<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>امید بهمن پور بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D9%BE%D9%88%D8%B1/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/امید-بهمن-پور/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Sun, 01 Oct 2023 16:00:01 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>امید بهمن پور بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/امید-بهمن-پور/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>استاد، عکس همیشه‌خندان شما و طناز را چطور برایتان بفرستم؟</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/09/30/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af%d8%8c-%d8%b9%da%a9%d8%b3-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87%d8%ae%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%b7%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%a7-%da%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/09/30/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af%d8%8c-%d8%b9%da%a9%d8%b3-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87%d8%ae%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%b7%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%a7-%da%86/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 01 Oct 2023 02:36:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن پور]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21448</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. امید بهمن‌پور – ونکوور اولین باری که دیدمش، سر کلاس داستان‌نویسی بود؛ شخصیتی دوست‌داشتنی، مهربان، آرام، شوخ، خوش‌زبان‌ و آگاه. جلسات کارگاهی به‌مرور تبدیل به تماس‌های تلفنی گاه‌و‌بی‌گاه و شنیدن خنده‌های فرح‌بخشش بود. پاتوق تیم هورتون نزدیک منزلشان بود. تنها اختلاف نظری که با هم داشتیم سر این بود که نوشتن را جدی بگیرم...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/09/30/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af%d8%8c-%d8%b9%da%a9%d8%b3-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87%d8%ae%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%b7%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%a7-%da%86/">استاد، عکس همیشه‌خندان شما و طناز را چطور برایتان بفرستم؟</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-family: vazirmatn-bold; font-size: 10pt;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">امید بهمن‌پور</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اولین باری که دیدمش، سر کلاس داستان‌نویسی بود؛ شخصیتی دوست‌داشتنی، مهربان، آرام، شوخ، خوش‌زبان‌ و آگاه. جلسات کارگاهی به‌مرور تبدیل به تماس‌های تلفنی گاه‌و‌بی‌گاه و شنیدن خنده‌های فرح‌بخشش بود. پاتوق تیم هورتون نزدیک منزلشان بود. تنها اختلاف نظری که با هم داشتیم سر این بود که نوشتن را جدی بگیرم و من نوشتن را از ترسم شوخی می‌گیرم. کلمات و نوشتن مرا به دنیاهای ترسناک ناشناخته‌ می‌برد. جذبهٔ سرکش نوشتن را دوباره او بعد از سالیان سال در من زنده کرد. او یک نویسندهٔ واقعی بود. هر روز به دنیای ناشناخته‌اش سر ساعت سر می‌زد و ساعت‌ها در آنجا زندگی می‌کرد. دیگر به آنجا خو کرده بود. خبر درگذشتش را که شنیدم، احساس کردم این‌بار برای همیشه با بستهٔ سیگارش به دنیای ناشناخته‌اش رفته. کتابش که پیش من است و خودش هم در دنیای واقعی خودش. بعد از مدتی طعم تلخِ نبودنش از حد گذشت که خودش با نوشته‌اش آرام‌بخش روح غمناکمان شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوشته بود: «از همان نخستین باری که قلم به دست گرفتم تا کتابی بنویسم، سایهٔ مرگ را پشت سرم حس می‌کردم. شاید بتوان گفت که مرگ را چیزی شبیه همزاد خودم می‌بینم. زمانی‌که داستان می‌نویسم آن را بیشتر حس می‌کنم. گمان می‌کنم که مرگ به‌هیچ‌وجه از من دور نیست و حتی می‌توان گفت که آن را اتفاق بسیار زیبا و نزدیکی می‌دانم. از این‌رو تلاش کردم تا هیچ‌گاه مرگ را اتفاق ناخوشایند و ترسناکی جلوه ندهم. شخصیت‌های داستان‌های من همگی با رضایت و رغبت مرگ را به‌عنوان بخش طبیعی از زندگی پذیرفته‌اند.»</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/09/30/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af%d8%8c-%d8%b9%da%a9%d8%b3-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87%d8%ae%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%b7%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%a7-%da%86/">استاد، عکس همیشه‌خندان شما و طناز را چطور برایتان بفرستم؟</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/09/30/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af%d8%8c-%d8%b9%da%a9%d8%b3-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87%d8%ae%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%b7%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%a7-%da%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21448</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ما، مدیر، محیط</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/05/26/%d9%85%d8%a7%d8%8c-%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1%d8%8c-%d9%85%d8%ad%db%8c%d8%b7/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/05/26/%d9%85%d8%a7%d8%8c-%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1%d8%8c-%d9%85%d8%ad%db%8c%d8%b7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 26 May 2022 16:15:37 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن پور]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن‌پور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=18474</guid>

					<description><![CDATA[<p>امید بهمن‌پور – ونکوور حضرت سایمون سینک (Simon Sinek) در یکی از سخنرانی‌هایش در تِدتاک با موضوع «چرا مدیران خوب به ما احساس امنیت می‌دهند» داستانی را تعریف می‌کند که: «فرمانده در زیر آتش گلوله‌ها به‌سمت خط مقدم می‌دوید تا مجروحان و کشته‌ها را به پشت جبهه منتقل کند. فرمانده یکی از مجروحان را به هلیکوپتر امداد رساند و یکی از امدادگران که به کلاه‌خودش دوربین فیلمبرداری وصل بود، لحظه‌ها را ثبت می‌‌کرد. وقتی که فرمانده...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/05/26/%d9%85%d8%a7%d8%8c-%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1%d8%8c-%d9%85%d8%ad%db%8c%d8%b7/">ما، مدیر، محیط</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">امید بهمن‌پور</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حضرت سایمون سینک (Simon Sinek) در یکی از سخنرانی‌هایش در تِدتاک با موضوع «چرا مدیران خوب به ما احساس امنیت می‌دهند» داستانی را تعریف می‌کند که: «فرمانده در زیر آتش گلوله‌ها به‌سمت خط مقدم می‌دوید تا مجروحان و کشته‌ها را به پشت جبهه منتقل کند. فرمانده یکی از مجروحان را به هلیکوپتر امداد رساند و یکی از امدادگران که به کلاه‌خودش دوربین فیلمبرداری وصل بود، لحظه‌ها را ثبت می‌‌کرد. وقتی که فرمانده یکی از مجروحان را در داخل هلیکوپتر می‌گذاشت، خم شد و سرباز مجروح را بوسید.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">حضرت وقتی این فیلم را دید، از خود سؤال کردند که این افراد از کجا آمده‌اند؟ این حس عمیق عاطفی بین سرباز و فرمانده چیست؟ چرا ایشان چنین مدیری سر کارشان ندارند؟ در ارتش به افرادی که خود را فدای دیگران می‌کنند، مدال افتخار می‌دهند، ولی در محیط کار پاداش به کسانی داده می‌شود که بتوانند </span><span style="font-weight: 400;">بیشترین سود را نصیب خود و خودی‌ها کنند و دیگران را فدا کنند؛ جنگ نامحسوس بین حداکثر عامه و حداقل سرمایه‌گذار. علت این رویداد به‌خاطر وجود انسان‌های شریف در ارتش و انسان‌های ناشریف در محیط کار و تجارت نیست! بلکه می‌تواند به‌خاطر شرایط و فضایی باشد که فرمانده آن را به‌وجود آورده است. در این محیط اگر از هر کسی بپرسیم که چرا حاضر به فداکاری هستی، جواب خواهد داد برای اینکه اگر دیگری هم جای من بود، همین کار را برایم می‌کرد. در این محیط، دیگر کسی وقت و انرژی خود را صرف محافظت از ماتحت خود در برابر همکار و مدیرش نمی‌کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این حس اطمینان و همکاری عمیق بین افراد، آموزش‌دادنی و دستوردادنی نیست، بلکه باید تک‌تک افراد آن را حس و تجربه کنند. وقتی مدیر برای مجموعه‌اش فداکاری کند، این حس را به تک‌تک افراد مجموعه می‌دهد که آن‌ها تحت حمایت مدیرشان هستند و در این محیط، اعضا هم به مدیر اعتماد می‌کنند و برای یکدیگر فداکاری می‌کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">البته به‌نظرم ساخت چنین محیط مطلوبی همیشه عملی نیست. اگر همان فرمانده در بازی پوکر یا مافیا باشد و بخواهد همان استراتژی را پیاده کند، بازندهٔ دور اول بازی خواهد بود. قاعده و استراتژی بازی پوکر و مافیا بر فریب حریف است. در این فضا، تصور اعتماد و فداکاری، شکست را تضمین می‌کند. در این محیط هر فرد در مقابل بقیه بازی‌ می‌کند. این فضا تمرینی برای برنده‌شدن در محیطی است که نفع فردی مستلزم باخت دیگران است. </span><span style="font-weight: 400;">شرایطی که گویا با واقعیت زندگی امروزه همخوانی بیشتری دارد. فرمانده در بازی مافیا یا پوکر متوجه می‌شود که سربازی برای نجات ندارد و در این میدان مبارزه تک و تنهاست. همهٔ حریفانش دشمنانش هستند و فداکاری برای دشمن به‌منزلهٔ خودکشی و باختش است. این فرمانده استراتژی خود را عوض می‌کند و برای نجات تنها سرباز که خودش است، دست‌به‌کار می‌شود و او هم در نهایت دست به فریب رقبا می‌زند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">اگر بازی برای ما منصفانه نیست و نمی‌شود قواعد بازی را تغییر داد، می‌توان محیط بازی را ترک کرد </span><span style="font-weight: 400;">و بازی دیگری را شروع کرد که حداقل یک یار داشته باشیم. شما را نمی‌دانم ولی اگر یارم آس پیکم را هم بِبُرد و بازی بُرده را ببازیم، آن باخت را به تنهابُردن ترجيح می‌دهم! </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فدا!</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/05/26/%d9%85%d8%a7%d8%8c-%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1%d8%8c-%d9%85%d8%ad%db%8c%d8%b7/">ما، مدیر، محیط</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/05/26/%d9%85%d8%a7%d8%8c-%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1%d8%8c-%d9%85%d8%ad%db%8c%d8%b7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">18474</post-id>	</item>
