گسترش دهید.» و این چیزی است که شما در کلیپ حاوی پیام‌هایی که از نویسندگان بنام دربارهٔ استاد محمدعلی پخش شد هم شنیدید که می‌گفتند استاد محمدعلی به آن‌ها کمک کرده است. اولین چیزی که به‌خصوص در حوزهٔ ادبیات به ذهن استاد می‌آید این است که من چه کمکی می‌توانم بکنم حالا چه به نویسندهٔ متبحر و بنامی چون منیرو روانی‌پور باشد یا فرد تازه‌کاری مثل من.»

هومن کبیری در ادامه گفت: «برکت حضور استاد محمدعلی موجب شده است ما شاهد شکوفایی استعدادهای ادبی بسیار و انتشار کتاب‌های ارزشمندی در شهر ونکوور باشیم. من امیدوارم سایهٔ استاد محمدعلی بر جامعهٔ ادبی ونکوور مستدام باشد.»

او در پایان از اینکه پروژهٔ نشر الکترونیک که آن زمان به‌دنبالش بوده، بالاخره به بار نشسته ابراز خشنودی کرد و گفت هر چهار کتاب نشر رها روی پلت‌فرم‌های اپل بوکس و گوگل پلی بوکس با کیفیت بالا در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است. 

* * *

هومن کبیری پرویزی پس از خاتمهٔ سخنانش ضمن معرفی فریبا فرجام، از دست‌اندرکاران برگزاری جلسات کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، از او دعوت کرد به روی صحنه برود و دربارهٔ فیلم «کابوس‌های اقلیمی» توضیحاتی به حضار در این نشست بدهد.

فریبا فرجام پس از تشکر از برگزارکنندگان برنامه برای برگزاری نکوداشت و فرصتی برای صحبت در این نشست، گفت: «سابقهٔ آشنایی من با آقای محمدعلی به سال ۲۰۱۳ برمی‌گردد یعنی زمانی‌که برای اولین بار در کلاس‌های داستان‌نویسی ایشان شرکت کردم. الان ده سال از آن موقع می‌گذرد و من همچنان شانس این را دارم که در کلاس‌های ایشان که محیطی بسیار گرم و صمیمی، پربار و فضایی امن برای تجربه‌کردن است، شرکت کنم. آقای محمدعلی علاوه بر استادی جایگاه بسیار ویژه‌ای برای من دارند.

فریبا فرجام، سازندهٔ مستند کابوس‌های اقلیمی دربارهٔ زندگی استاد محمد محمدعلی
فریبا فرجام، سازندهٔ مستند کابوس‌های اقلیمی دربارهٔ زندگی استاد محمد محمدعلی

من همیشه از حمایت‌ها و پشتیبانی ایشان بهره‌مند بوده‌ام و در کنار ایشان بسیار آموخته‌ام و همیشه قدردان فرصت‌هایی که در اختیار من گذاشته‌اند، بوده و هستم. حوالی سال ۲۰۱۵ بود که ایدهٔ ساخت یک فیلم مستند در مورد زندگی آقای محمدعلی در ذهن من شکل گرفت. آن موقع این ایده را با ایشان مطرح کردم و افتخار این را داشتم که مورد اعتمادشان باشم در شرایطی که کسان دیگری هم بودند که این پیشنهاد را به ایشان کرده بودند. حتی شبکه‌های تلویزیونی‌ای در ونکوور و در خارج از ونکوور هم به ایشان پیشنهاد کرده بودند که این فیلم را بسازند ولی خُب ایشان لطف کردند و این فرصت را در اختیار من قرار دادند. سال‌های زیادی از آن موقع می‌گذرد و مطمئنم زمان‌هایی بوده که آقای محمدعلی یا در خلوت خودشان و یا در جمع نزدیکانشان، معتمدانشان حتماً ابراز ناامیدی کردند و پشیمان شدند و پیش خودشان گفتند عجب اشتباهی کردم که این فیلم را بر عهدهٔ او گذاشتم، ولی همین‌جا می‌خواهم از صبوری و همراهی ایشان تشکر کنم و بگویم که علی‌رغم اینکه به‌دلایل مختلف طی این دوران من با سختی‌های زیادی در ساخت این فیلم مواجه شدم، حتی لحظه‌ای نبود که فکر اینکه ممکن است من این فیلم را نصفه رها کنم و به پایان نرسانم، از ذهنم گذشته باشد. و امروز خیلی خوشحالم که می‌توانم این نوید را به آقای محمدعلی بدهم که با توجه به برنامه‌ریزی‌ای که شده تا قبل از پایان امسال این فیلم آمادهٔ نمایش و پخش خواهد بود. اسم فیلم «کابوس‌های اقلیمی» است و روی دو موضوع مهاجرت و سانسور تمرکز دارد که البته تجربهٔ شخصی آقای محمدعلی در این دو زمینه است. خیلی دوست داشتم و خیلی خوب می‌شد که اگر این فیلم آماده بود و در این شب که کاملاً مناسبت داشت، می‌توانستیم پخشش کنیم، ولی متأسفانه این فرصت فراهم نشد. کاری که من توانستم بکنم این بود که از بخشی از فیلم‌ها که همان سال ۲۰۱۵ که تازه فیلمبرداری را شروع کرده بودیم، گرفته بودم، قسمت‌هایی را انتخاب کنم که در واقع اصلاً در فیلم اصلی استفاده نشده و به‌نوعی پشت صحنه محسوب می‌شوند ولی خیلی حال و هوای آن روزهای آقای محمدعلی را دارد و فکر کردم شاید برای امشب فضای سبک‌تر و روان‌تری دارد. تیزری هم در سال ۲۰۱۹ به‌منظور خیلی خاصی بر روی این فیلم تهیه شد که به‌همین دلیل هم زیرنویس انگلیسی دارد و البته آن‌موقع هنوز فیلمبرداری این فیلم کامل نشده بود، ولی چون این تیزر تا حدی حال و هوای فیلم اصلی را منتقل می‌کند، آن را هم در ادامه آوردم. امیدوارم وقتی که فیلم کامل شد، برای نمایشش در خدمتتان باشیم و خیلی از توجه و همراهی‌تان سپاسگزارم.»

پس از خاتمهٔ صحبت‌های فریبا فرجام و پیرو توضیحات او، بخش‌هایی از پشت صحنهٔ فیلم یادشده به نمایش درآمد.

مستند کابوس‌های اقلیمی ساختهٔ فریبا فرجام، دربارهٔ زندگی استاد محمد محمدعلی

* * *

سپس بهاره دهکردی ضمن معرفی مریم رئیس‌دانا، شاعر، داستان‌نویس و مترجم، که از ایالت کالیفرنیا به این برنامه آمده بود، دعوت کرد تا به روی صحنه برود.

مریم رئیس‌دانا پس از سپاسگزاری از نشر رها برای برگزاری این برنامهٔ بزرگداشت، گفت: «آشنایی من با معلم ارجمندم، استاد محمدعلی، به اوایل دههٔ هشتاد خورشیدی و کارگاه داستان مجلهٔ کارنامه پیوند می‌خورد.

اما زمان را عقب می‌کشم تا به اولین بارقه‌های داستانی در وجودم برسم، به وقتی که کودکی بودم و تابستان‌ها در آغوش مادربزرگ شب‌هایم با جادوی پریان و رؤیاهای رنگارنگ پرقصه می‌شد. این زن مهربان و کم‌نقص گوش‌ها و ذهنم را چنان به قصه عادت داد که من در جان کودکی‌ام هرگز عروسک‌بازی نکردم و هرگاه عروسکی هدیه می‌گرفتم، آن را به خواهر کوچک‌ترم می‌بخشیدم. در واقع بازی‌ای که دنیای قصه برایم می‌ساخت، هرگز هیچ اسباب‌بازی دیگری برای من نمی‌ساخت. 

و بعد کات، بزرگسالی و طلاق

رابطه چارهٔ دیگری برایم نگذاشته بود، جز خاموش‌کردن چراغ‌هایش. گرچه خودم خواهان جدایی بودم، اما نابودیِ روحم را تا مغز استخوان درد می‌کشیدم. جایی را می‌خواستم که مرا به خودش بکشد. مادربزرگ قصه‌گویم، شهرزاد هزار و یک شبم دیگر نبود تا خیال مرا به قصه‌هایش حاصلخیز کند، اما معجزه‌ای مرا به کارگاه داستان‌نویسی مجلهٔ کارنامه رساند.

مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا
مریم رئیس‌دانا، نویسندهٔ ساکن آمریکا

هر هفته می‌رفتم، بی‌وقفه؛ پس از اداره و کار، شتابان به آن حضور بی‌ادعا. به آن حضور بی‌ادعای سالم خو گرفتم. قصه‌ها خوانده می‌شد و داستان‌ها نوشته می‌شد. از اولین جمله‌هایی که از آقای محمدعلی آموختم اینکه «ما قرار است اینجا داستان بخوانیم نه آنکه آپولو هوا کنیم.» این جمله فکرم را سخت مشغول کرده بود که چرا؟ نویسنده‌ای به این بزرگی و در این جایگاه ادبی چطور چنین می‌گوید؟ مگر ادبیات جدی نیست؟ مگر ادبیات بخش مهم زندگی ما نیست؟ 

و سال‌ها گذشت تا دریابم که ادبیات ورای اینکه جدی باشد، ورای اینکه بخش مهم زندگی باشد، باید زندگی‌بخش باشد، باید تکیه‌گاه باشد و برای من چنین شد.»

مریم رئیس‌دانا در ادامه افزود: «سال‌ها از آن روزهای کارگاه داستان کارنامه سپری شده است، بیش از بیست سال. داستان‌ها نوشته شد، کتاب‌های بسیار که ایشان نوشته‌اند، آثاری که هریک جا دارد از سویه‌های گوناگون مورد پژوهش قرار گیرند. به‌عنوان مثال «باورهای خیس یک مرده» رمانی است که به اساسی‌ترین مشکل ایران یعنی آب می‌پردازد. این کتاب را از دست ندهید. از ته دل آرزو می‌کنم کارگردان قابلی از این شاهکار یک سریال ماندگار بسازد؛ رقیبی پرقدرت برای سریال دایی‌جان ناپلئون. 

اما از همه ویژه‌تر، حضور زنان در آثار محمدعلی است. در واقع او والاترین مقام را به زنان می‌دهد، هم در رفتار شخصی‌اش می‌بینیم، به‌عنوان مثال مدیران کارگاهش اغلب زنان‌اند، و هم در داستان‌ها و رمان‌هایش. در آدم و حوا می‌خوانیم «حوا از پاره‌ای خصایص خدای که در آدم کمتر چکیده شده بود، بهرهٔ بیشتری گرفته بود. همانند خدای دل می‌ربود. همانند خدای دل آرام را می‌شوراند. همانند خدای دل پرآشوب را به قرار می‌انداخت. همانند خدای لطیف بود، ظریف بود… همانند خدای شایستهٔ غیرتمندی بود. آدم هربار که به او می‌نگریست، از غصه خالی می‌شد.»

