<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ادبیات بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/ادبیات/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Wed, 17 Jun 2026 01:59:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>ادبیات بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/ادبیات/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>شهری دور ولی آشنا برای ایرانیان داخل کشور؛ بازخوانی «شهر کریستال» از داخل ایران</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/06/16/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%da%a9%d8%b4/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/06/16/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%da%a9%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Jun 2026 01:59:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[شهر کریستال]]></category>
		<category><![CDATA[شیرین عزیزی مقدم]]></category>
		<category><![CDATA[شیرین عزیزی‌مقدم]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه داستان]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه‌داستان]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رئیس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس دانا]]></category>
		<category><![CDATA[مریم رییس‌دانا]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26589</guid>

					<description><![CDATA[<p>شیرین عزیزی‌مقدم &#8211; ایران «شهر کریستال»*، با آنکه شهرِ ما ایرانیانِ داخلِ کشور نیست؛ اما برای ما آشناست. مریم رئیس‌دانا در این مجموعه‌داستان از غربت‌نشینی، و مهاجرت می‌گوید‌. حدیث دردِ تنهایی و دوری را بیان‌می‌کند. رنج‌های انسانی، محور اصلی روایاتِ اوست. از غریبان سخن می‌گوید؛ مهاجرانی زخمی که عموماً به امیدِ تغییرِ سرنوشت کوچ کرده‌اند. ترکِ یار و دیار کرده‌ و از زادگاه و وطن دور افتاده‌اند؛ اما چون زخم‌های ذهنی و روحی خود را...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/06/16/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%da%a9%d8%b4/">شهری دور ولی آشنا برای ایرانیان داخل کشور؛ بازخوانی «شهر کریستال» از داخل ایران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شیرین عزیزی‌مقدم &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«شهر کریستال»*</span><span style="font-weight: 400;">، با آنکه شهرِ ما ایرانیانِ داخلِ کشور نیست؛ اما برای ما آشناست.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا در این مجموعه‌داستان از غربت‌نشینی، و مهاجرت می‌گوید‌. حدیث دردِ تنهایی و دوری را بیان‌می‌کند. رنج‌های انسانی، محور اصلی روایاتِ اوست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از غریبان سخن می‌گوید؛ مهاجرانی زخمی که عموماً به امیدِ تغییرِ سرنوشت کوچ کرده‌اند. ترکِ یار و دیار کرده‌ و از زادگاه و وطن دور افتاده‌اند؛ اما چون زخم‌های ذهنی و روحی خود را نیز همچون صلیبی به‌دوش کشیده‌اند و با خود برده‌اند، نه‌تنها رها نشده‌اند، بلکه اندک‌آرامش دیرین را هم از دست داده‌ و غمِ غربت را نیز بر آن افزوده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«زخم‌هایی که مثل خوره، روحشان را می‌خورد»، در مکان‌های پُرزَرق‌و‌برق و کریستال‌گونهٔ شهر فرنگ، همچنان ناآرام و سرگردانشان می‌سازد. [مادهٔ] «کریستال» اما خلسه‌آور و ویرانگر نیز است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رئیس‌دانا به ما نشان می‌دهد که اگر از درون به آرامش نرسید، توقع رستگاری در هرکجای این دنیا، زیر این آسمانِ یک‌رنگ، آرزویی محال است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیشتر شخصیت‌های اصلیِ داستان‌ها، زنان‌اند. زنانی که بین دو دنیای ذهنی و حقیقی، آویزان مانده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب با دو یادداشت: یکی «دربارهٔ نویسنده» و دیگری «یادداشتِ نویسنده» آغاز‌ می‌شود و ۱۵ داستان و ناداستان را دربرمی‌گیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ازآنجایی‌که بیشتر راویان‌ِ داستان‌ها زنان‌اند؛ یا شخصیت اصلی داستان‌ یک یا چند زن است؛ طبیعتاً نگاه زنانه بر کتاب غالب است. نگاه انسانی و مادرانهٔ رئیس‌دانا در بسیاری از روایت‌ها به چشم می‌آید.</span></p>
<figure id="attachment_26594" aria-describedby="caption-attachment-26594" style="width: 400px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-26594" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/06/326965799_896598834872791_7632161779386381464_n-1.jpeg?resize=400%2C500" alt="مریم رئیس‌دانا" width="400" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/06/326965799_896598834872791_7632161779386381464_n-1.jpeg?w=400&amp;ssl=1 400w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/06/326965799_896598834872791_7632161779386381464_n-1.jpeg?resize=240%2C300&amp;ssl=1 240w" sizes="(max-width: 400px) 100vw, 400px" /><figcaption id="caption-attachment-26594" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">مریم رئیس‌دانا</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تجربه‌های مهاجران و تبعیدیان، طغیان علیه وضع موجود، مشکلات و فشارهای اقتصادی و اجتماعی، ناسازگاریِ فرهنگی، تلاش برای کسبِ هویت جدید در جامعهٔ میزبان و گاهی برعکس، تلاش برای حفظ هویت و خاطرات گذشته، به‌مثابهٔ ضربه‌گیری برای روح آسیب‌دیده، بحران ازدست‌دادن، سوگواری‌کردن، عشق و فراق و دغدغه‌های متفاوت دیگر را در ذهن و زبان و روح قهرما‌ن‌ها و ضدقهرمان‌های کتاب می‌توان‌ دید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داوری‌های تنیده‌شده در داستان، عموماً از نگاه جامعه و طیف‌های متفاوت فرهنگی طرح می‌شود؛ و لزوماً باور نویسنده نیست. تو گویی آدم‌هایِ کتاب بر روی یک صحنهٔ تئاتر، زندگی‌ِ پُررنجشان‌ را در مقابل چشمان بیننده [در اینجا خواننده] بازی می‌کنند، بدون داوری.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زبان داستان‌ها فارسیِ محاوره‌ای ساده و روشنی است که گاهی با واژه‌های فرنگی همراه می‌شود. اصطلاحاتی مانند: «زِرزِرکردن، هِروکرکردن، می‌زنگم» را در کنار کلماتی مانند: «تِکست‌دادن، مووْکردن، لوکلاس‌بودن، سِیف درایو» می‌بینید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به فراخورِ متن از اشعار و گفته‌های دیگران، و ضرب‌المثل‌ها و کنایات و اصطلاحات عامیانه نیز استفاده می‌شود. اشعار فرنگی از شاعران دیگرزبان‌ها و نیز پاره‌هایی از جملات قصار بزرگان آن‌ها نیز در سراسر کتاب دیده می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«شهر کریستال»، داستان چهارم این کتاب است. آن را با هم‌ مرور کنیم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«شهر کریستال»، شهر فرنگ است و بازتاب‌دهندهٔ غربت است و ناسازگاری و ناهمخوانی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عده‌ای در بافتِ جامعه تنیده می‌شوند و برخی تا پایان عمر با مجموعه‌ای از ناسازگاری‌ها، مواجه‌اند‌.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">واژهٔ «کریستال» در این داستان ایهام دارد. در نام کتاب و این داستان، حاملِ معنایِ زرق‌و‌برق و تجمل است؛ اما معنای دوم آن، بر مادهٔ مخدر خطرناکی دلالت دارد که دختر فتانه در داستان، مبتلایِ آن است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«یه مرد جوون با تمسخر و تحقیر می‌گه خونه باشین تا براش اندازهٔ یه شهر کریستال بیارم تا دختره حال کنه.»</span></p>
<figure id="attachment_23214" aria-describedby="caption-attachment-23214" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="wp-image-23214 size-full" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=500%2C500" alt="جلد کتاب شهر کریستال" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/07/6-Crystal-City-Mochup.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-23214" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">جلد کتاب شهر کریستال</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راویِ اول‌شخصِ داستان، هما نام دارد که با استفاده از تکنیکِ جریان سیال ذهن، و با رفت و برگشت زمانی، داستان زندگیِ خود و خانوادهٔ شوهرش را روایت می‌کند. او مهاجر است. در سانتامونیکا زندگی می‌کند. نویسنده و مترجم است و با کار و تلاش، هویت تازه‌ای کسب کرده و چند خانه در چند کشور خریده و احترام دیگران را به خود جلب‌ کرده‌ است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نقادانه به جامعهٔ ایرانی مهاجر می‌نگرد. تضادهای رفتاری و گفتاری آن‌ها را می‌بیند. سعی می‌کند از تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ها دوری کند، اما ناخواسته و گاهی بنابه‌مصلحت، درگیر «مهمانی‌های مبتذل خانوادگی» می‌شود:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«روز مادرِ زهرماری، یا روزِ پدر کوفتی؛ خلاصه یه همچین چیزی: عید نوروز، کریسمس، یا یه کوفتِ دیگه. طبق معمول ایرانی‌ها همه‌جا، حتی توی عروسی هم باید بحث سیاسی و مذهبی کنن!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و بی‌فرهنگی:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«همیشه هم همه دارن اعتراض می‌کنن که چرا من این‌قدر لباس می‌پوشم. احمقا! آخه به شما چه مربوطه که من سردمه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زنان در این بزم‌ها، با فیس و افاده فارسی-انگلیسی حرف می‌زنند و در نهایت غرب‌گرایی، از رمال‌ها و فالگیرها سخن می‌گویند؛ و با ظاهر متجددمآبانه، از سنت‌های به‌جاماندهٔ وطنی دفاع می‌کنند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«فتانه که یه قلب گندهٔ الماس گردنش آویزون کرده بود و یه انگشتر الماس به‌بزرگی دماغش هم به انگشتش، با یه لیوان آبجو توی دست، و نخ سیگاری توی دست دیگه، با مینی‌ژوپ تنگ آبی، یه لنگ لاغرش رو که رگ‌هاش زده بود بیرون، انداخت روی لنگِ محترم دیگه‌ش و شروع کرد به سخنرانی که، کسی به امام‌علی حرفی نزنه، امام علی فِیوِریت منه… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن‌های قصه در نهایت اما، «جنس دوم» محسوب می‌شوند و در جامعهٔ مردسالار، از طرف مردان مهمانی به تمسخر گرفته می‌شوند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«چشمم افتاد به شوهرم که مثل توپ تنیس&#8230; از حیاط پرتاب شد به سالن&#8230; دوباره برگشت به حیاط و ادامهٔ هِروکِر و سیگاردودکردن با مردها&#8230; حتی گوشه‌چشمی نگاه نکرد ببینه زنش در چه حالیه، و کجاست، و چه می‌کنه!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فتانه، خواهرشوهرِ هما، زندگی از‌هم‌گسیخته‌ای دارد. عادت به دروغ‌گفتن و قماربازی دارد و دخترش معتاد است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر فتانه مبتلا به پارانویاست. اسم ندارد، و به‌دلیل استفاده از مواد مخدر، رفتار خشنی دارد. مادربزرگش را کتک زده است. از سوی دیگران‌ تحقیر می‌شود. او را مدام «دختره» صدا می‌‌زنند. «تحقیرشدگی و سرخوردگی» نیز پدیدهٔ رایجی در میان آدم‌های کتاب است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راوی در خانهٔ خود درختی کاشته است که برای آرامش‌یافتن، زیر آن می‌نشیند. او حتی در باغچهٔ خانه‌‌اش سبزی‌خوردن می‌کارَد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پدر رضا و شهاب و فتانه مرده است؛ اما دعوا بر سر ارث‌ومیراثِ پدر تا آمریکا هم کشیده شده است. فتانه استدلال می‌کند که:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«مَردین که مَردین، انصاف ندارین؟ اینجا مگه ایرانه که مرد دو برابر ارث ببره؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فتانه و شوهرش اصغر که اکنون مرده است، به‌خاطر عشق به قمار، در وگاس ساکن می‌شوند و همه‌چیز را می‌بازند‌. «بازنده‌بودن» وجهِ مشترک بیشتر آدم‌های کتاب است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان، پایان‌ باز و مبهمی دارد. حال مادربزرگِ کتک‌خورده بدتر می‌شود و از سرنوشتش باخبر نمی‌شویم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«دکتر مگه نگفت فقط یه سکتهٔ ناقصه؟!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمی‌دانیم پلیس بالاخره با دختر فتانه چه می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زندگی آدم‌های قصه غم‌انگیز، ناپایدار و دشوار است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب را نشر رها در سال ۲۰۲۴ / ۱۴۰۳ در ونکوور کانادا منتشر کرده است.</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-size: 10pt;">*<span style="font-weight: 400;">نسخهٔ چاپی کتاب «شهر کریستال» را می‌توان از کتاب‌فروشی پان‌به در داون‌تاون ونکوور، به‌صورت حضوری و آنلاین با امکان ارسال به تمام نقاط دنیا و همچنین از طریق وب‌سایت آمازون در کشورهای مختلف خریداری کرد. </span></span><span style="font-weight: 400; font-size: 10pt;">نسخهٔ الکترونیکی این کتاب با فرمت ای‌پاب و چیدمان سیال متن روی پلت‌فرم‌های Apple ‌‌Books و Google Play Books تنها با یک کلیک در ۷۰ کشور جهان در دسترس است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel; font-size: 10pt;">برای خرید نسخه‌های چاپی و الکترونیکی این کتاب از لینک زیر دیدن کنید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><a href="https://tr.ee/CrystalCity"><span style="font-weight: 400;">https://tr.ee/CrystalCity</span></a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/06/16/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%da%a9%d8%b4/">شهری دور ولی آشنا برای ایرانیان داخل کشور؛ بازخوانی «شهر کریستال» از داخل ایران</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/06/16/%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%da%a9%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26589</post-id>	</item>
		<item>
		<title>پنج کتاب، پنج پل: تأملاتی بر «کانادا می‌خوانَد» ۲۰۲۶</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/05/26/%d9%be%d9%86%d8%ac-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%8c-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d9%be%d9%84-%d8%aa%d8%a3%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%a7-%d9%85%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/05/26/%d9%be%d9%86%d8%ac-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%8c-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d9%be%d9%84-%d8%aa%d8%a3%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%a7-%d9%85%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 27 May 2026 00:19:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر فرشید سادات‌شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[فرشید سادات شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[فرشید سادات‌شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26491</guid>

					<description><![CDATA[<p>دکتر فرشید سادات‌شریفی* – کیچِنِر هر سال، برنامهٔ «کانادا می‌خوانَد» (Canada Reads) مطالعه را به یک کنش عمومی تبدیل می‌کند. این برنامه کتاب‌ها را از اتاق‌های شخصی، میزهای کنار تخت، کتابخانه‌ها، کلاس‌های درس، باشگاه‌های کتاب‌خوانی و فهرست‌های مطالعهٔ فردی بیرون می‌کشد و آن‌ها را وارد یک گفت‌وگوی ملی می‌کند. ایدهٔ اولیهْ ساده و تا حدی بازی‌گونه است: چهار یا پنج چهرهٔ شناخته‌شده، هرکدام از یک کتاب کانادایی دفاع می‌کنند و در طول چند روز بحث و...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/05/26/%d9%be%d9%86%d8%ac-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%8c-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d9%be%d9%84-%d8%aa%d8%a3%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%a7-%d9%85%db%8c/">پنج کتاب، پنج پل: تأملاتی بر «کانادا می‌خوانَد» ۲۰۲۶</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%aa-%d8%b4%d8%b1%db%8c%d9%81%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">دکتر فرشید سادات‌شریفی</a><sup>*</sup> – کیچِنِر</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر سال، برنامهٔ «کانادا می‌خوانَد» (Canada Reads) مطالعه را به یک کنش عمومی تبدیل می‌کند. این برنامه کتاب‌ها را از اتاق‌های شخصی، میزهای کنار تخت، کتابخانه‌ها، کلاس‌های درس، باشگاه‌های کتاب‌خوانی و فهرست‌های مطالعهٔ فردی بیرون می‌کشد و آن‌ها را وارد یک گفت‌وگوی ملی می‌کند. ایدهٔ اولیهْ ساده و تا حدی بازی‌گونه است: چهار یا پنج چهرهٔ شناخته‌شده، هرکدام از یک کتاب کانادایی دفاع می‌کنند و در طول چند روز بحث و مناظره، هر روز یک کتاب حذف می‌شود تا در نهایت تنها یک عنوان باقی بماند. اما پشت این ساختار ساده، چیزی بزرگ‌تر نهفته است. «کانادا می‌خوانَد» فقط یک مسابقه نیست؛ آیینی برای شهروندیِ ادبی است. این برنامه، سال‌به‌سال، این پرسش را پیش می‌کشد که یک کشور، در لحظه‌ای مشخص از تاریخ فرهنگی خود، به چه نوع کتابی نیاز دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دورهٔ ۲۰۲۶، هم‌زمان با بیست و پنجمین سالگرد «کانادا می‌خوانَد» برگزار شد. مناظره‌ها از ۱۳ تا ۱۶ آوریل ۲۰۲۶، با اجرا و مدیریت علی حسن (Ali Hassan)، برگزار شد و موضوعِ محوری آن «کتاب برای پل‌ساختن» بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پنج فینالیست امسال عبارت بودند از: «درمانی برای غرق‌شدن» (The Cure for Drowning) اثر لوگان پیلور (Loghan Paylor)، با دفاع تیگان کوئین (Tegan Quin)، موسیقی‌دان و نویسنده؛ «هم‌سرایی فرعی» (A Minor Chorus) اثر بیلی-ری بلکورت (Billy-Ray Belcourt)، با دفاع الِ-مایا تیل‌فدرز (Elle-Máijá Tailfeathers)، بازیگر و فیلم‌ساز؛ «در جست‌وجوی تری پانچ‌اوت» (Searching for Terry Punchout) اثر تایلر هلارد (Tyler Hellard)، با دفاع استیو «دَنگل» گلین (Steve “Dangle” Glynn)، تحلیل‌گر هاکی و پادکستر؛ «دشمن» (Foe) اثر ایان رید (Iain Reid)، با دفاع جاش دلا کروز (Josh Dela Cruz)، بازیگر و مجری برنامه‌های کودک تلویزیون؛ و «این بار فرق می‌کند» (It’s Different This Time) اثر جاس ریچارد (Joss Richard)، با دفاع مورگان بوک (Morgann Book)، تولیدکنندهٔ محتوا در بوک‌تاک (BookTok).</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26494" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/05/648599978_1331888308974379_1891651793187021314_n.jpg?resize=352%2C500" alt="پنج کتاب، پنج پل: تأملاتی بر «کانادا می‌خوانَد» ۲۰۲۶
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - -
هر سال، برنامهٔ «کانادا می‌خوانَد» (Canada Reads) مطالعه را به یک کنش عمومی تبدیل می‌کند. این برنامه کتاب‌ها را از اتاق‌های شخصی، میزهای کنار تخت، کتابخانه‌ها، کلاس‌های درس، باشگاه‌های کتاب‌خوانی و فهرست‌های مطالعهٔ فردی بیرون می‌کشد و آن‌ها را وارد یک گفت‌وگوی ملی می‌کند. ایدهٔ اولیهْ ساده و تا حدی بازی‌گونه است: چهار یا پنج چهرهٔ شناخته‌شده، هرکدام از یک کتاب کانادایی دفاع می‌کنند و در طول چند روز بحث و مناظره، هر روز یک کتاب حذف می‌شود تا در نهایت تنها یک عنوان باقی بماند. اما پشت این ساختار ساده، چیزی بزرگ‌تر نهفته است. «کانادا می‌خوانَد» فقط یک مسابقه نیست؛ آیینی برای شهروندیِ ادبی است. این برنامه، سال‌به‌سال، این پرسش را پیش می‌کشد که یک کشور، در لحظه‌ای مشخص از تاریخ فرهنگی خود، به چه نوع کتابی نیاز دارد.

دورهٔ ۲۰۲۶، هم‌زمان با بیست و پنجمین سالگرد «کانادا می‌خوانَد» برگزار شد. مناظره‌ها از ۱۳ تا ۱۶ آوریل ۲۰۲۶، با اجرا و مدیریت علی حسن (Ali Hassan)، برگزار شد و موضوعِ محوری آن «کتاب برای پل‌ساختن» بود...
