<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>افروزه افشین بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/افروزه-افشین/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Sun, 12 Feb 2023 04:29:50 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>افروزه افشین بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/افروزه-افشین/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>ایران پس از مهسا &#8211; روایت شاهدان عینی: برزخ</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/02/11/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%b2/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/02/11/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 12 Feb 2023 04:12:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[افروزه افشین]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه وحدانی]]></category>
		<category><![CDATA[زن، زندگی، آزادی]]></category>
		<category><![CDATA[مهسا امینی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=19998</guid>

					<description><![CDATA[<p>بر اساس روایتی از ایران، پیاده‌سازی: ترانه وحدانی – ونکوور سه ماه پیش بود که خواهرش هراسان تلفن کرد و گفت دستگیرش کرده‌اند. وسط یک مرکز تجاری. جلو چشم همه. انگار که بخواهند عضوی از کارتل یا یک مجرم خطرناک را دستگیر کنند. نزدیک‌ترین دوستم است. همان روز صبح با هم حرف زدیم. نه فعال سیاسی بود و نه کار خاصی کرده بود. مستند‌ساز است و فقط چهار تا پست و استوری در اینستاگرام گذاشته بود. مثل تمام...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/02/11/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%b2/">ایران پس از مهسا &#8211; روایت شاهدان عینی: برزخ</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">بر اساس روایتی از ایران، پیاده‌سازی: <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ترانه وحدانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سه ماه پیش بود که خواهرش هراسان تلفن کرد و گفت دستگیرش کرده‌اند. وسط یک مرکز تجاری. جلو چشم همه. انگار که بخواهند عضوی از کارتل یا یک مجرم خطرناک را دستگیر کنند. نزدیک‌ترین دوستم است. همان روز صبح با هم حرف زدیم. نه فعال سیاسی بود و نه کار خاصی کرده بود. مستند‌ساز است و فقط چهار تا پست و استوری در اینستاگرام گذاشته بود. مثل تمام مردم. واکنشی عادی و طبیعی که هر شهروندی وقتی فاجعه‌ای یا ظلمی در کشورش رخ می‌دهد، از خود بروز می‌دهد. اما او را به‌خاطر همین واکنش طبیعی وسط یک مرکز خرید دستگیر کردند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صبحش به من تلفن زده بود. تولد مادرش بود. مدت‌ها پس‌انداز کرده بود تا یک گوشی هوشمند برای او بخرد. می‌خواست به او یاد بدهد چطور عضو شبکه‌های اجتماعی شود. مادرش گفته بود دلش می‌خواهد این روزها در شبکه‌های اجتماعی باشد و مثل بقیه مردم بتواند واکنش نشان دهد. هشتگ بزند. اعتراض کند. گفته بود من پیرم. پای رفتن در خیابان را ندارم. اما می‌توانم در اینستاگرام فریاد بزنم از این همه بیداد و ظلمی که دارد بر ما می‌رود. بعد از کشته‌شدن نیکا، سارینا و مهرشاد و خدانور و…  مادرش گفته بود دارم خفه می‌شوم. یا با همین پای علیلم می‌روم وسط خیابان و گلوله می‎‌خورم، یا زودتر به من یاد بدهید چطور می‌توانم در فضای مجازی فریاد بزنم و اعتراض کنم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او و خواهرش پول‌هایشان را روی هم گذاشته بودند تا آرزوی مادرشان را تحقق