اگر امروز پوستهٔ بیرونی جامعهٔ ایرانی شعار می‌دهد زن، زندگی، آزادی، نتیجه و درون‌مایهٔ شعوری‌ است که ادبیات و بزرگانی چون محمدعلی در پیوستگی و آهستگی و صبوری به بافت جامعه نفوذ داده‌اند. درود بر ایشان و آثارشان مانا»

* * *

در ادامه، بهاره دهکردی پس از معرفی امیرحسین یزدان‌بُد، نویسنده، که از ادمونتون، استان آلبرتای کانادا، به این برنامه آمده بود، دعوت کرد تا به روی صحنه برود.

امیرحسین یزدان‌بُد پس از تبریک روز پدر و ابراز خوشحالی برای حضور در این نشست، و با اشاره به محدودیت وقت گفت: «سعی می‌کنم حرف‌هایم را در دو بخش جمع‌وجور کنم. چند دقیقه فقط در مورد خطابه‌های راه‌راه اشاره‌ای کوچک می‌کنم، بخش عمده‌ای از آن را خوشبختانه آقای دکتر سجودی قبل از من گفت، ولی من هم چیزی اضافه می‌کنم که تشویق کنم حتماً این کتاب را مطالعه بفرمایید. در رابطه با کارنامهٔ آقای محمدعلی، چندین مقاله و پایان‌نامه هست که در آن‌ها تلاش شده است فصول کار آقای محمدعلی تا اینجا دسته‌بندی، رده‌بندی و معنابخشی بشود. همچنان سفت و سخت ایستاده‌ام که هنوز زود است، هنوز دارد ادامه پیدا می‌کند و باید ببینیم در بلندمدت چه می‌شود، و چنان‌که می‌بینید ادامه دارد. محمدعلی در فصل اول حرکتش در نویسندگی که به‌نوعی وام‌دار ادبیات رئالیسم اجتماعی است، تلاش می‌کند فهم ایرانیتش را در ساختار روستا و نقاط حاشیه‌ای و نظایر آن بررسی بکند، مشکلات جامعه را زیر سؤال ببرد و زیرِ ذره‌بین داستان ببرد و چنان‌که خانم رئیس‌دانا هم اشاره کردند که مثلاً در مورد قضیه آب ببینید در چه سالی اهمیت این قضیه را می‌دیدند، بحث قنات و بحث‌های این‌طوری را که در کتاب‌هایشان خواهید دید و حتماً آن‌هایی که خوانده‌اند می‌دانند در مورد چه حرف می‌زنم. بعد می‌آیند سراغ اسطوره‌ها و تلاش می‌کنند در ساختاری پژوهشی ببینند ریشهٔ این دردها که در روایت و فهم جمعی است، در تصویر جمعی ما از هویت ایرانی چه کارکردی دارد؛ این‌ها در بحث اسطوره و آن چند کاری که وابسته به قضایای اسطوره است، مطرح می‌شود. در دور جدیدشان بعد از مهاجرت، به نظرم می‌رسد رمان‌های آقای محمدعلی دارد می‌رود به درون خودش، و دارد شخصی‌تر می‌شود، انگار دارد مدام از آن کلیت بیرونی، از آن ناظر بیرونی مرحله‌به‌مرحله به درون خودش می‌آید و می‌خواهد از درون خودش ریشه‌یابی بکند.» 

امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون
امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون

یزدان‌بُد در ادامهٔ سخنانش گفت: «در چند اثر آخرشان، که مهم‌ترینشان همین اثر آخر است، از قضا به‌نظرم می‌رسد روان‌شناختی‌ترین و در عین حال شخصی‌ترین کاری که من از ایشان دیده‌ام، در این رمان پیدا می‌کنید. از ابتدا تا به انتهای این داستان چرخش‌های متوالی بین یک مثلث عشقی هست، از زنی از طبقهٔ حاشیه و ضعیف و فقیر جامعه بین دو روشنفکر؛ در واقع، انگار مواجههٔ دو جور مرد ایرانی با این زن، اینکه چگونه خواسته و ناخواسته حتی انگار آن مردانی که از فاجعه‌ای که زیر پوست فرهنگ ما برای زن دارد اتفاق می‌افتد، مطلع‌اند، چنان‌که به بیش از نیمی از جمعیت ما از بالا به پایین نگریسته شده و تحقیر می‌شود، در این کتاب و در این داستان، ریزبه‌ریز تصویری از آن را می‌بینید، اما نکته اینجاست که در این رمان دو موتیف زیبا هست که من این را در کارهای قبلی ایشان ندیده‌ام. از طرفی هدایت در بوف کورش یک دوگانهٔ لکاته و اثیری دارد، دوگانهٔ زنی که انگار اغواگر است و فاقد اخلاق و از طرفی دیگر زنی که در عین‌حال که جذاب است، مقدس است و مادر. انگار زن-مادر و زن-همسر، دوگانه‌ای این‌شکلی هدایت می‌سازد. همین را در روایت غربی‌اش در مورد مسیح داریم. مادر مریم و مریم مجدلیه که انگار دوگانه‌ای از زن اثیری و زن لکاته‌اند که آمده در طول داستان [خطابه‌های راه‌راه] این دوتا موتیف را با هم حرکت می‌دهد، از پوچی و بدبینی نگاه هدایت انگار داستان را آرام‌آرام می‌برد به‌سمت آن نگاه اخلاقی، معنادار، حتی بشود گفت آئینی در فکر مسیحیت یا نگاه مسیح‌وار راوی به قضیه، جوری که راوی مدام اشاره می‌کند و اشاره می‌دهد به قضیهٔ مسیح و رابطه‌اش. حتی در مورد شخصیت اصلی داستان، جالب است که بدانید لیلی مجدعلیان، مریم مجدلیه بود… ببینید این‌طوری با کلمات بازی می‌کند؛ بازی فُرمی. خیلی می‌توان در این مورد حرف زد، من فقط خواستم اشاره‌ای بکنم به این ایدهٔ دوتایی حرکت‌کردن، از آن دوتایی نهیلیستی و پوچ‌گرایی به دوتایی معنابخش در زندگی. دوست داشتم به این اشاره بکنم و به همین‌جا اکتفا می‌کنم که به‌نظرم می‌شود ساعت‌ها در این مورد بحث کرد.» 

وی از زاویهٔ دید یکی از شاگردان محمد محمدعلی افزود: «من هم روایتی مشابه بقیه دارم؛ انگار به‌طرزی باورنکردنی برای همهٔ ما یک الگوی پدرانه، استادانه داشته‌اند. توی پیرمرد و دریا، پیرمردی هست به‌‌نام سانتیاگو که به جنگ ماهی بزرگی می‌رود و تلاش می‌کند که آن را بگیرد. با کلی داستان و این‌ها ماهی را می‌گیرد، بعد کوسه‌ها حمله می‌کنند و در نبرد با کوسه‌ها، همنوع‌های آن ماهی تکه‌پاره‌ای از آن ماهی را افتان و خیزان، خونین و خو‌ن‌آلود به ساحل می‌رسانند، ولی بالاخره کار خودش را می‌کند و به آن هدفش می‌رسد اگرچه نتیجه‌اش فقط اسکلت آن ماهی است. آخرین صحنه‌های آن رمان جایی سانتیاگو دارد از تپه‌ای بالا می‌رود و دکل قایقش را به دوشش می‌کشد. دوباره آن تصویر مسیح آنجا برای من تداعی شد. چرا دارم این را به شما می‌گویم؟ در مورد اینکه من چه‌جوری با ایشان آشنا شدم؛ شباهت نام کوچک پدرم، محمدعلی یزدان‌بُد، با محمد محمدعلی، به‌همین سادگی. دو تا اسم دیدم هیچ‌کدامشان را نمی‌شناختم یکی یعنی اسم فامیلش اسم کوچک پدر من را داشت، و این‌طور شد که من ۱۸ سال پیش وارد کلاس‌های آقای محمدعلی شدم و زندگی‌ام به پیش و پس از این اتفاق تقسیم شد.» 

امیرحسین یزدان‌بُد با اشاره به تصویر زنان در آثار محمدعلی گفت: «اما در طول این مسیر آنچه دیده‌ام این بود که آقای محمدعلی تمام‌مدت انگار به‌نوعی بار رنجی را که زنان در جامعهٔ ما از طرف مردها به دوش خودشان کشیده‌اند، نه از مردها بلکه از آن فرهنگ غالبی که انگار به‌دست مردان نوشته شده، اجرا شده، طراحی شده و پذیرفته شده بود، خودش تنهایی دوست داشت به عهده بگیرد. برای همین است که کلمهٔ فمینیسم را در اینجا نمی‌شنوید. هیچ‌کس در مورد فمنیست‌بودنش حرفی نمی‌زند، ولی واقعاً به‌نظرم یکی از مهم‌ترین موتیف‌ها که به‌خصوص در دور اخیرش که مدام افزایش پیدا می‌کند، این است که توجه ما را می‌برد به این سمت که این نابرابری، این ناحقی در حق زنان باید از توی جامعهٔ روشنفکر از بین خود ما، خود من، خود شما، خود هر کدام از ما بشکند و این‌جوری که توی گفته و خطابهٔ کوتاهش مدام به زن، زندگی، آزادی، اشاره می‌کند و می‌گوید که انگار اولین کتابم است، انگار صدایی است که همیشه می‌خواسته [به گوش برساند]. من قضیه را این‌طور می‌بینم. هر آدمی، همهٔ ما، من حداقل بارها در زندگی‌ام گم شده‌ام و مسیرم را در شلوغی‌ها از دست داده‌ام. ما چیزهایی می‌خواهیم مثل نشانه، مثل فانوس دریایی در توفان که بهش نگاه می‌کنیم، پیدایش کنیم. هر تماس من، هر بار که دیدمشان، هر بار که حتی با هم شوخی کردیم و حرف‌های خنده‌دار زدیم، کوتاه و جمع‌وجورشده، انگار یادم انداخته که چه می‌خواسته‌ام، کجا بوده‌ام، انگار من را آورده نقطه، سرخط و دوباره به من این اطمینان را داده که می‌توانی برگردی و دوباره شروع بکنی. نقش عجیبی است که به‌طرز حیرت‌انگیزی برای خیلی‌های دیگر بازی کرده است. امروز روز پدر است و من با مفهوم پدر امروز بیشتر از هر روز دیگری در زندگی‌ام درگیرم و دوست دارم بهشان بگویم که بدون شما من تا حالا ده‌ها بار گم شده بودم. هرجا گم شدم، یک زنگ شوخی، یک بحث جدی، گاهی وقت‌ها عتاب، گاهی وقت‌ها خطاب، گاهی وقت‌ها «ای شیطون این کارها رو نکن»، همهٔ این‌ها مرا برگردانده است به نقطه، سر خط.»

وی در پایان سخنانش گفت: «بسیار سپاسگزارم از اینکه شما در زندگی من بودید و این‌قدر به ما کمک کردید. بسیار سپاسگزارم از عزیزان نشر رها، مرسی از همه‌تان که اینجا هستید و به‌همراه من و از صمیم قلب، حضور ایشان را جشن می‌گیریم. مرسی از همه‌تان.»