#کانادا #ادبیات #کتاب #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="352" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/05/648599978_1331888308974379_1891651793187021314_n.jpg?w=352&amp;ssl=1 352w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/05/648599978_1331888308974379_1891651793187021314_n.jpg?resize=211%2C300&amp;ssl=1 211w" sizes="(max-width: 352px) 100vw, 352px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">موضوع امسال بسیار ویژه بود، زیرا «پل‌ساختن» از آن عبارت‌هایی است که تا زمانی که دقیق‌تر بررسی‌اش نکنیم، بدیهی و روشن به نظر می‌رسد. اما به‌راستی یک کتاب چه نوع پلی می‌تواند بسازد؟ پلی میان جوامع؟ میان نسل‌ها؟ میان زندگان و مردگان؟ میان دیده‌شدگان و حذف‌شدگان؟ میان خوانندگانی که از پیش عاشق ادبیات‌اند و کسانی که شاید احساس می‌کنند ادبیات هرگز جایی در زندگی‌شان نداشته؟ یا جز این‌ها؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در سال ۲۰۲۶، این پنج کتاب به پنج شیوهٔ کاملاً متفاوت به این پرسش پاسخ دادند که نتیجه‌اش فقط بحثی دربارهٔ ارزش ادبی نبود؛ بلکه مناظره‌ای بود دربارهٔ کارکرد اجتماعی خودِ ادبیات.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>«پل‌ساختن با کتاب» به چه معناست؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پل فقط یک سازه نیست؛ پل یک رابطه نیز است: هر پلی، وجودِ یک فاصله، جدایی، گسست یا حتی زخم را مفروض می‌گیرد. پل زمانی ضروری می‌شود که دو سوی ماجرا از پیش به هم متصل نباشند. از این منظر، موضوع سال ۲۰۲۶ پرسش عمیق‌تری را مطرح می‌کرد: در کانادای معاصر (Contemporary)، کدام شکاف‌هایند که انتظار می‌رود ادبیات از آن‌ها عبور کند؟ میان زندگی شهری و روستایی؟ میان تاریخ بومیان و روایت‌های مهاجران و ساکنان غیربومی؟ میان تجربهٔ کوئیِر و ترنس و روایت‌های غالبی که اغلب این تجربه‌ها را کنار گذاشته‌اند؟ میان «ادبیات جدی» و خوش‌خوان‌های عامه‌پسند؟ میان رمان فلسفی و تخیل عمومی؟ میان کسانی که خود را در کتاب‌ها بازیافته می‌یابند و آنانی که سال‌ها از آن‌ها خواسته شده خود را فقط به‌طور غیرمستقیم، ببینند و روایت کنند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این‌همهْ درام و کشاکشِ پنهان «کانادا می‌خوانَد» ۲۰۲۶ بود و این پنج کتاب فقط به‌عنوان پنج اثرِ جدا با هم رقابت نکردند؛ بلکه در جایگاه پنج تعریف ممکن از ارتباط و پل‌زدن، وارد میدان شدند: «دشمن» از مسیر بیگانگی و ناآرامی فلسفی پلی پیش نهاد؛ «هم‌سرایی فرعی» پلی از مسیر شهادت خاموش، درونیات بومی و کوئیِر، و مسیرِ کند و دشوار گوش‌دادن پیش کشید؛ «این بار فرق می‌کند» پلی از مسیر لذت، عاشقیت، خوش‌خوانی و دسترسی عاطفی بنا کرد؛ «در جست‌وجوی تری پانچ‌اوت» پلی از مسیر هاکی، طنز، زندگی در شهرهای کوچک آن هم با چاشنی پدرانگی و زبان فرهنگی آشنای کانادایی فراهم آورد. و «درمانی برای غرق‌شدن» پلی برساخت از مسیر ترمیم تاریخی، مرئی‌کردن افراد کوئیر و اقلیت‌های جنسیتی، عشق، جنگ و یادآوری. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در نتیجه، مناظره‌ها به آزمونی تبدیل شدند برای اینکه مشخص شود کدام پل، آن‌هم نه در سطح انتزاعی، بلکه در زیستِ واقعیِ کانادای ۲۰۲۶، ضروری‌تر قلمداد می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>پنج کتاب، پنج پیشنهاد ادبی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>«دشمن»: پل ناآرامی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در یک سوی میدان، رمان «دشمن» ایستاده بود؛ رمانی گمانه‌زن و دلهره‌آور از ایان رید دربارهٔ ازدواج، هویت، انزوا و شکنندگی خویشتن. انتشارات سایمون اند شوستر (Simon &amp; Schuster) این کتاب را «یک چالش ذهنیِ پرالتهاب و فلسفی» توصیف کرده است؛ عبارتی که فضای فشرده، مضطرب و سرشار از عدم قطعیت کتاب را به‌خوبی نشان می‌دهد. پلِ این کتابْ نه گرم بود و نه جمعی و نه اطمینان‌بخش. بلکه پلی بود به‌سوی شک.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رمان رید می‌پرسد: «چه اتفاقی می‌افتد وقتی صمیمی‌ترین فضاهای زندگی انسان، یعنی عشق، زندگی خانوادگی، خاطره و شراکت، مورد هجوم عدم قطعیت قرار می‌گیرند؟» در واقع این کتاب دربارهٔ ترسی است از اینکه شاید فردی که کنار ماست، یا حتی کسی که فکر می‌کنیم خودمان هستیم، کاملاً شناختنی نباشد. به‌همین سبب جاش دلا کروز از آن به‌عنوان اثری فلسفی و از نظر روان‌شناختی آزاردهنده دفاع کرد؛ اثری که خوانندگان را وادار می‌کند با پرسش‌هایی دربارهٔ انسانیت، جایگزینی، استقلال و اعتماد روبه‌رو شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما در بستر موضوع امسال، «دشمن» با چالشی دشوار مواجه شد. قدرت این کتاب در بیگانه‌سازی است: اثری است که منزوی می‌کند، ناآرام می‌سازد و جهت‌یابیِ پیشینی و عادت‌شدهٔ خواننده را مختل می‌کند. این فرایند می‌تواند تجربه‌ای عمیقاً ادبی باشد، اما «کانادا می‌خوانَد» همیشه تا حدی مناظره‌ای دربارهٔ گسترهٔ نفوذ عمومی نیز است. پس در شب‌های رقابت پرسش این نبود که آیا «دشمن» ارزشمند است یا نه؛ پرسش این بود که آیا نوع خاص آشفتگیِ آن می‌تواند هیئت داوران را متقاعد کند که این همان کتابی است که پل می‌سازد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس دور از انتظار نبود که در روز اول، درحالی‌که داوران معنای احتمالی «پل‌سازی» را محک می‌زدند، «دشمن» بیش از پیش به‌عنوان کتابی تلقی شود که کمترین همخوانی را با روح ارتباط‌بخش مسابقه دارد و نخستین اثری بود که از صحنه کنار برود. حذفی که، شرایط و روحِ حاکم بر مناظره‌ها را روشن‌تر کرد: این آوردگاه قرار نبود مسابقه‌ای باشد فقط برای سنجیدن اینکه کدام کتاب از نظر فرم جالب‌تر یا از نظر فکری برانگیزاننده‌تر است. این رقابت قرار بود دربارهٔ تأثیر، فوریت، دسترسی و انواع خوانندگانی باشد که هر کتاب می‌تواند آن‌ها را گردِ آتشِ یک گفت‌وگو جمع کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>«هم‌سرایی فرعی»: پلی از جنس گوش‌دادن</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آنکه «دشمن» از میدان کنار رفت، چهار کتاب باقی‌مانده مدل‌هایی مستقیم‌تر، اما همچنان بسیار متفاوت، از ارتباط ادبی ارائه کردند: «هم‌سرایی فرعی» نوشتهٔ بیلی-ری بلکورت شاید نمایندهٔ ساکت‌ترین و درونی‌ترین نوع پل بود. بلکورت، از مردمان بومی دریفت‌پایل کری (Driftpile Cree Nation)، شاعر، رمان‌نویس، پژوهشگر و یکی از برجسته‌ترین صداهای ادبی بومیان معاصر در کاناداست. انتشارات پنگوئن رندوم هاوس کانادا (Penguin Random House Canada) «هم‌سرایی فرعی» را «رمانی که خواندنش ضروری‌ست» توصیف کرده که به زندان‌هایی می‌پردازد که هر یک از ما درونشان زندگی می‌کنیم؛ درحالی‌که جوایز کتاب بی‌سی و یوکان (BC and Yukon Book Prizes)، آن را رمانی دربارهٔ درهم‌تنیدگی «گفتنی‌ها و ناگفتنی‌ها» دانسته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان این رمان، راوی کوئیِر و بومی‌ای را دنبال می‌کند؛ دانشجوی دکتری‌ای که به شمال آلبرتا (Northern Alberta) بازمی‌گردد، درحالی‌که می‌کوشد کتابی را که «باید بنویسد» تصور کند. این اثرْ عمیقاً تأمل‌برانگیز است و به‌سبب هنر داستان‌سرایی، تنهاییِ استادانه، بازاندیشی مفهوم خویشاوندی و میراث استعمار، زندگی کوئیر و دردِ تعلق‌داشتن ستوده شده است. اگر برخی کتاب‌ها با ایجاد پی‌رنگ‌های دراماتیک یا قوس‌های عاطفیِ بسیار در دسترس پل می‌سازند، «هم‌سرایی فرعی» پل خود را از مسیر گوش‌دادن بنا می‌کند. این کتاب از خوانندگان می‌خواهد از شتابِ به‌ظاهر ناگزیرشان بکاهند و به صداها، گفت‌وگوها، خاطرات و شکل‌هایی از درد توجه کنند که همیشه و لزوماً با صدایی بلند به گوش نمی‌رسند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">الِ-مایا تیل‌فدرز با جدیت و دقت از این کتاب دفاع کرد و بر ظرفیت آن برای ایجاد همدلی‌ای عمیق تأکید داشت. اما روز دوم، پرسشی تندتر و بُرّنده‌تر را به همراه آورد: آیا یک کتابِ سرشار از سکوت و درون‌نگری می‌تواند پلی میان گسترهٔ مخاطبان ملی بسازد؟ اگر برخی خوانندگان ورود به آن را دشوار بیابند چه؟ و باز هم نقد این نبود که کتاب فاقد ارزش ادبی است. در واقع، به نظر می‌رسید مناظره‌کنندگان به عمق آن اذعان دارند. پرسش اما این بود که آیا پل آن، برای موضوع خاص این مسابقه، بیش از حد آرام، بیش از حد باریک یا بیش از حد پیچیده نیست؟ در سایهٔ همین جدال بود که در پایان روز دوم، «هم‌سرایی فرعی» حذف شد و در رده‌بندی نهایی در جایگاه چهارم قرار گرفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این حذف، یکی از تنش‌های همیشگی در فرهنگ ادبیات عمومی را آشکار کرد: تنش میان عمق و گسترهٔ نفوذ. برخی کتاب‌ها دقیقاً به‌این دلیل خوانندگان را متحول می‌کنند که از سرعت، سادگی یا دسترسی فوری امتناع می‌ورزند؛ آن‌ها به صبر نیاز دارند و صمیمیت را به‌آرامی ایجاد می‌کنند. اما یک مسابقهٔ پرشتاب و ملی کتاب‌خوانی ناگزیر پرسش دیگری را نیز مطرح می‌کند: کدام کتاب می‌تواند دورترین مسافت را طی کند؟ کدام کتاب می‌تواند بزرگ‌ترین و متنوع‌ترین گروه خوانندگان را با خود همراه سازد؟</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26495" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/05/69723f047ec01.image_.jpg?resize=500%2C279" alt="پنج کتاب، پنج پل: تأملاتی بر «کانادا می‌خوانَد» ۲۰۲۶
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - -
هر سال، برنامهٔ «کانادا می‌خوانَد» (Canada Reads) مطالعه را به یک کنش عمومی تبدیل می‌کند. این برنامه کتاب‌ها را از اتاق‌های شخصی، میزهای کنار تخت، کتابخانه‌ها، کلاس‌های درس، باشگاه‌های کتاب‌خوانی و فهرست‌های مطالعهٔ فردی بیرون می‌کشد و آن‌ها را وارد یک گفت‌وگوی ملی می‌کند. ایدهٔ اولیهْ ساده و تا حدی بازی‌گونه است: چهار یا پنج چهرهٔ شناخته‌شده، هرکدام از یک کتاب کانادایی دفاع می‌کنند و در طول چند روز بحث و مناظره، هر روز یک کتاب حذف می‌شود تا در نهایت تنها یک عنوان باقی بماند. اما پشت این ساختار ساده، چیزی بزرگ‌تر نهفته است. «کانادا می‌خوانَد» فقط یک مسابقه نیست؛ آیینی برای شهروندیِ ادبی است. این برنامه، سال‌به‌سال، این پرسش را پیش می‌کشد که یک کشور، در لحظه‌ای مشخص از تاریخ فرهنگی خود، به چه نوع کتابی نیاز دارد.

دورهٔ ۲۰۲۶، هم‌زمان با بیست و پنجمین سالگرد «کانادا می‌خوانَد» برگزار شد. مناظره‌ها از ۱۳ تا ۱۶ آوریل ۲۰۲۶، با اجرا و مدیریت علی حسن (Ali Hassan)، برگزار شد و موضوعِ محوری آن «کتاب برای پل‌ساختن» بود...
#کانادا #ادبیات #کتاب #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="500" height="279" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/05/69723f047ec01.image_.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/05/69723f047ec01.image_.jpg?resize=300%2C167&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/05/69723f047ec01.image_.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>«این بار فرق می‌کند»: پلی برای خوش‌خوانی و لذت</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این پرسش در روز سوم، زمانی که کتاب‌های باقی‌مانده «درمانی برای غرق‌شدن»، «در جست‌وجوی تری پانچ‌اوت» و «این بار فرق می‌کند» بودند، حتی نمایان‌تر شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«این بار فرق می‌کند» اثر جاس ریچارد، ادبیات عاشقانه را به مرکز مناظره آورد. انتشارات پنگوئن رندوم هاوس آن را رمانی عاشقانه با مضمون «فرصت دوباره» از یک نویسندهٔ نوقلم کانادایی معرفی می‌کند؛ رمانی که در آن دو هم‌اتاقی سابق ناچار می‌شوند به خانهٔ آجری محبوبشان در شهر نیویورک (New York City) بازگردند و با بیگانگی و احساسات حل‌ناشدهٔ خود روبه‌رو شوند. این رمان، به‌عنوان داستانی عاشقانه دربارهٔ فرصتی دوباره و نمایندهٔ ژانری بود که با وجود مخاطبان گسترده و هوش هیجانی‌اش، گاهی در گفت‌وگوهای ادبی دست‌کم گرفته و «سطحی و هیجانی» انگاشته می‌شود. باری ما همه می‌دانیم که ادبیات عاشقانه، در بهترین حالت خود، فقط دربارهٔ این نیست که آیا دو نفر در نهایت به هم می‌رسند یا نه. بلکه اگر بختِ به‌عمق‌رفتن را پیدا کند دربارهٔ آسیب‌پذیری، زمان‌بندی، ترمیم، سوءتفاهم، خاطره، و اشتیاق انسانی برای انتخاب‌شدن است؛ آن هم با آگاهی کامل از نقص‌ها و شکست‌های فردی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بنابراین، دفاع مورگان بوک از «این بار فرق می‌کند»، دفاعی از خوش‌خوانی و لذت مطالعه نیز بود و این حقیقت که هر پلی نباید لزوماً از مسیر دشواری ساخته شود. برخی پل‌ها به‌این دلیل ساخته می‌شوند که خوانندگان مشتاق‌اند از آن‌ها عبور کنند نه که بر فرازشان بمانند. پس کتابی که افراد را به درون خود دعوت می‌کند، به آن‌ها شتاب عاطفی می‌بخشد و مطالعه را ممکن، دلپذیر و لذت‌بخش می‌سازد، ممکن است بیش از آنچه منتقدان گاهی می‌پذیرند، کارکرد ادبیِ عمومی داشته باشد. به‌علاوه در کشوری چون کانادای ۲۰۲۶ که بسیاری از مردم احساس می‌کنند برای خواندن «ادبیات جدی» بیش از حد خسته، پرمشغله یا بیگانه‌اند، یک رمان جذاب و در دسترس می‌تواند خود به یک پل تبدیل شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با وجود تمام این دفاعیات متین و پرقدرت، در ترازوی نهایی، «این بار فرق می‌کند» میان دو رقیب قدرتمندتر گرفتار شد. «در جست‌وجوی تری پانچ‌اوت» از مسیر طنز، هاکی، مردانگی و خانواده، استدلال خود را برای گسترهٔ نفوذ بیان کرده و «درمانی برای غرق‌شدن» از مسیر ترمیم تاریخی و مرئی‌کردن افراد کوئیِر و غیردودویی، بر فوریت و ضرورت خود پافشاری می‌کند. القصه در پایان روز سوم، نامزد ژانر عاشقانه حذف شد و دو کتاب، با دو دیدگاه بسیار متفاوت دربارهٔ آنچه کانادا شاید به خواندنش نیاز داشته باشد، باقی ماندند. در رده‌بندی نهایی، «این بار فرق می‌کند» در جایگاه سوم قرار گرفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دو عنوان نهایی: دو نظرگاه دربارهٔ کانادا</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مناظرهٔ نهایی، از آن جهت به‌ویژه جالب و یکّه بود که دو کتاب آخر فقط به‌عنوان دو رمان با هم رقابت نکردند؛ بلکه به‌عنوان دو نظرگاه دربارهٔ/به کانادا در برابر هم قرار گرفتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در یک‌سوی این هماوردی کتاب «در جست‌وجوی تری پانچ‌اوت» نوشتهٔ تایلر هلارد، با دفاع استیو «دَنگل» گلین قرار داشت و با دعوتی قدرتمند و بر پایهٔ «آشنایی و قرابت ملی» وارد مرحلهٔ نهایی شد و محور رمان، روزنامه‌نگار ورزشی‌ای است که می‌کوشد دربارهٔ پدرِ از او دورمانده‌اش بنویسد؛ پدری گوشه‌گیر که زمانی بازیکن خشن و درگیرشوندهٔ هاکی بوده است. در کانادا، هاکی هرگز فقط هاکی نیست. هاکی یک ورزش است، اما همچنین اسطوره‌شناسی، تجارت، خاطرهٔ کودکی، زبان شهرهای کوچک، جایگاهی برای احساس تعلق، و گاهی صحنه‌ای برای طردشدن است. نوشتن دربارهٔ هاکی، اغلب نوشتن دربارهٔ مردانگی، سکوت، آسیب، وفاداری، خشونت و رمزگان عاطفی‌ای است که از طریق آن‌ها خانواده‌ها به یکدیگر می‌آموزند چه چیزهایی را می‌توان گفت و چه چیزهایی را باید ناگفته گذاشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صفحهٔ انتشارات اینویزیبل (Invisible Publishing) برای «در جست‌وجوی تری پانچ‌اوت» بازخوردهایی را گرد آورده که بارها بر طنز، اندوه، فرهنگ هاکی در شهرهای کوچک، پویایی رابطهٔ پدر و پسر، و اصالت عاطفی آن تأکید می‌کنند. این رمان در آنجا اثری «خنده‌دار و غم‌انگیز»، «تأثیرگذار و مالیخولیایی» و عمیقاً ریشه‌دار در زندگی هاکی‌محورِ شهرهای کوچک توصیف شده است. و این درست همان جایی است که «در جست‌وجوی تری پانچ‌اوت» پل خود را بنا کرد. این کتاب می‌توانست به خوانندگانی برسد که شاید در حالت عادی یک رمان ادبی را در دست نگیرند. می‌توانست از مسیر طنز، لحن و سبک فرهنگی و آشنای هاکی سخن بگوید. می‌توانست افراد را از طریق چیزی که از پیش می‌شناختند، به جهان ادبیات دعوت کند. پل این کتاب انتزاعی نبود. این پل از ورزشگاه‌ها، پدران، پسران، شوخی‌ها، خاطرات، بازگشت به شهرهای کوچک، و دردِ تلاش برای درک کسی ساخته شده بود که زندگی شما را شکل داده، اما از نظر عاطفی از شما دور مانده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به دیگر سو اما، رمان اول لوگان پیلور، «درمانی برای غرق‌شدن»، با دفاع تیگان کوئین قرار داشت. کوئین فقط یک موسیقی‌دان و نویسنده نیست؛ او نیمی از گروه دونفره و نمادین ایندی‌پاپ کانادایی «تیگان و سارا» (Tegan and Sara) است؛ گروهی که هویت عمومی و زندگی هنری‌اش پیوندی جدی با فرهنگ و دادخواهی و برابری‌جوییِ حقوق کوئیِرها دارد و این موضوع در مناظره‌ها اهمیتی ویژه داشت. او از «درمانی برای غرق‌شدن» نه به‌عنوان یک پدیدارِ ادبیِ دور از دسترس، بلکه به‌عنوان کتابی با فوریت عاطفی، فرهنگی و سیاسیِ امروزین دفاع کرد و گفت که لوگان پیلور نویسنده‌ای کوئیر و ترنس است و «درمانی برای غرق‌شدن» نخستین رمان اوست. انتشارات پنگوئن رندوم هاوس این کتاب را رمانی تاریخی، کانادایی و مرزشکن معرفی می‌کند که شخصیت‌های کوئیر (با جنسیت نان‌باینِری) را در مرکز خود قرار می‌دهد. به‌علاوه و بر پس‌زمینهٔ جنگ جهانی دوم، «درمانی برای غرق‌شدن» تجربه‌های افراد کوئیر را در چارچوبی تاریخی قرار می‌دهد که در بسیاری از روایت‌های رسمی، این‌گونه زندگی‌ها را نادیده گرفته است. از دیگر سو این کتاب یک داستانی عاشقانه اما اثری برای بازیابی نیز است. این رمان از خوانندگان می‌خواهد کسانی را تصور کنند که همیشه در تاریخ حضور داشته‌اند، اما تاریخ همیشه نامی از آن‌ها نبرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌همین سبب نشریهٔ «اکسکلیم!» (Exclaim!‎) بر این باور است که کوئین تخیل تاریخی این کتاب را به فوریت امروز متصل کرد و در طول مناظره‌ها گفت این رمان «چشم‌ها و قلب‌ها را باز کرده است» و آن را به حملات معاصر علیه جامعهٔ ‎LGBTQ و گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده پیوند زده و این، در مقایسه با آنچه «در جست‌وجوی تری پانچ‌اوت» ارائه می‌داد، نوع متفاوتی از پل بود. این پل اساساً از فرهنگ عامه به سمت مطالعه کشیده نشده بود، هرچند خود کتاب خوش‌خوان و از نظر عاطفی درگیرکننده است. این، پلی به‌سوی بایگانی غیبت‌ها بود. پلی که خوانندگان امروزی را به افراد و تجربه‌هایی متصل می‌کرد که نسخه‌های غالب تاریخ، اغلب آن‌ها را بی‌نام رها کرده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ادعای مرکزی رمان فقط این نبود که افراد کوئیر و نان‌باینری شایستهٔ بازنمایی در ادبیات معاصرند؛ بلکه این بود که آن‌ها به حافظهٔ تاریخی نیز تعلق دارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>پل نهاییِ نهایی؛ داوریِ نهایی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ۱۶ آوریل ۲۰۲۶، مناظرهٔ نهایی به تقابل «درمانی برای غرق‌شدن» و «در جست‌وجوی تری پانچ‌اوت» رسید. رأی نهایی قاطع بود: «درمانی برای غرق‌شدن» با نتیجهٔ ۴ بر ۱ برندهٔ «کانادا می‌خوانَد» ۲۰۲۶ شد. این نتیجه نشان داد که داوران نه فقط به خوش‌خوانی یا آشنایی ملی، بلکه به فوریت و ضرورت اولویت دادند. کتاب برنده همان اثری بود که به قوی‌ترین شکل، ادبیات را به ترمیم تاریخی پیوند می‌زد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«در جست‌وجوی تری پانچ‌اوت» شاید پل آشناتری ارائه می‌داد: هاکی، پدران، پسران، طنز، زندگی در شهرهای کوچک، و چشم‌اندازی قابل‌تشخیص از کانادا. اما «درمانی برای غرق‌شدن» پلی را عرضه کرد که هیئت داوران در نهایت آن را ضروری‌تر یافت: پلی به‌سوی کسانی که در تاریخ حضور داشته‌اند، اما در بسیاری از روایت‌های رسمی آن غایب مانده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاید همین نکته توضیح دهد که چرا رمان پیلور در نهایت پیروز شد. در سالی که به پل‌سازی اختصاص داشت، کتابِ برنده صرفاً نگفت: این داستانی است که ممکن است از آن لذت ببرید. بلکه گفت: این جهان زیسته‌ای‌ست که کمتر شناخته شده است؛ این‌ها شکل‌هایی از عشق و هویت‌اند که تاریخ همیشه آن‌ها را حفظ نکرده است؛ و این راهی است که داستان می‌تواند از طریق آن، حضور عاطفی را به جایی بازگرداند که حافظهٔ رسمی ناقص بوده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نه یک شکست، بلکه نوعی دیگر از پل</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حال که تا اینجای مطلب و از لابه‌لای رقابت کتاب‌ها با هم قدم زدیم، باید مراقب باشیم که این مسابقه را به سلسله‌مراتبی ساده تقلیل ندهیم: کتاب‌های حذف‌شده، به‌عنوان آثار ادبی، شکست نخوردند، بلکه هرکدام، در لحظه‌ای مشخص از مناظره، نتوانستند هیئت داوران را متقاعد کنند که پل آن‌ها ضروری‌ترین پل برای سال ۲۰۲۶ است. «دشمن» پل ناآرامی فلسفی را ارائه کرد، اما برای موضوع امسال بیش از حد منزوی دیده شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«هم‌سرایی فرعی» پل شهادت خاموش و بازتاب تجربه‌های بومیان کوئیر را عرضه کرد، اما بر سر دسترسی‌پذیری گسترده‌اش به چالش کشیده شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«این بار فرق می‌کند» پل لذت رمانتیک و دعوت مشتاقانه از خواننده را پیشنهاد داد، اما نتوانست بر فوریتِ درک‌شده دربارهٔ دو کتاب نهایی غلبه کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«در جست‌وجوی تری پانچ‌اوت» از مسیر هاکی و خانواده، شاید آشناترین پل فرهنگی را ارائه کرد، اما در برابر کتابی شکست خورد که پل آن به فضایی کشیده می‌شد که از نظر تاریخی بیشتر در سایه مانده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ارزش واقعی «کانادا می‌خوانَد» همین است. نتیجهٔ آن مهم است، اما اختلاف‌نظرها و ناهماهنگی‌هایش نیز به‌همان اندازه اهمیت دارند. این مسابقه پرسش‌هایی را که جوامع ادبی اغلب در خلوت می‌پرسند، در عرصهٔ عمومی به نمایش می‌گذارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آیا کتابی که «همه باید بخوانند» باید زیباترین نثر را داشته باشد؟ باید در دسترس‌ترین باشد؟ باید از نظر سیاسی فوری‌ترین باشد؟ باید از نظر عاطفی متحول‌کننده‌ترین باشد؟ باید کتابی باشد که به سراغ غیرکتاب‌خوان‌ها می‌رود؟ باید کتابی باشد که حذف‌شدگی‌های تاریخی را تصحیح می‌کند؟ باید کتابی باشد که کشور را به بهترین شکل نمایندگی می‌کند، یا کتابی که به سازنده‌ترین شکل، تصویر کشور از خودش را آشفته می‌سازد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در سال ۲۰۲۶، پاسخ خنثی نبود. «کانادا می‌خوانَد» رمانی را برگزید که پل خود را به‌سوی کسانی می‌سازد که اغلب در حاشیهٔ داستان رها شده‌اند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>چرا این پیروزی اهمیت دارد</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پیروزی «درمانی برای غرق‌شدن» در لحظه‌ای فرهنگی که با بحث‌هایی جدی دربارهٔ جنسیت، هویت، تاریخ و تعلق شکل گرفته است، معنادار به نظر می‌رسد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برد این رمان نشان می‌دهد که بسیاری از خوانندگان فقط به دنبال داستان‌هایی نیستند که سرگرمشان کند یا به آن‌ها آرامش ببخشد؛ بلکه به دنبال داستان‌هایی‌اند که مرزهای اخلاقی و عاطفی حافظهٔ جمعی را گسترش دهند. ادبیات، در این معنا، صرفاً آینه نیست؛ شکلی از احیا و بازسازی است. ادبیات می‌تواند نام‌ها، بدن‌ها، خواسته‌ها و زندگی‌ها را به حافظهٔ تخیلی و جمعی بازگرداند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این بدان معنا نیست که هر رمانی باید دقیقاً همین کار را انجام دهد. جا برای رمان فلسفی ناآرام، تأمل آرام بومی، داستان عاشقانهٔ لذت‌بخش، قصهٔ طنزآمیز هاکی، و کار تاریخیِ بازیابی تجربه‌های کوئیر وجود دارد. یک فرهنگ ادبی سالم به همهٔ این‌ها نیاز دارد. اما مناظره‌های ۲۰۲۶ آشکار ساخت که در این لحظهٔ خاص، هیئت داوران پلِ به‌رسمیت‌شناختن و ترمیم را به‌ویژه ضروری یافتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">انتخاب «درمانی برای غرق‌شدن» همچنین سوءتفاهمی رایج دربارهٔ ادبیات داستانی تاریخی را به چالش می‌کشد. ادبیات داستانی تاریخی گاهی نوعی عقب‌نشینی یا فرار به گذشته تلقی می‌شود. رمان پیلور عکس این را نشان می‌دهد. گاهی گذشته همان جایی است که فوری‌ترین پرسش‌های زمان حال در آن منتظرند. به چه کسی اجازهٔ دیده‌شدن داده شد؟ چه کسی به سکوت وادار شد؟ چه کسی عشق ورزید، خدمت کرد، رنج برد، زنده ماند، و از پرونده‌های رسمی ناپدید شد؟ و هنوز از چه کسی خواسته می‌شود ثابت کند که به این جامعه تعلق دارد؟ این‌ها فقط پرسش‌هایی تاریخی نیستند؛ بلکه پرسش‌هایی معاصرند که هر روز می‌توان و باید با آن‌ها با گشودگی و دقت مواجه شد و ادبیات به این مواجه‌شدن کمک شایانی می‌رساند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>ادبیات به‌عنوان گفت‌وگویی عمومی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای خوانندگان فارسی‌زبان، ازجمله خوانندگان فارسی‌زبانی که این رویداد ادبی را از ونکوور، تورنتو، مونترآل، یا هر جای دیگری دنبال می‌کنند، «کانادا می‌خوانَد» درس دیگری نیز دارد. این برنامه نشان می‌دهد چگونه یک جامعه می‌تواند کتاب‌ها را به شکلی از گفت‌وگوی عمومی تبدیل کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">البته قالب برنامه بی‌نقص هم نیست، و هیچ مسابقه‌ای به‌تنهایی نمی‌تواند تمام غنای یک ادبیات ملی را نمایندگی کند. پنج کتاب هرگز نمی‌توانند نمایندهٔ کل کانادا باشند. پنج مدافع هرگز نمی‌توانند از طرف همهٔ خوانندگان سخن بگویند. قالب مناظره نیز گاهی ممکن است به سرعتِ بلاغت و سخنوری بیش از تأمل آهسته پاداش دهد. اما با وجود همهٔ این محدودیت‌ها، تماشای تبدیل‌شدن کتاب‌ها به مرکز توجه مدنی و شهروندی همچنان ارزشمند است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای چند روز، با ادبیات نه به‌عنوان تزئین، نه به‌عنوان کالایی لوکس، و نه به‌عنوان سرگرمی‌ای خصوصی، بلکه به‌عنوان فضایی مشترک برخورد می‌شود؛ فضایی که در آن پرسش‌هایی دربارهٔ هویت، حافظه، لذت، عدالت و تعلق می‌توانند با صدای بلند به بحث گذاشته شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاید اینجا همان جایی است که موضوع سال ۲۰۲۶ بیشترین معنا را پیدا می‌کند. پل فقط درون کتاب برنده نیست. این پل، در خودِ عملِ جمعی خواندن نیز نهفته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک کشور فقط با قوانین، مرزها، نهادها و اقتصادها ساخته نمی‌شود. کشور همچنین با داستان‌هایی ساخته می‌شود که برای شنیدن انتخاب می‌کند؛ با سکوت‌هایی که تصمیم می‌گیرد دوباره به سراغشان برود؛ و با صداهایی که سرانجام اجازه می‌دهد در مرکز بایستند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دعوت پایانی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای جوامع و باهمستان‌های فارسی‌زبان در کانادا و فراتر از آن، «کانادا می‌خوانَد» را می‌توان همچون یک دعوت نیز خواند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای ما، ایجاد حلقه‌های کتاب‌خوانی با این سطح از جدیت، گشودگی و آمادگی برای گفت‌وگو چه معنایی خواهد داشت؟ گردآمدن حول کتاب‌ها، نه‌فقط برای تحسین یا خلاصه‌کردنشان، بلکه برای پرسیدن اینکه آن‌ها در جهان چه می‌کنند، چه امکانی پیش پای ما می‌گذارد؟ کدام کتاب‌های فارسی، کانادایی، بومی، دیاسپورایی یا ترجمه‌شده می‌توانند به ما کمک کنند تا میان نسل‌ها، زبان‌ها، خاطرات، مهاجرت‌ها و جوامع پل بسازیم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک جامعهٔ ادبی فقط به‌دست نویسندگان ساخته نمی‌شود. چنین جامعه‌ای را خوانندگانی می‌سازند که مایل‌اند کنار هم گوش بسپارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این شاید ماندگارترین درس «کانادا می‌خوانَد» ۲۰۲۶ باشد. کتاب برنده مهم است. رأی نهایی اهمیت دارد، اما فراتر از مسابقه، امکانی پایدارتر باقی می‌ماند: اینکه کتاب‌ها هنوز می‌توانند ما را گرد پرسش‌های دشوار جمع کنند، و اینکه ما از مسیر خواندن، مخالفت‌کردن و تأمل مشترک، شاید بیاموزیم چگونه از پلی به‌سوی یکدیگر عبور کنیم.</span></p>
<hr />
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><sup>*</sup><span style="font-weight: 400;">دکتر فرشید سادات‌شریفی، پژوهشگر «ادبیات کاربردی»، پایه‌گذار گروه علمی‌آموزشی سَماک، مترجم و پادکست‌ساز ساکن کیچنر در استان انتاریوی کاناداست.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">فهرست منابع و مطالعهٔ بیشتر</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">پوشش خبری مسابقهٔ «کانادا می‌خوانَد» ۲۰۲۶</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">اوپن بوک، “Tegan Quin Champions THE CURE FOR DROWNING to a Huge Win at CANADA READS 2026”<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://open-book.ca/News/Tegan-Quin-Champions-THE-CURE-FOR-DROWNING-to-a-Huge-Win-at-CANADA-READS-2026?utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://open-book.ca/News/Tegan-Quin-Champions-THE-CURE-FOR-DROWNING-to-a-Huge-Win-at-CANADA-READS-2026</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">سیتی‌نیوز / کندین پرس، “Tegan Quin’s pick ‘The Cure for Drowning’ by Loghan Paylor wins Canada Reads”<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://toronto.citynews.ca/2026/04/16/tegan-quins-pick-the-cure-for-drowning-by-loghan-paylor-wins-canada-reads/?utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://toronto.citynews.ca/2026/04/16/tegan-quins-pick-the-cure-for-drowning-by-loghan-paylor-wins-canada-reads/</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">وینیپگ فری پرس / کندین پرس، “Tegan Quin’s pick ‘The Cure for Drowning’ by Loghan Paylor wins Canada Reads”<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://www.winnipegfreepress.com/arts-and-life/entertainment/books/2026/04/16/tegan-quins-pick-the-cure-for-drowning-by-loghan-paylor-wins-canada-reads?utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://www.winnipegfreepress.com/arts-and-life/entertainment/books/2026/04/16/tegan-quins-pick-the-cure-for-drowning-by-loghan-paylor-wins-canada-reads</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">اکسکلیم!، “Tegan Quin Wins Canada Reads 2026”<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://exclaim.ca/music/article/tegan-quin-wins-canada-reads-2026?utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://exclaim.ca/music/article/tegan-quin-wins-canada-reads-2026</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">سی‌بی‌سی، ویدئوی رسمی یوتیوب، “Canada Reads 2026: Day One”<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://www.youtube.com/watch?v=i5Kb4sZXm_k&amp;utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://www.youtube.com/watch?v=i5Kb4sZXm_k</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">سی‌بی‌سی، ویدئوی رسمی یوتیوب، “The winner of Canada Reads 2026 is…”<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://www.youtube.com/watch?v=z5BJDMqIITk&amp;utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://www.youtube.com/watch?v=z5BJDMqIITk</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">پنج کتاب «کانادا می‌خوانَد» ۲۰۲۶</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">لوگان پیلور، <i>The Cure for Drowning</i>، انتشارات پنگوئن رندوم هاوس کانادا<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://www.penguinrandomhouse.ca/books/717627/the-cure-for-drowning-by-loghan-paylor/9781039006454?utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://www.penguinrandomhouse.ca/books/717627/the-cure-for-drowning-by-loghan-paylor/9781039006454</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">صفحهٔ نویسنده، لوگان پیلور، انتشارات پنگوئن رندوم هاوس کانادا<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://www.penguinrandomhouse.ca/authors/2274671/loghan-paylor?utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://www.penguinrandomhouse.ca/authors/2274671/loghan-paylor</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">بی‌سی کریتس، “Loghan Paylor’s The Cure for Drowning Wins Canada Reads 2026”<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://bccreates.com/loghan-paylors-a-cure-for-drowning-wins-canada-reads-2026/?utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://bccreates.com/loghan-paylors-a-cure-for-drowning-wins-canada-reads-2026/</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">بیلی-ری بلکورت، <i>A Minor Chorus</i>، انتشارات پنگوئن رندوم هاوس کانادا<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://www.penguinrandomhouse.ca/books/672419/a-minor-chorus-by-billy-ray-belcourt/9780735242005?utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://www.penguinrandomhouse.ca/books/672419/a-minor-chorus-by-billy-ray-belcourt/9780735242005</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">جوایز کتاب بی‌سی و یوکان، دربارهٔ <i>A Minor Chorus</i><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://bcyukonbookprizes.com/project/a-minor-chorus/?utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://bcyukonbookprizes.com/project/a-minor-chorus/</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">صفحهٔ نویسنده، بیلی-ری بلکورت، انتشارات پنگوئن رندوم هاوس کانادا<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://www.penguinrandomhouse.ca/authors/2193422/billy-ray-belcourt?utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://www.penguinrandomhouse.ca/authors/2193422/billy-ray-belcourt</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">تایلر هلارد، <i>Searching for Terry Punchout</i>، انتشارات اینویزیبل<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://invisiblepublishing.com/product/searching-for-terry-punchout/?utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://invisiblepublishing.com/product/searching-for-terry-punchout/</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">صفحهٔ نویسنده، تایلر هلارد<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://tylerhellard.com/punchout/?utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://tylerhellard.com/punchout/</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">جاس ریچارد، <i>It’s Different This Time</i>، انتشارات پنگوئن رندوم هاوس کانادا<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://www.penguinrandomhouse.ca/books/801778/its-different-this-time-by-joss-richard/9781037802041?utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://www.penguinrandomhouse.ca/books/801778/its-different-this-time-by-joss-richard/9781037802041</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">ایان رید، <i>Foe</i>، انتشارات سایمون اند شوستر کانادا<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://www.simonandschuster.ca/books/Foe/Iain-Reid/9781501103483?utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://www.simonandschuster.ca/books/Foe/Iain-Reid/9781501103483</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">صفحهٔ نویسنده، ایان رید، انتشارات سایمون اند شوستر کانادا<span style="font-weight: 400;"><br />
</span><span style="font-weight: 400;">لینک کامل:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://www.simonandschuster.ca/authors/Iain-Reid/484727464?utm_source=chatgpt.com"><span style="font-weight: 400;">https://www.simonandschuster.ca/authors/Iain-Reid/484727464</span></a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/05/26/%d9%be%d9%86%d8%ac-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%8c-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d9%be%d9%84-%d8%aa%d8%a3%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%a7-%d9%85%db%8c/">پنج کتاب، پنج پل: تأملاتی بر «کانادا می‌خوانَد» ۲۰۲۶</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/05/26/%d9%be%d9%86%d8%ac-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%8c-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d9%be%d9%84-%d8%aa%d8%a3%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%a7-%d9%85%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26491</post-id>	</item>
		<item>
		<title>چگونه زبان به سلاحی برای کشتار تبدیل می‌شود؟</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/05/20/%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d8%a8%d8%af%db%8c%d9%84-%d9%85%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/05/20/%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d8%a8%d8%af%db%8c%d9%84-%d9%85%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 23:28:43 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر لیلا صادقی]]></category>
		<category><![CDATA[زبان]]></category>
		<category><![CDATA[لیلا صادقی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26464</guid>

					<description><![CDATA[<p>دکتر لیلا صادقی – ونکوور زبان در نگاه نخست ابزاری برای ارتباط و انتقال معناست، اما در بسترهای اجتماعی و سیاسی می‌تواند به ابزاری برای تولید خشونت تبدیل شود. تاریخ نشان داده است که بسیاری از خشونت‌های جمعی پیش از آنکه در میدان عمل رخ دهند، در سطح زبان آغاز می‌شوند؛ جایی‌که واژه‌ها به‌تدریج انسان را بازتعریف کرده و او را از دایرهٔ انسانیت خارج می‌کنند. از این منظر، زبان نه صرفاً بازتاب‌دهندهٔ واقعیت، بلکه سازندهٔ...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/05/20/%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d8%a8%d8%af%db%8c%d9%84-%d9%85%db%8c/">چگونه زبان به سلاحی برای کشتار تبدیل می‌شود؟</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%84%db%8c%d9%84%d8%a7-%d8%b5%d8%a7%d8%af%d9%82%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">دکتر لیلا صادقی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زبان در نگاه نخست ابزاری برای ارتباط و انتقال معناست، اما در بسترهای اجتماعی و سیاسی می‌تواند به ابزاری برای تولید خشونت تبدیل شود. تاریخ نشان داده است که بسیاری از خشونت‌های جمعی پیش از آنکه در میدان عمل رخ دهند، در سطح زبان آغاز می‌شوند؛ جایی‌که واژه‌ها به‌تدریج انسان را بازتعریف کرده و او را از دایرهٔ انسانیت خارج می‌کنند. از این منظر، زبان نه صرفاً بازتاب‌دهندهٔ واقعیت، بلکه سازندهٔ آن است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از دیدگاه زبان‌شناسیِ شناختی، واژه‌ها تنها محملی برای معنا نیستند، بلکه چارچوب‌هایی ذهنی‌اند که نگرش انسان را می‌سازند. هر واژه نوعی «القاب ذهنی» ایجاد می‌کند که ادراک ما از واقعیت را شکل می‌دهد. به‌همین دلیل، تفاوت میان واژه‌هایی مانند «معترض» و «آشوبگر» صرفاً واژگانی نیست؛ بلکه دو تصویر کاملاً متفاوت از یک کنش اجتماعی می‌سازد. اولی حامل حق مطالبه است و دومی حامل تهدید و بی‌نظمی. این فرایند نشان می‌دهد که نام‌گذاری، پیش از هر چیز، جهت ادراک انسان را تعیین می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در نظریهٔ برچسب‌زنی نیز تأکید می‌شود که جامعه از طریق نام‌گذاری، گاهی افراد را به همان چیزی تبدیل می‌کند که نامیده می‌شوند. در نتیجه، زبان نه‌فقط توصیف‌کننده، بلکه کنش‌آفرین است و می‌تواند موقعیت اخلاقی افراد را تغییر دهد. در بسیاری از منازعات اجتماعی، شکاف‌ها بیش از آنکه سیاسی باشند، زبانی‌اند؛ زیرا واژه‌ها مرزهای «ما» و «آن‌ها» را می‌سازند و امکان گفت‌وگو را کاهش می‌دهند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرایند خشونت زبانی معمولاً سه مرحله دارد: نام‌گذاری، غیرانسانی‌سازی و مشروعیت‌بخشی به خشونت. این مراحل به‌صورت تدریجی عمل می‌کنند و زبان را از ابزار ارتباط به ابزار حذف تبدیل می‌سازند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>۱. نام‌گذاری</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نام‌گذاری نخستین گام در این فرایند است. انسان جهان را مستقیماً تجربه نمی‌کند، بلکه از طریق زبان آن را می‌فهمد. بنابراین هر نام‌گذاری نوعی تفسیر از واقعیت است. به‌کارگیری واژه‌هایی خاص برای یک گروه یا فرد، جایگاه او را در ذهن مخاطب تغییر می‌دهد. برای مثال، واژه‌هایی مانند «مقاومت» یا «اغتشاش» صرفاً توصیف نیستند، بلکه ارزش‌گذاری ضمنی دارند. در این مرحله، زبان می‌تواند ادراک جمعی را جهت‌دهی کند. وقتی گروهی «اغتشاشگر»، «وطن‌فروش» یا «خائن» نامیده می‌شود، از پیش در موقعیت تهدید قرار می‌گیرد و امکان همدلی با او کاهش می‌یابد. به‌این ترتیب، واژه‌ها مرزهای شناختی می‌سازند و جامعه را به دو قطب متقابل تقسیم می‌کنند. در این وضعیت، دیگری نه یک فرد، بلکه یک «برچسب» تلقی می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>۲. غیرانسانی‌سازی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرحلهٔ دوم زمانی آغاز می‌شود که دیگری، دیگر به‌عنوان انسان کامل دیده نمی‌شود. در این مرحله، زبان، فرد یا گروه را از ویژگی‌های انسانی تهی کرده و او را به سطحی فروتر تقلیل می‌دهد. دیوید لیوینگستون اسمیت (۲۰۱۱) در کتاب «کمتر از انسان» نشان می‌دهد که بسیاری از خشونت‌های جمعی زمانی ممکن شده‌اند که قربانیان ابتدا از دایرهٔ انسانیت خارج شده‌اند. غیرانسانی‌سازی معمولاً از سه طریق رخ می‌دهد: حیوان‌سازی، بیماری‌سازی و شیء‌سازی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در فرایند حیوان‌سازی، افراد با موجوداتی مانند «موش» یا «کفتار» مقایسه می‌شوند. این استعاره‌ها باعث می‌شوند فرد دیگر انسان تلقی نشود، بلکه موجودی خطرناک یا پست دیده شود. در نسل‌کشی رواندا، استفاده از واژهٔ «سوسک» برای توصیف توتسی‌ها نمونه‌ای روشن از این فرایند بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در فرایند بیماری‌سازی، گروه اجتماعی به‌عنوان «ویروس» یا «آلودگی» تصویر می‌شود. در این حالت، حذف دیگری نه خشونت، بلکه نوعی «درمان» تلقی می‌شود. وقتی مخالفان سیاسی به‌عنوان «میکروب» یا «ویروس» معرفی می‌شوند، ذهن مخاطب به منطق بهداشتی سوق داده می‌شود؛ جایی‌که حذف، امری ضروری و عقلانی به نظر می‌رسد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در شیء‌سازی، فرد به «عنصر»، «مهره» یا «ابزار» تبدیل می‌شود. در این وضعیت، سوژگی انسانی کاملاً حذف شده و فرد به بخشی از یک سازوکار بی‌جان تبدیل می‌شود. این نوع زبان، امکان همدلی را از بین می‌برد و فرد را از حوزهٔ اخلاق خارج می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این سه سازوکار، از طریق استعاره‌های مفهومی عمل می‌کنند. ذهن انسان با نگاشت یک حوزهٔ معنایی بر حوزه‌ای دیگر کار می‌کند؛ بنابراین اگر انسان «شیء» یا «بیماری» تلقی شود، رفتار با او نیز بر اساس همان منطق شکل می‌گیرد. نتیجهٔ این فرایند، کاهش گفت‌وگو و افزایش نفرت است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>۳. مشروعیت‌بخشی به خشونت</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرحلهٔ سوم زمانی است که زبان، خشونت را موجه و ضروری نشان می‌دهد. در این مرحله، مسئله دیگر صرفاً تعریف دشمن نیست، بلکه توجیه آسیب به اوست. تئو ون لیون در کتاب تحلیل گفتمان انتقادیِ (۱۹۹۵) خود نشان می‌دهد که گفتمان‌ها از طریق اقتدار، اخلاق، عقلانیت و روایت، خشونت را می‌توانند مشروع جلوه ‌دهند. در این مرحله، واژه‌ها تغییر می‌کنند تا شدت خشونت کاهش یابد: «کشتن» به «خنثی‌سازی»، «سرکوب» به «برقراری نظم» و «قربانی» به «خسارت جانبی» تبدیل می‌شود. این تغییرات زبانی باعث می‌شوند خشونت از یک «کنش خشن» به «عمل ضروری» تبدیل شود. آلبرت بندورا (۲۰۱۶) این فرایند را «گسست اخلاقی» می‌نامد. در این حالت، افراد از طریق زبان احساس مسئولیت اخلاقی خود را کاهش می‌دهند و خشونت را امری ضروری یا اجتناب‌ناپذیر می‌بینند. هر طرف در منازعه تلاش می‌کند خشونت خود را واکنش و دفاع نشان دهد، نه تجاوز. نتیجهٔ این فرایند کاهش حساسیت اخلاقی و تداوم چرخهٔ خشونت است. زمانی که خشونت مشروع شود، گفت‌وگو جای خود را به تقابل می‌دهد و هر طرف خود را محق می‌بیند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نتیجه‌گیری</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زبان، صرفاً ابزار توصیف جهان نیست، بلکه در ساختن آن نقش دارد. در فرایند خشونت زبانی، ابتدا افراد نام‌گذاری می‌شوند، سپس انسانیت آن‌ها انکار می‌شود و در نهایت خشونت علیه آن‌ها مشروع جلوه داده می‌شود. این مسیر نشان می‌دهد که واژه‌ها می‌توانند قبل از شلیک گلوله‌ها زمینهٔ کشتار را فراهم کنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمونه‌های تاریخی فراوانی وجود دارد که نشان می‌دهد زبان چگونه زمینه‌ساز خشونت جمعی شده است. در بسیاری از نسل‌کشی‌ها، رسانه‌ها و گفتمان سیاسی پیش از آغاز خشونت، قربانیان را از انسان‌بودن تهی کرده‌اند. پیش از آنکه بدن‌ها نابود شوند، تصویر ذهنی انسان از دیگری نابود شده است. در این معنا، خشونت زبانی پس از جنگ ایجاد نمی‌شود، بلکه مقدمه و بخش مهمی از جنگ است. هر کس که بتواند واقعیت را نام‌گذاری کند، می‌تواند ادراک جمعی را شکل دهد. شاید به‌همین دلیل باشد که در بسیاری از منازعات، نخستین چیزی که هدف قرار می‌گیرد بدن انسان نیست، بلکه معنای انسان‌بودن است. و شاید بتوان گفت: در بسیاری از جنگ‌ها، انسان‌ها ابتدا با واژه‌ها کشته می‌شوند، و سپس با سلاح‌ها.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/05/20/%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d8%a8%d8%af%db%8c%d9%84-%d9%85%db%8c/">چگونه زبان به سلاحی برای کشتار تبدیل می‌شود؟</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/05/20/%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d8%a8%d8%af%db%8c%d9%84-%d9%85%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26464</post-id>	</item>