دهند. صبحش به من تلفن زد و گفت با این قیمت‌های سرسام‌آور نمی‌داند آیا می‌توانند با پولی که دارند گوشی درست و درمانی برای مادرش بخرند یا نه. می‌خواستند آن شب کیک کوچکی بخرند و مادرش را که هفتادساله می‌شد، خوشحال کنند. می‌گفت مادرم از صبح تا شب پای ماهواره نشسته و یک بند گریه می‌کند. مدام می‌گوید از خودم شرم دارم که زنده‌ام و این دسته‌گُل‌ها دارند پرپر می‌شوند. از خودم شرم دارم که نمی‌توانم پابه‌پایشان بروم توی خیابان. می‌گفت به مادرم گفته‌ام مادر چرا تو شرم داری؟ مگر تو مسبب این‌همه ظلم هستی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا آن شب قرار بود کمی حال و هوای مادرشان را عوض کنند. به من گفت تو هم مادرت را بردار و بیا. به مادرم تلفن زدم. گفت من هم می‌روم و هدیه‌ای می‌خرم. گفتم بهتر است هر چقدر می‌خواهیم هزینه کنیم، بگذاریم روی پول خرید گوشی. به دوستم گفتم و بسیار خوشحال شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ساعت سه بعدازظهر بود. کمی خسته بودم. گفتم بخوابم تا برای شب سرحال باشم. تازه چشمم گرم شده بود که موبایلم زنگ خورد. جواب دادم. خواهرش از آن‌طرف خط با صدایی گریان گفت که دستگیرش کرده‌اند. گفت وسط مرکز خرید بودیم. ناگهان دو مرد آمدند توی صورتمان. به او گفتند باید با آن‌ها برود. سر و صدا کرد و گفت شما چه کسی هستید. توجه مردم جلب شد. مرد کارتش را نشان داد؛ مأمور وزارت اطلاعات. گفتند بهتر است مقاومت نکند و با زبان خوش همراه آن‌ها برود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تمام تنم یخ کرد. حس کردم زیر پایم یک گودال عمیق کنده‌اند و با سر افتاده‌ام توی آن. حس کردم دارم به‌سرعت هر چه تمام به پایین سقوط می‌کنم. مگر چکار کرده بود؟ اصلاً گیرم حرفی هم زده باشد. آدم را به‌خاطر عقاید سیاسی‌اش باید وسط یک مرکز خرید، انگار که یک مجرم سابقه‌دار است، دستگیر کنند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از آن به‌بعد لحظات کش‌دار و کُشندهٔ ما شروع شد. شب همه رفتیم پیش مادرش. تولدی که قرار بود دردی از درد مادرش کم کند، به‌لطف مأموران وزارت اطلاعات تبدیل به یکی از تلخ‌ترین شب‌های زندگی مادرش شد. تلخ‌ترین تولدی که می‌توانست داشته باشد. آن‌قدر بی‌قراری کرد که ناگزیر شدیم به او مسکن تزریق کنیم تا بخوابد. دو روز بعد تماس گرفت و گفت در اوین است. فقط در حد یک تماس چند‌ثانیه‌ای با خواهرش، که بگوید زنده است، که بگوید آن‌قدر به سرش ضربه نزده‌اند تا بمیرد. از آن پس تمام طول هفته را به انتظار آن تماس‌های چندثانیه‌ای می‌ماندیم. اینکه فقط تلفن بزند و بفهمیم دارد نفس می‌کشد. بفهمیم زنده است. شبی که اوین را آتش زدند، مادرش با پای برهنه دوید میان خیابان. کارش کشید به بیمارستان. قلبش تاب نیاورد و چند روز در سی‌سی‌یو بستری شد. وقتی دو روز بعد تماس گرفت، مادرش کمی آرام شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اجازهٔ وکیل‌گرفتن نداشت. اجازهٔ تلفن‌زدن بیش از چند ثانیه آن‌هم یک‌بار در هفته نداشت. در آن زمان بود که فهمیدم برزخ واقعی چیست. دانستم استیصال چیست، اینکه هیچ کاری نتوانی بکنی. از آن‌طرف خودم هم هر لحظه در هراس این بودم که به سراغم بیایند. مادرم روزی چند بار تلفن می‌زد و کافی بود جواب تلفن را ندهم. تا مرز دیوانگی پیش می‌رفت. صدای آسانسور که می‌آمد، منتظر بودم در خانه‌ام را بشکنند و بیایند دستگیرم کنند. هراسی که می‌دانم این روزها بیشتر مردم ایران با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. برادرم ساده‎‌‌انگارانه می‌گفت مگر تو چه‌کار کرده‌ای که دستگیر شوی؟ جواب می‌دادم تو چقدر ساده‌ای. مگر دوستم کاری کرده بود؟ این‌ها نیاز به دلیل ندارند. خودشان برایت دلیل می‌تراشند. روال این است که می‌روند تحقیق می‌کنند و بعد طرف را می‌گیرند و بازجویی می‌کنند، اما دوستم را بی‌هیچ دلیل و تحقیق و اخطار قبلی گرفته بودند. نمی‌دانم پشت این قضیه چه بود، می‌خواستند برایش پرونده‌سازی کنند یا چه. به‌هرحال کار این‌ها همین است؛ پرونده‌سازی.</span></p>