* * *

پس از آن، بهاره دهکردی، اعلام کرد که مهمان ویژه‌ای در این نشست شرکت کرده است؛ فین دانلی (Fin Donnelly)، نمایندهٔ مجلس استانی از منطقهٔ کوکئیتلم-برک مانتِین (Coquitlam-Burke Mountain). او همچنین ضمن معرفی افشین سبوکی، انیماتور، کاریکاتوریست و کارتونیست ساکن ونکوور، و فرهاد صوفی، فعال حقوق بشر، و نیز یکی از برگزارکنندگان این برنامه، از این سه تن دعوت کرد تا به‌همراه محمد محمدعلی به روی صحنه بروند.

ابتدا فین دانلی سخنان کوتاهی ایراد کرد و ضمن معرفی خود، گفت: «به‌راستی افتخار می‌کنم که امشب اینجا هستم و در این برنامه برای به‌رسمیت‌شناختن دستاوردهای والای محمد محمدعلی، نویسندهٔ محترم ایرانی، شرکت کرده‌ام. کارها و آثار ادبی شما تأثیرات مانایی در ادبیات فارسی داشته است و الهام‌بخشِ خوانندگان بسیاری در سراسر دنیا بوده است. من عمیقاً تحت تأثیر زندگی و آثار محمد محمدعلی به‌عنوان یک نویسنده، قرار گرفته‌ام. به‌ویژه اینکه چگونه داستان‌های محمد محمدعلی نوری بر واقعیت‌ها و چالش‌های اجتماعی تابانده، برای من الهام‌بخش بوده است. ادبیات این قدرت را دارد که آگاهی‌رسانی کند و آغازگر مکالمات و گفت‌وگوهای مهمی دربارهٔ معضلاتی که جامعه با آن‌ها روبه‌روست، باشد. و نویسندگانی مانند محمد محمدعلی هستند که تفکر انتقادی را تشویق می‌کنند. کلمات شما این توان را دارند که ما را به دنیاهای دیگری ببرند، احساسات عمیق را برانگیزند و دیدگاه‌های ما را به چالش بکشند. آثار شما در ادبیات، زندگیِ خوانندگان بی‌شماری را غنی‌تر کرده است، و میراث شما همچنان الهام‌بخش نسل‌های آینده خواهد بود.»

فین دانلی، نمایندهٔ مجلس استانی بریتیش کلمبیا از منطقهٔ کوکئیتلم-برک مانتِین در حال اهدای لوح تقدیر به استاد محمد محمدعلی
فین دانلی، نمایندهٔ مجلس استانی بریتیش کلمبیا از منطقهٔ کوکئیتلم-برک مانتِین در حال اهدای لوح تقدیر به استاد محمد محمدعلی

سپس فین دانلی گفت که از طرف جامعه‌ای که نمایندگی‌اش می‌کند، لوح تقدیری به محمد محمدعلی تقدیم می‌کند که متن آن از این قرار است:
«در به‌رسمیت‌شناختن مشارکت فوق‌العادهٔ شما در ادبیات فارسی و تأثیر ژرف آن روی جامعهٔ ما، داستان‌گویی شما الهام‌بخش اذهان بوده و میراث فرهنگی ما را غنی کرده است. با سپاسی صمیمانه، ما دستاوردهای ارزشمند شما را محترم می‌داریم. سپاس از شما، محمد محمدعلی.»

فین دانلی پس از تقدیم لوح تقدیر به استاد محمدعلی، روز پدر را تبریک گفت و صحبتش را با شعار «زن، زندگی، آزادی» پایان داد.

سپس افشین سبوکی کاریکاتوری را که از استاد محمدعلی کشیده بود، به ایشان تقدیم کرد.

افشین سبوکی، انیماتور، کارتونیست و کاریکاتوریست ساکن ونکوور در حال اهدای کاریکاتور استاد محمدعلی به ایشان
افشین سبوکی، انیماتور، کارتونیست و کاریکاتوریست ساکن ونکوور در حال اهدای کاریکاتور استاد محمدعلی به ایشان
طرح از افشین سبوکی، هنرمند ساکن ونکوور
طرح از افشین سبوکی، هنرمند ساکن ونکوور

پس از آن، فرهاد صوفی، طی ایراد سخنانی ضمن تأکید بر حضور ارزشمند محمد محمدعلی در جامعهٔ ایرانی ونکوور، گفت که ایشان با فعالیت‌های ادبی خود و فرهنگ‌سازی بهترین کار را برای انقلاب «زن، زندگی، آزادی» می‌کند. وی با تأکید بر اهمیت نکوداشت برای افراد برجسته در جامعه‌مان، پیام بونیتا زاریلو، نمایندهٔ مجلس فدرال کانادا از حوزهٔ پورت مودی – کوکئیتلم، را خواند:

«با احترام، من، بونیتا زاریلو، نمایندهٔ مجلس فدرال کانادا، متأسفانه به‌دلیل سفرم به اتاوا نتوانستم در این مراسم باشکوه حضور پیدا کنم، به این وسیله، کمال احترام و سپاس خود را خدمت جناب آقای محمد محمدعلی و همهٔ شرکت‌کنندگان و همچنین جامعهٔ ایرانیان این شهر تقدیم می‌دارم که با حضور خود در این مراسم از یک عمر تلاش بی‌وقفهٔ این نویسندهٔ بزرگ در راه پیشبرد فرهنگ و ادبیات ایران قدردانی می‌کنند. ضمناً تبریک صمیمانه‌ام را برای نشر کتاب جدید ایشان پذیرا باشید.»

فرهاد صوفی، فعال اجتماعی و حقوق بشر و از برگزارکنندگان برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی
فرهاد صوفی، فعال اجتماعی و حقوق بشر و از برگزارکنندگان برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی

وی سپس متن لوح تقدیر پارلمان کانادا را خواند:

«به‌عنوان نمایندهٔ پارلمان فدرال کانادا از حوزهٔ پورت مودی – کوکئیتلم، افتخار دارم از شما جناب محمد محمدعلی برای فعالیت‌های حقوق بشری و حضور پررنگتان در ارائهٔ فرهنگ و ادبیات فارسی تقدیر نمایم.» و پس از آن فرهاد صوفی لوح تقدیر را از طرف بونیتا زاریلو به استاد محمدعلی تقدیم کرد.

* * *

پایان‌بخش برنامهٔ نکوداشت ویدیوی کوتاهی بود از نسیم خاکسار، نویسندهٔ ساکن هلند، که دعوت شده بود در این برنامه شرکت کند، اما متأسفانه نتوانسته این سفر طولانی را به انجام برساند. او همچنین یادداشتی نوشته بود که قرار بود پس از پخش ویدیو خوانده شود که به‌دلیل طولانی‌شدن برنامه مقدور نشد. متن یادداشت نسیم خاکسار از این قرار است:

«نخست سلام می‌کنم به همهٔ حاضران در این نشست ادبی و بزرگداشت محمد محمدعلی، دوست عزیز و دیرینه‌ام در کانون نویسندگان ایران، و تبریک می‌گویم به او و به خودمان به‌خاطر انتشار کتاب تازه‌اش.

چون وقت تنگ است و می‌دانم دوستانی در این نشست از کارهای محمدعلی عزیز سخن می‌گویند، یک‌راست می‌روم سراغ رمان «برهنه در باد»، رمانی دلنشین از محمدعلی که از یکی دو هفته پیش تا امروز مشغول خواندن آن بوده‌ام. رمانی پر از کشش برای خواننده و با نثری زیبا و جزئی‌نگر که خواننده‌ای مثل من را وادار می‌کرد گاه برگردم و سطرهایی را یکی دو بار بخوانم؛ آن هم به‌خاطر لذتی که از خواندن آن‌ها می‌بردم.

در بدو امر یک راوی، مهرعلی جوانمرد، ماجراهای این رمان را روایت می‌کند، اما جلوتر که می‌رود راویانی دیگر هم به راوی اول افزوده می‌شوند. اما همواره از ابتدا تا انتها، این همان راوی نخست است که روایت‌ها را به هم می‌دوزد و در جاهایی مناسب می‌آورد تا هم ماجراهای پرکشش رمان را بسازد و هم طرح اصلی آن را که دور شخصیتی به‌نام ستوان منصور مرعشی پاچناری می‌چرخد، جلو ببرد. ساختاری دلنشین از روایت‌های تودرتو در ایجاد پرسش برای خواننده و نیز کمک به گشودن میدان اصلی رمان که زمان و مکان‌هایی گوناگونی را در بر می‌گیرد. نوعی کلاژ در نقاشی، تا واقعیت امر – منظورم واقعیت داستانی – ساخته و آفریده شود. راوی، مهرعلی جوانمرد، که زمان شروع ماجراهای رمان، دوران خدمت نظام‌وظیفه‌اش را در سپاه ترویج و آبادانی می‌گذراند، نویسندهٔ جوانی است که هم‌زمان با کارهایی که به‌حکم وظیفه باید انجام دهد، از وقایعی که بر او و دوروبرش می‌گذرند نیز یادداشت برمی‌دارد تا مصالحی برای نوشتن داستان و رمان در آینده فراهم کند. آشنایی راوی/نویسنده با ستوان مرعشی در این دوره است که صورت می‌گیرد.