		<item>
		<title>در سایهٔ اکنون؛ خوانشی شاعرانه از خیام به‌مناسبت زادروز او</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/05/18/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87%d9%94-%d8%a7%da%a9%d9%86%d9%88%d9%86%d8%9b-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b4%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/05/18/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87%d9%94-%d8%a7%da%a9%d9%86%d9%88%d9%86%d8%9b-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b4%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 18 May 2026 10:05:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[فرناز جعفرزادگان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26456</guid>

					<description><![CDATA[<p>فرناز جعفرزادگان – ایران خیام را باید از ته یک لیوان خالی خواند، نه از لابه‌لای کتاب‌های پرغبار؛ او نه پیامبر شک بود، نه پرستندهٔ شراب، بلکه فقط می‌دانست چگونه از تَرَک یک لحظهٔ ساده، جهانی عبور دهد. در سرزمینی که تقویم را با خون می‌نویسند، خیام گفت: «امروز را زندگی کن برای ایستادن.» برای آنکه بدانی گل سرخی که لای دفتر خاطراتت خشک کردی، روزی خودش را در آینهٔ چشمت دید و پژمرد. خیام، آدمی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/05/18/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87%d9%94-%d8%a7%da%a9%d9%86%d9%88%d9%86%d8%9b-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b4%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%85/">در سایهٔ اکنون؛ خوانشی شاعرانه از خیام به‌مناسبت زادروز او</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d8%b9%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">فرناز جعفرزادگان</a> – ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خیام را باید از ته یک لیوان خالی خواند، نه از لابه‌لای کتاب‌های پرغبار؛ او نه پیامبر شک بود، نه پرستندهٔ شراب، بلکه فقط می‌دانست چگونه از تَرَک یک لحظهٔ ساده، جهانی عبور دهد. در سرزمینی که تقویم را با خون می‌نویسند، خیام گفت: «امروز را زندگی کن برای ایستادن.» برای آنکه بدانی گل سرخی که لای دفتر خاطراتت خشک کردی، روزی خودش را در آینهٔ چشمت دید و پژمرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خیام، آدمی بود که بلد بود بمیرد پیش از آنکه زندگی خودش را تکرار کند. می‌دانست حماقت فقط در باور نیست، در تعویق هم هست؛ در موکول‌کردن لبخند به شنبه‌ای که هیچ‌‌وقت نمی‌آید. می‌گفت زندگی اگر چیزی‌ست، همین اکنونِ بی‌دلیل است؛ همین خندهٔ بی‌مفهوم، همین بوسهٔ کوتاه که هیچ فلسفه‌ای تابش را ندارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او را به‌خاطر آگاهی عریانش باید خواند؛ که می‌دانست جهان حساب و کتاب نمی‌فهمد و گاهی باید رقصید تا زمین چند لحظه کمتر بلرزد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تحلیل سه رباعی از خیام </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>رباعی اول</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">چون عهده نمی‌شود کسی فردا را،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">حالی خوش دار این دل پرسودا را؛</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">مِی نوش به ماهتاب ای ماه،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">که ماه بسیار بتابد و نیابد ما را</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این رباعی، خیام مثل شاعری‌ست که از تقویم خسته است و از ابهام آینده آغاز می‌کند. «چون عهده نمی‌شود کسی فردا را»، یک گزارهٔ فلسفی در باب نااطمینانی بنیادین هستی است؛ هیچ قرارداد یا ضمانتی برای فردا وجود ندارد. ما تنها با یک «اکنون معلق» سروکار داریم؛ اکنونی که مثل دل پرسودا، هم پر شده و هم آشفته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در مصرع دوم، «حال» به‌عنوان تنها سرمایهٔ قابل‌زیستن معرفی می‌شود: «حالی خوش دار… » نه در معنا یا هدف زندگی، بلکه در تجربهٔ بی‌واسطه‌اش؛ در حس‌کردن آنچه اکنون جاری‌ست، حتی اگر تلخ، حتی اگر ناپایدار. «می نوش به ماهتاب… » تصویرپردازی شاعرانه را با فلسفه در هم می‌آمیزد. ماه، نماد نظارت خاموش هستی است؛ تداوم آن در آسمان در تضاد با ناپایداری انسان است. ماه بسیار می‌تابد اما ما دیگر نخواهیم بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او می‌داند «فردا» وعده‌ای‌ست که شاید هرگز نیاید و «دل پرسودا» همان دلی‌ست که میان خواستن و نرسیدن خسته نشسته، پس حالا را دریاب با یک بوسهٔ ساده زیر نور ماه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>رباعی دوم</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">تا زهره و مه در آسمان گشت پدید،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید؛</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">من در عجبم ز می‌فروشان کایشان،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">به از آنچه فروشند چه خواهند خرید؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این بیت، خیام به زمان کیهانی اشاره می‌کند؛ از آغاز نور، از آغاز گردش. اما آنچه از دل این‌همه دوران درخشان بیرون کشیده، حکمت و عبادت نیست، بلکه یک جرعه «می ناب» است. نه اینکه به‌معنای مستی باشد، بلکه به‌معنای لمس بی‌واسطهٔ «بودن» است؛ نوشیدن در نگاه خیام، ترجمه‌ای‌ست از حضور.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«من در عجبم ز می‌فروشان کایشان / به از آنچه فروشند چه خواهند خرید؟» و اینجاست که طنز تلخ خیام، لبخند را به فکر گره می‌زند. از آغاز نظم کیهانی، هیچ‌‌چیز در تجربهٔ انسانی چندان ژرف و واقعی نیافته مگر می ناب. «می ناب» در اینجا یک نماد است؛ نماد رهایی از توهم معناهای پسینی. این طنز ظریف، به‌شکل هوشمندانه‌ای مفهوم «ارزش» را زیر سؤال می‌برد و طعنه به همهٔ تجارت‌هایی است که زندگی را معاوضه می‌کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>رباعی سوم</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">ای کاش که جای آرمیدن بودی،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">یا این ره دور را رسیدن بودی؛</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">کاش از پی صد هزار سال از دل خاک،</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">چون سبزه امید بر دمیدن بودی</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خیام این بار خسته‌ست؛ شبیه مسافری‌ست که هنوز نمی‌داند این راه به کجا ختم می‌شود. او آرزو نمی‌کند، افسوس می‌گوید برای جهانی که مقصد ندارد. او نمی‌خواهد جاودان بماند؛ می‌خواهد جایی برای رسیدن باشد، جایی برای گذاشتنِ بار.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تصویر سبزه، نماد رشد مجدد و حیات پس از مرگ است. اما در نگاه خیام، این تولد دوباره نه در جهان دیگر، بلکه در بستر خاک و طبیعت اتفاق می‌افتد؛ نوعی بازگشت مادی و زمینی به چرخهٔ بودن. خیام در این رباعی با سه مفهوم درگیر است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پوچی مسیر: هیچ مقصد روشنی برای این ره دور وجود ندارد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فقدان آرامش نهایی: مرگ قرار نیست پناهگاه باشد و زندگی نیز راه حل نیست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تمنای باززایی مادی: اگر امیدی هست، در سبزشدن دوباره از دل خاک است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خیام نه زندگی را نفی کرد، نه مرگ را ستایش؛ او فقط جرئت کرد میان این دو، چشم باز کند و پلک نزند. گاهی زیستن فقط همین است: گفتنِ یک شعر در دل سکوتی که فردا آن را نخواهد شنید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اردیبهشت ۱۴۰۵ </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/05/18/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87%d9%94-%d8%a7%da%a9%d9%86%d9%88%d9%86%d8%9b-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b4%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%85/">در سایهٔ اکنون؛ خوانشی شاعرانه از خیام به‌مناسبت زادروز او</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/05/18/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87%d9%94-%d8%a7%da%a9%d9%86%d9%88%d9%86%d8%9b-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b4%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26456</post-id>	</item>
		<item>
		<title>در مرز باریک زندگی و مرگ</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/04/27/%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%88-%d9%85%d8%b1%da%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/04/27/%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%88-%d9%85%d8%b1%da%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 28 Apr 2026 02:40:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر سعید ممتازی]]></category>
		<category><![CDATA[سعید ممتازی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26331</guid>

					<description><![CDATA[<p>نکته‌خوانی رمان «جهان زندگان» نوشتهٔ محمد محمدعلی، به احترام نگاه انسانی او، در سالروز تولدش دکتر سعید ممتازی &#8211; ونکوور محمد محمدعلی در هفتم اردیبهشت ۱۳۲۷ در تهران به دنیا آمد. در سالروز تولد او، بازخوانی آثارش، بازگشت به جهانی است که در آن زندگی و مرگ دو سوی یک جاده‌اند، ترس و شجاعت در درون انسان هم‌خانه‌اند، و نوشتن، نه صرفاً یک عمل ادبی، بلکه تلاشی است برای فهمیدن، تاب‌آوردن و ادامه‌دادن. به یاد...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/04/27/%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%88-%d9%85%d8%b1%da%af/">در مرز باریک زندگی و مرگ</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نکته‌خوانی رمان «جهان زندگان» نوشتهٔ محمد محمدعلی، به احترام نگاه انسانی او، در سالروز تولدش</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af-%d9%85%d9%85%d8%aa%d8%a7%d8%b2%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">دکتر سعید ممتازی</a> &#8211; ونکوور</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمد محمدعلی در هفتم اردیبهشت ۱۳۲۷ در تهران به دنیا آمد. در سالروز تولد او، بازخوانی آثارش، بازگشت به جهانی است که در آن زندگی و مرگ دو سوی یک جاده‌اند، ترس و شجاعت در درون انسان هم‌خانه‌اند، و نوشتن، نه صرفاً یک عمل ادبی، بلکه تلاشی است برای فهمیدن، تاب‌آوردن و ادامه‌دادن. به یاد داریم که او یکی از سرنشینان و راویان اصلی «اتوبوس مرگ» در سال ۱۳۷۵ بود، توطئه‌ای که قرار بود او و نویسندگانی دیگر را به قعر دره بفرستد. شاید اثر این تجربهٔ مرگ قریب‌الوقوع به خلق «جهان زندگان» او در ۲۰ سال بعد کمک کرده باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمدعلی از آن نویسندگانی بود که به‌جای روایت صرف، لایه‌های پنهان روان انسان را در بستر تجربه‌های وجودی آشکار می‌کرد. در این راستا نگاهی می‌کنم به رمان «جهان زندگان» که در سال ۱۳۹۴، در ایران منتشر شد و همچنان و پس از درگذشت او، پیام‌های انسانی‌اش را از آن‌سوی جهان زندگان به ما می‌رساند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نوشتن؛ پروازی میان زمین و ذهن</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در جهان محمد محمدعلی، نوشتن یک «ابزار» نیست؛ یک «وضعیت وجودی» است. او نوشتن را نه ثبت واقعیت، بلکه عبور از آن می‌داند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نوشتن برای من نوعی پرواز عینی و ذهنی است… نوعی کنده‌شدن از دلبستگی‌های زمینی و فراموش‌کردن هر چه آسمانی است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این تعریف، نوشتن را به تجربه‌ای میان زمین و آسمان تبدیل می‌کند؛ حالتی از رهایی که در عین حال، خالی از اضطراب نیست. اگر چه این پرواز، با بازگشت همراه شود:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«گاهی هم این اتفاق می‌افتد… در این میانه‌ها من خودم را پیدا می‌کنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در اینجا، نوشتن به یک فرآیند دوگانه بدل می‌شود: گم‌کردن و یافتن. از منظر روان‌شناختی، این همان حرکت میان «ناخودآگاه» و «خودآگاه» است. جایی که فرد، از دل روایت، خود را ابتدا کشف و سپس بازسازی می‌کند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26334" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/04/MohammadAli_June18.jpg?resize=339%2C500" alt="در مرز باریک زندگی و مرگ
نکته‌خوانی رمان «جهان زندگان» نوشتهٔ محمد محمدعلی، به احترام نگاه انسانی او، در سالروز تولدش
نوشتهٔ دکتر سعید ممتازی
#ادبیات #محمد_محمدعلی #ایران #محمدمحمدعلی #کانادا #ونکوور #ایرانیان_کانادا #ایرانیان_ونکوور #کتاب #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="339" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/04/MohammadAli_June18.jpg?w=339&amp;ssl=1 339w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/04/MohammadAli_June18.jpg?resize=203%2C300&amp;ssl=1 203w" sizes="auto, (max-width: 339px) 100vw, 339px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>انسان؛ میان جبر گذشته و مسئولیت اکنون</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از محورهای بنیادین در اندیشهٔ محمدعلی، رابطهٔ انسان با گذشته و سرنوشت است. او با لحنی تلخ اما دقیق می‌نویسد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«ما نه وارث شادی‌ها بلکه وارث دردهای پیشینیان خود هستیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این جمله، بازتابی از حافظهٔ جمعی و انتقال رنج‌های نسلی است. اما نویسنده در همین نقطه متوقف نمی‌شود و مسیر را به‌سوی مسئولیت فردی می‌گشاید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«وارث اشتباهات خویش هستیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این تقابل، انسان نه کاملاً قربانی است و نه کاملاً آزاد؛ بلکه در مرزی میان جبر و انتخاب ایستاده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این نگاه، از دید روان‌شناسی، یادآور این حقیقت است که گذشته ما را شکل می‌دهد، اما تعیین نمی‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او فریاد می‌زند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«ما وارث سرنوشت درگذشتگان خویشیم. اما به آن معنا نیست که گوشه‌ای بنشینیم و دست روی دست بگذاریم، و در پی تغییر سرنوشت خود نباشیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>ترس و شجاعت؛ همزیستی درونی انسان</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمدعلی، انسان را موجودی یک‌دست نمی‌بیند. او از دوگانگی بنیادین درون انسان سخن می‌گوید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«همیشه یک آدم شجاع یا ترسو در درون هر یک از ما هست… آدم‌ها به راه‌های گوناگون می‌روند، اما همان هستند که هستند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این جملات من را به یاد بندی از افسانهٔ نیما یوشیج می‌اندازد که بسیار دوستش دارم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">یک حقيقت فقط هست برجا:</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">آن‌چنانی که بايست، بودن!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">يک فريب است ره جسته هر جا:</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">چشم‌ها بسته، بايست بودن!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">ما چنانيم ليکن، که هستيم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این «همان‌بودن»، اشاره به هسته‌ای پایدار در شخصیت دارد. چیزی که تغییر مسیر زندگی هم آن را از بین نمی‌برد. این مفهوم در جمله‌ای دیگر به اوج می‌رسد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«هر جا برویم آن غول درون شجاع یا ترسو، دوان‌دوان خود را به ما می‌رساند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«غول درون»، استعاره‌ای دقیق از ساختار روانی انسان است؛ بخشی که نه می‌توان حذفش کرد و نه از آن گریخت. زندگی، در این نگاه، نه فرار از این غول، بلکه شناخت و مواجهه با آن است.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26333" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/04/Jahan_Zendegan.jpg?resize=348%2C500" alt="در مرز باریک زندگی و مرگ
نکته‌خوانی رمان «جهان زندگان» نوشتهٔ محمد محمدعلی، به احترام نگاه انسانی او، در سالروز تولدش
نوشتهٔ دکتر سعید ممتازی