<figure id="attachment_20002" aria-describedby="caption-attachment-20002" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-20002" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/%E2%80%8E%E2%81%A8%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86%E2%81%A9.jpg?resize=500%2C491" alt="نقاشی از افروزه افشین⁩" width="500" height="491" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/%E2%80%8E%E2%81%A8%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86%E2%81%A9.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/%E2%80%8E%E2%81%A8%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86%E2%81%A9.jpg?resize=300%2C295&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/02/%E2%80%8E%E2%81%A8%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86%E2%81%A9.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20002" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">نقاشی از افروزه افشین⁩</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا دو هفته است که دوستم با قرار وثیقه یک‌میلیاردتومانی آزاد شده است. یک‌میلیارد تومان قرار وثیقه برای چند استوریِ اعتراضی. به‌خدا که هر جای دنیا چنین چیزی بگویی، خنده‌شان می‌گیرد جز کشورهایی که شبیه خودشان‌اند. اما از وقتی آمده، آدم دیگری شده است. می‌گوید خودم آمدم اما دلم را آنجا پیش بچه‌هایی که ماندند، جا گذاشتم. جان‌های عزیزی که پشت آن میله‌ها مانده‌اند و هیچ گناهی ندارند جز مطالبهٔ بدیهی‌ترین حقوق یک انسان. جرمی ندارند جز اعتراض به ظلم. معلوم نیست توی زندان چه غذاهایی به خوردشان داده‌اند. از روزی‌که آمده مدام از درد معده می‌نالد. می‌گوید در غذا را که باز می‌کردیم بوی گَندش می‌زد زیر دماغمان. به‌خاطر شرایط فوق‌العاده کثیف آنجا دچار بیماری پوستی شدید شده بودم. به‌خاطر ضعف شدید نمی‌توانستم راه بروم. همه‌جا بوی تعفن می‌داد. گفتم درد دارم باید دکتر بروم. خارش پوست اذیتم می‌کند. مراقب آمد، به من گفت هیچ‌چیزیت نیست و ادا در نیاور. ما کلک‌های شما را بلدیم. مرا منتقل نکردند دکتر. درد شدیدی داشتم ولی فقط روزی فقط یک ژلوفن می‌توانستم دریافت کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خیلی وقت‌ها ترجیح می‌دادیم غذا نخوریم و گشنه بمانیم یا از فروشگاه زندان یک بسته نان و پنیر را به ده برابر قیمتِ بیرون بخریم. می‌گفت این مدتی که زندان بودم، خرجم به‌اندازه پنج برابر بیرون‌بودن بود. آنجا همه‌چیز را باید بخری. آن هم به ده برابر قیمت. حتی مواد شوینده و بهداشتی. به‌دروغ می‌گویند زندانیان را دکتر می‌بریم. مرا بهداری هم نمی‌بردند، چه برسد به دکتر. خانمی را به سلول من آورده بودند که دچار حمله‌های شدید می‌شد، قلبش ناراحت بود و فشارش مدام می‌افتاد. واقعاً حالش بد بود. بعد از کلی مشت‌زدن به در، می‌آمدند در را باز می‌کردند… اصلاً خیلی کم دکتر می‌بردند. سیستمشان افتضاح است. نه بهداشتی و درمانی و نه رسیدگی‌ای.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌گفت شکنجه مگر فقط جسمی است؟ اینکه ساعت‌ها بازجویی شوی. عزیزانت تهدید شوند. جرم‌های نکرده را به تو ببندند. تهدیدت کنند به اعدام، به حبس‌های طولانی. اینکه مدام صدای فریاد بچه‌هایی را که توی خیابان دستگیر شده‌اند و دارند کتک می‌خورند، بشنوی. این‌ها اگر شکنجه نیست، پس چیست؟ من دیگر نمی‌توانم مثل آدم زندگی کنم. همه‌اش دلم آنجاست. پیش آن بچه‌ها. تا اعتراض می‌کردیم هم، به ما به‌زور قرص خواب می‌دادند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این یکی از هزاران حکایت آدم‌هایی است که در زندان با شرایط سخت و وحشتناک سر می‌کنند. دوست من می‌گفت باز شرایط من نسبت به آن‌هایی که توی خیابان دستگیر می‌شدند، خیلی بهتر بود. مطلقاً به آن‌ها رحم نمی‌کردند. می‌گویم: «یک آدمی رفتی، یک آدم دیگر برگشتی. دیگر خودت نیستی.» جواب می‌دهد: «آدم وقتی از زندان بیرون می‌آید، چیزهایی در آنجا دیده که بعد از آزادی دیگر نمی‌تواند آن‌ها را نبیند. سنگینی‌ِ چیزهایی که دیده تا ابد روی دوشش است.»</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/02/11/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%b2/">ایران پس از مهسا &#8211; روایت شاهدان عینی: برزخ</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/02/11/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">19998</post-id>	</item>
		<item>
		<title>ایران پس از مهسا &#8211; روایت شاهدان عینی: ای مؤذن، اذان نگو</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/01/31/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a7%db%8c-%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/01/31/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a7%db%8c-%d9%85/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2023 02:50:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[افروزه افشین]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه وحدانی]]></category>
		<category><![CDATA[زن، زندگی، آزادی]]></category>
		<category><![CDATA[مهسا امینی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=19941</guid>

					<description><![CDATA[<p>بر اساس روایتی از ایران، پیاده‌سازی: ترانه وحدانی – ونکوور این روزها دم صبح هراسان از خواب بیدار می‌شوم. نزدیک خانه‌مان یک مسجد است. صدای اذانش که بلند می‌شود، دل من هُری می‌ریزد پایین. به‌سرعت سراغ موبایلم می‌روم. اینترنتش را روشن می‌کنم تا خبرها را چک کنم و ببینم آیا حکم اعدام جوانی دیگر، انسانی دیگر اجرا شده است… بعد با خودم می‌گویم به این زودی که خبرش اعلام نمی‌شود. بعدش دیگر نمی‌توانم بخوابم. همین‌طور دقیقه‌به‌دقیقه اخبار را...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/01/31/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a7%db%8c-%d9%85/">ایران پس از مهسا &#8211; روایت شاهدان عینی: ای مؤذن، اذان نگو</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">بر اساس روایتی از ایران، پیاده‌سازی: <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ترانه وحدانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این روزها دم صبح هراسان از خواب بیدار می‌شوم. نزدیک خانه‌مان یک مسجد است. صدای اذانش که بلند می‌شود، دل من هُری می‌ریزد پایین. به‌سرعت سراغ موبایلم می‌روم. اینترنتش را روشن می‌کنم تا خبرها را چک کنم و ببینم آیا حکم اعدام جوانی دیگر، انسانی دیگر اجرا شده است… بعد با خودم می‌گویم به این زودی که خبرش اعلام نمی‌شود. بعدش دیگر نمی‌توانم بخوابم. همین‌طور دقیقه‌به‌دقیقه اخبار را دنبال می‌کنم. یکی دو ساعت که می‌گذرد و خبر اعدام منتشر نمی‌شود، خیالم کمی راحت می‌شود که آن روز قرار نیست دوباره در آستانهٔ فروپاشی قرار بگیرم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از خودم می‌پرسم کجای دنیا مردم این‌طوری صبحشان را شروع می‌کنند؟ در کشور ما با هر اذان صبح بیداد می‌کنند، اعدام می‌کنند. مؤذن، اذان نگو، در کشور ما به‌وقت نیایش و به‌اسم خدا بر دار می‌کشند.</span></p>