		<item>
		<title>به من چه! به تو چه! کرونا! تعادل!</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/04/27/%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86-%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%88-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b1%d9%88%d9%86%d8%a7-%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/04/27/%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86-%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%88-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b1%d9%88%d9%86%d8%a7-%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 28 Apr 2022 00:49:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن پور]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[کرونا]]></category>
		<category><![CDATA[کروناویروس]]></category>
		<category><![CDATA[کووید-۱۹]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=18281</guid>

					<description><![CDATA[<p>امید بهمن‌پور – ونکوور به ملا گفتند می‌دانی همسایه‌ات امروز برای حاکم مهمانی به‌پا کرده و ناهار می‌‌دهد؟ ملا گفت به من چه. به ملا گفتند می‌دانی تو هم دعوت شده‌ای؟ ملا گفت به تو چه؟ این قانون به من چه و به تو چه همه‌جا صادق نیست. خوب است که کسی سرش توی ماتحت زندگی مردم نباشد، ولی مرز باریکی بین بی‌تفاوتی و فضولی هست. در دنیایی که مدتی مزهٔ بودن در آن را می‌چشیم،...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/04/27/%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86-%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%88-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b1%d9%88%d9%86%d8%a7-%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84/">به من چه! به تو چه! کرونا! تعادل!</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">امید بهمن‌پور</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">به ملا گفتند می‌دانی همسایه‌ات امروز برای حاکم مهمانی به‌پا کرده و ناهار می‌‌دهد؟ ملا گفت به من چه. به ملا گفتند می‌دانی تو هم دعوت شده‌ای؟ ملا گفت به تو چه؟ این قانو</span><span style="font-weight: 400;">ن به من چه و به تو چه همه‌جا صادق نیست. خوب است که کسی سرش توی ماتحت زندگی مردم نباشد، ولی مرز باریکی بین بی‌تفاوتی و فضولی هست. در دنیایی که مدتی مزهٔ بودن در آن را می‌چشیم، هر چیزش به دیگری وصل است و پایداری و ماندگاری‌اش به تعادل. مثلاً خودِ زمینی که الان رویش نشسته‌ایم، به تعادلی رسیده است که توانسته این‌همه مدت معلق در فضا دور خورشیدش بگردد. اگر بخواهیم به خودمان واقعی و زمینی نگاه کنیم، ما بخشی از چرخهٔ محیط زیست‌ایم که پایداربودنمان در این چرخه مستلزم حفظ تعادل است. اگر تعادل را بر هم بزنیم، مثلاً هر چیزی را تغییر دهیم تا بیشتر نصیبمان شود و بیشترین سود را نصیب خودمان کنیم و زرنگِ چرخه شویم، طبیعت با شرایط موجود تعادل جدیدی را برقرار می‌کند و آشی برایمان می‌پزد که رویش یک وجب روغن باشد. در یک معامله، تنها اگر طرفین هیچ ارتباطی به‌هم نداشته باشند، بازی برد-باخت معنا پیدا می‌کند، ولی اگر طرفین به‌هم مرتبط باشند، دیگر باخت کسی به‌معنای برد دیگری نیست. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مولانا در کتاب مثنوی معنوی داستانی را تعریف می‌کند. می‌گوید کسی پیش موسی می‌رود و می‌گوید به من زبان حیوانات را یاد بده. موسی می‌گوید دانستن زبان حیوانات بدون معرفت برایت دردسر درست می‌کند. هر چه موسی سعی می‌کند منصرفش کند، طرف قبول نمی‌کند و پس از اصرار زیاد در نهایت موسی زبان حیوانات را به او یاد می‌دهد. (به‌خدا این صرفاً داستانی خیالی و افسانه و غیرواقعی است.) طرف خوشحال می‌رود خانه و سفره‌اش را تکان می‌دهد و تکه‌نانی از سفره می‌افتد. سگ تا می‌آید نان را بخورد، خروس می‌پرد و نان را برمی‌دارد. سگ به خروس واق‌واق می‌کند و می‌گوید: بلبل خان! مگر صاحبمان بهت دانه نمی‌دهد؟ این تکه‌نان قسمت من بود که تو کوفت کردی. خروس می‌گوید: واق‌واقو! نگران نباش، فردا اسب صاحبمان می‌میرد و تو به نان و نوایی می‌رسی. صاحبشان که این گفت‌وگو را می‌شنود، می‌رود بازار و اسبش را می‌فروشد. فردایش طرف گوش می‌ایستد تا ببیند‌ امروز حیوان‌هایش چه به‌هم می‌گویند. سگ می‌گوید: تخم پاپیون! چی شد پس آن لفت و لیسی که گفته بودی؟ خروس می‌گوید: سنده‌خور! این‌قدر نگران نباش، فردا خرش می‌میرد و او هم برای خرش مراسم می‌گیرد و یاد مرگ خودش می‌افتد و با همه مهربان می‌شود و تو هم به هالاف‌هولوفی می‌رسی. صاحبشان تا حرف‌های خروس را می‌شنود، تند و سریع خره را می‌برد بازار و می‌فروشد تا جلوی ضرر و زیانش را بگیرد. زبل خان فردا دوباره به سگ چیزی نمی‌دهد تا ببیند خروس به سگ چه می‌گوید؟ سگ به خروس می‌گوید: حیف نان! چی شد پس آن بخوربخوری که وعده داده بودی؟ صاحبمان خیلی زرنگ است، همه‌اش سود کرد و اصلاً خسارتی ندید. خروس گفت: دَله! دیگر اصلاً نگران نباش. آن مرگ و میرها و خسارت‌ها قرار بود که بلاگردان صاحبمان باشد. حالا که به‌خیال خودش جلوی همهٔ ضررهایش را گرفته، فردا خودش می‌میرد و در مجلس عزایش و تو دلی از عزا درمی‌آوری. (حالا اینکه چطور خروس علم غیب دارد و چرا سگ ندارد و چطوری یک‌هویی طرف علم غیب از موسی یاد گرفته و کِی خروس زبان سگی یاد گرفته، سگ چطوری زبان خروسی بلد است و به هزار تا سوراخ دیگر داستان کاری نداریم. مهم، نکتهٔ داستان است.) </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این دنیا ما مستقل از دیگران نیستیم و همه به‌هم متصل‌ایم. در دنیای بده‌بستان زندگی می‌کنیم، ولی همچنان این باور را داریم که موفق و زرنگ کسی است که سهم بیشتری را نصیب خودش کند. این نوع زندگی با تصور بگیر و بِکَّن و برنده باش، شرایط زیست محیطی را به مرز کنونی هشدار رسانده و فعالیت‌های لجام‌گسیختهٔ بشری باعث وقوع گرمای مهارنشدنی و انقراض گستردهٔ گونه‌های جانوری (انقراض ششم) شده است. البته طبیعت هم بیکار ننشسته و برای ایجاد تعادلی جدید با حذف گونه‌های غالب جانوری دست‌به‌کار شده است. رشد سریع جمعیت و حذف گونه‌های جانوری باعث شد بیماری‌ها و ویروس‌های جانوری به سوی بزرگ‌ترین گونهٔ طبیعت، انسان، سرریز کند و روی او متمرکز شود و کرونا آخرین، کشنده‌ترین و مسری‌ترین ویروس بشری نخواهد بود. در نهایت، بازندهٔ مسابقهٔ مصرف بی‌رویهٔ منابع طبیعی بدون جایگزینی و نابود‌کردن طبیعت و حیات جانوری، همان برنده‌ای است که به خط پایانش رسیده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از یکی می‌پرسند که ما کجا می‌رویم؟ می‌گوید از همان‌جایی که آمده‌ایم. مبدأ و مقصد زندگی ممکن است در پردهٔ ابهام باشد، ولی در عوض می‌دانیم آمدنمان بهر چه بوده است! این زمین برای ساختن بهشتی است که در خیال خود تصور می‌کنیم تا لذت ساختن و آبادکردن سرزمینمان را به نسل آینده به یادگار بگذاریم.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/04/27/%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86-%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%88-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b1%d9%88%d9%86%d8%a7-%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84/">به من چه! به تو چه! کرونا! تعادل!</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/04/27/%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86-%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%88-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b1%d9%88%d9%86%d8%a7-%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">18281</post-id>	</item>
		<item>
		<title>اوکراین، داستین هافمن و لیوانم</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/03/27/%d8%a7%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%86-%d9%87%d8%a7%d9%81%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%84%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/03/27/%d8%a7%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%86-%d9%87%d8%a7%d9%81%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%84%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 28 Mar 2022 02:43:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن پور]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن‌پور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=18037</guid>