#ادبیات #محمد_محمدعلی #ایران #محمدمحمدعلی #کانادا #ونکوور #ایرانیان_کانادا #ایرانیان_ونکوور #کتاب #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="348" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/04/Jahan_Zendegan.jpg?w=348&amp;ssl=1 348w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/04/Jahan_Zendegan.jpg?resize=209%2C300&amp;ssl=1 209w" sizes="auto, (max-width: 348px) 100vw, 348px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مرگ؛ حضوری جاری در متن زندگی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آثار محمدعلی، مرگ یک پایان ناگهانی نیست؛ بلکه حضوری مداوم در کنار زندگی است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«جادهٔ مرگ و زندگی دوطرفه است… البته با دوربرگردان‌های باریک.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این تصویر، نشان‌دهندهٔ درکی عمیق از پیوستگی مرگ و زندگی است. او در جایی دیگر از کتاب باز هم به این پیوستگی اشاره می‌کند: «زندگی هم هزاران در و دروازه به مرگ دارد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این نگاه، مرگ نه تهدید، بلکه بخشی از واقعیت است. واقعیتی که اگر انکار نشود، می‌تواند به عمق‌بخشی به تجربهٔ زیستن منجر شود. جهان محمدعلی، جهانی است که در آن همه‌چیز در مرزها شکل می‌گیرد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرز میان مرگ و زندگی، میان ترس و شجاعت، میان معنا و بی‌معنایی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>خشونت، قدرت و فروپاشی اعتماد جمعی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمدعلی در سطح اجتماعی، با ارجاعی به شرایط ایران امروز به نقد ساختارهای قدرت و فساد اقتصادی و مذهبی می‌پردازد. او با بیانی شوخ‌طبعانه اما صریح می‌نویسد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«زمان شاه فکر می‌کردیم این آقایان خوب و سرشناس بازاری قهرمان‌های محبوب ملت‌اند، اما با هزار ادعا، خاک به چشم مردم ریختند. یکی انحصار واردات چای گرفت، یکی انحصار پارچه. خلاصه خون خیلی‌ها را کردند تو شیشه. حقه‌باز‌های متقلب برای هر سؤالی ده تا جواب خررنگ‌کن و از زیرش‌ در رو، از توبره و کشکولشون بیرون آوردند، یا اگر نداشتند، از خدا و پیغمبر و ائمه جعل کردند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این جملات، روایت فروپاشی اعتماد است. در اینجا، نویسنده از فاصلهٔ میان «تصویر» و «واقعیت» سخن می‌گوید، جایی که قهرمانان به ضدقهرمان تبدیل می‌شوند. از منظر روان‌شناسی اجتماعی، این وضعیت می‌تواند به احساس بی‌قدرتی و ناامیدی جمعی منجر شود. نویسنده در جای دیگری از کتاب از زبان یکی از زنان داستان می‌گوید: «هیچ گروه و دسته‌ای آن‌قدر عدالت‌خواه و باهوش نیست که تا ابد بماند.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>معنا و جست‌وجوی پیام در زندگی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از عمیق‌ترین پرسش‌های آثار محمدعلی، دربارهٔ معنای زندگی است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«آیا او هنگام رفتن در درون خود احساس می‌کرده حامل پیامی بوده… و برای اثبات آن پیام تلاش کرده؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این پرسش، به جوهرهٔ زیستن اشاره دارد: آیا زندگی معنا دارد، یا ما باید آن را خلق کنیم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در همین مسیر، او به اهمیت آگاهی اشاره می‌کند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«ذهن تو همیشه روشن‌تر از صبح است… باید به فهم آدم‌هایی چون تو دلخوش بود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در دل این جمله، نوعی امید نهفته است. امیدی به فهم، به روشن‌شدن، و به امکان تغییر. و در جای دیگری از همین کتاب می‌نویسد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«آیا دست‌کشیدن از زندگی، سخت‌تر از ندیده‌گرفتن مبارزه است؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>نوشتن؛ مقاومت در برابر خاموشی و فراموشی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در یکی از تأثیرگذارترین توصیف‌ها، محمدعلی از نویسنده‌ای سخن می‌گوید که نوشتن برای او ادامهٔ زیستن است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نویسنده‌ای که تا زنده بود در درون سرشار از امید و آرزو بود… اما در نوشته‌هایش دم از تنهایی و اندوه می‌زد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این تضاد، از پیچیدگی روان انسان پرده برمی‌دارد. بعدتر هم به احساس مسئولیت نوشتن اشاره می‌کند و گویی تصویری از خودش ارائه می‌کند و می‌گوید: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نویسنده‌ای اجتماعی‌نویس که همواره احساس می‌کند بغض فروخورده‌ای گلویش را می‌فشارد و برای هر سطر از نوشته‌هایش می‌بایست پاسخگو باشد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>انسان، خطا و رازهای ناگفته</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محمدعلی، انسان را موجودی می‌بیند که با ترس و پنهان‌کاری زندگی می‌کند و بلافاصله بر اهمیت مواجهه با ترس تأکید می‌کند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«از خطاها بگو تا نترسیم… یا بیشتر بترسیم. ما از رازهای سربسته می‌ترسیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این جمله، دعوتی است به گفتن، به آشکارسازی. در این نگاه، ترس نه از خطا، بلکه از «ناگفته‌ها» و در واقع از مکانیسم دفاعی «انکار» شکل می‌گیرد. این جمله، ظرافتی عمیق دارد: آگاهی، ممکن است ترس را از بین نبرد، اما آن را واقعی‌تر و قابل‌فهم‌ و در نتیجه قابل‌مواجهه می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>هویت، شهرت و توهم دیده‌شدن</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در بخشی دیگر، به مسئلهٔ هویت و شهرت می‌پردازد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«شهرت را خیلی‌ها به دست می‌آورند، ولی کسب محبوبیت کار هر کسی نیست.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و در ادامه، نوعی بحران هویت را به تصویر می‌کشد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نگاه سردتان وانمود نکند من هیچ‌کس نیستم… در عالم زندگان هیچ نشانه و رد پایی از خود به جا نگذاشته‌ام.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این جملات، بازتابی از نیاز عمیق انسان به دیده‌شدن و معناداشتن است. نیازی که در دنیای معاصر، بیش‌ازپیش پیچیده شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>انسان در مسیر معنا؛ میان تردید و آگاهی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در یکی از تأمل‌برانگیزترین جملات، او می‌نویسد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«اینجا گاهی از خودم می‌پرسم چرا نباید عقیده‌ها در راه انسان فدا شوند؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این پرسش، نقدی است بر جزم‌اندیشی، تعصب، و ایدئولوژی‌های خشک. در نگاه او، انسان باید در مرکز باشد، نه باورها. این همان نگاهی است که در شرایط امروز ایران به آن نیاز داریم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>میراثی فراتر از کلمات</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آنچه از محمد محمدعلی باقی مانده، فقط آثارش نیست؛ بلکه &#8211; علاوه بر حضور ماندگار در ذهن شاگردانش &#8211; نوعی نگاه است. نگاهی که انسان را در تمام پیچیدگی‌اش می‌بیند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او که شاگردان زیادی را طی دهه‌ها در ایران و کانادا پرورش داد و من این سعادت را داشتم که تا آخرین جلسهٔ کارگاه داستان‌نویسی‌اش که تنها چند هفته‌ای پیش از درگذشتش برگزار می‌شد، حضور داشته باشم، جایی در همین کتاب در مورد نویسنده‌ای &#8211; گویی خودش &#8211; می‌گوید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«او همان نویسنده‌ای که تا زنده بود در درون سرشار از امید و آرزو بود و و وقتی مرد، روحش لحظه‌ای از تلاش نایستاد و شاگردان فراوانی را پروراند.» این اوست که با نوشتن به‌نوعی جاودانگی دست می‌یابد. ادامهٔ حضور، حتی پس از غیاب. چنان که شاملو گفته بود: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابت</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">حضورِ قاطعِ اعجاز است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در نگاه او ما وارث رنج‌هاییم، اما در برابر انتخاب‌هایمان مسئولیم. درون ما، هم ترس هست و هم شجاعت. و زندگی، با تمام ابهامش، همچنان ارزش زیستن دارد. و شاید مهم‌ترین پیام او این باشد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این جادهٔ دوطرفه، نه از مرگ بگریزیم، نه از زندگی غافل شویم، و نه از مواجهه با خودمان.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/04/27/%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%88-%d9%85%d8%b1%da%af/">در مرز باریک زندگی و مرگ</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/04/27/%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%88-%d9%85%d8%b1%da%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26331</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او </title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/03/15/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%90-%d8%b1%d9%88%d8%ad%d9%90-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%84%d8%a7/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/03/15/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%90-%d8%b1%d9%88%d8%ad%d9%90-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%84%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 15 Mar 2026 19:07:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[جلال خالقی مطلق]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر جلال خالقی مطلق]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر فرشید سادات‌شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[شاهنامه]]></category>
		<category><![CDATA[فرشید سادات شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[فرشید سادات‌شریفی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26154</guid>

					<description><![CDATA[<p>دکتر فرشید سادات‌شریفی* – کیچنر دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/03/15/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%90-%d8%b1%d9%88%d8%ad%d9%90-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%84%d8%a7/">جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%aa-%d8%b4%d8%b1%db%8c%d9%81%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">دکتر فرشید سادات‌شریفی<sup>*</sup></a> – کیچنر</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ را درک کنید. درست مثل غزلیات حافظ، بوستان، گلستان و غزلیات سعدی&#8230; شاهنامه، جنگلی است که همیشه بر شما تسلط دارد و سال‌ها باید در این جنگل حرکت کنید و مطالعه کنید تا بر روی آن مسلط شوید. حتی سال‌های اول در این جنگل گم می‌شوید&#8230; بنابراین یکی باغچه‌بان است، یکی باغبان‌است و یکی جنگلبان است و من بیشتر از ۵۰ سال است که جنگلبانی می‌کنم!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هنگامی که این استادِ یگانه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در شهر هامبورگ آلمان درگذشت، جهانِ فرهنگ و ادبِ ایران یکی از بزرگ‌ترین «جنگلبانان» خود را از دست داد. او برجسته‌ترین شاهنامه‌پژوه، زبان‌شناس، و مصحّحِ دوران معاصر بود که بیش از نیم قرن از عمرِ پربار خود را با دقتی راهب‌گونه صرفِ پیراستنِ حماسهٔ ملی ایران از تحریفات، الحاقات، و تصرفاتِ هزارسالهٔ کاتبان کرد. او تنها یک لغت‌شناس نبود؛ او پاسدارِ آرمان معنویِ ایران، یعنی پیروزی نیکی بر بدی، بود.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26156" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.001.jpeg?resize=640%2C360" alt="جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - 
دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ را درک کنید. درست مثل غزلیات حافظ، بوستان، گلستان و غزلیات سعدی... شاهنامه، جنگلی است که همیشه بر شما تسلط دارد و سال‌ها باید در این جنگل حرکت کنید و مطالعه کنید تا بر روی آن مسلط شوید. حتی سال‌های اول در این جنگل گم می‌شوید... بنابراین یکی باغچه‌بان است، یکی باغبان‌است و یکی جنگلبان است و من بیشتر از ۵۰ سال است که جنگلبانی می‌کنم!»
هنگامی که این استادِ یگانه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در شهر هامبورگ آلمان درگذشت، جهانِ فرهنگ و ادبِ ایران یکی از بزرگ‌ترین «جنگلبانان» خود را از دست داد. او برجسته‌ترین شاهنامه‌پژوه، زبان‌شناس، و مصحّحِ دوران معاصر بود که بیش از نیم قرن از عمرِ پربار خود را با دقتی راهب‌گونه صرفِ پیراستنِ حماسهٔ ملی ایران از تحریفات، الحاقات، و تصرفاتِ هزارسالهٔ کاتبان کرد. او تنها یک لغت‌شناس نبود؛ او پاسدارِ آرمان معنویِ ایران، یعنی پیروزی نیکی بر بدی، بود...
#ادبیات #هنر #جلال_خالقی_مطلق #شاهنامه #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="360" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.001.jpeg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.001.jpeg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.001.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>کودکی در کنارِ حوضِ کاشی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جلال خالقی مطلق در ۲۰ شهریور ۱۳۱۶ (۱۱ سپتامبر ۱۹۳۷) در تهران در خانواده‌ای اصیل و به‌قول خودش با آزادیِ نسبی، به‌دور از تعصبات خشکِ سنتی متولد شد. او دوران دبستان را در مدرسهٔ نوشیروان در خیابان مولوی و دبیرستان را در مدرسهٔ مروی در خیابان ناصرخسرو گذراند؛ جایی‌که ریاست انجمن ادبی را بر عهده داشت و برای روزنامهٔ دیواریِ مدرسه، مطالب گوناگون می‌نوشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوران کودکی او در تهرانی گذشت که هنوز هوایی صاف داشت و قلهٔ همیشه پوشیده از برفِ البرز چون پیری با ابهت به شهر می‌نگریست. در حیاط خانه‌شان حوض‌خانه و کاشی‌هایی از عکسِ شاهانِ قدیم بود که نامشان را بالای شانه‌شان نوشته بودند؛ چهره‌هایی مصیبت‌زده که جلالِ کودک بارها آن‌ها را در خواب می‌دید. او در رؤیا می‌دید که ضحاک با مارهای روی شانه‌اش از کاشی بیرون می‌آید، دور حوض شلنگ‌تخته می‌اندازد، توی آبِ حوض می‌شاشد و سپس جسدِ بادکردهٔ ماهی‌های سرخ روی آب شناور می‌ماند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26157" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.002.jpeg?resize=640%2C360" alt="جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - 
دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ را درک کنید. درست مثل غزلیات حافظ، بوستان، گلستان و غزلیات سعدی... شاهنامه، جنگلی است که همیشه بر شما تسلط دارد و سال‌ها باید در این جنگل حرکت کنید و مطالعه کنید تا بر روی آن مسلط شوید. حتی سال‌های اول در این جنگل گم می‌شوید... بنابراین یکی باغچه‌بان است، یکی باغبان‌است و یکی جنگلبان است و من بیشتر از ۵۰ سال است که جنگلبانی می‌کنم!»
هنگامی که این استادِ یگانه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در شهر هامبورگ آلمان درگذشت، جهانِ فرهنگ و ادبِ ایران یکی از بزرگ‌ترین «جنگلبانان» خود را از دست داد. او برجسته‌ترین شاهنامه‌پژوه، زبان‌شناس، و مصحّحِ دوران معاصر بود که بیش از نیم قرن از عمرِ پربار خود را با دقتی راهب‌گونه صرفِ پیراستنِ حماسهٔ ملی ایران از تحریفات، الحاقات، و تصرفاتِ هزارسالهٔ کاتبان کرد. او تنها یک لغت‌شناس نبود؛ او پاسدارِ آرمان معنویِ ایران، یعنی پیروزی نیکی بر بدی، بود...
#ادبیات #هنر #جلال_خالقی_مطلق #شاهنامه #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="360" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.002.jpeg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.002.jpeg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.002.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این حساسیتِ عمیق به زیبایی و اندوهِ ازدست‌رفتنِ آن، از همان خردسالی در او هویدا بود. وقتی پدربزرگش درگذشت، سمسارِ محل، گلدان‌های بزرگِ نارنجِ حیاطشان را دانه‌ای پنج ریال خرید. جلالِ کوچک پشت سر باربری که گلدان‌ها را می‌برد تا دمِ سمساری رفت و آنجا با نگاهش با درختان خداحافظی کرد. چند روز بعد که گلدان‌ها از جلوی دکان ناپدید شدند و تنها «سایه‌ای معطر» از خود بر جای گذاشتند، او همهٔ راه را تا خانه لِی‌لِی کرد و با قلبی که به‌شدت می‌تپید و با چشمانی گریان، به دیوار تکیه داد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نخستین آشنایی‌های او با فردوسی در همین سال‌ها شکل گرفت. پسردایی‌اش در خانهٔ پدربزرگ، حین تمرین کشتی در زورخانه، با صدای بلند از روی داستان رستم و اشکبوس می‌خواند و جلالِ نوجوان مجذوبِ تصویرِ پهلوان در حال رهاکردنِ تیر می‌شد. اما روحِ لطیفِ او با عاشقانه‌های حزن‌انگیزِ مردِ مستی که نیمه‌شب‌ها در کوچه‌شان غزل می‌خواند، و نیز با خواندنِ داستان امیر ارسلان برای زنِ زیبایی به‌نام آفاق، که هنگام شانه‌زدن به گیسوانِ مشکی‌اش در آینه لبخندی به او می‌زد، صیقل یافت؛ لحظاتی که خالقی بعدها از آن‌ها به‌عنوان «نخستین دق‌الباب‌های عشق بر دریچهٔ قلبِ کوچک من» یاد می‌کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>ابزارهای یک پژوهشگر و کشفِ صدای راستین</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خالقی پس از دریافت دیپلم، در سال ۱۳۳۷ برای ادامهٔ تحصیل عازم آلمان شد. او در دانشگاه کلن در سه رشتهٔ شرق‌شناسی، مردم‌شناسی، با تمرکز بر اسطوره‌های قوم مایا و سرخ‌پوستان و ژرمن‌شناسی ثبت‌نام کرد و در سال ۱۳۴۹ موفق به اخذ درجهٔ دکترا شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این ترکیبِ بی‌نظیرِ رشته‌های تحصیلی، ابزاری جامع در اختیار او قرار داد. مردم‌شناسی به او درکِ عمیقی از چگونگیِ ساختِ اسطوره‌ها بخشید و ژرمن‌شناسی او را با روش‌های دقیق و بی‌رحمانهٔ علمیِ اروپایی در نقد و تصحیح انتقادیِ متون آشنا کرد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26159" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.004.jpeg?resize=640%2C360" alt="جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - 
دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ را درک کنید. درست مثل غزلیات حافظ، بوستان، گلستان و غزلیات سعدی... شاهنامه، جنگلی است که همیشه بر شما تسلط دارد و سال‌ها باید در این جنگل حرکت کنید و مطالعه کنید تا بر روی آن مسلط شوید. حتی سال‌های اول در این جنگل گم می‌شوید... بنابراین یکی باغچه‌بان است، یکی باغبان‌است و یکی جنگلبان است و من بیشتر از ۵۰ سال است که جنگلبانی می‌کنم!»
هنگامی که این استادِ یگانه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در شهر هامبورگ آلمان درگذشت، جهانِ فرهنگ و ادبِ ایران یکی از بزرگ‌ترین «جنگلبانان» خود را از دست داد. او برجسته‌ترین شاهنامه‌پژوه، زبان‌شناس، و مصحّحِ دوران معاصر بود که بیش از نیم قرن از عمرِ پربار خود را با دقتی راهب‌گونه صرفِ پیراستنِ حماسهٔ ملی ایران از تحریفات، الحاقات، و تصرفاتِ هزارسالهٔ کاتبان کرد. او تنها یک لغت‌شناس نبود؛ او پاسدارِ آرمان معنویِ ایران، یعنی پیروزی نیکی بر بدی، بود...
#ادبیات #هنر #جلال_خالقی_مطلق #شاهنامه #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="360" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.004.jpeg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.004.jpeg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.004.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رسالهٔ دکترای او با عنوان «زنان در شاهنامه»، اثری پیشگامانه بود که خوانش‌های مردسالارانه از این حماسه را در هم شکست. او در این پژوهش با رویکردی علمی ثابت کرد که بسیاری از ابیاتِ به‌شدت زن‌ستیزانه، مانند بیتِ معروف «زن و اژدها هر دو در خاک به / جهان پاک از این هر دو ناپاک به»، اصلاً سرودهٔ سرایندهٔ توس نیستند، بلکه الحاقاتی‌اند که کاتبانِ متأخرِ مردسالار به متن افزوده‌اند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26162" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.007.jpeg?resize=640%2C360" alt="جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - 
دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ را درک کنید. درست مثل غزلیات حافظ، بوستان، گلستان و غزلیات سعدی... شاهنامه، جنگلی است که همیشه بر شما تسلط دارد و سال‌ها باید در این جنگل حرکت کنید و مطالعه کنید تا بر روی آن مسلط شوید. حتی سال‌های اول در این جنگل گم می‌شوید... بنابراین یکی باغچه‌بان است، یکی باغبان‌است و یکی جنگلبان است و من بیشتر از ۵۰ سال است که جنگلبانی می‌کنم!»
هنگامی که این استادِ یگانه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در شهر هامبورگ آلمان درگذشت، جهانِ فرهنگ و ادبِ ایران یکی از بزرگ‌ترین «جنگلبانان» خود را از دست داد. او برجسته‌ترین شاهنامه‌پژوه، زبان‌شناس، و مصحّحِ دوران معاصر بود که بیش از نیم قرن از عمرِ پربار خود را با دقتی راهب‌گونه صرفِ پیراستنِ حماسهٔ ملی ایران از تحریفات، الحاقات، و تصرفاتِ هزارسالهٔ کاتبان کرد. او تنها یک لغت‌شناس نبود؛ او پاسدارِ آرمان معنویِ ایران، یعنی پیروزی نیکی بر بدی، بود...
#ادبیات #هنر #جلال_خالقی_مطلق #شاهنامه #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="360" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.007.jpeg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.007.jpeg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.007.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26163" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.008.jpeg?resize=640%2C360" alt="جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - 
دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ را درک کنید. درست مثل غزلیات حافظ، بوستان، گلستان و غزلیات سعدی... شاهنامه، جنگلی است که همیشه بر شما تسلط دارد و سال‌ها باید در این جنگل حرکت کنید و مطالعه کنید تا بر روی آن مسلط شوید. حتی سال‌های اول در این جنگل گم می‌شوید... بنابراین یکی باغچه‌بان است، یکی باغبان‌است و یکی جنگلبان است و من بیشتر از ۵۰ سال است که جنگلبانی می‌کنم!»
هنگامی که این استادِ یگانه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در شهر هامبورگ آلمان درگذشت، جهانِ فرهنگ و ادبِ ایران یکی از بزرگ‌ترین «جنگلبانان» خود را از دست داد. او برجسته‌ترین شاهنامه‌پژوه، زبان‌شناس، و مصحّحِ دوران معاصر بود که بیش از نیم قرن از عمرِ پربار خود را با دقتی راهب‌گونه صرفِ پیراستنِ حماسهٔ ملی ایران از تحریفات، الحاقات، و تصرفاتِ هزارسالهٔ کاتبان کرد. او تنها یک لغت‌شناس نبود؛ او پاسدارِ آرمان معنویِ ایران، یعنی پیروزی نیکی بر بدی، بود...
#ادبیات #هنر #جلال_خالقی_مطلق #شاهنامه #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="360" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.008.jpeg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.008.jpeg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.008.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>جراحیِ یک شاهکار: روش‌شناسی و کشف حقیقت</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پیش از خالقی مطلق، وضعیتِ متنِ شاهنامه آشفته بود. چاپ‌های شناخته‌شده‌ای چون چاپ کلکته، چاپ ژول مُل (Jules Mohl)، و حتی چاپ معروف مسکو هیچ‌کدام پاسخگوی نیازهای پژوهش علمی نبودند. به‌قول آلفرد هاوسمن، تصحیح متن نیازمندِ آمیزه‌ای از «علم» برای شناختِ غلط‌ها و «هنر» برای اصلاحِ آن‌هاست؛ خصیصه‌ای که خالقی مطلق در اوجِ کمال دارا بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در طولِ قرون، کاتبانی که کتاب را استنساخ می‌کردند، بارها متن را تغییر داده بودند؛ آن‌ها واژگانِ کهن را با کلماتِ روزمره جایگزین کرده و هزاران بیتِ جعلی برای بسطِ داستان‌ها یا تحمیلِ عقایدِ خود وارد کرده بودند، تا جایی که حجمِ شاهنامه از حدود ۴۹ هزار بیت در کهن‌ترین نسخه‌ها، به بیش از ۵۵ هزار بیت در دست‌نویس‌های متأخر رسیده بود.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26158" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.003.jpeg?resize=640%2C360" alt="جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - 
دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ را درک کنید. درست مثل غزلیات حافظ، بوستان، گلستان و غزلیات سعدی... شاهنامه، جنگلی است که همیشه بر شما تسلط دارد و سال‌ها باید در این جنگل حرکت کنید و مطالعه کنید تا بر روی آن مسلط شوید. حتی سال‌های اول در این جنگل گم می‌شوید... بنابراین یکی باغچه‌بان است، یکی باغبان‌است و یکی جنگلبان است و من بیشتر از ۵۰ سال است که جنگلبانی می‌کنم!»