<figure id="attachment_19944" aria-describedby="caption-attachment-19944" style="width: 316px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="size-full wp-image-19944" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/01/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-3.jpg?resize=316%2C500" alt="نقاشی از افروزه افشین" width="316" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/01/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-3.jpg?w=316&amp;ssl=1 316w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/01/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-3.jpg?resize=190%2C300&amp;ssl=1 190w" sizes="(max-width: 316px) 100vw, 316px" /><figcaption id="caption-attachment-19944" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">نقاشی از افروزه افشین</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما روزهایی هم می‌رسد که روز سربداران است. روزهایی که نمی‌شود از آن فرار کرد. ما داریم در یک واقعیت تلخ و کشنده زندگی می‌کنیم و از واقعیت هم گریزی نیست. یکی از همان صبح‌ها، محمدمهدی و محمد را بر سرِ دار کردند. از شب قبلش دلهره داشتم؛ اضطراب عجیبی که جنسش را خوب می‌شناسم. از آن‌هایی که با هیچ قرصی آرام نمی‌گیرد. از آن‌هایی که می‌دانی قرار است خبری هولناک در پسِ آن باشد. مثل مرغ سرکنده خودت را به در و دیوار می‌کوبی. می‌گویی خیالاتی شده‌ام. چیزی نیست. قهوه زیاد خورده‌ام. مال فضای پراختناق این روزهاست. اما خودت می‌دانی که جنسش فرق دارد. گریزناپذیر است و دیر یا زود باید با آن مواجه شوی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن روز صبح که بیدار می‌شوم، برخلاف روزهای دیگر بلافاصله اینترنت گوشی‌ام را روشن نمی‌کنم. انگار می‌خواهم خودم را گول بزنم که با نرفتن سراغ گوشی، آن اضطراب کذایی هم از بین می‌رود. خودم را با درست‌کردن صبحانه سرگرم می‌کنم. لیوان بزرگی قهوه آماده می‌کنم. لپ‌تاپم را باز می‌کنم. اما دلم آرام نمی‌گیرد. هیچ‌وقت در زندگی‌ام آن‌قدر از اینترنت و موبایل هراسان نبوده‌ام. حس می‌کنم با دست‌زدن به آن‌ها کارم تمام است. یک دانه شکلات از توی ظرف روی میز برمی‌دارم، توی دهانم می‌گذارم و لیوان بزرگ قهوه را یک‌نفس سر می‌کشم. دلهره‌ام شدیدتر می‌شود و ضربان قلبم شدت می‌گیرد. به خودم می‌گویم دیدی! همه‌اش به‌خاطر قهوه است. برو و با خیال راحت اخبار را چک کن. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پسرم از توی اتاقش بیرون می‌آید. به او می‌گویم صبحانه‌اش را روی میز گذاشته‌ام. جواب می‌دهد میل ندارد و آب دهانش را قورت می‌دهد. به هم نگاه می‌کنیم. حدس زده که هنوز خبردار نشده‌ام. چند لحظه به هم خیره می‌مانیم. لحظاتی به کوتاهی ثانیه‌ها و درازای ابدیت. جنس نگاهش با روزهای دیگر فرق دارد. او خبر هولناک را شنیده است. این را می‌توانم از توی نگاهش بخوانم. لازم نیست اخبار را چک کنم. از توی چشم‌های پسرم می‌توانم خبر را موبه‌مو بخوانم. از آن بغضی که فرو می‌دهد. کافی است. تظاهر کافی است. باید با واقعیت روبه‌رو شوم. از آن نمی‌توان فرار کرد. حتی اگر گوش‌هایت را محکم بگیری. حتی اگر ساعت‌ها و روزها سراغ اخبار نروی و اینترنتت را خاموش نگه داری. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">موبایلم را بر می‌دارم. دو نفر از نزدیک‌ترین دوستانم چند بار تلفن زده‌اند. گوشی‌ام سایلنت بوده و نشنیده‌ام. همین هم خود نشانه‌ای دیگر است. این‌طور مواقع به هم تلفن می‌زنیم. با هم مویه می‌کنیم و به هم دل‌داری می‌دهیم که هیچ سیاهی و ظلمی ماندگار نیست. به اینترنت وصل می‌شوم و خبر هولناک مثل پُتک بر سرم فرود می‌آید. می‌بینمشان. هر دوشان را می‌بینم. با چشم‌های معصوم. با لباس‌های خاکستری. خیره به دژخیمی که مرگ و زندگی‌شان در دستان اوست. مگر نمی‌گویند مرگ و زندگی فقط دست خداست؟ مگر نمی‌گویند؟ همان خدایی که ایران را مدت‌هاست از یاد برده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فریاد می‌زنم. موبایل از دستم می‌افتد. پسرم به سمتم می‌آید. بغلم می‌کند. زار می‌زنم. هوار می‌کشم. حس می‌کنم دارم خفه می‌شوم. حس می‌کنم طناب دارد گردن مرا تنگ و تنگ‌تر می‌فشارد. می‌گویم دیگر نمی‌توانم. نمی‌توانم به این زندگی ادامه دهم. چند صبح دیگر مگر طاقت دارم که خبر مرگ بشنوم؟ مگر یک انسان چقدر طاقت دارد؟ پسرم محکم مرا گرفته است. دلم می‌خواهد بروم و خودم را از بالای بلندی پرت کنم پایین. دلم می‌خواهد دیگر نباشم. با فریاد مرگ را طلب می‌کنم. پسرم دستم را می‌گیرد و می‌گوید این‌ها هم همین را می‌خواهند. اینکه ما ببازیم. فرو بپاشیم. خودمان را بکُشیم. طاقت نیاوریم. اما ما باید بمانیم. باید بمانیم تا انتقام این جان‌های پاک را بگیریم. می‌گویم تو جوانی. چیزهایی را که ما دیده‌ایم، ندیده‌ای. آنچه را ما در این سال‌ها پشت سر گذاشته‌ایم، از سر نگذرانده‌ای. طاقتت مثل نسل من طاق نشده است. این حجم از وحشی‌گری و قساوت برایم قابل‌باور نیست. به آن دوستم فکر می‌کنم که پس از شلیکشان به پرواز اوکراین و کشتن آن‌همه انسان بی‌گناه گفت: «من از هیچ کار این‌ها دیگر تعجب نخواهم کرد. خشمگین شوید. غمگین شوید. مویه کنید. اما تعجب نکنید. از یک هیولا چه توقعی دارید؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا چرا من در باورم این حجم از قساوت و وحشی‌گری نمی‌گنجد؟ کافی است یک لحظه به پشت سرت نگاه کنی. خاوران، کوی دانشگاه، قتل‌های زنجیره‌ای، ۸۸، آبان ۹۸، پرواز اوکراین، متروپل، پلاسکو، و حالا پاییز و زمستان ۱۴۰۱. بله، باید غمگین باشم. خشمگین باشم. مویه کنم. اما از این حجم از قساوت متعجب نباشم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به یاد آن تکه از داستان حسنک وزیر در تاریخ بیهقی می‌افتم که می‌گوید: «و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور، چنان شنودم که دو سه ماه از او این حدیث نهان داشتند. چون بشنید، جزعی نکرد چنان که زنان کنند، بلکه بگریست به درد چنان‌که حاضران از درد وی خون گریستند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یادم می‌آید که محمدمهدی به پدرش گفته بود به مامان چیزی نگو، حکمم اعدام است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا از خودم می‌پرسم چه کسی به مادرش خبر داد. به مادر او، مادر محسن که میان کوچه اسمش را ضجه می‌زد، به مادر مجیدرضا که وصیت کرد بر سر مزارش شادی کنند، به مادر نوید که گفت درود بر ملت شریف ایران، به مادران خاوران. به مادران پرواز اوکراین. به تمام این مادران سخت جگرآور. آه که مادربودن در ایران چه رنج بزرگی است و چه دل بزرگی می‌خواهد. آن لحظه تنها چیزی که می‌خواهم آغوش فرزندم است. بغلش می‌کنم و اشک‌ها راه خودشان را بلدند و مدام صدای پسرکی با چشم‌های درشت و معصوم توی سرم تکرار می‌شود که: «به مامان چیزی نگو.