					<description><![CDATA[<p>امید بهمن‌پور – ونکوور مَرمی با فشار باروت از پوکه بیرون می‌جهد. هوا را می‌شکافد و در سینه‌ای جا می‌گیرد. خون گرم گلولهٔ افروخته را در بر می‌گیرد. آرام‌آرام هر دو سرد می‌شوند و در کنار هم آرام می‌گیرند. گلوله‌ای دیگر شلواری را می‌درد و از خروجی رودهٔ بزرگ درون روده جا می‌گیرد. هر دو گلوله مصدوم را از پا درمی‌آورد. اولی فرماندهٔ متجاوز و دومی کودکی که در مقابل خدایش سر سجده به خاک می‌سابد...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/03/27/%d8%a7%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%86-%d9%87%d8%a7%d9%81%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%84%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%85/">اوکراین، داستین هافمن و لیوانم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">امید بهمن‌پور</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مَرمی با فشار باروت از پوکه بیرون می‌جهد. هوا را می‌شکافد و در سینه‌ای جا می‌گیرد. خون گرم گلولهٔ افروخته را در بر می‌گیرد. آرام‌آرام هر دو سرد می‌شوند و در کنار هم آرام می‌گیرند. گلوله‌ای دیگر شلواری را می‌درد و از خروجی رودهٔ بزرگ درون روده جا می‌گیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر دو گلوله مصدوم را از پا درمی‌آورد. اولی فرماندهٔ متجاوز و دومی کودکی که در مقابل خدایش سر سجده به خاک می‌سابد و دعا برای اتمام تجاوز می‌کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">مردم و کشورها نسبت به تجاوز پوتین و مزدورانش به ملت اوکراین واکنش نشان دادند. عده‌ای هم نسبت به این واکنش فراگیر واکنش نشان دادند که چرا برای چشم‌آبی‌ها لَلِـه هستند برای چشم‌قهوه‌ای‌ها زن‌بابا. خُب انسان‌ها در واقع با هم برابر نیستند. حقوق برابر هم ندارند. آنچه آن‌ها را یکسان می‌کند، تنها لحظهٔ تولد و مرگ آن‌هاست؛ لحظه‌ای که انسان‌ها را با سایر موجودات زنده برابر می‌کند. دلیل‌های دیگری هم هست. مثلاً هر چه دورتر از درد باشیم، درد کمتری را حس می‌کنیم. مرگ نزدیکانمان سنگین‌‌تر از مرگ بستگان دورمان</span><span style="font-weight: 400;"> است. دنیا ا</span><span style="font-weight: 400;">رتباط نزدیک‌تری به اروپا دارد تا شرق دور یا خاورمیانه. یا اینکه جنگ، بین عربستان و یمن نیست، جنگ، بین روسیه و اوکراین است. تبعات جنگ بین یمن و عربستان محدود به همان منطقه است، ولی تبعات این جنگ محدوده‌ای ندارد. نابرابری آدم‌ها از لحظهٔ شروع یادگیری آغاز می‌شود. محیطی که آدم‌ها درآن رشد می‌کنند و قدرت درک و فهمشان را پرورش می‌دهند، انسان‌ها را از هم متمایز می‌کند و در نهایت باعث تمایز جمعی و فرق بین جوامع می‌شود؛ مثل فرق بین جهان سوم در برابر جهان اول.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">داستین هافمن را دوست دارم. شاید به‌خاطر این بوده که به‌هم می‌گفتند قیافه‌ات شبیهش است. دوباره فیلم فارغ‌التحصیل‌اش<sup>۱</sup></span><span style="font-weight: 400;"> را دیدم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">داشتم فکر می‌کردم اگه این مضمون در ایران بخواهد ساخته بشود، چی از آب درمی‌آمد؟ یادم افتاد که ساخته شده! خانهٔ پدری<sup>۲</sup></span><span style="font-weight: 400;">!</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خانم رابینسون برای بِن بربن ریخت. صدای یخ توی لیوان مرا به هوس انداخت. من هم به‌سلامتی داستین قدری از گُلدلِیبلی که فقط برای وقت‌های مهم و پرارزش‌اند، ریختم و همذات‌پنداری کردم. یاد شور و حال و دوران جوانی‌ام افتادم که هر کاری امکان‌پذیر بود و هر حسی تازه و بی‌انتها. سرسختی و سماجت و جوانی بِن برای رسیدن به عشقش مثل ارادهٔ جوانه‌ای که سرش را از خاک تیره بیرون می‌آورد تا به گرمای نور خورشیدش برسد؛ انبوه غم و فرصت‌ها و آرزوهای ازدست‌رفتهٔ خانم رابینسون، آغاز زندگی پر از شورو عشق و پر ماجرای بِن و اِلِین در اتوبوسی به مقصدی نامعلوم، که زندگی پیمودن مسیر شخصی خود است نه رسیدن به مقصدی معلوم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ویسکی تمام شد. با یخش بازی می‌کردم و فکر می‌کردم که رابطهٔ بِن و خانم رابینسون زشت‌تر است یا مجازات شرعی؟ شرع انسان را به انسانیت نزدیک می‌کند یا ادراک بشری؟ جستجو برای درک معمای هستی الهی است یا تبعیت از آنچه منسوب به آن است؟ سعدی شعری دارد که کسی شیطان را خواب می‌بیند که بسیار خوش‌صورت و خوش‌سیرت است. از او می‌پرسد که ما هرچه از تو شنیدیم، کریهی و بدسیرتی بوده. شیطان می‌گوید: «ای نیک‌بخت، این نه روی من است، ولیکن قلم در کف دشمن است.» یخ لیوان هم آب شد و در لیوان چیزی جز رد بویی نمانده. شاید الان پوتین هم دارد ودکاهای برگشتی‌اش را مزه‌مزه می‌کند. او هم با ثروت و قدرتی که در اختیار خودش قرار داده، حق دارد که نتواند ملتی را به‌حساب بیاورد. او دچار مصیبت تک‌روایتی خودش شده است. بیچاره تنها چیزی را که قادر به دیدنش است، قدرت، ثروت و طرفدارانش است. تک‌روایتی، بیماری همه‌گیری است که همه خوش‌خیم یا بدخیم دچارش هستیم. یا طرفدار سمت‌وسویی هستیم یا مخالف بی‌چون‌وچرای آن. همیشه هم چوب این مرض مزمن تک‌روایتی را خورده‌ایم و عبرت هم نمی‌گیریم. این تک‌روایتی شرق و غرب، سنت و مدرنیته هم ندارد. در جهان‌بینی دینی آنچه بی‌ارزش است، زندگی دنیوی است که قابل‌قیاس با زندگی جاودان نیست. و در جهان مدرن، آنچه بی‌ارزش است لحظه‌های زندگی آدمی است که هر لحظه‌ای در قبال </span><b>هر</b><span style="font-weight: 400;"> کاری با قیمتی تفاهمی مبادله می‌شود تا آن خودفروش هم به قدرت و ثروتی نسبی برسد و در ردهٔ ‌بالاتر هرم خودفروشان قرار بگیرد.</span></span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont; font-size: 10pt;"><sup>۱</sup>فارغ‌التحصیل (به انگلیسی: The Graduate) فیلمی است ساختهٔ مایک نیکولز در سال ۱۹۶۷. فیلمنامهٔ این فیلم را کالدر ویلینگهام و باک هنری بر اساس رمانی به‌همین نام نوشتهٔ چارلز وب نوشته‌اند. نقش‌های اصلی فیلم را آن بنکرافت و داستین هافمن بازی می‌کنند. داستان فیلم دربارهٔ بنجامین بردداک (با بازی هافمن) است که به‌تازگی از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده و اسیر وسوسهٔ زنی مسن‌تر از خود، خانم رابینسون، (بنکرافت) می‌شود و در نهایت به دختر او الین (با بازی کاترین راس) دل می‌بندد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont; font-size: 10pt;">فارغ‌التحصیل در سال ۱۹۶۷ نامزد دریافت ۷ جایزهٔ اسکار بهترین فیلم، بهترین بازیگر مرد (داستین هافمن)، بهترین بازیگر زن (آن بنکرافت)، بهترین بازیگر نقش مکمل زن (کاترین راس)، بهترین فیلمنامهٔ اقتباسی و بهترین فیلمبرداری شد و جایزهٔ اسکار بهترین کارگردانی (نیکولز) را به‌دست آورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont; font-size: 10pt;"><sup>۲</sup>خانهٔ پدری فیلمی به کارگردانی، نویسندگی و تهیه‌کنندگیِ کیانوش عیاری محصول سال ۱۳۸۹ ایران است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont; font-size: 10pt;">این فیلم که در دی ۱۳۹۳ اکران آن آغاز شده بود، به‌دلیل وجود صحنه‌ای خشن با مشکلاتی در اکران روبرو و در روز اول اکران عمومی از پرده پایین کشیده شد. پس از پنج سال، فیلم خانهٔ پدری با اصلاحاتی جزئی و با رده‌بندی سنی بالای ۱۵ سال در تاریخ ۱ آبان ۱۳۹۸ در سینماهای ایران اکران شد، اما پس از پنج روز در ۶ آبان ۱۳۹۸ با دستور مستقیم دادستانی مجدداً توقیف شد. این فیلم در ۲۲ آبان ۱۳۹۸ مجدداً رفع توقیف شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont; font-size: 10pt;">این فیلم که قصهٔ اتفاق‌های یک خانهٔ قدیمی را از سال ۱۳۰۸ تا ۱۳۷۹ روایت می‌کند، با بازیگرانی همچون مهدی هاشمی، شهاب حسینی و مهران رجبی، ناصر هاشمی، مینا ساداتی، نازنین فراهانی و&#8230; در چند بخش ساخته شده و مسائل و مشکلات زنان ایران را به‌تصویر کشیده‌است. در این فیلم ناصر هاشمی (نقش جوانی) و مهدی هاشمی (نقش میان‌سالی) شخصیت اصلی این فیلم را، که روایت زندگی‌اش از پانزده تا هشتاد سالگی به‌تصویر کشیده شده، بازی می‌کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: pfont; font-size: 10pt;">ملوک دختر جوان خانواده‌ای سنتی است که به‌دلایل ناموسی، پدرش کلب‌حسن (مهران رجبی) خواهان مرگ او است و برای اینکار به پسر کوچکش به‌نام محتشم گفته تا قبری در زیرزمین حفر کند تا برای پاک‌کردن ننگ و حفظ آبروی خانواده، ملوک را دورازچشم مادر و خواهرانش کشته و در آنجا دفن کنند… </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/03/27/%d8%a7%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%86-%d9%87%d8%a7%d9%81%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%84%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%85/">اوکراین، داستین هافمن و لیوانم</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/03/27/%d8%a7%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%86-%d9%87%d8%a7%d9%81%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%84%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">18037</post-id>	</item>
		<item>
		<title>از مجموعهٔ «من نبودم، تو نبودی» قسمت چهارم &#8211; جغد و مار</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/03/13/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/03/13/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 13 Mar 2022 16:33:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن پور]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=17912</guid>