هنگامی که این استادِ یگانه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در شهر هامبورگ آلمان درگذشت، جهانِ فرهنگ و ادبِ ایران یکی از بزرگ‌ترین «جنگلبانان» خود را از دست داد. او برجسته‌ترین شاهنامه‌پژوه، زبان‌شناس، و مصحّحِ دوران معاصر بود که بیش از نیم قرن از عمرِ پربار خود را با دقتی راهب‌گونه صرفِ پیراستنِ حماسهٔ ملی ایران از تحریفات، الحاقات، و تصرفاتِ هزارسالهٔ کاتبان کرد. او تنها یک لغت‌شناس نبود؛ او پاسدارِ آرمان معنویِ ایران، یعنی پیروزی نیکی بر بدی، بود...
#ادبیات #هنر #جلال_خالقی_مطلق #شاهنامه #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="360" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.003.jpeg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.003.jpeg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.003.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خالقیِ مطلق با صرفِ یک دهه از عمر خود (۱۹۷۰ تا ۱۹۸۰) بیش از ۵۰ نسخهٔ خطی را در سراسر جهان ارزیابی کرد. او در نهایت دست‌نویس فلورانس مورخ ۶۱۴ هجری (1217 CE) را به‌عنوان متنِ پایه برگزید. روشِ انقلابیِ او در تصحیح، استفاده از اصلِ «نویسشِ دشوارتر» بود. او معتقد بود چون کاتبان پیوسته لغاتِ سخت و باستانی را به لغاتِ ساده تغییر می‌دادند، پس هرگاه در میان نسخه‌ها به واژهٔ دشوارتر و کهن‌تری بربخوریم، آن واژه به‌احتمال زیاد به‌قلمِ اصیلِ فردوسی نزدیک‌تر است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او با این جراحیِ دقیق، هزاران بیت الحاقی، ازجمله شعرهای جعلیِ نژادپرستانه‌ای چون «چو بخت عرب بر عجم چیره گشت / همه روز ایرانیان تیره گشت» را که از لحاظ سبکی، زبانی، و وزنی کاملاً با قلمِ فردوسی بیگانه بودند، شناسایی و از متن اصلی خارج کرد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26160" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.005.jpeg?resize=640%2C360" alt="جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - 
دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ را درک کنید. درست مثل غزلیات حافظ، بوستان، گلستان و غزلیات سعدی... شاهنامه، جنگلی است که همیشه بر شما تسلط دارد و سال‌ها باید در این جنگل حرکت کنید و مطالعه کنید تا بر روی آن مسلط شوید. حتی سال‌های اول در این جنگل گم می‌شوید... بنابراین یکی باغچه‌بان است، یکی باغبان‌است و یکی جنگلبان است و من بیشتر از ۵۰ سال است که جنگلبانی می‌کنم!»
هنگامی که این استادِ یگانه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در شهر هامبورگ آلمان درگذشت، جهانِ فرهنگ و ادبِ ایران یکی از بزرگ‌ترین «جنگلبانان» خود را از دست داد. او برجسته‌ترین شاهنامه‌پژوه، زبان‌شناس، و مصحّحِ دوران معاصر بود که بیش از نیم قرن از عمرِ پربار خود را با دقتی راهب‌گونه صرفِ پیراستنِ حماسهٔ ملی ایران از تحریفات، الحاقات، و تصرفاتِ هزارسالهٔ کاتبان کرد. او تنها یک لغت‌شناس نبود؛ او پاسدارِ آرمان معنویِ ایران، یعنی پیروزی نیکی بر بدی، بود...
#ادبیات #هنر #جلال_خالقی_مطلق #شاهنامه #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="360" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.005.jpeg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.005.jpeg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.005.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>رنجِ سی‌ساله و ترس از مرگ</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کارِ پیرایشِ متن از سال ۱۹۸۰ آغاز شد. خالقی در این مسیر، هراسی عمیق و وجودی را تجربه کرد؛ هراسی دقیقاً شبیه ترسِ خودِ فردوسی که در چهل‌سالگی نگرانِ فرارسیدنِ مرگ پیش از اتمامِ اثر بود و سرود: «مگر خود درنگم نباشد بسی / بباید سپردن به دیگر کسی». خالقی نیز که در آغاز این مرحله بیش از ۴۰ سال داشت، می‌ترسید عمرش کفاف ندهد. او برای اتمام این کار، روزی ۱۰ ساعت و هفته‌ای ۷ روز، بدون هیچ تعطیلی در روزهای شنبه، آدینه، عید و عزا، کار می‌کرد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26161" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.006.jpeg?resize=640%2C360" alt="جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - 
دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ را درک کنید. درست مثل غزلیات حافظ، بوستان، گلستان و غزلیات سعدی... شاهنامه، جنگلی است که همیشه بر شما تسلط دارد و سال‌ها باید در این جنگل حرکت کنید و مطالعه کنید تا بر روی آن مسلط شوید. حتی سال‌های اول در این جنگل گم می‌شوید... بنابراین یکی باغچه‌بان است، یکی باغبان‌است و یکی جنگلبان است و من بیشتر از ۵۰ سال است که جنگلبانی می‌کنم!»
هنگامی که این استادِ یگانه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در شهر هامبورگ آلمان درگذشت، جهانِ فرهنگ و ادبِ ایران یکی از بزرگ‌ترین «جنگلبانان» خود را از دست داد. او برجسته‌ترین شاهنامه‌پژوه، زبان‌شناس، و مصحّحِ دوران معاصر بود که بیش از نیم قرن از عمرِ پربار خود را با دقتی راهب‌گونه صرفِ پیراستنِ حماسهٔ ملی ایران از تحریفات، الحاقات، و تصرفاتِ هزارسالهٔ کاتبان کرد. او تنها یک لغت‌شناس نبود؛ او پاسدارِ آرمان معنویِ ایران، یعنی پیروزی نیکی بر بدی، بود...
#ادبیات #هنر #جلال_خالقی_مطلق #شاهنامه #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="360" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.006.jpeg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.006.jpeg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.006.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در مراسم رونماییِ چاپ اول شاهنامه در تهران (۱۳۸۶) با صدایی بغض‌آلود گفت: «بزرگ‌ترین محرومیت در میانِ خانواده زیستن و خانواده را ندیدن بود. بزرگ‌ترین محرومیت این بود که بزرگ‌شدنِ بچه‌ها را ندیدم. ولی با همهٔ این احوال، این سال‌ها برایم سال‌های لذت هم بود&#8230; در کار تصحیح، از جملات و واژه‌های شاعر در می‌گذریم و با حرف حرفِ او سروکار داریم. گاهی خودمان را چنان نزدیک به او می‌بینیم&#8230; که انگار با او گفت‌وگو می‌کنیم&#8230; من در این سال‌ها بود که متوجه شدم سال‌های زندگی مهم نیست، زندگی در سال‌ها مهم است».</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حاصل این رنج، چاپ نخستِ شاهنامه در ۸ دفتر بود که با همکاری پژوهشگرانی چون محمود امیدسالار و ابوالفضل خطیبی به سرانجام رسید. دانشنامهٔ ایرانیکا (Encyclopaedia Iranica) دربارهٔ این اثر نوشت که تاکنون هیچ متنِ فارسی‌ای با چنین دقتِ کلمه‌به‌کلمه‌ای ارزیابی نشده است. اما خالقی محققی پویا بود؛ هنگامی‌که در سال ۱۳۸۴ دست‌نویسِ جدید و بسیار مهمی در کتابخانهٔ سن‌ژوزف بیروت کشف شد، او مجدداً دست‌به‌کار شد و در سال ۱۳۹۳ دومین پیرایشِ شاهنامه را با بهره‌گیری از این دست‌نویسِ ارزشمند منتشر ساخت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>فیلسوفِ حماسه و خطرِ نازَمان‌اندیشی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر خالقی مطلق تنها یک تکنسینِ واژگان نبود؛ او فیلسوفِ حماسه بود. او بارها دربارهٔ خطرِ «نازَمان‌اندیشی» هشدار داد؛ اینکه متون باستانی را با عینکِ اخلاقیاتِ قرن بیست و یکم قضاوت کنیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در سخنرانی‌هایش با مقایسه‌ای درخشان میان حماسه‌های هومر و شاهنامه، نشان داد که خدایان یونانی همچون انسان‌ها «خاکشیرمزاج» و رشوه‌پذیرند، درحالی‌که در شاهنامه، ایزدِ یکتا هرگز از کردارِ بدِ اشخاصی چون افراسیاب چشم‌پوشی نمی‌کند و نمایانگر تبلور اخلاق ایرانی است. هنگامی که مستشرقانی چون تئودور نولدکه از گریستنِ پهلوانانِ ایرانی تا جایی که «زمین گل می‌شود» انتقاد می‌کردند، خالقی مطلق این را نمادِ انسانیت و روحِ لطیفِ حماسهٔ ایران می‌دانست و از فریدریش روکرت (Friedrich Rückert) نقل می‌کرد: «هومر کمی بیشتر جسم دارد، ولی شاهنامه خیلی بیشتر روح دارد».</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26164" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.009.jpeg?resize=640%2C360" alt="جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - 
دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ را درک کنید. درست مثل غزلیات حافظ، بوستان، گلستان و غزلیات سعدی... شاهنامه، جنگلی است که همیشه بر شما تسلط دارد و سال‌ها باید در این جنگل حرکت کنید و مطالعه کنید تا بر روی آن مسلط شوید. حتی سال‌های اول در این جنگل گم می‌شوید... بنابراین یکی باغچه‌بان است، یکی باغبان‌است و یکی جنگلبان است و من بیشتر از ۵۰ سال است که جنگلبانی می‌کنم!»
هنگامی که این استادِ یگانه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در شهر هامبورگ آلمان درگذشت، جهانِ فرهنگ و ادبِ ایران یکی از بزرگ‌ترین «جنگلبانان» خود را از دست داد. او برجسته‌ترین شاهنامه‌پژوه، زبان‌شناس، و مصحّحِ دوران معاصر بود که بیش از نیم قرن از عمرِ پربار خود را با دقتی راهب‌گونه صرفِ پیراستنِ حماسهٔ ملی ایران از تحریفات، الحاقات، و تصرفاتِ هزارسالهٔ کاتبان کرد. او تنها یک لغت‌شناس نبود؛ او پاسدارِ آرمان معنویِ ایران، یعنی پیروزی نیکی بر بدی، بود...
#ادبیات #هنر #جلال_خالقی_مطلق #شاهنامه #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="360" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.009.jpeg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.009.jpeg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.009.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او همچنین جسارتِ فروریختنِ بت‌های تثبیت‌شده را داشت. درحالی‌که ایرانیان عموماً رستم را قهرمانِ بی‌عیب‌ونقص می‌دانند، او به دفاع از اسفندیار برخاست: «اسفندیار یک پهلوان بدوی نیست. در رستم، برخی عناصر بدوی باقی مانده است، مانند پرخوری، پرحرفی، و می‌گساری. اسفندیار، از سوی دیگر، پهلوان متفکر شاهنامه است برخلاف تحلیل‌های نادرست از شخصیت او در زبان فارسی که ادعا می‌کنند او فقط به جنگ فکر می‌کند».</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26165" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.010.jpeg?resize=640%2C360" alt="جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - 
دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ را درک کنید. درست مثل غزلیات حافظ، بوستان، گلستان و غزلیات سعدی... شاهنامه، جنگلی است که همیشه بر شما تسلط دارد و سال‌ها باید در این جنگل حرکت کنید و مطالعه کنید تا بر روی آن مسلط شوید. حتی سال‌های اول در این جنگل گم می‌شوید... بنابراین یکی باغچه‌بان است، یکی باغبان‌است و یکی جنگلبان است و من بیشتر از ۵۰ سال است که جنگلبانی می‌کنم!»
هنگامی که این استادِ یگانه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در شهر هامبورگ آلمان درگذشت، جهانِ فرهنگ و ادبِ ایران یکی از بزرگ‌ترین «جنگلبانان» خود را از دست داد. او برجسته‌ترین شاهنامه‌پژوه، زبان‌شناس، و مصحّحِ دوران معاصر بود که بیش از نیم قرن از عمرِ پربار خود را با دقتی راهب‌گونه صرفِ پیراستنِ حماسهٔ ملی ایران از تحریفات، الحاقات، و تصرفاتِ هزارسالهٔ کاتبان کرد. او تنها یک لغت‌شناس نبود؛ او پاسدارِ آرمان معنویِ ایران، یعنی پیروزی نیکی بر بدی، بود...
#ادبیات #هنر #جلال_خالقی_مطلق #شاهنامه #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="360" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.010.jpeg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.010.jpeg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.010.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26166" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.011.jpeg?resize=640%2C360" alt="جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - 
دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ را درک کنید. درست مثل غزلیات حافظ، بوستان، گلستان و غزلیات سعدی... شاهنامه، جنگلی است که همیشه بر شما تسلط دارد و سال‌ها باید در این جنگل حرکت کنید و مطالعه کنید تا بر روی آن مسلط شوید. حتی سال‌های اول در این جنگل گم می‌شوید... بنابراین یکی باغچه‌بان است، یکی باغبان‌است و یکی جنگلبان است و من بیشتر از ۵۰ سال است که جنگلبانی می‌کنم!»
هنگامی که این استادِ یگانه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در شهر هامبورگ آلمان درگذشت، جهانِ فرهنگ و ادبِ ایران یکی از بزرگ‌ترین «جنگلبانان» خود را از دست داد. او برجسته‌ترین شاهنامه‌پژوه، زبان‌شناس، و مصحّحِ دوران معاصر بود که بیش از نیم قرن از عمرِ پربار خود را با دقتی راهب‌گونه صرفِ پیراستنِ حماسهٔ ملی ایران از تحریفات، الحاقات، و تصرفاتِ هزارسالهٔ کاتبان کرد. او تنها یک لغت‌شناس نبود؛ او پاسدارِ آرمان معنویِ ایران، یعنی پیروزی نیکی بر بدی، بود...
#ادبیات #هنر #جلال_خالقی_مطلق #شاهنامه #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="360" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.011.jpeg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.011.jpeg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.011.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>تفنن‌های ادبی و گنجشک‌های پکن</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خالقی در کنارِ پژوهش‌های طاقت‌فرسا و نگارشِ ۶۵ مدخل برای دانشنامهٔ ایرانیکا، قریحه‌ای زلال در داستان‌نویسی داشت. نثر او به شفافیتِ متونِ کلاسیکِ نظامی پهلو می‌زد. از او رمان کوتاهِ تن‌کامانه‌ای به‌نام «افسانهٔ مرغ عشق» با تیراژ محدود ۵۰ نسخه منتشر شد که در آن به‌ظرافت به مضامینِ عشقِ کودکی و مرگ پرداخته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما داستانِ تمثیلیِ «گنجشک‌های پکن» نمایانگرِ جهان‌بینیِ سیاسیِ عمیقِ اوست. در این داستان، راوی در برابر گورستانی، پیرمردی را می‌بیند که گنجشک‌هایی را برای «خیرات و مبرات» می‌فروشد. رهگذران پرندگان را می‌خرند و آزاد می‌کنند، اما گنجشک‌ها تنها تا شاخهٔ درختِ مجاور پرواز کرده و چرت می‌زنند. گدایی فاش می‌کند که پیرمرد، میله‌های قفس و دانهٔ پرندگان را به تریاک آغشته کرده است؛ گنجشک‌های خمار و معتاد، وقتی درِ قفس باز می‌شود، با پای خود به زندان بازمی‌گردند و حتی پرندگانِ آزاد را نیز با خود به بند می‌کشند. این روایت با اخبارِ روزنامه‌ای دربارهٔ معاملات رهبران غربی با چین بر سر آزادیِ موقتِ زندانیان سیاسی گره می‌خورد و تصویری تلخ از چرخه‌های استبداد ارائه می‌دهد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26167" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.013.jpeg?resize=640%2C360" alt="جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - 
دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ را درک کنید. درست مثل غزلیات حافظ، بوستان، گلستان و غزلیات سعدی... شاهنامه، جنگلی است که همیشه بر شما تسلط دارد و سال‌ها باید در این جنگل حرکت کنید و مطالعه کنید تا بر روی آن مسلط شوید. حتی سال‌های اول در این جنگل گم می‌شوید... بنابراین یکی باغچه‌بان است، یکی باغبان‌است و یکی جنگلبان است و من بیشتر از ۵۰ سال است که جنگلبانی می‌کنم!»
هنگامی که این استادِ یگانه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در شهر هامبورگ آلمان درگذشت، جهانِ فرهنگ و ادبِ ایران یکی از بزرگ‌ترین «جنگلبانان» خود را از دست داد. او برجسته‌ترین شاهنامه‌پژوه، زبان‌شناس، و مصحّحِ دوران معاصر بود که بیش از نیم قرن از عمرِ پربار خود را با دقتی راهب‌گونه صرفِ پیراستنِ حماسهٔ ملی ایران از تحریفات، الحاقات، و تصرفاتِ هزارسالهٔ کاتبان کرد. او تنها یک لغت‌شناس نبود؛ او پاسدارِ آرمان معنویِ ایران، یعنی پیروزی نیکی بر بدی، بود...
#ادبیات #هنر #جلال_خالقی_مطلق #شاهنامه #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="360" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.013.jpeg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.013.jpeg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.013.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>پردهٔ آخر و ادای دینِ جاودانه</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در سال‌های پایانیِ عمر، بیماریِ عصبی توانِ جسمیِ او را تحلیل برد. اما او با همان نظمی که متونِ کهن را سامان می‌داد، پایانِ راهِ خود را نیز برنامه‌ریزی کرد. در شهریور ۱۴۰۴ (سپتامبر ۲۰۲۵)، درست چند ماه پیش از مرگ، او تمام آرشیو، پیش‌نویس‌ها، و ۱۷ زونکنِ یادداشت‌های گران‌بهای خود را به دپارتمان ایران‌شناسی دانشگاه هامبورگ اهدا کرد تا اندیشهٔ او، چون اندیشهٔ فردوسی، برای آیندگان قابل‌واکاوی باشد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26168" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.014.jpeg?resize=640%2C360" alt="جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - 
دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ را درک کنید. درست مثل غزلیات حافظ، بوستان، گلستان و غزلیات سعدی... شاهنامه، جنگلی است که همیشه بر شما تسلط دارد و سال‌ها باید در این جنگل حرکت کنید و مطالعه کنید تا بر روی آن مسلط شوید. حتی سال‌های اول در این جنگل گم می‌شوید... بنابراین یکی باغچه‌بان است، یکی باغبان‌است و یکی جنگلبان است و من بیشتر از ۵۰ سال است که جنگلبانی می‌کنم!»
هنگامی که این استادِ یگانه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در شهر هامبورگ آلمان درگذشت، جهانِ فرهنگ و ادبِ ایران یکی از بزرگ‌ترین «جنگلبانان» خود را از دست داد. او برجسته‌ترین شاهنامه‌پژوه، زبان‌شناس، و مصحّحِ دوران معاصر بود که بیش از نیم قرن از عمرِ پربار خود را با دقتی راهب‌گونه صرفِ پیراستنِ حماسهٔ ملی ایران از تحریفات، الحاقات، و تصرفاتِ هزارسالهٔ کاتبان کرد. او تنها یک لغت‌شناس نبود؛ او پاسدارِ آرمان معنویِ ایران، یعنی پیروزی نیکی بر بدی، بود...
#ادبیات #هنر #جلال_خالقی_مطلق #شاهنامه #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="360" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.014.jpeg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.014.jpeg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.014.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر جلال خالقی مطلق، با وجودِ جایگاهِ بی‌بدیلش، به‌شدت فروتن بود. او در شبِ مجلهٔ بخارا گفت: «ما خادمان باید از فرهنگ ایران سپاسگزاری کنیم. ما هر چه داریم مدیون این فرهنگ هستیم. ما طلبکار این فرهنگ نیستیم؛ بلکه بدهکار آنیم، عمیقاً بدهکار. اگر من چهل سال روی یک شاهکار کار کردم، دیگران جانشان را برای خلق آن گذاشته‌اند». او در مراسم رونماییِ کتابش به جملهٔ حک‌شده بر گورِ ویلی برانت، صدراعظم آلمان از ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۴، اشاره کرد: «ما سعی خودمان را کردیم» و آن را با این بیتِ جان‌سوزِ سعدی آمیخت: «غرض نقشی است کز ما بازماند / که هستی را نمی‌بینم بقایی».</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جنگلبانِ پیرِ ادبِ فارسی، دِینِ خود را به ایران‌زمین تمام و کمال ادا کرد و صدای راستینِ فردوسی را پس از قرن‌ها غبار، خالصانه به ما بازگرداند. او عشقِ ابدیِ خود به این آب و خاک را با رباعیِ میهنیِ خویش چنین در تاریخ ثبت کرد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«ایران غمِ تو چو بر دلم رای کند / کارِ دمِ نی‌نواز با نای کند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر گوشهٔ تو که اجنبی جای کند / صد گوشهٔ جسم و جانِ من وای کند»</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26169" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.015.jpeg?resize=640%2C360" alt="جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او
نوشتهٔ دکتر فرشید سادات‌شریفی
- - - - - 
دکتر خالقی مطلق روزی در توصیف گسترهٔ بی‌بدیلِ شاهنامه تمثیلِ بی‌نظیری به کار برد: «فرض کنید که شما صاحب یک باغچه هستید که خیلی زیباست. شما با یک نگاه می‌توانید زیبایی این باغچه را درک کنید. درست مثل رباعیات خیام. اما گاهی اوقات شما صاحب یک باغ هستید که دیگر با یک نگاه نمی‌توانید زیبایی آن را درک کنید. باید چند روزی در این باغ وقت صرف کنید تا زیبایی باغ را درک کنید. درست مثل غزلیات حافظ، بوستان، گلستان و غزلیات سعدی... شاهنامه، جنگلی است که همیشه بر شما تسلط دارد و سال‌ها باید در این جنگل حرکت کنید و مطالعه کنید تا بر روی آن مسلط شوید. حتی سال‌های اول در این جنگل گم می‌شوید... بنابراین یکی باغچه‌بان است، یکی باغبان‌است و یکی جنگلبان است و من بیشتر از ۵۰ سال است که جنگلبانی می‌کنم!»