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما ضربهٔ بعدی هزار برابر هولناک‌تر است. محمد حسینی هیچ‌کس را ندارد. نه پدری، نه مادری. نه هیچ خویشاوندی که برای بردن پیکرش بیاید. تنها یک برادر دارد که همراه او بازداشت و سپس ناپدید شده است. یک عکس‌هایی حدیث یک عمرند. یک عکس‌هایی رُمان ده‌جلدی‌اند. برای من آن عکسی که او دست‌های کارگری‌اش را بر چهره گذاشته و نگاهش خیره به رو‌به‌روست حکایت یک رمان هزارصفحه‌ای است. تصویری که بر جانم، بر ذهنم، و بر قلبم تا ابد حک خواهد شد. در کمال‌شهر کرج در خانه‌ای استیجاری، تنها زندگی می‌کرد. تا دورهٔ راهنمایی بیشتر نتوانسته بود درس بخواند و در یک مرغداری با درآمد ماهانه حدود شش میلیون تومان کارگر بود. در چند رشتهٔ رزمی، ازجمله کونگ‌فو و ووشو، حکم قهرمانی داشت. آنچه که در دادگاه به‌عنوان مستندات جرم علیه او به نمایش درآمده بود، همگی از وسایل ورزش رزمی‌اش بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چند نفر از کسانی که او را از نزدیک می‌شناختند، در شبکه‌های اجتماعی از محمد حسینی با عنوان یک انسان مهربان یاد کرده‌اند که به کودکان فقیر و کار، به‌رایگان ورزش رزمی می‌آموخت. در فیلم‌های جلسات دادگاهش می‌بینی که چقدر مؤدب و موقر است. اما نیازی به دیدن یا شنیدن هیچ‌کدام از این‌ها نیست. شما فقط به چشم‌هایش نگاه کنید. چشم‌های او و محمدمهدی، چشم‌های محسن و مجیدرضا… چشم‌ها هرگز دروغ نمی‌گویند. ببینید در آن چشم‌ها جز مظلومیت و بی‌گناهی چه می‌بینید. فقط به چشم‌هایشان نگاه کنید. چشم‌ها هرگز دروغ نمی‌گویند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برف همه‌جا را سفیدپوش کرده و سرما بیداد می‌کند. با خودم فکر می‌کنم زمانی آدم‌ها چقدر برف را دوست داشتند. اولین برفی که می‌بارید به خیابان می‌ریختند و با هیاهو و شادی جشن می‌گرفتند. اما حالا نه از هیاهوی شاد بچه‌ها خبری است، نه از آدم‌برفی. این مردم داغ دارند. عزادارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به دوستانم تلفن می‌زنم. صدای هیچ‌کدامشان از فرط گریه در نمی‌آید. همه در حال تدارک مراسم برای محمد حسینی هستند که می‌گویند تنها بود و کسی را نداشت. ما این روزها جز خودمان کسی را نداریم. به هم دل‌داری می‌دهیم. یکدیگر را به استقامت دعوت می‌کنیم. به روزی که این خون‌های پاک انتقامشان ستانده خواهد شد. چه کسی می‌گوید محمد کسی را نداشت؟ برایش سنگ تمام خواهیم گذاشت. یک ایران خواهران و برادران او بودند. پدر و مادرش بودند. همان دم که شیرزن غیور ایرانی، گوهر عشقی، گفت که محمد پسر اوست و رفت در زندان تا پیکرش را تحویل بگیرد اما دژخیمان از او دریغش کردند، یک ایران پشت سر گوهر عشقی خانوادهٔ محمد شد. چه کسی گفته او تنهاست. او تک‌تک ما را دارد. بالاخره یک روز ایرانمان را پس می‌گیریم. بر سر در هر کوچه‌ای نام شریفشان حک خواهد شد. در ایرانی آباد و آزاد به یادشان خواهیم رقصید. ما کنار هم ایستاده‌ایم. شاید تا آستانه‌اش برویم، اما هرگز فرو نمی‌پاشیم. چون این خون‌های پاک نباید هدر رود.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/01/31/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a7%db%8c-%d9%85/">ایران پس از مهسا &#8211; روایت شاهدان عینی: ای مؤذن، اذان نگو</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/01/31/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b9%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a7%db%8c-%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">19941</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-05 01:01:59 by W3 Total Cache
-->