روایت‌هایی که در این رمان بر بنیاد زندگی و شخصیت ستوان مرعشی و از زبان راویانی مثل سرهنگ، پدرزن راوی، و افرادی دیگر ازجمله مهرعلی جوانمرد که در بخش‌هایی از آن شریک است ساخته می‌‌شوند، می‌توانند رویدادهایی باشند واقعی که با ستوان مرعشی ربط مستقیم داشته‌اند و هم می‌توانند رویدادهایی زاییدهٔ تخیلی راویان باشند. جالب‌بودن این کار وقتی است که ستوان مرعشی هم برای ساخته‌وپرداخته‌شدن این روایت‌ها، گاه با راویان همراه می‌شود و به روایت آن‌ها شاخ‌وبرگ‌های تازه می‌دهد. در متن چنین روایت یا روایت‌هایی است که واقعیت‌هایی از جامعهٔ ما در زمان حکومت شاه و بعد از آن، در بگیروببندهای بعد از انقلاب و دورهٔ جنگ بین عراق و ایران، بیانی داستانی پیدا می‌کنند. جامعه‌ای که آدم‌هایی نظیر تیمسار رحمتی در آن از امتیازهایی برخوردارند و ستوان مرعشی که از اعماق جامعه برخاسته، با کمک تیمسار رحمتی که شوهرخواهر اوست، زندگی‌اش دستخوش دگرگونی و تغییر می‌شود. همین تغییر و دگرگونی‌هاست که باعث می‌شود برای روشن‌کردن آن‌ها، راویانی گوناگون وارد عرصهٔ رمان شوند. در این رمان و گفت‌وگوهای بین راوایان و شخصیت‌هایی که در جست‌وجوی یافتن سیمای واقعی ستوان مرعشی‌اند، که راوی/نویسنده نیز از همان آغاز، هم از نظر وظیفهٔ شغلی و هم ذوق نویسندگی‌اش در پی یافتن آن است، جامعه و جهانی در برابر ما شکل می‌گیرد که هم برایمان آشناست و هم غریب. غریب‌بودن آن برمی‌گردد به تازگی رویدادها، حرف‌ها و نظرها و چهره‌هایی خلق‌شده در آن و همین‌هاست که خواننده را نیز با شوق به دنبال خود می‌کشاند. از تکه‌های اعجاب‌آور و دلنشین رمان ماجرای شرط‌بندی آقامهدی، پدر ستوان مرعشی، و آقابیات، پدر مریم، است در مسابقهٔ کفتربازی‌ای که به راه انداخته‌اند. مسابقه‌ای که اگر آقامهدی در آن برنده می‌شد و کبوتر او می‌برُد، آقابیات مجبور می‌شد رضا بدهد به خواستگاری آقامهدی از مریم برای پسرش منصور مرعشی. این نوشتهٔ کوتاه را با نشان‌دادن چگونگی جزئی‌نگاری در نثر و زبان محمدعلی در این رمان و آفریدن دیالوگ‌های زنده ای که بارها من را به تحسین واداشته، تمام می‌کنم. این تکهٔ کوتاه که آورده می‌شود، توصیف لحظاتی است از عاشق‌شدن منصور به مریم، دختر آقابیات، در نوجوانی و به‌زبان و لحن خودش، در بازجو‌هایی که سرهنگ برای به وادارکردن او به حرف از زندگی دور ودرازش می‌کند: 

«موهایش را چنان ریزریز می‌بافت که من نمی‌فهمیدم چطوری. بعدها دیدم یکی از زیر یکی از رو در هم می‌تنید. از دور که نگاه می‌کردم، هر کدام از گره‌ها را اندازهٔ یک نخود می‌دیدم. گاهی هم همهٔ بافته‌ها را پشت سرش جمع می‌کرد. می‌شد دسته‌گلی پر از گل‌های ریزریز مشکی. نمی‌دانم به چی تشبیه کنم. یادم است که او ساعت‌ها می‌بافت و من ساعت‌ها نگاهش می‌کردم. بعد گُل‌ِسر قرمز می‌زد. یک سیم دراز و قرمز را فرو می‌کرد وسط آن گلوله‌های سیاه و من یکباره دُم آن پروانهٔ قرمز را می‌کشیدم. رشته‌های بافته یکباره ول می‌شد روی شانه‌های سفید و تپلش… گریه می‌کرد و و دنبالم می‌دوید.» ص ۱۸۴ و ۱۸۵ کتاب

محمد محمدعلی عزیز، تندرست و تابان باشید و برای ما همچنان بنویسید.

نسیم خاکسار

شانزدهم ماه ژوئن ۲۰۲۳، اوترخت»

* * *

پس از پخش ویدیوی نسیم خاکسار، بهاره دهکردی از حضار تشکر کرد و پایان برنامه را اعلام نمود.

ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی گزارش برنامهٔ نکوداشت استاد محمد محمدعلی و رونمایی از دو کتاب نشر رها


*گفتنی است به‌دلیل محدودیت زمانی در این برنامه تنها گزیده‌ای از پیام‌ها پخش شد، ولی روز بعد از مراسم کلیپ کامل پیام‌های اهل قلم به‌مناسبت نکوداشت محمد محمدعلی از سوی نشر رها منتشر شد که می‌توانید آن را در اینجا ببینید: 

 

نوشته ادای احترام به یک عمر فعالیت ادبی، پژوهشی و فرهنگی محمد محمدعلی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2023/06/27/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%8c-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87/feed/ 0 20842
مروری بر داستان «رستاخیز خرگوش» نوشتهٔ امیرحسین یزدان‌بُد https://media.hamyaari.ca/2021/05/06/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%ae%db%8c%d8%b2-%d8%ae%d8%b1%da%af%d9%88%d8%b4-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87/ https://media.hamyaari.ca/2021/05/06/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%ae%db%8c%d8%b2-%d8%ae%d8%b1%da%af%d9%88%d8%b4-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87/#respond Fri, 07 May 2021 02:05:02 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=15876 مهرخ غفاری مهر – ونکوور داستان رستاخیز خرگوش نوشتهٔ امیرحسین یزدان‌بد برای اولین بار و به‌منظور طرح گفت‌وگو در کارگاه داستان‌نویسی ونکوور در اختیار اعضای کارگاه و میهمانان قرار گرفت. این کارگاه به همت و پشتکار نویسندهٔ پُرکار، توانا و بسیار مهربان ایران آقای محمد محمد‌علی به بحث و بررسی ادبیات داستانی می‌پردازد. با تشکر از آقای یزدان‌بد و استاد محترم محمد محمد‌علی که امکان خواندن این داستان را برای من فراهم کردند. داستان کوتاه رستاخیز...

نوشته مروری بر داستان «رستاخیز خرگوش» نوشتهٔ امیرحسین یزدان‌بُد اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
مهرخ غفاری مهر – ونکوور

داستان رستاخیز خرگوش نوشتهٔ امیرحسین یزدان‌بد برای اولین بار و به‌منظور طرح گفت‌وگو در کارگاه داستان‌نویسی ونکوور در اختیار اعضای کارگاه و میهمانان قرار گرفت. این کارگاه به همت و پشتکار نویسندهٔ پُرکار، توانا و بسیار مهربان ایران آقای محمد محمد‌علی به بحث و بررسی ادبیات داستانی می‌پردازد. با تشکر از آقای یزدان‌بد و استاد محترم محمد محمد‌علی که امکان خواندن این داستان را برای من فراهم کردند.

داستان کوتاه رستاخیز خرگوش، برشی کوتاه از زندگی یک مرد مهاجر میان‌سال ایرانی در کانادا را تصویر می‌کند. نویسنده، امیرحسین یزدان‌بُد، خواننده را به کمک روایتی جذاب، شخصیت‌پردازی قوی و تصویرسازی‌های ماهرانه با تجربهٔ راوی همراه می‌کند. زبان داستان از یک طرف تحت تأثیر زندگی راوی در جایی دور از وطن اول او است و از طرف دیگر نگاه مرد‌سالارانهٔ او را نمایان می‌کند. 

راویِ داستان، اول‌شخص مفرد است. او خاطرهٔ فرار سگ بازیگوشش، کیور، را در تورنتوی‌ کانادا به‌موازات رابطهٔ عشقی‌ یک‌شبه‌اش با مهشید در ایران در بحبوحهٔ سال‌های دههٔ ۱۳۷۰ و مخصوصاً تابستان ۱۳۷۸ تعریف می‌کند. «یکی رفته بود و یکی دیگر جاش علم کرده بودند که فقط یک‌جور تازه‌ای حرف می‌زد.»*. این دو داستان در راستای هم و به زیباترین شکل روایت می‌شوند، به‌صورتی که وقتی قصه‌گو از یکی به دیگری می‌رود، خواننده هیچ وقفه، سکته یا سردرگمی‌ای احساس نمی‌کند:

«… من هم نشسته روی مبل در نور آرام ظهر که از پنجره‌های پذیرایی می‌ریخت در خلوت خانه، به تابستان ۷۸ و ماجرای کوی دانشگاه پرت شوم و سر قرارم با دختره حاضر شوم.». سپس راوی در اوج قصه‌گویی شب هیجان‌انگیزی را که با مهشید داشته، تعریف می‌کند و حس خود را بیان می‌کند: «… من مَردم و از چی باید بترسم. ولی ترسیده بودم. …» بعد موازی با آن به زمان حال و ماجرای سگش برمی‌گردد: «زنگ خانه که خورد، از جا پریدم و بلند شدم. کمی سرم گیج می‌رفت. سمت در رفتم و باز کردم. ترِیسی همسایهٔ سه چهارتا تاون‌هاوس آن‌طرف خانه‌ام…» سراغ سگ فراری را می‌گیرد و به راوی توصیه می‌کند که عروسک سگ را روی ایوان خانه بگذارد تا او ببیند و خانه را پیدا کند. نویسنده با جملاتی کوتاه تمام دلهره و اضطراب راوی را هم در مورد دختر داستان و هم در مورد سگ داستان به خواننده منتقل می‌کند و دو ماجرا را در کنار هم دنبال می‌کند. در تصویرسازی دیگری در همان صفحه می‌گوید به گفتهٔ زن همسایه عمل کرده و عروسک سگش را روی پله‌ها گذاشته و «… درِ خانه را پیش کردم و آمدم تو. دختره هنوز همان جا ایستاده بود وسط پذیرایی خانه‌ام، دوازده‌ هزار کیلومتر آن‌طرف و بیست و چند سال دیرتر، توی تاریکی اتاق زیر خرپشتهٔ آپارتمانی اطراف کوی دانشگاه در تاریک روشنا، دعوتم می‌کرد بروم تو.»

در تصویر پرداختهٔ دیگری توصیف می‌کند که چگونه خرگوشی را که سگش با خود به خانه آورده بود شستشو می‌دهد، بعد با سشوار دخترهایش آن را خشک می‌کند و آنگاه نویسنده به‌آرامی این تصویر را با تصویری از هم‌آغوشی با دختر داستان پیوند می‌زند: «… لحظاتی که باد گرم را روی خز نرم و درخشان خرگوش حرکت می‌دادم و خشکش می‌کردم… لحظاتی که دستم را پشت کمرش انداختم و به‌سمت خود کشیدمش و با دست دیگر کتاب‌ها و لباس‌ها را از روی تختش کنار زدم و آرام مثل تن عزیزی ازدست‌رفته روی تخت خواباندمش …»

داستان حول محور چهار شخصیت اصلی بنا شده است:‌ راوی، سگش کیور، خرگوشی مرده و مهشید، دختری که راوی بیست و اندی سال قبل شبی به‌یادماندنی را با او گذرانده است. شخصیت‌های فرعی مثل کَرِن همسر راوی، دو دخترش اِلن و … ، سامان پسری که فامیل راوی است و از دختر بزرگش هم خوشش می‌آید، حسن دوست دوران دانشجویی راوی و ترِیسی زن همسایه هر کدام نقش و جایگاه خود را دارند، اما در مورد سامان مشخص نیست که چرا نویسنده او را در داستان مطرح می‌کند. راوی توضیح می‌دهد که سامان قرار است وقتی که او هم به سفر می‌رود تا به خانواده‌اش بپیوندد، از خانهٔ او مراقبت کند، ولی نقشی واقعی در این داستان ندارد. 