هنگامی که این استادِ یگانه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در شهر هامبورگ آلمان درگذشت، جهانِ فرهنگ و ادبِ ایران یکی از بزرگ‌ترین «جنگلبانان» خود را از دست داد. او برجسته‌ترین شاهنامه‌پژوه، زبان‌شناس، و مصحّحِ دوران معاصر بود که بیش از نیم قرن از عمرِ پربار خود را با دقتی راهب‌گونه صرفِ پیراستنِ حماسهٔ ملی ایران از تحریفات، الحاقات، و تصرفاتِ هزارسالهٔ کاتبان کرد. او تنها یک لغت‌شناس نبود؛ او پاسدارِ آرمان معنویِ ایران، یعنی پیروزی نیکی بر بدی، بود...
#ادبیات #هنر #جلال_خالقی_مطلق #شاهنامه #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="360" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.015.jpeg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.015.jpeg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/Ranger_of_the_Iranian_Soul.015.jpeg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>*</sup>دکتر فرشید سادات‌شریفی، پژوهشگر «ادبیات کاربردی»، مترجم و پادکست‌ساز ساکن کیچنر در استان انتاریوی کاناداست.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><b>کتاب‌نامه و منابع</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><b>۱. امیدسالار، محمود.</b><span style="font-weight: 400;"> «خالقی مطلق و فن تصحیح متن در ایران». </span><i><span style="font-weight: 400;">مجلهٔ بخارا</span></i><span style="font-weight: 400;">، سال سیزدهم، شمارهٔ ۷۶، مرداد و شهریور ۱۳۸۹، صص ۲۱۶-۲۱۱. </span><i><span style="font-weight: 400;">(این مقاله شامل نقل‌قولی از کتاب «سی و دو مقاله در نقد و تصحیح متون ادبی» تألیف دکتر محمود امیدسالار، انتشارات بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، تهران ۱۳۸۹ است.)</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><b>۲. خالقی مطلق، جلال.</b><span style="font-weight: 400;"> «ادای دین به فردوسی و شاهنامه» (متن سخنرانی دکتر جلال خالقی مطلق در جشن رونمایی شاهنامهٔ فردوسی). مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، تهران. </span><i><span style="font-weight: 400;">(این متن که حاوی خاطرات ایشان از روند تصحیح و ترس از ناتمام ماندن کار است، از روی فایل پی‌دی‌اف ارائه‌شده و نشریات مرتبط استخراج شده است.)</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><b>۳. دهباشی، علی.</b><span style="font-weight: 400;"> «گفت‌وگو با دکتر جلال خالقی مطلق». [مصاحبه‌گر: علی دهباشی]. چاپ‌شده در نشریات فرهنگی (مجموعهٔ مصاحبه‌های مجلهٔ بخارا / کلک). </span><i><span style="font-weight: 400;">(این مصاحبهٔ مفصل حاوی خاطرات دوران کودکی در تهران، مدرسهٔ مروی، و دیدگاه‌های ایشان دربارهٔ وضعیت ایران‌شناسی و زبان فارسی است).</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><b>۴. افشار، ایرج.</b><span style="font-weight: 400;"> «سخنرانی در مراسم رونمایی شاهنامهٔ فردوسی (به‌تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق)». مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، تهران، ۱۳۸۶. </span><i><span style="font-weight: 400;">(مبتنی بر فایل صوتی و متن پیاده‌سازی‌شدهٔ سخنرانی زنده &#8211; توسط نگارنده برای استفاده در این مقاله &#8211; که در آن به تاریخچهٔ تصحیح شاهنامه و اهمیت کار دکتر خالقی اشاره شده است.)</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><b>۵. محجوبی، حسام.</b><span style="font-weight: 400;"> «جلال خالقی مطلق؛ ۵۰ سال شاهنامه‌پژوهی و کتاب اروتیکی که در ۵۰ نسخه منتشر شد». منتشرشده در ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ (۳ مارس ۲۰۲۶). </span><i><span style="font-weight: 400;">(منبع پیش‌نویس و یادداشت‌های روزنامه‌نگاری دربارهٔ ابعاد مختلف زندگی و آثار ایشان ازجمله داستان‌های کوتاه و نمایشنامه‌ها)</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><b>۶. دانشنامه آزاد ویکی‌پدیا (نسخه فارسی).</b><span style="font-weight: 400;"> مدخلِ «جلال خالقی مطلق».</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><b>پیوند مستقیم:</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel; font-size: 10pt;">https://fa.wikipedia.org/wiki/جلال_خالقی_مطلق</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><i><span style="font-weight: 400;">(این مدخل شامل اطلاعات دقیق بیوگرافیک و سال‌شمار زندگی ایشان است که توسط نزدیکان و شاگردان ایشان به‌روزرسانی شده است.)</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><b>۷. دانشنامهٔ ایرانیکا (Encyclopædia Iranica).</b><span style="font-weight: 400;"> * </span><b>پیوند مستقیم:</b> <a href="https://iranicaonline.org/"><span style="font-weight: 400;">https://iranicaonline.org</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><i><span style="font-weight: 400;">(دکتر خالقی مطلق مؤلف بیش از ۶۵ مدخل تخصصی در این دانشنامه بوده‌اند و ارزیابی‌های علمیِ این بنیاد از تصحیح شاهنامهٔ ایشان، از معتبرترین مراجع دانشگاهی جهان به شمار می‌رود.)</span></i></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/03/15/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%90-%d8%b1%d9%88%d8%ad%d9%90-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%84%d8%a7/">جنگلبانِ روحِ ایرانی: پرتره‌ای از جلال خالقی مطلق، به‌مناسبت درگذشت او </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/03/15/%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%90-%d8%b1%d9%88%d8%ad%d9%90-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%84%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26154</post-id>	</item>
		<item>
		<title>چهار شعر از نوال السعداوی </title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/03/13/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d9%84%d8%b3%d8%b9%d8%af%d8%a7%d9%88%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/03/13/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d9%84%d8%b3%d8%b9%d8%af%d8%a7%d9%88%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 14 Mar 2026 04:47:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر سعید ممتازی]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[سعید ممتازی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[نوال السعداوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26147</guid>

					<description><![CDATA[<p>به‌مناسبت ۸ مارس، روز جهانی زن برگردان از انگلیسی: دکتر سعید ممتازی – ونکوور معرفی:  نوال السعداوی نویسنده، شاعر، روان‌پزشک و مبارز برجستهٔ حقوق زنان و طبقات فرودست از مصر است. او نوشتن را از سال ۱۹۴۴، زمانی که تنها سیزده سال داشت، آغاز کرد و تاکنون بیش از چهل کتاب منتشر کرده است. بسیاری از آثارش در جهان عرب بارها تجدید چاپ شده‌ و پس از ترجمه به بیش از سی زبان، در سطح...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/03/13/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d9%84%d8%b3%d8%b9%d8%af%d8%a7%d9%88%db%8c/">چهار شعر از نوال السعداوی </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>به‌مناسبت ۸ مارس، روز جهانی زن</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>برگردان از انگلیسی: <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af-%d9%85%d9%85%d8%aa%d8%a7%d8%b2%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">دکتر سعید ممتازی</a> – ونکوور</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">معرفی: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوال السعداوی نویسنده، شاعر، روان‌پزشک و مبارز برجستهٔ حقوق زنان و طبقات فرودست از مصر است. او نوشتن را از سال ۱۹۴۴، زمانی که تنها سیزده سال داشت، آغاز کرد و تاکنون بیش از چهل کتاب منتشر کرده است. بسیاری از آثارش در جهان عرب بارها تجدید چاپ شده‌ و پس از ترجمه به بیش از سی زبان، در سطح بین‌المللی نیز شهرت گسترده‌ای یافته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">کتاب </span><b>«</b><span style="font-weight: 400;">چهرهٔ</span> <span style="font-weight: 400;">پنهان</span> <span style="font-weight: 400;">حوا</span><b>»</b><span style="font-weight: 400;"> (The Hidden Face of Eve) نخستین اثر او بود که توسط همسرش، شریف</span> <span style="font-weight: 400;">حتاته، به انگلیسی ترجمه شد و در سال ۱۹۸۰ از سوی انتشارات Zed Books منتشر شد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">السعداوی مدتی در دانشگاه دوک و سپس در دانشگاهی در سیاتل تدریس کرد و در سال ۱۹۹۷ به مصر بازگشت تا فعالیت‌های فکری و سازمان‌دهی جنبش‌های زنان را ادامه دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در سال ۲۰۰۱ پرونده‌ای قضایی علیه او گشوده شد که در آن او را به ارتداد متهم کرده و خواستار طلاق اجباری او از همسرش شدند. اما او با حمایت سازمان‌های حقوق بشری در مصر و جهان در این پرونده پیروز شد. السعداوی در سال ۲۰۰۴ نامزد انتخابات ریاست‌جمهوری مصر شد، اما تحت فشار و آزار حکومت ناچار شد از نامزدی کناره‌گیری کند. او اعلام کرد که این اقدام بیشتر جنبه‌ای نمادین داشت تا نبودِ دموکراسی در مصر را آشکار کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>* * * * *</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>زنی متفاوت</b></span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من زنی هستم سراسر زنانه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تن به قانونِ اطاعت نمی‌دهم،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ابروهایم را برنمی‌دارم،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چشمانم را با سرمه نمی‌آرایم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و بر پاشنه‌های بلند به ناز نمی‌خرامم.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما به وعده‌هایم وفادارم.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با نخستین پرتو صبح</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قهوه‌ام را می‌نوشم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و شعرم را در سکوت جهان می‌نویسم.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پیش از غروب</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در کوچه‌های شهر گام می‌زنم،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با شمعی در دست،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تنها در جست‌وجوی یک انسان؛</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کسی که بتواند به وعده‌هایش وفا کند،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درست به‌هنگام وعده بیاید</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و چون دیگران از حقیقت عقب نماند.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کسی که بی‌تفاوت کنار نایستد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و سر فرو نیاورد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حتی در برابر یک رئیس‌جمهور.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>* * * * *</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>بنویس، دخترم، تا زنده بمانی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نوشتن</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای زنان و بردگان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ممنوع بود؛</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زیرا سرنوشتشان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرگ دانسته می‌شد،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و جاودانگی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فقط از آنِ خدایانِ مرد بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در کودکی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همیشه می‌ترسیدم،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن‌چنان هراسان بودم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که فرمان می‌بردم؛</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرمان‌ خدا، پادشاه،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و فرمان‌های مردم،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پدر</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و مادر.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مادرم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همیشه آخر می‌آمد،</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با آنکه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اولین چهره‌ای بود که دیدم،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و نخستین صدایی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که شنیدم.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او نخستین بود،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما وادارش داشته بودند</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخرین باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پنهان می‌نوشت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و کلماتش را</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در زیرزمین تاریک نهان می‌کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او نیز</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چون من</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌ترسید،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و سرانجام</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با همین ترس مُرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما پیش از آخرین نفس</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به نجوا گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«دخترم،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راه مرا دنبال نکن.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بنویس…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بنویس</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تا زنده بمانی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>* * * * *</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>گناهی معلق در تاریخ</b></span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مادرم در شناسنامه‌ام</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نام مرا «حوا» نوشت.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حوا یعنی زندگی،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زندگی‌ای که همه‌چیز را می‌آفریند.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فضیلت،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شرافت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و نیکی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همه از حوا سرچشمه می‌گیرند؛</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زیرا حوا نخستین کسی بود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که طعم دانایی را چشید،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درحالی‌که آدم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پشت سر او و در سایه‌اش قدم برمی‌داشت،</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و پس از او</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و به تشویق او دل داد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"> و دانش را چشید.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بی‌حوا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نه انسانی در کار بود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و نه دانشی.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس چرا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کلام خدا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تنها و مفرد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به آدم خطاب شد،</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و نه به صیغه‌ای دوگانه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که حوا را نیز در بر گیرد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>* * * * *</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مادرم</b></span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چه کسی میان ما</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دشمنی افکند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چه کسی مرا واداشت</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به آسمان بنگرم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما تو را نبینم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تاریخ بخوانم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما نامی از تو نیابم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چشمانم را</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به زندگی،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به دین</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و دولت گشودم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما نام تو</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هیچ‌جا نبود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چرا نامت را</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خط زدند، مادر؟</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر بگویم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر تو هستم،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دیوانه می‌شوند و می‌گویند:</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«تو دختر پدرت هستی،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نام او را</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از گهواره تا گور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با خود می‌بری.»</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر روزی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پدرت مادر تو را ترک گوید،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باز هم او</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرپرست تو خواهد بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زیرا زن</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرپرست هیچ‌کس نمی‌تواند باشد؛</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حتی اگر</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وزیر شود</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یا رئیس‌جمهور</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/03/13/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d9%84%d8%b3%d8%b9%d8%af%d8%a7%d9%88%db%8c/">چهار شعر از نوال السعداوی </a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/03/13/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d9%84%d8%b3%d8%b9%d8%af%d8%a7%d9%88%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26147</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گزارشی از برنامهٔ رونمایی کتاب «ماجراهای لنز و قلم» نوشتهٔ رضا علامه‌زاده در نورث ونکوور</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/03/07/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/03/07/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 07 Mar 2026 15:03:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره دهکردی]]></category>
		<category><![CDATA[پیمان وهاب زاده]]></category>
		<category><![CDATA[پیمان وهاب‌زاده]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر پیمان وهاب زاده]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر پیمان وهاب‌زاده]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر لیلا صادقی]]></category>
		<category><![CDATA[رضا علامه زاده]]></category>
		<category><![CDATA[رضا علامه‌زاده]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[لیلا صادقی]]></category>
		<category><![CDATA[منصور علیمرادی]]></category>
		<category><![CDATA[هادی ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[هادی ابراهیمی رودبارکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26100</guid>

					<description><![CDATA[<p>هادی ابراهیمی رودبارکی – نورث ونکوور روز یکشنبه، ۱۵ فوریهٔ ۲۰۲۶، مراسم رونمایی کتاب رضا علامه‌زاده با حضور او در کتابخانهٔ کپیلانو در نورث ونکوور برگزار شد. در این مراسم دکتر لیلا صادقی، دکتر پیمان وهاب‌زاده، منصور علیمرادی و هادی ابراهیمی رودبارکی دربارهٔ آثار هنری و قلمی این نویسنده و کارگردان سرشناس سینمای ایران &#8211; به‌ویژه تازه‌ترین کتاب او «ماجراهای لنز و قلم»* که توسط نشر آسمانا، تورنتو منتشر شده است &#8211; صحبت کردند. در...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/03/07/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7/">گزارشی از برنامهٔ رونمایی کتاب «ماجراهای لنز و قلم» نوشتهٔ رضا علامه‌زاده در نورث ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%87%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%85%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%af%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">هادی ابراهیمی رودبارکی</a> – نورث ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">روز یکشنبه، ۱۵ فوریهٔ ۲۰۲۶، مراسم رونمایی کتاب </span><b>رضا علامه‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> با حضور او در کتابخانهٔ کپیلانو در نورث ونکوور برگزار شد. در این مراسم </span><b>دکتر لیلا صادقی</b><span style="font-weight: 400;">، </span><b>دکتر پیمان وهاب‌زاده</b><span style="font-weight: 400;">، </span><b>منصور علیمرادی</b><span style="font-weight: 400;"> و </span><b>هادی ابراهیمی رودبارکی</b><span style="font-weight: 400;"> دربارهٔ آثار هنری و قلمی این نویسنده و کارگردان سرشناس سینمای ایران &#8211; به‌ویژه تازه‌ترین کتاب او «ماجراهای لنز و قلم»*</span><span style="font-weight: 400;"> که توسط نشر آسمانا، تورنتو منتشر شده است &#8211; صحبت کردند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ابتدا </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;">، مجری برنامه، از شرکت‌کنندگان درخواستِ ایستادن همراه با یک دقیقه سکوت کرد. او پس از معرفی </span><b>دکتر لیلا صادقی</b><span style="font-weight: 400;"> از ایشان دعوت به عمل آورد تا به‌عنوان اولین سخنران برنامه، صحبت کند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر صادقی</b><span style="font-weight: 400;"> صحبت‌های خود را به بررسی فیلم «مهمانان هتل آستوریا» ساختهٔ </span><b>رضا علامه‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> اختصاص داد و به موضوع «بدن به‌مثابهٔ میدان بقا: واسازی کنش مهاجرت» پرداخت. او در پیشامد صحبت‌هایش گفت:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><i><span style="font-weight: 400;">در رویکرد «شناخت بدن‌مند»، ذهن دیگر به‌عنوان نظامی مستقل و صرفاً انتزاعی فهمیده نمی‌شود، بلکه فرایندهای ادراکی، تصمیم‌گیری و معناپردازی وابسته به ساختار و تجربهٔ بدن‌‌اند. اگر چارچوب شناخت بدن‌مند را به مسئلهٔ مهاجرت تعمیم دهیم، مهاجرت دیگر فقط جابه‌جایی مکانی یا تصمیمی اقتصادی–سیاسی نیست، بلکه دگرگونی در وضعیت بدن و در نتیجه، دگرگونی در ساختار ادراک است. مهاجر با تغییر مکان، شبکهٔ حمایتی، زبان و امنیت حقوقی، در واقع در معرض بازآرایی تجربهٔ بدنی خود قرار می‌گیرد. محدودیت مکانی-زمانی، ناامنی قانونی، اضطراب، بی‌ثباتی اقتصادی و تهدید و خشونت، همگی ابتدا در سطح بدن تجربه می‌شوند و سپس به سطح معنا، تصمیم و آینده‌نگری منتقل می‌گردند. از این منظر، مهاجرت می‌تواند به وضعیتی بینجامد که در آن بدن به محل تمرکز فشارهای هم‌زمان سیاسی، اقتصادی و زیستی تبدیل شود. هنگامی که بدن در معرض ناامنی مداوم قرار می‌گیرد، ادراک زمان خطی و قابل‌پیش‌بینی مختل می‌شود؛ تصمیم‌ها به واکنش‌های کوتاه‌مدت تقلیل می‌یابند؛ و افق آینده از پروژه‌ای برنامه‌پذیر به امکانی نامطمئن فروکاسته می‌شود.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">فیلم «مهمانان هتل آستوریا» را می‌توان دقیقاً از همین منظر دوباره‌خوانی کرد: نه به‌عنوان روایتی دربارهٔ مهاجرت، بلکه به‌مثابهٔ مطالعه‌ای بر آنچه در سطح بدن رخ می‌دهد، هنگامی‌که فرد در وضعیت تعلیق قرار می‌گیرد. در این فیلم، بدن نه پس‌زمینه، بلکه نقطهٔ عزیمت داستان است؛ جایی که سیاست، اقتصاد، زمان و بقا در آن هم‌زمان تجربه می‌شوند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>دکتر صادقی</b><span style="font-weight: 400;"> در بخش دیگری از صحبت‌هایش دربارهٔ بدن به‌مثابهٔ بقا گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">فیلم «مهمانان هتل آستوریا» مسئلهٔ گریز و مهاجرت را نه در قالب تصمیمی آگاهانه و آینده‌نگر، بلکه به‌مثابهٔ زنجیره‌ای از واکنش‌های اجباری بازنمایی می‌کند؛ واکنش‌هایی که در آن سوژه به‌تدریج اختیار خود را از دست می‌دهد و به «ابژهٔ سازوکارهای قدرت، منازعات سیاسی و بقا» فروکاسته می‌شود. در این فرایند، مهاجرت دیگر پروژه‌ای برای تحقق آینده نیست، بلکه به وضعیت تعلیقی بدل می‌شود که در آن فرد نه مسیر را تعیین می‌کند و نه بر پیامدهای آن مسلط است. تصمیم‌ها در ظاهر شخصی‌اند، اما در واقع، نمایانگر فروپاشی تدریجی اختیار، معنا و کنترل بر زندگی‌اند؛ و همین جابه‌جایی، سوژه را از مرکز تصمیم‌گیری به ابزاری برای مدیریت بحران تبدیل می‌کند؛ تنِ پوری (شخصیت اصلی زن در داستان) در سطح زیستی، به‌منظور حفظ بقا (عدم دستگیری توسط نیروهای امنیتی)، به ابزاری برای رهایی از مخمصه تبدیل می‌شود و درنتیجه به همخوابگی با افسر اطلاعاتی ترکیه تن می‌دهد تا از بحران مناقشات سیاسی و امنیتی رها شود.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">با تمرکز بر تنِ پوری، می‌توان به ساختار کلی فیلم و سرنوشت دیگر شخصیت‌های داستانی نیز نگریست و نشان داد که چگونه روایت، بدن‌ها را به کانون تلاقی فشارهای سیاسی، اقتصادی و حقوقی بدل می‌کند؛ به‌گونه‌ای که هر شخصیت در نسبت با وضعیت بدنی خود و میزان دسترسی‌اش به امنیت، امکان و اختیار تعریف می‌شود و منطق بقا جایگزین منطق انتخاب آزاد می‌گردد. در این راستا، می‌توان گفت که بدن پوری در روایت فیلم هم‌زمان محل تقاطع بقا، سیاست و محدودیت‌های زیستی است. رابطهٔ او با آقای محسنی نه‌صرفاً ناشی از تمایلات شخصی، بلکه محصول فشارهای روانی، ناکامی‌های عاطفی و شرایط دشوار مهاجرت است، با پیامدهایی که ابعاد سیاسی پیدا می‌کنند. به بیان دیگر، بدن پوری میدان تجربه‌ای است که در آن نیازهای زیستی، محدودیت‌های اجتماعی و تاثیر کنش‌های سیاسی در هم تنیده می‌شوند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">متن کامل صحبت‌های </span><b>دکتر لیلا صادقی</b><span style="font-weight: 400;"> در وبگاه شهرگان<a href="https://shahrgon.com/1404/182390" target="_blank" rel="noopener"> منتشر شده‌است</a>.</span></span></p>