					<description><![CDATA[<p>امید بهمن‌پور – ونکوور در مجموعه‌داستان‌‌های کوتاه‌ «من نبودم، تو نبودی» زمان و مکان داستان نامعلوم است. می‌تواند داستان در گوشهٔ دیگری از هستی اتفاق افتاده باشد؛ سرزمینی که در آن موجودات زنده‌اش فاقد جانوری به اسم انسان باشد، یا داستان زندگی جانورانی در آینده‌‌ای بسیار دور باشد؛ زمانی که زمین از جانوری به اسم انسان پاک شده، و رد پایی هم از آن به‌جا نمانده باشد. راوی این داستان‌ها صرفاً یک شبح ادراک است. *...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/03/13/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87/">از مجموعهٔ «من نبودم، تو نبودی» قسمت چهارم &#8211; جغد و مار</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">امید بهمن‌پور</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در مجموعه‌داستان‌‌های کوتاه‌ «من نبودم، تو نبودی» زمان و مکان داستان نامعلوم است. می‌تواند داستان در گوشهٔ دیگری از هستی اتفاق افتاده باشد؛ سرزمینی که در آن موجودات زنده‌اش فاقد جانوری به اسم انسان باشد، یا داستان زندگی جانورانی در آینده‌‌ای بسیار دور باشد؛ زمانی که زمین از جانوری به اسم انسان پاک شده، و رد پایی هم از آن به‌جا نمانده باشد. راوی این داستان‌ها صرفاً یک شبح ادراک است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«تو، هستی. تو محصول بی‌مِثل‌ومانندِ دنیا هستی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در بالای درخت کهنسال لانهٔ دو جغد شاخ‌دار با بال‌هایی بزرگ و قهوه‌‌ای، و چشمانی درشت و زیبا بود. چشمان قشنگشان در روز مثل غروب آفتاب، نارنجی و شب‌ها سیاه و براق بود. جغدِ مادر چند روزی بود که از لانه بیرون نیامده بود، جغد پدر مانند سال‌های گذشته برای جفتش غذا می‌آورد تا زمان تخم‌گذاری‌اش برسد. شب موعود فرا رسید و تا صبح طول کشید. بعد از آنکه جغدِ مادر تخم‌هایش را گذاشت، از لانه بیرون پرید تا هوایی تازه کند و خستگی انتظار و تخم‌گذاری از تنش بیرون برود. در پایین درخت در کنار ریشه‌‌ای که از زمین بیرون زده بود، لانهٔ دو مار بود. آن‌ها هم مثل جغد‌ها تخم می‌گذاشتند و بچه‌دار می‌شدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در غیاب جغدِ مادر، پدر نگهبان تخم‌ها بود. روی آن‌ها می‌نشست و گرم نگهشان می‌داشت تا جغدِ مادر برگردد. یک روز گذشت، ولی جغدِ مادر برنگشت. روز دیگر آمد، ولی هنوز خبری از جفتش نبود. اضطراب و انتظار داشت او را می‌کُشت. چاره‌ای جز رهاکردن تخم‌ها نداشت. باید به‌دنبال جفتش می‌گشت. برای لحظه‌ای کوتاه از لانه بیرون پرید تا خبری از جفتش بیابد. نور غروب آفتاب چشم‌هایش را می‌زد. جغد به‌تندی بال می‌زد و مضطرب و نگران به‌هر جایی سر‌ می‌زد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مارِ مادر که همیشه جغدها را زیر نظر داشت، از رفت‌وآمد جغدها فهمیده بود که جغدِ مادر تخم گذاشته است. وقتی دید که جغدِ پدر هم از لانه بیرون پرید، از این فرصت استفاده کرد و خود را به دورِ درخت پیچاند و بالا رفت تا به لانهٔ جغدها رسید. داخل لانه با چوب و پَر فرش شده بود و در وسط لانه تخم‌ها در کنار هم قرار داشتند. دور تخم‌ها چنبره زد، دهانش را آن‌قدر باز کرد که سرش تبدیل به دهانی باز شد. تخم‌ها را یکی پس از دیگری بلعید. بعد از بلعیدن آخرین تخم به لانهٔ خود خزید و در آنجا آرام‌آرام پوست تخم‌ها را در گوشه‌ای از لانه بالا آورد. دیگر شکمش پر بود و احساس چرت بعد از یک غذای سیر کرد. همین که چرت می‌زد، به یاد جفتش افتاد و به خودش گفت که ای‌کاش جفتش برای پیداکردن شکار بیرون نرفته بود و با هم تخم‌ها را می‌خوردند تا او هم مجبور به این‌همه پُرخوری نمی‌شد. جفتش به‌ندرت به لانه می‌آمد و هر دو به نداشتن همدیگر عادت کرده بودند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-17914" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/03/pexels-donald-tong-23817.jpg?resize=500%2C333" alt="از مجموعهٔ «من نبودم، تو نبودی»  قسمت چهارم - جغد و مار" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/03/pexels-donald-tong-23817.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/03/pexels-donald-tong-23817.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/03/pexels-donald-tong-23817.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جغد پریشان بود. هیچ حسی و درکی از خودش نداشت. نه احساس گرسنگی می‌کرد، نه سیری. خیلی دیر شده بود. زمان سر از تخم بیرون‌آمدن جوجه‌ها بود و باید به‌سرعت به لانه برمی‌گشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چیزی به غروب نمانده بود. به لانه که رسید، روی شاخهٔ جلوی لانه نشست، ولی وارد لانه نشد. بدون آنکه حرکتی بکند، به جای خالی تخم‌ها خیره ماند. نمی‌دانست کجاست، گم شده بود. انگار وارد دنیای دیگری شده بود. دنیایی موازی و شبیه دنیای قبل از پروازش. همه‌چیز شبیه دنیای قبل بود، ولی در دنیای جدیدش جای تخم‌ها خالی بود. وقتی به‌خود آمد، شب از نیمه گذشته بود. نمی‌دانست چند ساعت یا چند روز در آنجا خیره به لانه نشسته بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زمانی که در سکون و سکوت، خیره به لانه‌اش مانده بود، هزاران هزار تار را دیده بود و به هزاران سال و هزاران دنیای گذشته سفر کرده بود. در آنجا دیده بود که چگونه هر اتفاقی به اتفاق دیگر، و هر موجودی به موجودی دیگر متصل‌اند. در دنیای جدیدش، نبودن را و جای خالی تخم‌ها را می‌دید و هرجا را که نگاه می‌کرد، تارهایی را می‌دید که هر چیزی را به چیز دیگری متصل می‌کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جغد آرام‌آرام به‌خود می‌آمد و دنیای جدیدش را بیشتر و بیشتر باور می‌کرد و لحظه‌به‌لحظه بر اضطراب و نگرانی‌اش افزوده می‌شد. جغد از روی شاخه پرید و اوج گرفت تا قدری ذهن و دلش را آرام کند. مهتاب در آسمان بود. در نور شب، چشمان براق سیاهش بهتر می‌توانست به‌دنبال جفتش بگردد. بال می‌زد و بالا می‌رفت تا به سکوتی برسد که خود را در آن محو کند. تا حسی از خود نداشته باشد، تا هستی را بدون خود، درک کند. تنهای تنها در آسمان شب اوج گرفت و بال‌هایش را باز کرد و در آن اوج پُر از سکوت، آن سکوت پُر از صدا، و آن تاریکی پُر از رنگ شروع به چرخیدن کرد. پرواز، خطی از زمزمهٔ پَرهای جغد با باد بود. هم‌نوازی باد و بال، نواختن همهمه‌ای آرام و بی‌صدا در سکوت، تاری بود که تا سوسوی ستاره‌ای دور در پهنهٔ بی‌انتهای آسمان امتداد داشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جغد در سکوتِ ذهنش نجوایی را شنید. بال‌هایش را به‌سمت صدای ذهنش جهت داد و از آن اوج به پایین نگریست. تا به‌حال درخت و برکه را آن‌قدر کوچک ندیده بود. آسمان تاریک، روشن شده بود و مهتاب در برکه رقصان بود. درخت کهنسال با وزش نسیم، آرام خود را تکان می‌داد و سایهٔ درخت روی برکه می‌افتاد و روی مهتاب را پنهان و پیدا می‌کرد. نسیم با آواز مرداب به چرخش درمی‌آمد و درخت را در آغوش می‌گرفت. نسیم و درخت با آهنگ مرداب رقص آرام شبانهٔ خود را شروع کرده بودند. قورباغه‌های مرداب در نیزار آواز شبانهٔ خود را می‌خواندند. ارکستر قورباغه‌ها به‌پایان نمی‌رسید و قورباغه‌ها بعد از مکثی دوباره آوازشان را از سر می‌گرفتند. گویی که نُتی در این میان گم شده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باز آن زمزمه آمد. نجوایی، ناله‌ای، هوهویی. صدا در جهت دیگری بود. اضطراب و ترس وجودش را فرا گرفت. دایره‌وار به‌سمت مرداب پایین می‌آمد. مهتاب در برکه می‌لرزید. باد درخت را می‌تکاند. سایه، مهتاب را در اعماق تاریکی فرو می‌برد و بیرون می‌آورد. گردباد زوزه می‌کشید و شاخه‌های درخت را خم می‌کرد و در هم می‌فشرد. قورباغه‌ها مرثیه‌ای را می‌خواندند و در تسلسلی شوم و بی‌پایان دوباره آن‌ را از سر می‌گرفتند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جغد چشم‌هایش را بست تا تنها تارها را ببیند. در میان هزاران رشتهٔ باریک سوسوکنان، یک تار درخشان تا میانهٔ نیزار امتداد داشت. چشم‌هایش را باز کرد و به آن نقطه چشم دوخت و از آن بالا به‌سمت نیزار سقوط آزاد کرد. در جایی‌که دسته‌ای از نی‌ها شکسته و کج و در هم رفته بودند، سنگینی نگاهی را حس کرد. در آن سیاهی، دو چشم سیاه آشنا دید و در کنارش فرود آمد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جفتش در آنجا بود و مار به دورش پیچیده بود. سرِ مار از وسط شکافته بود. چشمانش از حدقه بیرون زده و آویزان، به دو طرفِ سرش افتاده بود. رد خون خشک شده، از شکاف باز دریده‌شدهٔ سرش، تا زیر فک جابه‌جاشده‌اش رفته بود و دهان کج شکسته‌اش به یک‌طرف باز مانده بود. جغدِ مادر همچنان خیره به جغد پدر مانده بود. چشم‌ها با هم حرف می‌زدند. می‌گفت: می‌دانستم که بالاخره می‌آیی. نمی‌خواستم بیایی و به من دلهرهٔ تنهاماندن بچه‌هایمان را بدهی و نمی‌توانستم بدون تو چشم‌های منتظرم را ببندم. از روی بالَش بلند شد. سعی کرد که بالش را در زیر سینه‌اش جمع کند. بالش شکسته بود و از دو جایش که فاصلهٔ کمی از هم داشتند، رد خون دیده می‌شد. فاصلهٔ آن دو نقطه به‌فاصلهٔ دو دندان نیش مار بود. بال شکسته‌اش را تکانی داد و آن را در کنارش پهن کرد. سَم مار از بال در بدنش جاری شد. چشمانش را آرام بست و زمزمه کرد: مواظب جوجه‌هایمان باش. جذبه‌ و شور زندگی از آن چشمان سیاه رفت و سیاهی جایش را به تاریکی داد و هزاران رنگ جایش را به هزاران معما داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جغد پدر احساس معلق‌بودن و بی‌وزنی می‌کرد. در خلأ و تنهایی محض، سکوت مطلق، درون تاریکی غرق شده بود. ارتباطش با محیط اطرافش گسسته شده بود. در آن لحظه، هیچ را حس کرد. در هیچ بود. هیچ بود. هیچی نبود. هیچ حسی نداشت. تنها درکش، درک هیچ بود. آرام‌آرام در هیچ، روزنه‌ای از نور را حس کرد و پچ‌پچی را شنید. صدا تبدیل به همهمه شد و ارکستر قورباغه‌ها را شناخت. او جفتش را تا سرحد هیچ بدرقه کرده بود و برگشته بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قورباغه‌ها در میان نیزار غورغور می‌کردند. او هم با آن‌ها هم‌نوا شد و هوهو کرد. با هم‌نوازی جغد، نُت گمشده سر جایش نشست. ارکستر قورباغه‌ها کامل شد و راز هماهنگی هستی گشوده شد. آن آوا از تسلسل دوّار بیرون آمده بود. جغد خود را به آوای موسیقی هستی سپرد و با موسیقی همراه شد تا در آن آوای دوّار، راز بودن و نبودن، مرگ و زندگی را بشنود و علت مرگ جفتش را بیابد. پژواک موسیقی از دنیاهای گذشته و آینده می‌گذشت و تارها را به ارتعاش در می‌آورد و رازهایش را در گوش‌ها زمزمه می‌کرد. آواز به پایانش رسید. قورباغه‌ها هم ساکت شدند. تنها صدا، صدای زمینهٔ جیرجیرک‌ها و صدای باد در میان علفزار بود. رهبر ارکستر قورباغه‌ها رشتهٔ نُت را دوباره آغاز کرد و قورباغه‌ها به آواز درآمدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">جغد، مار را از دورِ جفتش باز کرد. نوکش را روی نوک جفتش گذاشت و نفسی عمیق کشید. بوی جفتش را در اعماق سینه‌اش جای داد. بعد جفتش را به چنگال گرفت و به پای درخت در کنار لانهٔ مار گذاشت. با چنگال‌هایش خاک را کَند و کنار زد. آن‌قدر کَند و خاک‌ها را بیرون چاله ریخت که درِ لانهٔ مار زیر </span><span style="font-weight: 400;">تلی از خاک مدفون شد. چاله به‌اندازهٔ خودش بود. دیوارهٔ چاله را با نوکش صاف کرد و سنگ‌های درشت یا تیزی را که سطح دیوار را ناصاف می‌کرد، در آورد و بیرون انداخت. بستر و دیوارهٔ چاله کاملاً صاف شده بود. جغد جستی زد و بیرون چاله پرید. جفتش را درون چاله به پهلو خواباند و بال جفتش را روی سرش کشید. از بالای چاله به جفتش نگاه کرد. شبیه به تخمی با پوسته‌‌ای از پَر شده بود. سرش در میان بالش پیچیده بود و پاهایش در داخل بدنش فرو رفته بود. از روی تل خاک با پنجه‌هایش سنگ‌ها را کنار می‌زد و خاک