زبان داستان خود روایتگر موقعیت مردی ایرانی و دورازوطن است. از اسطوره‌های زبان دوم استفاده می‌کند. اما نگاه مردسالارانهٔ روای را همواره با خود حمل می‌کند. واژه‌های انگلیسی زیادی در داستان وجود دارد که کاملاً از جنس خود زبان روایت داستان است و هیچ بی‌ریختی و لکنتی ایجاد نمی‌کند، بلکه بیشتر شبیه زبان نسل جوان بعد از انقلاب و درگیر روشنفکری مذهبی دههٔ ۷۰ و ۸۰ شمسی است و به‌صورتی ضمنی طنزی زیبا را در خود جای داده است. اسم‌های انگلیسی مثل پاند اینلت در منطقهٔ نوناووت (Pond Inlet in Nunavut)، کیور (Cure)، از نژاد تریر ایردیل (Airedale Terrier) و همچنین مکانی مانند ایوان (porch) به‌نرمی در تاروپود قصه بافته شده‌اند و ادبیات فارسی در مهاجرت را بازمی‌تابانند. زبان طنز‌آمیز داستان اندوه کلی حاکم بر قصه را کم‌رنگ‌تر می‌کند. راوی دوستش حسن را «احمق بی‌شعور»ی خطاب می‌کند که بلد نیست خبر بد را چگونه باید بدهد. وقتی در مورد اخلاق سگش صحبت می‌کند می‌گوید: «… پارس‌کنان هجوم برد تا از املاک پدرش دفاع کند! الاغِ گنده‌بَک تو بگو انگار قاتل پدرش را دیده باشد…» در مورد دانشجویان فعال در جریان کوی دانشگاه معتقد است: «… خیال ورشان می‌داشت و بهش می‌گفتند راه سبز امید…»

نویسنده در این داستان از اسطورهٔ عید پاک مسیحی استفاده کرده است. عید پاک در فرهنگ مذهبی با گرامیداشت رستاخیز توأم است. رستاخیزی که در دوران کهن مربوط به خدایان کهن بوده و بعد از مسیحیت معنایی نو به خود گرفته است. در فرهنگ غیرِمذهبی هم این روز با آغاز بهار و زایش و روشنی همراه است. از طرف دیگر، خرگوش هم در عید پاک نمادی باقی‌مانده از ایستر (Eostre)، خدای‌بانوی کهن است. در روزگار ما در فرهنگ آمریکایی، خرگوش نماد سکس، تروتازگی، خجالتی و فراری‌بودن و… است. در این فرهنگ دخترها به این حیوان تشبیه می‌شوند؛ شاید استفادهٔ پلی‌بوی از خرگوش برای لوگو‌ی مجله نیز با این نماد بی‌ارتباط نباشد. نویسنده، خرگوش و مهشید را در کنار هم توصیف می‌کند و مرگ آن‌ها و رستاخیزشان را نیز. خرگوش مرده را سگ باهوش راوی از زیر خاک بیرون کشیده است و با این اتفاق، یاد مهشید را نیز همراه با خبر مرگش، از مکانی فرسنگ‌ها دور و از زمانی دورتر زنده می‌کند. مهشید نیز دوباره برای راوی زنده می‌شود. 

یزدان‌بُد با استفاده از این زبان موضوع‌های متفاوتی را دنبال می‌کند: 

  •  زنده‌شدن یادها و خاطره‌ها مانند ظاهر شدن «خرگوشی در چمنزار»
  •  شکار ناموفق یا اشتباه و تنها دلخوش‌کردن به بیرون کشیدن لاشهٔ عشقی از گوری، مانند سگی که خرگوشی مرده را
  • «نابینایی» هرچند با داشتن شامه‌ای قوی
  • «سوختن» در بازی زندگی، سوختن در قمار سیاست و روشنفکری

آخرین مورد پیرامون زبان مردسالار این داستان را با تعریف کوتاهی از نظریهٔ نقد فمینیستی دنبال می‌کنم. نظریهٔ نقد ادبی فمینیستی از دههٔ ۱۹۸۰ در اروپا و امریکا و با نگاه انتقادی به نوشته‌های شکسپیر، راه خود را شروع کرد. در این مسیر توجه منتقد‌ها بیشتر متوجه متن بود و این که نویسنده چگونه با ابزارهای جامعهٔ مردسالار شخصیت‌های مرد و زن را ساخته و پرداخته است. زن در این داستان‌ها همواره زیر سلطهٔ مردی در جایگاه پادشاه، یا پدر، یا برادر یا شوهر یا… است. در این نظریه با بررسی چگونگی ازدواج، ساخت خانواده، و… نیز این فرودستی زنان در داستان‌ها مورد بررسی قرار می‌گرفت. این نوع از نقد فمینیستی در اصل با بررسی ادبیاتی که به‌وسیلهٔ مردان خلق شده بود، کار خود را شروع کرد. در قدم بعدی نقد فمینیستی به بررسی آثار زنان و نقش و موقعیت زن در این آثار پرداخت. در اواخر قرن ۲۰ و اوایل قرن ۲۱ با طرح ادبیات مربوط به اقلیت‌های نژادی، مهاجر‌ها، مستعمره‌ها، و مهم‌تر از همه مسائل مربوط به سکس و جنسیت و تأثیر آن بر ادبیاتی که به‌وسیلهٔ افراد مربوط به این گروه‌ها خلق می‌شود، نقد فمینیستی راه خود را ادامه داده است.

در بررسی داستان رستاخیز خرگوش، اگر با همان نگاه اولیه در نقد فمینیستی، به جستجوی موقعیت زن بپردازیم، درمی‌یابیم که راوی داستان از موضع مردی در جایگاه قدرت و با دیدگاهی مردسالار با یکی از عمیق‌ترین تجربه‌های زندگی‌اش رو‌به‌رو می‌شود و آن را برای خواننده بازمی‌گوید. در این داستان کوتاه، امیرحسین یزدان‌بُد از همهٔ تجربه‌هایش در مورد تکنیک‌های داستان‌نویسی استفاده کرده و قصه‌ای جذاب را برای خواننده تعریف می‌کند. او به‌خوبی می‌داند که چگونه باید خط و مرز خود را با راوی مردسالار داستان مشخص کند. راوی همه‌جا از همسر و دخترانش گرفته تا مهشید را که شاید اولین و آخرین عشقش باشد، با واژهٔ «دختره» یا «دخترا» خطاب می‌کند و خود را در جایگاهی بالاتر می‌بیند: 

«دخترها را فرستادم یک روز دست‌کم برای خودم باشم.»

راوی خودش را در «امپراتوری حوصله‌سربر و خسته‌کننده‌ای» می‌بیند که «ساکنانش این زن‌های زیبای زندگی» او هستند. 

سگ که او هم زن است: «…دوست‌داشتنی و خرابکار است، ولی برای دفاع از خانه اگر لازم باشد حرف‌زدن آدم یاد می‌گیرد و… سگ دیگر ببیند دیوانه می‌شود «ما ولی، دوستش داریم»

«سفر زن‌ها یک هفته طول می‌کشید… » 

«حافظه‌ام چنان درگیر دختره شد که… »

«… زن‌ها ولی از اتوبان می‌ترسیدند… » 

آن‌قدر این نگاه مردانه راوی دقیق توصیف شده، که هیچ‌کجا نمی‌توان نویسنده را متهم به داشتن چنین نگاهی کرد حتی اگر چنین نگاهی داشته باشد. 

اگر از نقطهٔ شروع و پایان قصه بگذریم، امیرحسین یزدان‌بُد در داستان رستاخیز خرگوش نثری پخته و دلپذیر را به‌نمایش می‌گذارد. برای یک داستان کوتاه، شاید جملهٔ آغازین، آن اثر عمیقی را که بتواند خواننده را به‌سرعت دعوت به دنبال‌کردن داستان بکند، ندارد. همچنین پایان داستان، توضیح بیشتری است که برای خواننده می‌دهد، مبادا متوجه نشده باشد که خرگوش مرده بوده است و مهشید نیز یادش. نکتهٔ دیگر، نظریه‌پردازی راوی-نویسنده در یکی دوجای داستان است که واقعاً در این داستان پرداخته و زیبا، هیچ نیازی به آن نیست. مثلاً جایی می‌گوید: «… لحظاتی این جوری است که نظام حافظهٔ ما رفتار یکی بعد از دیگری‌اش را تغییر می‌دهد… » یا وقتی بچه‌های دانشجو را در کوی دانشگاه توصیف می‌کند، ایرانی جماعت را نقد می‌کند و «… انگارنه‌انگار که مفاهیم فارغ از کلمه‌هایی که در هر زبانی برایشان انتخاب شود کار خودشان را می‌کنند. رنج همان است که رنج است، حالا به‌هر زبانی. گاز اشک‌آور و پستان و باتوم و بوسه هم همین‌طورند به جاشان هر اسمی که بگذاری، اصل آن چیز که چیزی دیگر نمی‌شود که… » گفتگو در مورد اهمیت نقش زبان را و اینکه نظریهٔ فوق در اساس درست است یا نه، برای فرصتی دیگر می‌گذاریم. اما، پرسش اصلی این است که در داستانی کوتاه که خودش از چفت و بستی چنین محکم برخوردار است، اصلاً چه نیازی به نظریه‌پردازی است و چرا باید سروکلهٔ نویسندهٔ متفکر نظریه‌پرداز پیدا شود و شاید حتی از لطف داستان بکاهد.

امیرحسین یزدان‌بُد به‌سرعت به جایگاه واقعی خود به‌عنوان نویسنده‌ای از نسلی نو نزدیک می‌شود. او را با داستان جنوار و در گروه کتاب‌خوانی «کافه‌ راوی» شناختم و کارهایش را دنبال کردم. رستاخیز خرگوش تجربه‌ای پیچیده، زیبا و صادقانه است که برای نویسنده موفقیت‌های بیشتری را به‌دنبال خواهد آورد.


*تمام جملات داخل گیومه نقل‌قول‌هایی مستقیم از متن داستان‌اند. این داستان در صفحات ۱۲ تا ۱۴ شمارهٔ ۱۳۲ رسانهٔ همیاری برای اولین بار به‌چاپ رسید. این‌داستان را می‌توانید در اینجا بخوانید.

نوشته مروری بر داستان «رستاخیز خرگوش» نوشتهٔ امیرحسین یزدان‌بُد اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2021/05/06/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%ae%db%8c%d8%b2-%d8%ae%d8%b1%da%af%d9%88%d8%b4-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87/feed/ 0 15876
بحث و بررسی «رستاخیز خرگوش»، داستانی رانده‌شده و تبعیدی https://media.hamyaari.ca/2021/05/05/%d8%a8%d8%ad%d8%ab-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%ae%db%8c%d8%b2-%d8%ae%d8%b1%da%af%d9%88%d8%b4%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1/ https://media.hamyaari.ca/2021/05/05/%d8%a8%d8%ad%d8%ab-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%ae%db%8c%d8%b2-%d8%ae%d8%b1%da%af%d9%88%d8%b4%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1/#respond Thu, 06 May 2021 02:24:46 +0000 https://media.hamyaari.ca/?p=15867 گزارشی از کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، با حضور میهمان ویژه امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون سیما غفارزاده – ونکوور اوایل ماه جاری، در تاریخ ۶ آوریل ۲۰۲۱، کارگاه هفتگی داستان‌نویسی تحت نظر استاد محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، پذیرای مهمانی از استان هم‌جوار، آلبرتا، بود؛ امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون. در این جلسه، یزدان‌بُد داستان کوتاه جدید و منتشرنشده‌اش با عنوان «رستاخیز خرگوش» (این داستان کوتاه پس از این جلسه در شمارهٔ ۱۳۲ نشریهٔ رسانهٔ همیاری...