نرم را آرام در اطرافش می‌ریخت. چاله، جغدِ مادر را در آغوش می‌گرفت و لانهٔ مار آرام‌آرام از زیر خاک بیرون می‌آمد، ولی همچنان تلی از سنگ‌های چاله جلوی لانهٔ مار را گرفته بود. جغد روی چاله را صاف کرد و روبروی لانهٔ مار در کنار جفتش ماند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مار وقتی که صدای بال‌های جغد را در کنار لانه اش شنید، چرتش پاره شد و ته لانه چنبره زد. خاک جلوی لانه‌اش را می‌گرفت و فضای لانه را تاریک‌تر از آنچه که بود، می‌کرد. وقتی ورودی لانه کاملاً با خاک مسدود شد، ترسی وجود سرد مار را لرزاند. ترس از تاریکی نبود، ترس از تغییری گنگ و مبهم بود که در اطرافش در حال اتفاق‌افتادن بود. اتفاقی که نمی‌دانست چیست، ولی حس می‌کرد که در مرکز آن قرار دارد. سرش را یواشکی از لانه بیرون آورد و جغد را از میان روزنهٔ بین سنگ‌ها دید که روی چاله‌‌ای تازه‌پُرشده نشسته بود. جغد طوری آرام نشسته بود که انگار در لانهٔ دنجش روی تخم‌هایش آرمیده تا آن‌ها را گرم و محافظت کند. جغد چشم‌هایش بسته بود و سرش را در بدنش فرو برده بود. مار آهسته و با احتیاط از لانه بیرون آمد. بدنش را روی سنگ‌ها لغزاند و سنگ‌ها روی هم به پایین غلطیدند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جغد بدون آنکه حرکتی بکند یا سرش را بیرون بیاورد، به مار گفت: جفتت در نیزار مُرده. این اولین باری بود که جغد با مار حرف می‌زد. مار که نیمی از بدنش بیرون بود و نیمهٔ دیگرش در لانه، در جا خشکش زد. نمی‌دانست که باید به لانه بخزد یا به‌سرعت فرار کند. در هر دو حال جغد با یک جست او را در چنگال خود داشت. مار سرش را به‌سمت جغد برنگرداند، ولی زیرچشمی جغد را می‌پایید و آمادهٔ حمله شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جغد گفت: طبیعت با تو باسخاوت نبوده. تو نه دستی داری، نه پایی، و نه بالی. هر وقت که آواز پرنده‌ای را شنیدی و سرت را بالا کردی، از شکوه آسمان و پرواز، تنها عجز و ناتوانی خود را دیدی. چون دیدی که طبیعت تو را طرد کرده تا در رنج و عذاب زندگی کنی، دلت سرد و سخت شد و کینهٔ طبیعت را به دل گرفتی و ذره‌ذره در دلت، زهر کینه و نفرت جمع شد. از شادی و رقص پرندگان بیزاری و با خودت و زندگی در نزاع و دشمنی هستی. برای همین زندگی‌ات را صرف برقراری عدالت و تقسیم زجر و عذابت با دیگران کردی تا زندگی‌ات را قدری قابل‌تحمل کنی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">طبیعت به تو آنچه را که باید بدهد، داده ولی تو آنچه را که جلوی رویت بوده، ندیدی. طبیعت به تو وجود و هستی داده. همین کافی است. هدیه‌ای که طبیعت به تو داده، آن‌قدر بزرگ و بی‌انتها است که آنچه نداری در برابرش ناچیز است. تو هستی. تو محصول بی‌مثل‌ومانند دنیا هستی. از تو تنها یکی در این دنیا وجود دارد. نه قبل از تو، تویی بوده و نه بعد تو، تویی خواهد بود. دنیای نامحدود و بیکرانه نیازی به تکرار ندارد و هیچ موجودی را تکراری به‌وجود نمی‌آورد و تو، اکنون، هستی! تو، این مسیری هستی که می‌روی. تو، اثر و ردی هستی که از خود به‌جا می‌گذاری. پیمودن مسیرت، بودن‌ات را شکل می‌دهد و تو را زیبا یا زشت می‌کند. تو پَست و ناتوان نیستی، پستی و ناتوانی را انتخاب کردی. همیشه، و در هر شرایطی، چیزی برای نداشتن هست، برای همین همواره در حسرت داشتن نداشته‌هایت هستی و دنیای دیگری را تمنا می‌کنی تا در آنجا به تمام نداشته‌هایت برسی، و با این تصور و آرزو، ارزشمندترین داشته‌ات را، لحظه‌های بودنت را، از دست می‌دهی. تو لحظه‌لحظه‌های بودن‌ات را در گذشته، در حسرت آنچه که از دست دادی، و در آینده‌، در آرزوی آنچه که نداری، تباه می‌کنی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داشتن و نداشتن به‌تنهایی و به‌خودیِ خود ارزش نیست. داشتن می‌تواند حائلی شود برای طی‌کردن مسیر شخصی‌ات. معنی زندگی، حرکت در مسیر شخصی خودت، از داشته‌هایت به‌سوی نداشته‌هایت است و داشته‌هایت همان‌قدر مهم‌اند که نداشته‌هایت. نیستی همان‌قدر باشکوه است که هستی پرشکوه است. تعادل وجود و عدم در همین‌جاست. نداشتن، مثل سکوتی که در انتظار آوایی نشسته باشد، به تو فرصتی برای خلق مسیر منحصربه‌فردت می‌دهد، تا لذت پیمودن مسیری را تجربه کنی که هنوز نرفته‌ای. سکوت فرصتی است برای نواخته‌شدن موسیقی زندگی‌‌ای که تنها یک‌بار مجال نواخته‌شدنش را داری. تو می‌توانی موسیقی زندگی‌ات را زیبا یا زشت بنوازی، و این مرز نامرئی بین ظلمت و تاریکی است. می‌توانی از فرصتِ بودن در تاریکی استفاده کنی تا به روشنایی برسی و می‌توانی در دور تسلسل باشی و در ظلمت تاریکی بمانی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر در مسیر شخصی خودت باشی، در هر شرایطی، لحظه‌های بودن‌ات را صرف دیدن، جستجو‌کردن و درک زندگی خودت خواهی کرد. دیگر فرصت‌هایت را برای دیگران و در پیمودن مسیرشان صرف نخواهی کرد و هدفت از زندگی، ریختن زهرت در وجودشان نخواهد بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر قدر هرآنچه را که از آن توست، بدانی در لحظه‌لحظه از زندگی‌ات، لذت بودن‌ات را می‌چشی. چرا که در مسیر زندگی‌ات به درک و شناخت خودت و دنیایی که در آن هستی، رسیدی. دیگر نه در حسرت نداشته‌هایت خواهی بود و نه در انتظار دنیای دیگری هستی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مسیر شخصی تو مسیری است که هدف، تنها پیمودن آن است. مهم پیداکردن مسیر خودت از هزاران هزار مسیر تودرتو و پیمودن آن است، نه رسیدن به مقصد نهایی که این مسیر بی‌انتهاست و مقصدی ندارد که بخواهی به آن برسی. دیگر فرقی نمی‌کند که در چه دنیایی هستی و قسمتت از دنیا چقدر بوده است. در هر دنیایی که باشی، باز هم در حال پیمودن مسیر مخصوص خودت هستی و هر سهمی که طبیعت به تو داده، همان قسمتی است که تنها برای تو مقدّر شده. هر چه داری همانی است که باید داشته باشی تا مسیر شخصی خودت را طی کنی و با تار وجودت بر شبکهٔ تارهای هستی اثر بگذاری، همان‌طور که هزاران هزار تار بر تو اثر می‌گذارند. همهٔ تارها از یک سرچشمه‌اند تا آهنگ هستی را بنوازند. آنچه که باعث ناسازبودن می‌شود گم‌کردن نُت شخصی خود در این هم‌نوازی هستی است، در فراموش‌کردن خود در روزمرّگی سکون و گم‌کردن مسیر شخصی خود در هزاران هزار مسیر تودرتوی هستی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تو سال‌ها در سکوت و تاریکی زندگی کرده‌ای، ولی به عظمتشان پی نبردی و در دور تسلسل ظلمت گرفتار شدی و به آن عادت کردی. اکنون دوران این روزمرّگی‌ات به اتمام رسیده. تو به دوراهی مرگ و نیستی‌ات و زندگی به‌معنای واقعی‌ات رسیدی و من آن دوراهی مسیر تو هستم. تو با اینکه قورباغه‌های بزرگ و بالغ زیادی برای خوردن داشتی، باز سراغ تمامی تخم‌ها رفتی. تو زشتی را انتخاب کردی که ساده‌تر بود. تو تا واقعیت خود را درک نکنی، لحظه‌ای زندگی نکرده‌ای. فقط زنده هستی تا زندگی خود و موجودات اطرافت را تباه کنی. تارِ هستی، من را در مقابل تو قرار داده تا تعادل طبیعت برقرار بماند. اگر خوبی را توانستی انتخاب کنی، زنده می‌مانی و در لحظه‌لحظه‌های بودن‌ات معنی زندگی را درک خواهی کرد و اگر نتوانستی، مرگت، هم تو را از زجر زنده‌بودن رهایت می‌کند و هم بقیه را از نبودن‌ات به آرامش می‌رساند. هر زیبایی‌ای در تو مرده الّا یک چیز. یک آرزو. هنوز آرزویی داری. آرزوی مطرودنبودن.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-17915" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/03/owl-4059772.jpg?resize=500%2C333" alt="از مجموعهٔ «من نبودم، تو نبودی»  قسمت چهارم - جغد و مار" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/03/owl-4059772.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/03/owl-4059772.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/03/owl-4059772.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مار می‌شنید ولی نمی‌فهمید. فقط می‌دانست که تحت ارادهٔ جغد است و باید در لحظه فکر کند و عمل کند تا زنده بماند. مار تا خواست به لانه‌اش پناه ببرد، جغد جستی زد و مار را به چنگال گرفت و به‌سمت آسمان پرواز کرد. آن‌قدر بالا رفت که نقطه‌ای در آسمان شد. مار را از آن بالا رها کرد. مار وحشت‌زده می‌چرخید و سقوط می‌کرد. مار که غیر از دُم چیز دیگری نداشت، آن را در هوا به این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کرد. احساس می‌کرد که با هر تکان دمش به‌سمت دیگری سقوط می‌کند. سعی کرد که در مرداب بیفتد. دمش را باشتاب و پی‌درپی جهت مرداب چرخاند تا در نهایت در مرداب افتاد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نفس مار در مرداب بند آمده بود. حالا باید به بالای آب می‌آمد تا بتواند نفس بکشد. شنا بلد نبود. در دنیای جدیدش بعد از سقوط، غرق‌شدن و خفگی را تجربه‌ می‌کرد. تنها چیزی که داشت، دمش بود. دمش را تکان می‌داد به این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت، ولی در زیر آب مانده بود و بالا نمی‌آمد. از بدنش کمک گرفت و موجی به بدنش داد. حس کرد که اندکی به جلو رانده شد. بی‌معطلی سرش را بالا گرفت و بدنش را پشت سر هم به‌سمت بالا موج داد. او به‌سمت بالا شنا می‌کرد و بالا می‌آمد. سرش از آب بالا آمد و روی آب شروع به سُرخوردن کرد تا به نیزار کنار آبگیر رسید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با صدای افتادن مار در آب، قورباغه‌ها آوازشان را قطع کرده بودند و بی‌صدا و بی‌حرکت در نیزار خود را پنهان کرده بودند. مار در نیزار جفتش را دید که در گوشه‌ای از مرداب افتاده. نگاهش کرد. حسی به او نداشت. هیچ‌وقت احساسی به‌هم نداشتند. زندگی عادی مارها عاری از احساس بود. اصلاً حسی وجود نداشت تا تجربه شود. زندگی آن‌ها روزمرّگی‌ای بود که در آن زندگی فراموش شده بود. آنچه بود، تکرار بود. به لاشهٔ مار نگریست. حس برتری نسبت به او داشت. با آنکه جفتش بزرگ‌تر و قوی‌تر از او بود. او پرواز کرده بود و از آسمان آبگیر را دیده بود. شنا کرده بود و دنیای زیر آب را تجربه کرده بود. مار برای اولین بار حس عجیبی را تجربه کرد. کیسهٔ زهرش خالی از زهر بود. مار به زیر نیزار رفت و قورباغه‌ای را شکار کرد و قورباغه‌ها در غروب هر روز در رثای قورباغهٔ ازدست‌رفته قطعه‌ای را برایش می‌خواندند تا پژواک یادش تارهای هستی را تا ابد مرتعش کند.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/03/13/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87/">از مجموعهٔ «من نبودم، تو نبودی» قسمت چهارم &#8211; جغد و مار</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/03/13/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">17912</post-id>	</item>
		<item>
		<title>از مجموعهٔ «من نبودم، تو نبودی» قسمت سوم &#8211; قاصدک و درخت پیر مرداب</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/02/27/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b3%d9%88/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/02/27/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b3%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 27 Feb 2022 15:28:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن پور]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=17803</guid>

					<description><![CDATA[<p>امید بهمن‌پور – ونکوور در مجموعه‌داستان‌‌های کوتاه‌ «من نبودم، تو نبودی» زمان و مکان داستان نامعلوم است. می‌تواند داستان در گوشهٔ دیگری از هستی اتفاق افتاده باشد؛ سرزمینی که در آن موجودات زنده‌اش فاقد جانوری به اسم انسان باشد، یا داستان زندگی جانورانی در آینده‌‌ای بسیار دور باشد؛ زمانی که زمین از جانوری به اسم انسان پاک شده، و رد پایی هم از آن به‌جا نمانده باشد. راوی این داستان‌ها صرفاً یک شبح ادراک است. *...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/02/27/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b3%d9%88/">از مجموعهٔ «من نبودم، تو نبودی» قسمت سوم &#8211; قاصدک و درخت پیر مرداب</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">امید بهمن‌پور</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در مجموعه‌داستان‌‌های کوتاه‌ «من نبودم، تو نبودی» زمان و مکان داستان نامعلوم است. می‌تواند داستان در گوشهٔ دیگری از هستی اتفاق افتاده باشد؛ سرزمینی که در آن موجودات زنده‌اش فاقد جانوری به اسم انسان باشد، یا داستان زندگی جانورانی در آینده‌‌ای بسیار دور باشد؛ زمانی که زمین از جانوری به اسم انسان پاک شده، و رد پایی هم از آن به‌جا نمانده باشد. راوی این داستان‌ها صرفاً یک شبح ادراک است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«لحظۀ رفتن تلخ‌ترین لحظه‌هاست.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این نزدیکی‌ها، برکه‌ای بود و درختی کهنسال، با قاصدکی که درکنارش به‌تازگی سر از خاک برون آورده بود؛ سفید و بی‌آلایش به معصومیت و صداقت یک قاصدک. قاصدک با هر نسیم خنک بهاری به خود می‌لرزید و به پشت درخت پناه می‌برد تا بدن ظریفش در امان باشد. باران که می‌آمد، زیر برگ‌های درخت پنهان می‌شد تا موهایش خیس و آویزان نشود. گرچه گردن قاصدک بلند و کشیده بود، ولی در حقیقت آنچه او از پهنۀ آسمان می‌دید، همان تصویری بود که صیدی اسیر، در گودالی عمیق می‌دید. هر روز صبح قاصدک سر بزرگش را بالا می‌برد و با چشمانی پر از اشتیاق از درخت می‌خواست که لحظۀ طلوع آفتاب را برایش توصیف کند. درخت بی‌کرانگی برکه را برایش شکسته بود و او را با افق‌های دور آشنا کرده بود. درخت از غروب آفتاب و ستارگان و پهنۀ آسمان می‌گفت و قاصدک حرف‌های درخت را در ذهنش به‌تصویر می‌کشید. درخت هر شب برای قاصدک قصه‌ای می‌گفت تا قاصدک به‌خواب برود؛ قصه‌هایی از زمان‌های دور، از روزهایی که درخت حتی کوچک‌تر از قاصدک بود. قاصدک نمی‌توانست درختی را به کوچکی و ظریفی خودش تصور کند، ولی بارها خواب دیده بود که به بزرگی و تنومندی درخت شده و از آن بالا هر آنچه را که درخت برایش گفته بود، با چشم‌هایش دیده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک‌روز که قاصدک روی پای درخت لم داده بود و موهای نرم و لطیفش را بر تکه‌ای از تنۀ زبر و ترک‌خوردهٔ درخت بازی می‌داد، پرسید: «درختم، آیا روزی می شود که من هم مثل تو بلند و تنومند شوم و از آن بالا برکۀ زیبایمان را ببینم و روزها را با دیدن غروب آفتاب به‌پایان برسانم؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درخت لبخندی زد و گفت: «قاصدکم ، من درخت‌ام. گذر طولانی زمان مرا بلند و تنومند کرده، ولی تو یک گیاه کوچک‌ای که عمرت هم،… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درخت حرفش را خورد. سکوت کرد. نمی‌توانست به قاصدک بگوید که او بزرگ و تنومند نمی‌شود، او تنها علفی است که بیشتر از یک‌سال هم عمر نمی‌کند. آخر درخت هم، دل به قاصدکش بسته بود. درخت رو به چشمان سیاه و پرشور قاصدک کرد و گفت: «قاصدکم، تو از من هم بلند‌تر و بزرگ‌تر می‌شوی. آن‌قدر بزرگ که در این برکه هم جا نمی‌گیری.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قاصدک به لب‌های درخت چشم دوخته بود. حرف‌های درخت بر دلش نشست و آرام شد؛ قاصدک می‌دانست که روزی او هم به تنومندی درخت می‌شود، چون درخت هم، روزی به اندازۀ قاصدک بود. قاصدک سرش را روی تنۀ درخت گذاشت و پرسید: «تو چی؟ تو چه آرزویی داری؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درخت گفت: «عزیز زیبای من، هرچه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوی، بیشتر و بیشتر می‌بینی؛ هرچه بیشتر می‌بینی، دردهایت بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند و آرزوهایت هم بزرگ‌تر؛ آن‌قدر بزرگ که دیگر در تنۀ خودت هم نمی‌گنجی و نمی‌توانی تنها یک درخت باشی. نمی‌دانی کی و چی هستی. تنها می‌شوی، تنهای تنها. آن‌قدر تنها می‌مانی تا از درون می‌پاشی. آن‌وقت است که می‌خواهی همه‌چیز باشی و هرچه هستی، نباشی. نمی‌خواهی ایستاده باشی. می‌خواهی خوابیده باشی. نمی‌خواهی ساکن باشی. می‌خواهی در حرکت باشی. می‌خواهی آنچه که نیستی، باشی. آتشی رقصان باشی، ذره‌ای بی‌وزن، در آسمان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قاصدک ریشه‌های کوچک ظریفش را به‌دور ریشه‌های درخت پیچاند. ریشه‌هایشان در هم تنیده شده بودند. باد پاییزی دستی در شاخ‌وبرگ درخت کرد. برگ‌های رنگارنگ هلهله‌کنان، مست و مدهوش، در تقلای جداشدن از شاخه‌هایی بودند که از آن برون آمده بودند. برگ‌ها، رقص‌کنان در آسمان به پرواز درآمدند. گرچه رقصشان کوتاه و پروازشان سقوط بود؛ اما سقوطی بود آزاد و رها.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قاصدک درخت را محکم در آغوش گرفت. لحظۀ رفتن تلخ‌ترین لحظه‌هاست؛ لحظه‌ای است که تنهابودن خود را لمس می‌کنی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بدن قاصدک کورۀ آتش بود و در سرش غوغایی مبهم. قاصدک‌ها به‌حرکت درآمدند. با هر ریزش برگی، قاصدکی به پرواز در می‌آمد. باد پهنۀ آسمان را جولانگاه رقص عشاق کرده بود، رقص فراز و فرود، رقص آغاز و پایان. بر سر قاصدک، تنها یک قاصدک مانده بود و از عمر کوتاهش تنها یک قاصدک، فاصله بود. درخت دیگر برگ‌ها را ریخته بود و تنها، تک‌برگ سرخی بر شاخه داشت. اولین باری بود که قاصدک درخت را برهنه می‌دید. آخر او با بهار متولد شده بود و اولین پاییز، خزان عمرش بود. قاصدک به درخت خیره ماند. او هیچ‌وقت درخت را ندیده بود. تنها، ریشه‌های استوار درخت را در تاریکی خاک لمس کرده بود. آنچه دیده بود، همه برگ بود. درخت چقدر زیبا بود، عاری از هر سبز و زردی، هم‌شکل ریشه‌اش. درخت ریشۀ وارونۀ رو به آسمان بود. انگار موجودی که در دو دنیا گیر کرده باشد، نیمی در خاک و نیمی در آسمان. تنهایی، بر درخت عریان، بیش از پیش عریان بود. درخت به بالا نگاه می‌کرد و می‌دید که چگونه قاصدکش تبدیل به صدها قاصدک شده بود و سرتاسر برکه را در بر گرفته بود. درخت می‌دانست که قاصدکش ریشه در آسمان دارد. درخت آخرین برگ خود را به‌دست باد سپرد. رقص آخر، آغاز شد. باد آن دو را به وسط آسمان بلند کرد. برگ سرخ و تک‌قاصدک، پروانه‌وار دورهم چرخ می زدند و دست در دست هم تاب می‌خوردند. در آخرین چرخ، برگ سرخ قاصدک را به سینه چسباند و در گوشش راز درخت را زمزمه کرد و بر زمین افتاد. تک‌قاصدکِ تنها، به بلندای آسمان اوج گرفت. قاصدک که ریشه در خاک داشت، سرِ بی‌قاصدکش را بر ریشۀ درخت گذاشت و آرمید. قاصدک‌ها سرتاسر افق را پر کرده بودند و سر بر آسمان می‌ساییدند. درخت، آخرین قاصدکی را که رازش را به او گفته بود، با نگاهش تا آن افق‌های دور بدرقه کرد. آخر او قاصد پیام سرخ درخت بود به آذرخش.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/02/27/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b3%d9%88/">از مجموعهٔ «من نبودم، تو نبودی» قسمت سوم &#8211; قاصدک و درخت پیر مرداب</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/02/27/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b3%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">17803</post-id>	</item>
		<item>
		<title>از مجموعهٔ «من نبودم، تو نبودی» قسمت دوم &#8211; نرگس و آبگیر</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/02/14/%d9%86%d8%b1%da%af%d8%b3-%d9%88-%d8%a2%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/02/14/%d9%86%d8%b1%da%af%d8%b3-%d9%88-%d8%a2%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 14 Feb 2022 16:10:37 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن پور]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=17687</guid>