نوشته بحث و بررسی «رستاخیز خرگوش»، داستانی رانده‌شده و تبعیدی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
گزارشی از کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، با حضور میهمان ویژه امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون

سیما غفارزاده – ونکوور

اوایل ماه جاری، در تاریخ ۶ آوریل ۲۰۲۱، کارگاه هفتگی داستان‌نویسی تحت نظر استاد محمد محمدعلی، نویسندهٔ ساکن ونکوور، پذیرای مهمانی از استان هم‌جوار، آلبرتا، بود؛ امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون. در این جلسه، یزدان‌بُد داستان کوتاه جدید و منتشرنشده‌اش با عنوان «رستاخیز خرگوش» (این داستان کوتاه پس از این جلسه در شمارهٔ ۱۳۲ نشریهٔ رسانهٔ همیاری منتشر شد که می‌توانید آن را در اینجا بخوانید) را برای شرکت‌کنندگان در این جلسه خواند و سپس شرکت‌کنندگان به اظهارنظر دربارهٔ این داستان و طرح سؤالاتی از نویسنده پرداختند. این جلسه که از طریق زوم برگزار شد، مورد استقبال هنرجویان کارگاه و نیز تعدادی از دیگر علاقه‌مندانِ حوزهٔ ادبیات قرار گرفت. مجموعاً ۴۰ نفر در این جلسه شرکت کرده بودند. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری این جلسه را کامران قوامی و گردانندگی آن را فریبا فرجام، از اعضای کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، به‌عهده داشتند. 

در ابتدا و پس از حال و احوالپرسی دوستان، استاد محمدعلی مطابق معمولِ برنامه‌های ویژهٔ کارگاه، طی مقدمه‌ای به معرفی اجمالی امیرحسین یزدان‌بُد و کارهای او پرداخت:

امیرحسین یزدان‌بُد، متولد ۱۳۵۶ تهران است، تحصیلاتش را در فیزیک کاربردی با گرایش حالت جامد و فلسفهٔ غرب نیمه‌تمام رها کرد. در رشتهٔ کامپیوتر و امنیت شبکه متمرکز شد. حدود هفت سال سرپرستی وبلاگ «تیله‌باز» را به‌عهده گرفت. هرازگاه در مطبوعات تهران مقالاتی به‌چاپ رساند. مجموعه‌داستان «پرترهٔ مرد ناتمام» او در سال ۱۳۸۷ از سوی نشر چشمه منتشر شد که جایزهٔ بنیاد گلشیری و نامزدی در بنیاد جوایز «روزی‌ روزگاری» و «جایزهٔ منتقدان و نویسندگان مطبوعات» را در پی داشت. داستان کوتاه «برای مارسیای رذل عزیز» برندهٔ قلم زرین رادیو زمانه شد. «لکنت» نخستین رمان یزدان‌بُد در سال ۱۳۹۲ از سوی انتشارات افق منتشر شد. این رمان نیز در مطبوعات ایران بحث‌هایی به‌دنبال داشت. در سال ۲۰۱۴ دانشنامهٔ بریتانیکا در گزارش سالانهٔ خود این رمان را نامعمول، قطعیت‌گریز، سوررئال و ترکیب داستان و تاریخ آن را چالش‌برانگیز خواند. امیرحسین یزدان‌بُد از سال ۲۰۱۵ ساکن شهر ادمونتون در استان آلبرتا شده است. طی پنج سال گذشته علاوه بر نگارش و چاپ چند داستان کوتاه، دو دوره کارگاه آموزش نویسندگی خلاق برگزار کرده و سخنرانی‌هایی‌ نیز در دانشگاه آلبرتا دربارهٔ تحلیل اسطوره‌ای گیلگمش داشته است. او هم‌اکنون یک مجموعه داستان و یک رمان در دست نگارش دارد.

امیرحسین یزدان‌بُد
امیرحسین یزدان‌بُد

تا جایی که می‌دانم، یزدان‌بُد جزو آن دسته از نویسندگانی است که صرفاً به فارسی‌نویسی نمی‌اندیشد. مرحله‌ای از دورافتادگی از سرزمین مادری و زبان فارسی را پشت سر گذاشته و با نگارش چند داستان کوتاه به زبان انگلیسی موفق شده کم‌وبیش با جامعهٔ ادبی کانادایی ارتباط برقرار کند. نوشتن به زبان دیگری، اغلب با چالش‌های بزرگی همراه است و مباحث گوناگونی از سوی صاحب‌نظران پیش می‌کشد. هاچین (۱۹۶۵)، نویسندهٔ آمریکایی چینی‌تبار، آن را خیانت به وطن می‌داند. جومپا لاهیری (۱۹۶۷)، نویسندهٔ آمریکایی بنگالی‌تبار، آن را کُنشی برای لاپوشانی شرم خود از سخن‌گفتن به زبان مادری تلقی می‌کند. قادر عبدالله (۱۳۳۳)، نویسندهٔ ایرانی-هلندی، آن را قمار بزرگی می‌داند که امکان باخت در آن بسیار است. به‌هر رو، آنچه این مباحث را کماکان تازه نگه می‌دارد، عمل تبعید در زبان مادری است که امیدوارم در قسمت دوم برنامه طی پرسش و پاسخ‌ها به آن بپردازیم. همین‌قدر گفتنی است که تبعیدی، آن نیست که فقط از زادوبوم خود تارانده شده باشد. تبعیدی می‌تواند از زبان، فرهنگ و هویت خویش نیز تبعید گردد. آن‌کس که شعر، داستان، هنر و فکر و اندیشه‌اش در کشور خودش امکان چاپ و نشر نیابد نیز، یک تبعیدی محسوب می‌شود. 

پس از صحبت استاد محمدعلی، امیرحسین یزدان‌بُد داستان «رستاخیز خرگوش» را برای شرکت‌کنندگان در این جلسه خواند. این داستان را می‌توانید در اینجا بخوانید.

بعد از آنکه یزدان‌بُد خواندن داستانش را به اتمام رساند، استاد محمدعلی در ادامهٔ مقدمه‌‌اش به ذکر چند نکته دربارهٔ آن پرداخت: 

۱- داستان «رستاخیز خرگوش» چون در ایران قابل چاپ نیست، داستانی رانده‌شده و تبعیدی است و از نظر ساخت، کلاسیک و بهره‌مند از فلاش‌بک‌های بجا و هماهنگی فرم و محتوا.

۲- نثرش با ویژگی‌های داستان‌نویسان دهه‌های ۸۰ و ۹۰ همخوانی دارد. البته همراه لغزش‌هایی که من اسمش را می‌گذارم لغزش‌های ناشی از دوری‌ازوطن یا دورماندگی از بافت زبان فارسی و گرایش به ترجمهٔ انگلیسی.

۳- هم‌زمانی یا به‌عبارتی موازی‌سازی بین مرگ دوست‌دختر سابق راوی و طغیان سگ راوی و گم‌شدن سگ و ورود راوی به گذشته و مرور خاطرات، قابلِ‌توجه است.

۴- بازگشت سگِ متهم به کشتنِ خرگوش همسایه و هم‌زمانی آن با برملاشدن رابطهٔ راوی با دوست‌دختر سابق نیز اوجی منطقی به‌شمار می‌آید.

۵- رفع اتهام خرگوش‌کُشی از سگ، و روشن‌شدن چرایی سردبودن رابطهٔ راوی با دوست‌دختر سابق، نماد و سمبلی می‌تواند باشد از تولد دوبارهٔ دختر در ذهن راوی و همسان‌سازی با برخاستن خرگوش از درون خاک.

پس از آن، نوبت به شرکت‌کنندگان در جلسه رسید تا نظرات خود را دربارهٔ داستان بگویند و اگر سؤالی دارند، از نویسنده بپرسند. 

ابتدا مرتضی مشتاقی گفت که داستان را پسندیده و از نظر او، بزرگ‌ترین عنصر داستانی شخصیت است و راوی با فلاش‌بک‌ها شخصیت خود را بسیار عالی تعریف کرده است، و نهایتاً اینکه تمام اتفاقات داستان همه به‌نحوی به هم ارتباط دارند. او به یزدان‌بُد برای نگارش این داستان تبریک گفت.

سپس دکتر سعید ممتازی گفت که فرم داستان با فلاش‌بک‌ها و موازی‌سازی خیلی زیبا شکل گرفته است و به‌لحاظ مکانی هم برای خوانندهٔ داخل ایران و هم خوانندهٔ خارج‌ازایران قابلِ‌درک است، در واقع عنصر مکانی برای درک داستان مزاحم نیست. او افزود که تصور می‌کند داستان کلاً حول‌وحوش موضوع روان‌شناختی مرگ است؛ اینکه از دید اگزیستانسیال، مرگ یک نفر وقتی به‌طور واقعی کامل می‌شود که دیگرانی که او را می‌شناخته‌اند هم دیگر نشناسندش یا از بین بروند. همان‌طور که راوی در انتهای داستان از دوباره‌مردن می‌گوید، یعنی تا آن لحظه در ذهنش زنده بوده، اما با مرگش و مرور خاطراتش در ذهنش هم از بین می‌رود. دیگر اینکه داستان نشان می‌دهد باید به فرصت‌های زندگی چسبید. و نیز دربارهٔ مرگ و اینکه والدین چطور باید آن را برای بچه‌ها توضیح دهند؛ که یعنی رفته و برنمی‌گردد و او را با بزرگ‌ترین کلمهٔ عمرش، یعنی مرگ، آشنا کنند.

گزارشی از کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، با حضور میهمان ویژه امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون

پس از آن نوید اسکویی‌پور گفت که داستان و دو روایت هم‌زمان آن در زمان حال و گذشته خوب است و اغلب موارد همسان‌سازی شده بود، مانند معشوق و خرگوش که هر دو قبلاً مرده بودند، اما در رابطه با موضوعات اصلاحات این همسان‌سازی انجام نشده بود.

بعد نوبت به نرگس جمالی رسید. او گفت علاوه بر دو داستان موازی که همه به آن اشاره کردند، احساس می‌کند داستان سومی هم در کار بوده که به موضوع بیرون‌کشیدن خرگوش مرده از خاک ارتباط داشت و آن همان موضوع اصلاحات است؛ اینکه گویی مردم خودشان رفته‌اند خرگوش مرده را بیرون کشیده‌اند و آن را شسته‌اند و حالا باید بروند به چیزی که در اصل مُرده، رأی هم بدهند. او از یزدان‌بُد پرسید چرا با وجود آنکه زبان داستان فارسی است، کلماتی مانند کَمپِس، تاون‌هاوس و امثال آن به‌کار رفته و برای این کلمات از معادل‌های فارسی‌شان استفاده نشده است.