					<description><![CDATA[<p>امید بهمن‌پور &#8211; ونکوور در مجموعه‌داستان‌‌های کوتاه‌ «من نبودم، تو نبودی» زمان و مکان داستان نامعلوم است. می‌تواند داستان در گوشهٔ دیگری از هستی اتفاق افتاده باشد؛ سرزمینی که در آن موجودات زنده‌اش فاقد جانوری به اسم انسان باشد، یا داستان زندگی جانورانی در آینده‌‌ای بسیار دور باشد؛ زمانی که زمین از جانوری به اسم انسان پاک شده، و رد پایی هم از آن به‌جا نمانده باشد. راوی این داستان‌ها صرفاً یک شبح ادراک است....</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/02/14/%d9%86%d8%b1%da%af%d8%b3-%d9%88-%d8%a2%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1/">از مجموعهٔ «من نبودم، تو نبودی» قسمت دوم &#8211; نرگس و آبگیر</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">امید بهمن‌پور</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در مجموعه‌داستان‌‌های کوتاه‌ «من نبودم، تو نبودی» زمان و مکان داستان نامعلوم است. می‌تواند داستان در گوشهٔ دیگری از هستی اتفاق افتاده باشد؛ سرزمینی که در آن موجودات زنده‌اش فاقد جانوری به اسم انسان باشد، یا داستان زندگی جانورانی در آینده‌‌ای بسیار دور باشد؛ زمانی که زمین از جانوری به اسم انسان پاک شده، و رد پایی هم از آن به‌جا نمانده باشد. راوی این داستان‌ها صرفاً یک شبح ادراک است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آبگیری است در این نزدیکی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و نرگسی در کنارۀ آن. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همان کناره‌ای که آب با وزش هر نسیمی بر لبش بوسه می‌زند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و نرگس در خاک سرشار از عشقِ برکه، رشد می‌کند. زیبا و رعنا می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نرگس شباهنگام با شبنمِ گلبرگش به عشوه‌گری مشغول است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با حرکت لغزان و خنک شبنم روی گونه‌های گرم مخملگونش، لمس لطیف و قلقلک‌آور نوک انگشتان خنک طبیعت بر صورت و اندامش، لذتِ بودن و گل‌بودن را می‌چشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نسیم صبحگاهی سراپایش را می‌بوسد و نرگس با طنازی از شدت وجد به‌خود می‌لرزد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او به خودش، اندامش و عشاقش عشق می‌ورزد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با هر وزش بادی به‌سوی برکه خم می‌شود و محو می‌شود در تماشای سیمای لرزان خود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فصل خزان است و باد زوزه‌کشان بر برکه می‌وزد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و نرگس خمیده‌تر و نزیک‌تر به تصویر خود، ناگاه مات و حیران خیره می‌شود، به چشمان نرگس خمارش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چشم در چشمان درشت سیاهش می‌دوزد و نرگس مسحورِ جذبهٔ عمق نفوذ آن نگاه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درونش آشوب است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نرگس در تلاطم لحظه‌هایی است که در هر آنش هزاران اتفاق جاری است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حرکت ذره‌ذره‌های آب را در وجودش حس می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حس غریبی را تجربه می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حس دیدنِ خود، نه تماشای خود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حس غریب عشق؛ عشقِ به خود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او همیشه خود را از دید شبنم و نسیم شناخته بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دیگر توانی ندارد که تن خمیده‌اش را صاف کند؛ نمی‌خواهد که صاف شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هیچ‌وقت آن چشمان را از این نزدیکی ندیده بود. سیاهی چشمانش دَری بود به جهانی بی‌انتها.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به آن چشمان، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. چاره‌ای، جز نزدیک‌شدن به آن چشمان ندارد، چشمان می‌کِشدَش، خودش هم می‌خواهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ابهت عمق آن چشمان، آتش درونش را شعله‌ور می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لحظۀ تماس می‌رسد؛ لحظهٔ وصل.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آتش زبانه می‌کشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آب، آتش را به آغوش می‌کشد و در خود فرو می‌بَرَد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نرگس دیگر انعکاس چشمانش را نمی‌دید. هستی را می‌دید. دیگر عکس و تصویری نبود. هر جایی را که نگاه می‌کرد، تنها برکه بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جریان چشمه را در درون و برونش حس می‌کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او غوطه‌ور در عمق برکه بود و معلق در دنیایی بی‌انتها. آزاد و رها و ریشه‌اش رقصان در بالای سرش.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/02/14/%d9%86%d8%b1%da%af%d8%b3-%d9%88-%d8%a2%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1/">از مجموعهٔ «من نبودم، تو نبودی» قسمت دوم &#8211; نرگس و آبگیر</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/02/14/%d9%86%d8%b1%da%af%d8%b3-%d9%88-%d8%a2%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">17687</post-id>	</item>
		<item>
		<title>از مجموعهٔ «من نبودم، تو نبودی» &#8211; چشمهٔ حیات و راز جاودانگی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/01/30/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c-%da%86%d8%b4%d9%85%d9%87%d9%94/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/01/30/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c-%da%86%d8%b4%d9%85%d9%87%d9%94/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 31 Jan 2022 03:49:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن پور]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=17600</guid>

					<description><![CDATA[<p>امید بهمن‌پور &#8211; ونکوور در مجموعه‌داستان‌‌های کوتاه‌ «من نبودم، تو نبودی» زمان و مکان داستان نامعلوم است. می‌تواند داستان در گوشهٔ دیگری از هستی اتفاق افتاده باشد؛ سرزمینی که در آن موجودات زنده‌اش فاقد جانوری به اسم انسان باشد، یا داستان زندگی جانورانی در آینده‌‌ای بسیار دور باشد؛ زمانی که زمین از جانوری به اسم انسان پاک شده، و رد پایی هم از آن به‌جا نمانده باشد. راوی این داستان‌ها صرفاً یک شبح ادراک است....</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/01/30/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c-%da%86%d8%b4%d9%85%d9%87%d9%94/">از مجموعهٔ «من نبودم، تو نبودی» &#8211; چشمهٔ حیات و راز جاودانگی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">امید بهمن‌پور</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در مجموعه‌داستان‌‌های کوتاه‌ «من نبودم، تو نبودی» زمان و مکان داستان نامعلوم است. می‌تواند داستان در گوشهٔ دیگری از هستی اتفاق افتاده باشد؛ سرزمینی که در آن موجودات زنده‌اش فاقد جانوری به اسم انسان باشد، یا داستان زندگی جانورانی در آینده‌‌ای بسیار دور باشد؛ زمانی که زمین از جانوری به اسم انسان پاک شده، و رد پایی هم از آن به‌جا نمانده باشد. راوی این داستان‌ها صرفاً یک شبح ادراک است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«در تلاقی هستی و نیستی، نیستی است که همیشه پیروز است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از دل تاریک خاک، چشمه‌‌ای جوشید. چشمه قُلقُل‌کنان خاک اطرافش را در بر می‌گرفت و پیش می‌رفت. وقتی به مانعی می‌رسید، به‌آرامی و پیوسته، از آن بالا می‌رفت تا در نهایت، آن بلندی را در خود غرق کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چشمه، آب زلالش را بی‌حساب، به هر جا و هر که می‌رسید، هدیه می‌داد. چشمه در مسیرش به چاله‌‌ای رسید. آن‌قدر در آن جاری شد تا چاله دیگر تاب نیاورد و لبریز شد. چشمه، چاله را از آن خود کرد و چاله تبدیل به برکه‌ای روان شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برکه در مسیرش به گودالی رسید. گودال دره‌ای بی‌انتها بود؛ کوهی از نداشته‌ها. برکه در عمق دل دره سرازیر شد. چشمه با اشتیاق به‌سوی گمشده‌اش در عمق گودال شتافت. چشمه چنان روان و آسوده سقوط می‌کرد که هیچ ترس و تردیدی از سختی راه، و حتی از بود و نبود مقصد نداشت. انگار که این مسیر را بارها رفته بود و به تمام پیچ‌و‌خم‌هایش آشنا بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این آیین چشمه بود که هر کوه و دره‌ای را در آغوش بگیرد و به راهش ادامه دهد. چشمه گم می‌شد تا پیدا شود، می‌جویید تا پیدا کند، و می‌بخشید تا سیراب شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چشمه دلِ تشنهٔ گودال را در آغوش می‌گرفت و بدن خشک و خشنش را لمس می‌کرد. چشمه سیرابش می‌کرد تا آن را لبریز از وجودش کند. محبت پاک و زلال مادرانهٔ چشمه نهایتی نداشت، ولی چشمه هر چه تلاش می‌کرد نمی‌توانست به لبهٔ گودال برسد. نیاز و عطش آن کوه وارونه سیری نداشت. کوه وارونه، چشمه را تنها برای خود می‌خواست و نمی‌گذاشت که او به سفرش ادامه دهد. چشمه، محصور در گودال شده بود. حیات چشمه در پیوسته جاری و روان بودنش بود. چشمه می‌بخشید تا در دایرهٔ بخشش باشد. توقف چرخهٔ بخشش، پایان جاودانگی‌اش بود. گویی مقصد نهایی چشمه، و آخرِ آن‌همه جنب‌وجوش و تلاش و بخشش، مرداب‌شدنش بود؛ مردابی ساکن و بی‌حرکت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چشمه متحیر بود که چگونه در گودالی محصور شده بود؟ آب چشمه تمام‌شدنی نبود. شاید این کوه عدم و نیاز‌ هم مثل چشمه، بی‌انتها بود که توانسته بی‌نهایتی را، در خود جای دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در تلاقی هستی و نیستی، نیستی است که همیشه پیروز بر هستی است. هر چه باشد عدم و نیستی به‌خودیِ خود بی‌انتهاست و نهایتی ندارد. نیستی همیشه بزرگ‌تر، و ورای هستی است. هستی از دل نیستی بیرون می‌آید. عدم به‌خودیِ خود ازلی است و این بودن است که برای جاودانگی، حرکتی تسلسل‌وار می‌خواهد، تا با سفر همیشگی‌اش، بودنش را در چرخه‌ای دوّار، بی‌انتها و ابدی کند و هر ابدیتی، برای هر لحظه از بودن‌اش نیازمند بخشیدن است تا بودن به او بخشیده شود. چشمه هم سفر می‌کرد و مسیر حیات می‌شد و سیراب می‌کرد تا سراب نشود، تا زنده بماند، تا بتواند سفر کند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در دنیای معنا، در دنیایی ورای این دنیا، بی‌نهایت وجود دارد. در این دنیای هستی، این دنیای محصور، هر چیزی حد و انتهایی دارد. گودال هر چقدر هم بزرگ باشد، نهایتی دارد و در نهایت، هر نهایتی، لبریز از بی‌نهایت خواهد شد. آن مهر مادری، در عمق سیری‌ناپذیر خواهش و نیاز جاری شد. دل سخت گودال دیگر تاب نیاورد و نرم شد. چشمه در دل خفتهٔ گودال نفوذ کرد و آن را به تپش آورد. چشمه از درون رگ‌های خشک و تکیدهٔ دل مرداب شریان زندگی را روان کرد و جریانی از حیات در دل مرداب آغاز شد. از دل تاریک خاک، آب زلال حیات به بیرون تراوش کرد. چشمه‌ای جوشید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن گودال عاری از مهر، آن درهٔ نیاز، آبگیری لبریز از حیات و بخشش شد. آن نیستی بی‌انتها، هستی‌ای بی‌کرانه شد. گودال خود را برای چشمه مهیا کرده بود. گودال چشمه را در دل خود ماندگار کرده بود و چشمه دل مرداب را از آن خود کرده بود. گودال، آبگیری شد تا ایستگاه و مقصدی باشد برای آغاز و پایان سفرهایی دیگر.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از مهر چشمه، هزاران موجود به دور آبگیر جمع شدند. در کنار آبگیر نهالی رشد کرد و درخت تنومندی شد و درخت، خانهٔ جغد و مار شد. خاک مرده علفزاری شد و در علفزار گل‌های وحشی و قاصدک و نرگس رویید. علفزار خانهٔ زنبور و پروانه و عنکبوت شد. کنارهٔ آبگیر، نیزاری شد و نیزار خانهٔ قورباغه‌ها شد. آبگیر خانهٔ ماهی‌ها شد و از بستر آبگیر نیلوفرهای آبی روییدند. نیلوفرها سرهایشان را از آب بیرون آوردند و برگ‌هایشان را روی مرداب پهن کردند و گل‌های سفیدشان را به روی آسمان آبی باز کردند.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/01/30/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c-%da%86%d8%b4%d9%85%d9%87%d9%94/">از مجموعهٔ «من نبودم، تو نبودی» &#8211; چشمهٔ حیات و راز جاودانگی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/01/30/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d9%94-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c-%da%86%d8%b4%d9%85%d9%87%d9%94/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">17600</post-id>	</item>
		<item>
		<title>لنگه‌کفش &#8211; به‌یاد کوردیا مولانی مسافر خردسال پرواز ابدی ۷۵۲</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/01/11/%d9%84%d9%86%da%af%d9%87%e2%80%8c%da%a9%d9%81%d8%b4-%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%db%8c%d8%a7%d8%af-%da%a9%d9%88%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%a7-%d9%85%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/01/11/%d9%84%d9%86%da%af%d9%87%e2%80%8c%da%a9%d9%81%d8%b4-%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%db%8c%d8%a7%d8%af-%da%a9%d9%88%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%a7-%d9%85%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 12 Jan 2022 04:36:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[#PS752]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن پور]]></category>
		<category><![CDATA[امید بهمن‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[پرواز ۷۵۲]]></category>
		<category><![CDATA[کوردیا مولانی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=17493</guid>

					<description><![CDATA[<p>امید بهمن‌پور &#8211; ونکوور لنگه‌کفشی سوخته با سگکی بسته، روی سنگ‌های سنگ‌شده افتاده، و باریکهٔ چوب‌ِ خشکی، گوشه‌‌اش را نوازش می‌کند. لنگه‌کفش: «صاحبم رو ندیدین؟ من گم شدم. چرا نمیاد منو برداره؟ مگه من چی‌کار کردم؟ من که تا چند لحظه پیش تو پاش بودم. فقط چند دقیقه خوابم برد. من صاحبم رو می‌خوام. نگرانشم. بدون من چطوری می‌خواد بره خونه؟ چرا نمیاد منو برداره؟ مگه من چی‌کار کردم؟… » * * * * *...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/01/11/%d9%84%d9%86%da%af%d9%87%e2%80%8c%da%a9%d9%81%d8%b4-%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%db%8c%d8%a7%d8%af-%da%a9%d9%88%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%a7-%d9%85%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/">لنگه‌کفش &#8211; به‌یاد کوردیا مولانی مسافر خردسال پرواز ابدی ۷۵۲</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">امید بهمن‌پور</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لنگه‌کفشی سوخته با سگکی بسته، روی سنگ‌های سنگ‌شده افتاده، و باریکهٔ چوب‌ِ خشکی، گوشه‌‌اش را نوازش می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لنگه‌کفش: «صاحبم رو ندیدین؟ من گم شدم. چرا نمیاد منو برداره؟ مگه من چی‌کار کردم؟ من که تا چند لحظه پیش تو پاش بودم. فقط چند دقیقه خوابم برد. من صاحبم رو می‌خوام. نگرانشم. بدون من چطوری می‌خواد بره خونه؟ چرا نمیاد منو برداره؟ مگه من چی‌کار کردم؟… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">وقتی که کفاش پیر من را می‌دوخت، دستش می‌لرزید. و وقتی‌ که من را به فروشنده داد، صدای افتادن اشکش روی جعبه‌</span><span style="font-weight: 400;">ای که </span><span style="font-weight: 400;">در آن بودم، پیچید. فروشنده من را جلوی ویترین، جایی که بچه‌ها مجبور نباشند برای دیدنم روی نوک پنجه بایستند، گذاشت. یک روز گذشت. بچه‌ها به دیدنم می‌آمدند و نگاهم می‌کردند و مادرها دستشان را می‌کشیدند و می‌رفتند. روز بعدش او آمد. ما کفش‌ها تا صاحبمان را ببینیم، می‌شناسیم‌اش. لباسش هم‌رنگ من بود. چشم‌های سیاهش از خوشحالی برق می‌زد. گفت: «مامان، من عاشق این کفش‌قرمزه‌ام.» صاحب مغازه من را جفت کرد و جلو پاهاش گذاشت. جوراب‌هاش سفید بود، به‌رنگ برف. من را پاش کرد. کف پاهاش پر بود از بوسه‌های پدر و مادرش. دست روی پاپیون‌هام کشید. لپ‌هاش گل انداخته بود و ذوقِ داشتن مرا داشت. باباش گفت: «عزیزم، ببین تو پات راحته؟»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">انگشت‌های پاهاش را تکان داد و من قلقلکم آمد. با هم خندیدیم. به خودم قول دادم که هرگز پاهاش را نزنم. صاحبم گفت: «آره خیلی راحته. پاپیونشم خیلی خوشگله.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وقتی که باباش من را برایش خرید، مغازه‌دار کفش‌های قدیمی‌اش را توی جعبه گذاشت. از مغازه بیرون پریدیم تا صاحبم من را به همه نشان بدهد. از آن روز تا وقتی که مرا به‌پا داشت، وظیفه‌‌ام درآغوش‌کشیدن و مراقبت از پاهای کوچک و قشنگش بود. من و صاحبم با هم راه می‌رفتیم، می‌دویدیم و روی پنجه چرخ می‌زدیم. او می‌خندید و مرا در خوشحالی و شادی‌اش سهیم می‌کرد و من هم مواظب سنگ‌ها و لبه‌های تیز راه بودم و خودم را سپر می‌کردم. آیا الان چیزی پاش هست؟ لنگهٔ دیگرم کجاست؟ چرا صاحبم نمی‌آید؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از کفش‌فروشی به‌سمت میدان شهر رفتیم. دستِ صاحبم ورجه‌وورجه‌کنان توی دست‌های مامان و باباش بود. می‌خواستند برای سفرشان چند یادگاری از سرزمینشان بردارند تا در جای جدیدی زندگی‌شان را آغاز کنند. چند کتاب به یادگار خریدند تا بتوانند سرزمینشان را در چمدانشان جا بدهند. وقتی به خانه رسیدیم، شب شده بود. خانه خالی از وسایل بود و چند چمدان کنار در ردیف شده بود. صاحبم با دقت سگک‌هام را باز کرد و من‌ را روی جعبه کنار تشکش گذاشت. به مامانش گفت که به پاهاش لاک قرمز بزند که با رنگ کفشش جور باشد. مامانش دانه‌دانه به ناخن انگشت‌های پاش با‌ دقت لاک می‌زد و صاحبم فوتشان می‌کرد که زودتر خشک بشوند. شب را با هم خوابیدیم. صاحبم صبح زود من را پاش کرد و سوار هواپیما شدیم. بار اولی بود که سوار هواپیما می‌شدم. هر دو خیلی هیجان داشتیم. آنجا امن بود. سفر درازی در پیش داشتیم و من هم باید خودم را برای این سفر آماده می‌کردم. تنها چند دقیقه خوابیدم. بعد احساس کردم که در هوا معلق‌ام و دور خودم چرخ می‌خورم. بیدار که شدم، خودم را تنها اینجا دیدم. انگشت‌های لاک‌زدهٔ کوچولویی که در آغوشم بود، کجان؟ اینجا کجاست؟ چرا این‌طوری مرا تک‌وتنها رها کرده؟ چطور به این زودی مرا فراموش کرد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من که پاهاش را نزدم. چطور ممکن است صاحبم سراغ من را نگرفته باشد. چرا صدای خنده‌هاش نمی‌‌آید؟ نگران‌ام.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمکی‌ای در کوچه‌ها داد می‌زند: «نمکی، نون خشکی، یک لنگه‌کفش بچه، دخترانه، قرمز پاپیون‌دار، ورنی با سگک طلایی، تقریباً نو، افتاده از آسمان!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تیتر روزنامهٔ حوادث روز بعد: «علت داد‌زدن نمکی‌ای که می‌گفت: حراج، لنگه‌کفش بچه، دخترونه، قرمز پاپیون‌دار، ورنی با سگک طلایی، تقریباً نو، افتاده از آسمون!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">طی مصاحبه‌ای که خبرنگار ما با یکی از اهالی داشته است، مشخص شد که پسری بازیگوش لنگه‌کفش خواهرش را از حیاط به کوچه پرت کرده، و نمکی‌ای آن را در وسط کوچه دیده و برداشته و در کوچه‌ها به‌روش مخصوص تبلیغات نمکی‌ها در صدد فروش آن بوده است. بعد از آنکه مشتری برایش پیدا نکرده، آن را در بیابانی پرت کرده است. همان‌طور که در عکس قابلِ‌رؤیت است، در گوشهٔ پاپیون اثراتی از سوختگی دیده می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از تحقیقات میدانی گسترده و عملیات پیچیدهٔ تعقیب و جستجو، خبرنگار مذکور پسرک بازیگوش را پیدا کرده و مصاحبه‌ای با او داشته است. پسرک اعتراف کرد که او لنگه‌کفش را با کبریت سوزانده و برای آنکه اثر جرمش را مخفی کند، مجبور شده که آن را به کوچه پرت کند. علت بسته‌بودن سگک هم این بوده که بتواند راحت‌تر آن را دور انگشتش بچرخاند و دورتر پرتش کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/01/11/%d9%84%d9%86%da%af%d9%87%e2%80%8c%da%a9%d9%81%d8%b4-%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%db%8c%d8%a7%d8%af-%da%a9%d9%88%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%a7-%d9%85%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/">لنگه‌کفش &#8211; به‌یاد کوردیا مولانی مسافر خردسال پرواز ابدی ۷۵۲</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/01/11/%d9%84%d9%86%da%af%d9%87%e2%80%8c%da%a9%d9%81%d8%b4-%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%db%8c%d8%a7%d8%af-%da%a9%d9%88%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%a7-%d9%85%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">17493</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-23 02:02:42 by W3 Total Cache
-->