سپس حمیدرضا مجتهدی گفت علاوه بر مثال‌های موازی‌سازی که دیگران اشاره کردند، جایی راوی می‌گوید «اینکه ایرانی جماعت آن‌قدر گفت‌وگو ندیده، یکی که جوری دیگر حرف بزند… » و اینکه می‌بینیم راوی در برابر مهشید که جور دیگری حرف می‌زند، از یزدان‌بُد پرسید آیا این حسرت یک شکست است که در بعد اجتماعی‌اش، درواقع جامعه‌ای است که نتوانست از آن فرصت ۷۶ تا ۷۸ به‌خوبی استفاده کند، یا اینکه نوعی عبور از ختم مسئله‌ای است.

پس از آن، سمیرا باغوردانی ضمن ستایش از داستان، گفت برداشتش این بوده است که آن خرگوش، آن دختر و راوی و دوران اصلاحات همه به‌نوعی یک چیزند و می‌توانند جای همدیگر قرار بگیرند و مرگ دوبارهٔ دختر، گویی همان اصلاحات بود که چون بارقه‌ای آمد و دوام نیاورد… او از یزدان‌بُد پرسید که آیا برداشت او درست بوده و همهٔ این‌ها در واقع یک چیزند، و دیگر اینکه برداشت او از اینکه سامان گویی به‌نوعی نماد جوانی راوی بوده، درست است.

بعد نوبت به وحید ذاکری رسید. وی گفت داستان طرح جالبی دارد، خصوصاً پایان‌بندی‌اش که کمی حالت طنز هم دارد. نثر آن خیلی خوب است. عنوان داستان جالب است و در واقع همان‌طور که استاد هم اشاره کردند، با زنده‌شدن خاطرهٔ دختر همسان‌سازی دارد. همسان‌سازی‌ها هنرمندانه انجام شده است و سکته‌ای در آن‌ها نیست. اما نثر جاهایی یکنواخت نیست؛ اینکه راوی‌ای که «الاغ گُنده‌بَک» می‌گوید، در جای دیگری شاعرانه و ادبی حرف می‌زند. داستان می‌تواند با تمرکز بیشتر روی مهم‌بودن شخصیت مهشید برای راوی، پرداخت بهتری داشته باشد تا معلوم شود چرا مهشید که رابطه‌ای یک‌شبه با راوی داشته، این‌قدر برای او مهم بوده است. نکتهٔ دیگر همان‌طور که استاد هم اشاره کردند، شخصاً فکر می‌کنم حتی اگر شخصیت داستان در عالم واقع هم کلمات بیگانه به‌کار می‌برد، ترجیحم این است که در داستان معادل‌های فارسی‌شان را به‌کار ببرم.

سپس علی نگهبان گفت داستان نقاط قوت بسیاری دارد. از نقاط خوب بسیاری می‌شود نام برد، ولی چون استاد محمدعلی مرا مأمور کرده است تا دربارهٔ ادبیات تبعید صحبت کنم، بیشتر به‌لحاظ فنی روی این موضوع تمرکز می‌کنم. به‌نظر من داستان تبعید داستانی نیست که لزوماً در تبعید یا توسط فردی که در تبعید است، نوشته شده باشد. یک‌سری مختصات داستانی و شخصیت باید تبعیدی باشند. آنچه من در اینجا دیدم، شخصیت تبعیدی است، البته همین فرد ممکن است فردا روزی برگردد ایران. این شخصیت بین جامعهٔ مبدأ و اینجا گسسته و دو شقّه شده است. ذهنی که دو شقّه شده، مرتب از اینجا به آنجا پرش می‌کند، ولی چیزی که آن را از حالت مکانیکی درمی‌آورد، در پس‌وپُشت این و در زیرساخت داستان وجود دارد، تجربه‌هایی است که ریشه در جامعهٔ مبدأ دارد. شخصیت تبعیدی مرتب بین گذشته و حالش در نوسان است. از نگاه دیگری، کل داستان یک سوءتفاهم است؛ هم ماجرای راوی با سگش و هم شناخت راوی از مهشید. و همین موازی‌سازی‌ها را می‌توان در رابطه با میهن نیز دید و این از نقاط قوت داستان است.

پس از آن، مرال دهقانی ضمن تشکر از یزدان‌بُد برای خواندن داستان داغی که داغ‌بودنش حتی با تقویم نیز هم‌خوانی [اشاره به عید پاک] دارد، گفت که مشابه نظر وحید معتقد است که نثر یکنواخت نیست. او گفت از تکرار نکات مثبتی که دیگران گفتند اجتناب می‌کند و افزود که اشارات زمانی و مکانی (تابستان ۷۸) خیلی کم بود، چرا که این‌ها برای ما ملموس است، اما برای یک غیرایرانی شاید پی‌نوشت نیاز داشته باشد. مهشید دو ترم هم‌کلاسی دانشگاهشان بوده، ولی همکلاسی‌ها به یادش نمی‌آورند، حالا اینکه او احتمالاً تعلیق شده یا هر چه، آیا دلیلی داشته نویسنده آن را مبهم گذاشته است. و نکته‌ای انتقادی اینکه وقتی مهشید به او می‌گوید «سوختی!»، راوی می‌گوید «به این فکر کردم با چند مشتری دیگر هم همین کار را کرده… »، چرا راوی مهشید را قضاوت می‌کند، در حالی‌که او برایش آن‌قدر مهم بوده که ۲۰ سال در یادش مانده است. 

سپس آتوسا مشعشعی گفت دوستان همهٔ نکات را گفتند، فقط می‌خواستم بدانم اینکه راوی دربارهٔ سامان می‌گوید «کسی که مثل رادیو تلویزیون ایران، فارسی را روان حرف می‌زند… » به چه معناست، ادبیاتش یا محتوای حرف‌‌هایش. و دربارهٔ مهشید، کمی عجیب بود که چطور با یک جملهٔ «مهشید مُرد» همه‌چیز دربارهٔ آن تجربهٔ لذت‌بخش یک‌شبه به‌خاطرش آمد. 

در این زمان استاد محمدعلی گفت تا الان کسی این موضوع اشاره نکرده است که وقتی مهشید به راوی می‌گوید «سوختی»، این چه معنایی دارد. این «سوختی» خیلی خوب در جای خود نشسته و بهتر است مورد بحث و بررسی قرار گیرد. باید دید این «سوختی» چه چیزی را در راوی تکان داده… این از نقاط اوج داستان است که تا الان کسی راجع به آن صحبت نکرده و نکتهٔ طریفی است که باید بیشتر راجع به آن بحث کرد.

گزارشی از کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، با حضور میهمان ویژه امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون

بعد نوبت به نوشا وحیدی رسید. او در توصیف مهشید گفت معتقد است که دختر باهوشی بوده و راوی برایش چیزی نداشته است. او افزود همان‌طور که راوی خرگوش را زیر آب شست، من اگر باشم، داستان شما را زیر آب می‌شویم و اضافاتش را – شعارهای سیاسی خصوصاً – بیرون می‌ریزم. خود همین ماجرای بیرون‌کشیدن خرگوش مرده توسط سگ بسیار سوژهٔ جذابی است و نیازی به آوردن موضوعات دیگر نیست. و همان‌طور که وحید گفت، نثر دوگانه است و جایی شاعرانه شده و جاهای دیگر، نه. نکات خوب داستان را هم بقیه گفتند.

سپس نیکی فتاحی با اشاره به اینکه نکات مثبت را که همه گفتند، گفت از نظر او داستان سه محور دارد؛ عشق راوی به دختر، زندگی در غربت، و فضای سیاسی سال ۷۸، با نوشا موافق‌ام که آن وقایع می‌توانست خیلی کم‌رنگ و زیرپوستی باشد، البته کامل نمی‌توانست حذف شود، چون آن‌‌وقت باید طوری معلوم می‌شد که چرا دیگر دختر دانشگاه نمی‌رود؛ من فکر کردم که او حتماً اخراج شده است. کلاً بهتر است اشاره به آن وقایع حالت شعاری نداشته باشد. اینکه چطور در رابطه‌ای چندساعته عشق شکل گرفته و اینکه چطور با همین یک شب دوستان و اطرافیان این ارتباط را فهمیده‌اند تا جایی که ۲۰ سال بعد خبر مرگ او را به راوی بدهند، کمی غیرِقابلِ‌باور است. با دوگانگی نثر که اشاره شد موافق‌ام. جاهایی جملات طولانی‌اند و این مسئله در برخی جاها دشواری خواندن ایجاد کرده است. 

بعد نوبت به مجید میرزایی رسید. او گفت از داستان خیلی لذت بردم و مرا یاد داستان‌های کوتاه بیژن نجدی انداخت. به‌نظر من، شخصیت مهشید نقطهٔ مقابل زندگی روتین مردی مهاجر است که با زن و دخترانش و سگش در شهری آرام زندگی می‌کند. مهشید نمادی است از چهره‌ای شورشی و متفاوت که شنیدن خبر مرگش در دل راوی آشوب به‌پا می‌کند و باز به‌نظر من، آن عشق یک‌شبهٔ ممنوع راوی با دختر هیچ ارتباط به تن‌فروشی و این‌ها نداشت؛ شاید او هیچ اعتقادی به «پیوند سست دو نام و هم‌آغوشی در اوراق کهنهٔ یک دفتر» نداشت. من فکر می‌کنم راوی‌ای که تسلیم زندگی روتین و روزمره شده و زیر نگاه‌های متفاوت مرده است، در نقطه‌ای خود را در مقابل چهرهٔ له‌شدهٔ انسان متفاوتی می‌یابد که نگاهش متفاوت بوده و طور دیگری زندگی می‌کرده. به‌نظرم آنجا که راوی خرگوش مرده را می‌شوید و سفیدی شفاف پشم‌ها را می‌بیند، شاید در آن آینه، بخش درخشان گم‌شده‌ای را که در لجن‌ها پنهان شده، کشف می‌کند و با حسرت به زندگی‌ای نگاه می‌کند که ما را به نواله‌ای ناچیز پیوند داده است.

پس از آن اُرُد اریس گفت داستان خیلی عالی است. از نظر من در کل پس‌زمینهٔ داستان راوی همه‌جا بُر خورده است. چه جایی که بُر می‌خورد و با بقیه می‌رود غذا می‌خورد، چه زمانی که وارد خانه‌اش می‌شود و بدون زن‌ها آنجا را نمی‌شناسد.

سپس مهرخ غفاری مهر گفت باور نمی‌کنم که این داستان اولین نگارشش بوده و ویرایش نشده است، من فکر می‌کنم حتی اگر این داستان تا کنون نوشته نشده، ولی بارها و بارها به آن فکر شده و در ذهن شما نوشته شده است. خیلی پرداخته و جذاب است. تمام عناصر داستانی خیلی درست انتخاب شده و همه‌چیز سر جای خودش نشسته است. این داستان هم از نظر خط داستانی جالب است و هم از نظر مسائل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جذاب و پیچیده است و مسائل بسیاری برای مطرح‌کردن دارد. مسائل مربوط به اصلاحات هم خیلی موجز و خوب مطرح شده و طنز خیلی خوبی هم دارد. نکتهٔ دیگر اینکه داستانِ به این کوتاهی و جذابی می‌توانست با جملهٔ کوبنده‌تری شروع شود. از دیدگاه فمینیستی، داستان یک زن مستقل و متفاوت را که از خود صدا دارد، خیلی خوب به‌نمایش گذاشته است. 

در اینجا مرتضی مشتاقی گفت با توجه به نظراتی که دوستان دادند، فکر می‌کنم کمی نویسنده و راوی مخدوش شده است. مثلاً وقتی به مسائل سیاسی درداخته می‌شود، این دیدی است که راوی به آن قضایا دارد و نه اینکه الزاماً نظر نویسنده این باشد. کار خوبی که نویسنده کرده، خلق راوی با فلاش‌بک‌های درست و بجا بوده است. 

سپس سهیلا طباطبایی گفت داستان بسیار زیباست و ماهرانه نکات ظریفی در آن گنجانده شده است. بر خلاف نظر برخی دوستان، فکر می‌کنم کاربرد کلمات انگلیسی برای این بوده که زبان گذشته و حال را در داستان متمایز کند. 

بعد نوبت به کامران قوامی رسید. او گفت برای من جالب بود که داستان کشش داشت و مطالب بسیاری در آن مطرح شده بود؛ مهاجرت، خانواده، عشق و مرگ… انتقادم این است که برخی جملات خیلی طولانی بودند و خوانششان سخت بود. مطالب سیاسی قابلِ‌فهم، ولی برای من شعارگونه بود و به‌اندازهٔ باقی داستان دلنشین نبود. شاید بهتر می‌بود به‌جای آن، به شخصیت مهشید بیشتر پرداخته می‌شد.

سپس سودابه رکبی گفت داستان خیلی خوب بود، ولی چرا آن را با طنز نخواندید. شخصیت راوی اتفاقاً برای من بسیار جالب بود. همچنین برخلاف خیلی از دوستان در زمینهٔ دوگانگی نثر، به‌نظرم داستان طراوت و ضرباهنگ خوبی دارد. فقط به‌نظر می‌رسد این فارسی‌ای است که باید به فارسی ترجمه شود، یعنی بعضی جاها جای فعل و فاعل‌ها باید عوض شوند. 

پس از تنفسی ده‌دقیقه‌ای و در قسمت دوم جلسه، استاد محمدعلی با اشاره به تجربهٔ ویژهٔ یزدان‌بد دربارهٔ نوشتن به انگلیسی، گفت افرادی که در سنین من به اینجا آمدند، نتوانستند با جامعهٔ اینجا ادغام شوند، ولی من جوانانی را که دنبال این کار رفتند، تحسین می‌کنم. امیرحسین یزدان‌بُد با چند ویراستار دانشگاهی تجاربی داشته و مایل‌ام از او دعوت کنم پس از پاسخ‌گویی به سؤالات دوستان، از تجربیاتش در زمینهٔ ترجمهٔ کارهایش و نوشتن به انگلیسی هم صحبت کند. 

امیرحسین یزدان‌بُد گفت مدت‌ها بود چنین تجربه‌ای نداشتم که داستانی داغ را در فضای کارگاهی بخوانم و روی آن بحث و صحبت کنیم. بسیار لذت بردم. چند نکته و توضیح – نه از سر دفاع – در پاسخ به مسائلی که دوستان طرح کردند:

  • نامتوازن‌بودن لحن و زبان، به‌نوعی لایه‌ای بود که به داستان اضافه شده بود؛ در اثر اینکه راوی سه تا بربن می‌خورد.
  • موضوع ادبیات تبعید که آقای نگهبان مطرح کردند، به‌تنهایی به وسعت دریاست و ورود به آن کارِ یکی دو ساعت و حتی یکی دو جلسه نیست و بحث‌های مفصلی را در حد دکتری می‌طلبد.
  • در پاسخ به اینکه دوستان گفتند قسمت‌هایی شعاری شده، اخیراً کتابی خواندم از چاک پالانیک (Chuck Palahniuk) با عنوان Consider This که به‌نوعی خاطرات و تجربیات داستان‌نویسی‌اش است و در بخشی از آن، به چنین قسمت‌هایی در کتاب می‌گوید big voice یعنی بعد از یک‌سری جزئیات و صداهای کوچک، نویسنده یک‌باره حرف گنده‌ای می‌زند؛ البته در داستان من باز کار همان بربن بود! 
  • طولانی‌شدن جملات را باید رویش کار کنم.
  • در مورد شروع داستان، باید به آن فکر کنم، چون داستان کاملاً داغ است و آن را طی ۴۸ ساعت با ۶ ساعت خواب در آن بین، نوشته‌ام. باید به آن فکر کنم، خیلی ناخودآگاه بوده است.
  • در مورد کلمات انگلیسی، اگر قرار است سانسور نکنم، پُرچِ من ایوان نیست. می‌دانم چه می‌گویید و خیلی هم به آن فکر می‌کنم و واقعاً دلم می‌خواهد از فرهنگ و زبانمان صیانت کنم، ولی واقعیت این است که این کلمه‌ها (پُرچ، دِک) مختص آمریکای شمالی است و معادل دقیق ندارد. من عاشق این کشور و شهر خودم هستم. می‌خواهم بدانم آیا از این مفاهیمِ آنجا می‌شود کَند. من تلاشی ندارم خودم را به یک پایتخت جهانی زبان فارسی وصل کنم. چون آنجا نیستم دیگر و مسئله‌ام نیست. 
  • اینکه چقدر صحنه‌های سیاسی ارگانیک بود، و آیا این را لازم داشت یا نه، راستش من ابتدا که آمدم اینجا، گفتم دیگر فارسی نمی‌خوانم و سه چهار سالی فقط انگلیسی خواندم و تازه متوجه شدم که همینگوی و فاکنر اینی نبود که من خوانده بودم. حالا برعکس همین، اگر این داستان من قرار باشد به انگلیسی برگردانده شود، باید فضا برای غیرِفارسی‌زبان ملموس باشد و درکی از آن داشته باشد. من این نکته را می‌فهمم و می‌دانم که چقدر حساس است و ممکن است داستان را خراب کند یا چیز خوبی بشود، اما حواسم بود که باید کانتکستی بدهم که اینجا خاورمیانه است، باید اشاره می‌کردم به چیزهایی مثلاً اینکه در آنجا سگ می‌کشند،… همه‌تان عزیزید، ولی راستش داستان را فقط برای شما ننوشته‌ام. موقع نوشتن، دوستان کانادایی‌ام هم در ذهنم بودند و نیز بچه‌های نسل دوممان.

گزارشی از کارگاه داستان‌نویسی ونکوور، با حضور میهمان ویژه امیرحسین یزدان‌بُد، نویسندهٔ ساکن ادمونتون

در ادامه، دربارهٔ‌ تجربیات نوشتن در کانادا و چاپ کتاب در اینجا،امیرحسین یزدان‌بُد از خاطرهٔ چاپ اولین کتابش به اصرار استاد محمدعلی گفت؛ به‌سادگی به نشر چشمه رفتم، کارم را گذاشتم روی میز و به‌همان سادگی هم چاپ شد. کسی را نمی‌شناختنم و فقط می‌دانستم که چشمه انتشارات خوبی است. در فضای غرب، این سازوکار خیلی شبیه نت‌ورکینگ در مشاغل غیرِنویسندگی است و باید رابطه داشت و باید شما را بشناسند، مگر اینکه چیز خاصی باشد و بخواهند از شما در کانتکست خاصی استفاده کنند. مثلاً بگویند فلان شخص زندانیِ شکنجه‌شدهٔ فراری سابق است و خب این برایشان جالب است. کارکردن در فضای انگلیسی برای آدمی در سطح من، به این صورت است که مثلاً من چند داستان کوتاه نوشتم و دادم ولی ادیتورم دو تا از آن‌ها را اصلاً نگاه نکرد! چون کلی از این کارها دیده است. ادیتورم که استاد دانشگاه آلبرتا بوده و الان در آلمان است و مدام با هم در ارتباط‌ایم، خودش را کامل درگیر داستان می‌کند و این‌طور نیست که فقط ویرگول و نقطه بگذارد. کلی با من بحث می‌کند و گاه مثلاً‌ می‌گوید یک قسمت را کلاً بردار و من را به چالش می‌کشد که به‌طور مثال فلان قسمت چه کمکی به داستان می‌کند. اینجا ادیتور نمی‌گذارد تو جایی در وسط بایستی. مثلاً اگر دربارهٔ جمهوری اسلامی می‌نویسی، نمی‌‌توانی مماشات کنی. 

وی در ادامه گفت شما اینجا ناشر را نمی‌توانید انتخاب کنید. مجبورید از پلهٔ یک شروع کنید و تدریجی بیایید بالا. مگر موارد استثنا، مثلاً به دو بار اعدام محکوم شده باشید! نمونه‌اش بهروز قوچانی که کارش را من به انگلیسی خواندم؛ خب خوب بود،‌ همین. البته کار جالبی کرده بود، اینکه از توی کمپ نوشته‌هایش را از طریق واتس‌اپ به مترجم می‌فرستاده و خب این کانتکست جالبی است، اما به‌لحاظ ادبی شاید جای بحث داشته باشد.

علی نگهبان در ادامه و در تأیید صحبت‌های یزدان‌بُد گفت که اینجا کار به‌چاپ‌رساندن کتاب بسیار دشوار است. به‌طور مثال اگر شما کارتان را برای ناشری بفرستید، گاه حتی یک‌سال طول می‌کشد تا جوابی بدهند. البته در مورد ما، مثلاً اگر کسی فضای خاورمیانه را به‌خوبی و در عین حال به‌نحوی سرگرم‌کننده بنویسد و از آن فضا اطلاع‌رسانی کند، می‌تواند شانسی داشته باشد. انتشاراتی‌هایی هستند که دنبال این‌طور کارها هستند. همچنین اگر تجربه‌های مهاجرت مطرح شود، انتشاراتی‌هایی هستند که حاضرند سالی چند کتاب را به این موضوع اختصاص دهند.

در پایان این جلسه، استاد محمد محمدعلی ضمن تشکر از حضور امیرحسین یزدان‌بُد و دوستان شرکت‌کننده، اظهار امیدواری کرد که در جلسهٔ دیگری بتوان موضوع ترجمهٔ آثار شاخص فارسی به انگلیسی را مورد بحث و تبادل نظر قرار داد.

نوشته بحث و بررسی «رستاخیز خرگوش»، داستانی رانده‌شده و تبعیدی اولین بار در رسانهٔ همیاری. پدیدار شد.

]]>
https://media.hamyaari.ca/2021/05/05/%d8%a8%d8%ad%d8%ab-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%ae%db%8c%d8%b2-%d8%ae%d8%b1%da%af%d9%88%d8%b4%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1/feed/ 0 15867