<figure id="attachment_26104" aria-describedby="caption-attachment-26104" style="width: 363px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-26104" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/%D9%84%D9%86%D8%B2%D9%88%D9%82%D9%84%D9%85.png?resize=363%2C500" alt="گزارشی از برنامهٔ رونمایی کتاب «ماجراهای لنز و قلم» نوشتهٔ رضا علامه‌زاده در نورث ونکوور#رضا_علامه_زاده #ادبیات #کتاب #کانادا #ونکوور #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="363" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/%D9%84%D9%86%D8%B2%D9%88%D9%82%D9%84%D9%85.png?w=363&amp;ssl=1 363w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/%D9%84%D9%86%D8%B2%D9%88%D9%82%D9%84%D9%85.png?resize=218%2C300&amp;ssl=1 218w" sizes="auto, (max-width: 363px) 100vw, 363px" /><figcaption id="caption-attachment-26104" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">جلد کتاب «ماجراهای لنز و قلم» نوشتهٔ رضا علامه‌زاده</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">دومین سخنران برنامه، </span><b>دکتر پیمان وهاب‌زده</b><span style="font-weight: 400;"> بود، و ایشان طی سخنانش به فیلم مستند «حرف بزن ترکمن» ساختهٔ </span><b>رضا علامه‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> پرداخت.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>وهاب‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> پس از توضیح دربارهٔ ماجرای پیچیدهٔ گرفتاری در توطئهٔ ساواک‌ساختهٔ دستگیری گروهی از روشنفکران مخالف رژیم به‌نام جعلی «سیمرغ» و فعالیت‌های اولیهٔ </span><b>علامه‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> پس از فارغ‌التحصیلی از «مدرسهٔ عالی تلویزیون و سینما»، و دستگیری و محکومیت اولیهٔ او به اعدام و سپس در دادگاه تجدیدنظر به محکومیت به حبس ابد تا آزادی در دو ماه پیش از انقلاب ۱۳۵۷، سخن گفت.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>وهاب‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> در بخش دیگری از صحبت‌های خود از خاطرهٔ شخصی‌اش دربارهٔ نمایش «حرف بزن ترکمن» سخن به میان آورد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">وقتی در بهار ۱۳۵۸، رضا علامه‌زاده دوربینش را برداشت و به ترکمن‌صحرا رفت، می‌خواست چنین جنبش بزرگی را – و ستم‌هایی را که بر ترکمن‌های ایران رفته بود – تصویر کند. پس از آماده‌شدن، فیلم در دانشگاه‌های ایران و معمولاً به کوشش دانشجویان پیشگام به نمایش درآمد و بسیار محبوب شد. من خاطرهٔ بسیار روشنی از دیدن این فیلم در دانشگاه صنعتی شریف (آریامهر سابق) دارم. و به یاد دارم دست‌زدن‌ها و سوت‌کشیدن‌ها و تشویق‌های جوانانی مانند خودم را. حرف بزن ترکمن! جنبشی مردم‌نهاد را پیشاروی ما زنده کرد. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">تمام این مقدمات برای رسیدن به این نکته در مورد علامه‌زادهٔ فیلمساز بود که با حرف بزن ترکمن! توانسته بود نخستین فیلم ساختهٔ خود را در ایران به اکران عمومی بگذارد: نمی‌دانم آیا رضا علامه‌زاده هرگز توجه کرده که این فیلم در نوع خود در مستندسازی، تا هنگام ساختش در ۱۳۵۸، بی‌همتاست؟ چرا بر این فیلم درنگ می‌کنم؟ نخست می‌پرسم که کدام فیلم را در مورد یک جنبش اجتماعی از درون خود جنبش سراغ داریم؟ کدام فیلم را سراغ داریم که – مانند اکثریت قریب‌به‌اتفاق مستندهای امروز – نگرش راوی و دانای کلِ فیلمساز را بر تصویر جنبش تحمیل نکند. حرف بزن ترکمن! نخستین فیلم مستند ایرانی است که نه‌تنها روایتی از یک جنبشِ در حال انکشاف و پویایی را تصویر می‌کند، نه‌تنها این فیلم تصویری زنده و ملموس از محرومیت دهقانان ترکمن ارائه می‌دهد، نه‌تنها فیلمی است دوزبانه (فارسی و ترکمنی) در زمانه‌ای که فیلم دوزبانه در ایرانی که چندزبانه است، ابداً رایج که هیچ، مجاز هم نبود، بلکه فیلمی است که در آن کنشگر میدانی – شیرمحمد درخشنده توماج از رهبران جنبش ترکمن صحرا – همکار مستندساز می‌شود و میکروفن را به دست می‌گیرد و به مصاحبه با دهقانان می‌پردازد. در واقع، فیلمساز و سوژهٔ فیلم به این‌همانی می‌رسند. زبان فیلم، زبان جنبش می‌شود. فیلمساز دهقانان ترکمن را نمایندگی نمی‌کند، بلکه همان‌گونه که از عنوان فیلم پیداست، دهقان ترکمن خود را نمایندگی می‌کند. در حرف بزن ترکمن! فیلمساز نظر خود را بر سوژه تحمیل نمی‌کند، بلکه دوربینش را به جنبش وام می‌دهد تا تصویری برهنه و ملموس از ستم‌ها و چالش‌های مردمی به‌حاشیه‌رانده‌شده را پیشاروی بیننده بگذارد، تا بیننده خود قضاوت کند. در اینجا علامه‌زاده نه‌تنها یک مستندساز، بلکه فیملساز-اکتیویست می‌شود. به خاطرم نمی‌آید که پیش از علامه‌زاده فیلمساز یا مستندسازی دقیقاً در چنین نقشی در اثر خود جای بگیرد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">متن کامل صحبت‌های </span><b>دکتر پیمان وهاب‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> در وبگاه شهرگان<a href="https://shahrgon.com/1404/182437" target="_blank" rel="noopener"> منتشر شده‌است</a>.</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26102" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/LensePen.jpg?resize=640%2C384" alt="گزارشی از برنامهٔ رونمایی کتاب «ماجراهای لنز و قلم» نوشتهٔ رضا علامه‌زاده در نورث ونکوور
#رضا_علامه_زاده #ادبیات #کتاب #کانادا #ونکوور #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="640" height="384" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/LensePen.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/LensePen.jpg?resize=300%2C180&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سخنران بعدی بخش اول برنامه، </span><b>منصور علیمرادی</b><span style="font-weight: 400;"> بود که صحبت‌های خود را با روایت‌های تاریخی از طبرستان و کرمان و گیلان و مازندران آغاز کرد و گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">با توجه به این حجم از تولیدات تاریخی چرا ما خیلی درک درست و عینی نمی‌توانیم از وقایع دوره‌های مختلف پیدا کنیم، ضمن اینکه یک ایراد بسیار بزرگ دیگر هم فراموشی و حافظهٔ تاریخی ماست. دلیل دیگر هم اینکه در سرزمین ما رویدادها بسیار سریع بوده است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">ما هرجا که یک فهمی از تاریخ پیدا می‌کنیم، جامعهٔ آن دوران عینی‌تر می‌شود. به‌جای تاریخ به‌سمت سویه‌هایی از آداب مردمی، روایت‌های شفاهی و سراغ قواعد نظم حاکم بر نظام اجتماعی به‌صورت عینی می‌رویم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در بین این حجم از منابع تاریخی کسی به سراغ سویه‌های مردمی برای روایت آن‌ها نرفت. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>علیمرادی</b><span style="font-weight: 400;"> دربارهٔ غیبت متن‌های تاریخی از مناسبات اجتماعی در قرن ششم یا هشتم و&#8230; سخن گفت و اشاره کرد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">چه منبعی می‌شد و چه فهمی ما می‌توانستیم داشته باشیم از آن دوره‌ها اگر آن متن‌ها وجود می‌داشتند. وی سپس تأکید کرد که کتاب‌هایی از این دست مثل «ماجراهای لنز و قلم» رضا علامه‌زاده خیلی اندک‌اند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">وقتی به ونکوور آمدم متوجه شدم که تاریخ سرزمین من بخش‌های زیادی از آن در خارج از ایران است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">اما هر مهاجری که از ایران خارج می‌شود خود یک روایت مستقلی دارد، به‌عنوان بخشی از تاریخ معاصر ایران که حیرت‌انگیز است.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">این روایت‌ها در کجا باید بیاید مگر در کتاب «ماجراهای لنز و قلم» که رضا علامه‌زاده به‌شایستگی روی آن‌ها کار کرده است. سال‌های سال یک انقطاعی اتفاق افتاده که برای دسترسی به آن کتاب‌هایی که در این سو نوشته می‌شود، می‌تواند آن‌ها را پوشش بدهد و به هم وصل کند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>علیمرادی</b><span style="font-weight: 400;"> سپس به فرم و ساختار کتاب </span><b>علامه‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> اشاره کرد و یادآور شد که شما هر بخش از کتاب را که باز کنید و ورق بزنید، انگار از اول کتاب شروع کرده‌اید، و افزود که این کتاب بخشی از بدنهٔ تاریخ شفاهی هنر است؛ روایت‌ها و خرده‌روایت‌هایی از بخش مهمی از تاریخ سینمای ایران که تأثیر بسیار بزرگی بر تاریخ فرهنگی و مدرن ما داشته‌اند؛ مناسبات و مشکلات و شرایطی که داشته‌اند و&#8230; که خوانش این کتاب را جذاب‌تر می‌کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">متن کامل صحبت‌های </span><b>منصور علیمرادی</b><span style="font-weight: 400;"> پس از پیاده‌شدن از روی نوار دیجیتال، به‌طور مستقل منتشر خواهد شد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در بخش دوم این برنامه، </span><b>هادی ابراهیمی رودبارکی</b><span style="font-weight: 400;"> آخرین سخنران بود که صحبت‌های خود را این‌گونه آغاز کرد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">باری! باورمان این نبود که امروز، داغِ قتل‌عام هم‌وطنان عزیزمان را، در دل داشته باشیم. باور بر این نبود. لعنت بر این ناکسان که خویش و کسان ما را قتل‌عام کردند. قرار بر این بود در این روز، برای رضا علامه‌زادهٔ عزیز، نویسنده و فیلم‌سازی که داغِ درفش و شلاقِ دو رژیم را بر تن دارد، نکوداشتی برگزار کنیم و لحظات شادی همراه با پیام‌های دوستانش برای او فراهم سازیم، آن‌گونه که در خور فعالیت‌های بیش از شش دههٔ او باشد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>ابراهیمی</b><span style="font-weight: 400;"> سپس دربارهٔ کتاب تازهٔ </span><b>رضا علامه‌زاد</b><span style="font-weight: 400;">ه گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">کتاب «ماجراهای لنز و قلم» نوشتهٔ رضا علامه‌زاده که به‌تازگی از سوی نشر آسمانا منتشر شده، پر از ماجراهای تلخ و شیرین مبارزاتی اوست، که نویسندگان و سینماگران نسل علامه‌زاده و نسل‌های پس از او، یا در بخش‌هایی از متن کتاب حضور دارند، یا با آن همذات‌پنداری می‌کنند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">رضا علامه‌زاده تاریخ شفاهی مبارزاتی‌‌اش را از ضبط در حافظه‌ به متن در آورده است. او خاطراتش را با دقت و وسواس به رشتهٔ تحریر درآورده تا نسل‌های بعد از او تلاش و مبارزات نویسندگان، شاعران، هنرمندان و روشنفکران بیداری را مطالعه کنند و تاریخِ ظلم و بیداد، سانسور و خفقان، در بازهٔ زمانیِ نزدیک به صد سال گذشتهٔ ایران را، مورد مطالعه قرار دهند. قلم او صادقانه و صمیمی به جزئیات می‌پردازد تا وفادارانه خاطرات شخصی و ذهنی او را روایت کند. در حالی که تلاش می‌ورزد تجربهٔ زیستهٔ خود را بنویسد، به جزئیات روزمره، لحظه‌ها و روابط انسانی توجه نشان می‌دهد و در عین حال کوشش می‌کند تا واقعه در خاطره‌نویسی‌اش گم نشود.</span></i></span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26103" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/IMG_2578.jpg?resize=500%2C358" alt="گزارشی از برنامهٔ رونمایی کتاب «ماجراهای لنز و قلم» نوشتهٔ رضا علامه‌زاده در نورث ونکوور
#رضا_علامه_زاده #ادبیات #کتاب #کانادا #ونکوور #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="500" height="358" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/IMG_2578.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/IMG_2578.jpg?resize=300%2C215&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/03/IMG_2578.jpg?resize=240%2C172&amp;ssl=1 240w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در ژانر خاطره‌نویسی، خاطره‌ها گاهی قریب به تخمین و درستی، و گاه وابسته به حافظه‌اند. زبان، روایی و گاهی اوقات ادبی می‌شود. نویسندگان این ژانر همواره با خطای حافظه تهدید می‌شوند. علامه‌زاده در کتاب ماجراهای لنز و قلم، نگاه و احساس خود را ثبت می‌کند، اما «واقعیت احساسی»، «واقعیت مستند» را در معرض خطر قرار نمی‌دهد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">کتاب «ماجراهای لنز و قلم» پر است از روایت‌ سفرهای پرخاطره و در عین آگاهی‌بخش و البته پرمخاطره، همراه با عکس‌ها و نامه‌ها و آلبوم عکس در بخش پایانی.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>ابراهیمی</b><span style="font-weight: 400;"> سپس سه نمونه از خاطرات </span><b>علامه‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> در کتاب «ماجراهای لنز و قلم» را مورد توجه قرار می‌دهد و به خوانش آن‌ها می‌پردازد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سرانجام </span><b>بهاره دهکردی</b><span style="font-weight: 400;">، مجری برنامه، پس از معرفی </span><b>رضا علامه‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> از او دعوت به عمل می‌آورد تا پس از ایراد سخنان خود به پرسش و پاسخ با حاضران بنشیند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>علامه‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> با تشویق حاضرین پشت میکروفن قرار می‌گیرد. او در ابتدای صحبت‌های خود ضمن همدردی با مردم ایران، یادآور شد که: روزهای تلخی را همه ما داریم پشت سر می‌گذاریم. او ضمن تشکر از نگاه </span><b>دکتر لیلا صادقی</b><span style="font-weight: 400;"> به فیلم «مهمانان هتل آستوریا» گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">این فیلم چهل سال قبل ساخته شده و نقدهای زیادی دربارهٔ آن نوشته شده است، اما نگاه خانم صادقی به این فیلم برایم جنبهٔ تازه‌ای را باز کرده است. روایت بدن و نقش آن در فیلم؛ اصلاً این‌گونه به آن نگاه نکرده بودم و تاکنون هم کسی به این نکته اشاره نکرده بود. </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>علامه‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> به‌دلیل آنکه کتاب‌ها در زمان برگزاری رونمایی آن نرسیده بود، گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">من حرف زیادی ندارم بزنم؛ متأسفانه کتاب‌ها نرسیده و یک‌جوری ناهمگون است که رونمایی از یک کتاب باشد اما خود کتاب وجود نداشته باشد.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>رضا علامه‌زاده</b><span style="font-weight: 400;"> سپس با حاضران در برنامه، به پرسش‌ و پاسخ نشست.</span></span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">*<span style="font-weight: 400;">کتاب «ماجراهای لنز و قلم» را می‌توان مستقیماً از وب‌سایت نشر آسمانا خریداری کرد. علاوه بر آن، این کتاب</span><span style="font-weight: 400;"> در کتاب‌فروشی پان‌به در داون‌تاون ونکوور هم موجود است. علاقه‌مندان می‌توانند به‌صورت حضوری یا آنلاین آن را از این کتاب‌فروشی خریداری کنند:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><a href="https://panbeh.com/product/b0006298-adventures-of-lens-and-pen"><span style="font-weight: 400;">https://panbeh.com/product/b0006298-adventures-of-lens-and-pen</span></a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/03/07/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7/">گزارشی از برنامهٔ رونمایی کتاب «ماجراهای لنز و قلم» نوشتهٔ رضا علامه‌زاده در نورث ونکوور</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/03/07/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26100</post-id>	</item>
		<item>
		<title>روایتِ زندگی در رینگِ سرنوشت؛ نقد و بررسی رمان «نترس شلیک کن»، اثر فرامرز پورنوروز</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/02/24/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%d9%90-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%db%8c%d9%86%da%af%d9%90-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%9b-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/02/24/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%d9%90-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%db%8c%d9%86%da%af%d9%90-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%9b-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 24 Feb 2026 20:33:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه علیدوستی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر شهرزاد سلطان]]></category>
		<category><![CDATA[شهرزاد سلطان]]></category>
		<category><![CDATA[فرامرز پورنوروز]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26069</guid>

					<description><![CDATA[<p>دکتر شهرزاد سلطان – ونکوور ادبیات امروز ایران، ما را به دل زندگی‌های واقعی می‌برد؛ زندگی‌هایی که در آن‌ها هم لحظات روشن و امیدبخش وجود دارد و هم سایه‌های ترس و تردید. رمان «نترس شلیک کن»* درست در همین نقطه ایستاده است؛ جایی میان غریزه و اندیشه، ترس و جسارت، اعتماد و تردید. این رمان خواننده را دعوت می‌کند تا حقیقت شخصیت‌ها و حس و تردیدهایشان را تجربه کند. این اثر در مرز میان واقع‌گرایی اجتماعی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/02/24/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%d9%90-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%db%8c%d9%86%da%af%d9%90-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%9b-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1/">روایتِ زندگی در رینگِ سرنوشت؛ نقد و بررسی رمان «نترس شلیک کن»، اثر فرامرز پورنوروز</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b4%d9%87%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%b3%d9%84%d8%b7%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">دکتر شهرزاد سلطان</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">ادبیات امروز ایران، ما را به دل زندگی‌های واقعی می‌برد؛ زندگی‌هایی که در آن‌ها هم لحظات روشن و امیدبخش وجود دارد و هم سایه‌های ترس و تردید. رمان «نترس شلیک کن»*</span><span style="font-weight: 400;"> درست در همین نقطه ایستاده است؛ جایی میان غریزه و اندیشه، ترس و جسارت، اعتماد و تردید. این رمان خواننده را دعوت می‌کند تا حقیقت شخصیت‌ها و حس و تردیدهایشان را تجربه کند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این اثر در مرز میان واقع‌گرایی اجتماعی و درام روان‌شناختی حرکت می‌کند و ما را به دهه‌‌ای می‌برد که ورزش، سیاست، عشق و رفاقت در سایهٔ سنگین خشونت و ابهام قرار دارند؛ دهه‌ای که هم‌زمان است با جو اجتماعی متلاطم و پرتنش پایان دوران پهلوی و اوایل انقلاب. در این فضا، هر حرکت، چه در رینگ بوکس و چه در زندگی روزمره، می‌تواند سرنوشت‌ساز باشد، و خواننده را با تصمیم‌ها و تردیدهای شخصیت‌ها روبه‌رو می‌کند. فرامرز پورنوروز در این رمان نگاهی دقیق و انسانی به زندگی دارد. او با پرداختن به روابط انسانی، ریزترین پیچیدگی‌های شخصیت‌ها و تضادهای اخلاقی را به تصویر می‌کشد و این داستان را از یک اثر صرفاً خواندنی به تجربه‌ای ملموس بدل می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان، بیش از یک روایت خطی از حادثه است و حال و هوای انسان در مواجهه با خودش و جهان پیرامونش را نشان می‌دهد. هیچ‌کس صرفاً سفید یا سیاه نیست و همین خاکستری‌بودن جهان، به روایت جان می‌بخشد و یادآور می‌شود که زندگی واقعی پر از اعتماد و تردید است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فضاسازی، بسیار دقیق و پویاست. پدر که در گوشهٔ حیاط می‌نشیند، بوی چای و قلیان و صدای رادیوی بی‌بی‌سی که اخبار «کشته‌شدن تعدادی در تبریز» را پخش می‌کند، سکوت پر از تنش و اضطراب و بی‌پناهی شخصیت‌ها، خواننده را با خشونت و بی‌رحمی جهانی روبه‌رو می‌سازد که حتی به حریم امن خانه هم هجوم می‌آورد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26071" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/02/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpeg?resize=319%2C500" alt="روایتِ زندگی در رینگِ سرنوشت نقد و بررسی رمان «نترس شلیک کن»، اثر فرامرز پورنوروز دکتر شهرزاد سلطان #ادبیات #کتاب #کانادا #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="319" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/02/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpeg?w=319&amp;ssl=1 319w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/02/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C.jpeg?resize=191%2C300&amp;ssl=1 191w" sizes="auto, (max-width: 319px) 100vw, 319px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرکز داستان رابطهٔ راوی (داریوش) با منصور است؛ شخصیتی که قهرمان بوکس است و درگیر مسائل اجتماعی آن دوران. در صفحات ابتدایی داستان می‌خوانیم: «من که سیر تا پیاز زندگی‌ام را برایش بیرون ریخته بودم. یعنی او به من اعتماد کافی نداشته؟» این نشان می‌دهد که حتی صمیمی‌ترین دوستی‌ها هم گاهی دچار تردید می‌شوند. مواجههٔ راوی با جنبهٔ دیگری از شخصیت منصور، او را میان حس انسان‌دوستی، وفاداری، و ترس معلق نگه می‌دارد و یادآور شکنندگی باورهاست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بوکس، نماد زندگی و ایستادگی انسان در تنگناست. ضربه‌ها، هوک‌ها و آپِرکات‌ها، جریان هیجان و اضطراب را به روایت درمی‌آورند. عباراتی مانند «چند ضربهٔ سخت به شکم و سینه‌ام وارد کرده بود که به‌زحمت توانسته بودم دوام بیاورم» بازتاب استیصال و پایداری قهرمان‌اند. در این رینگ، راوی نه‌تنها با حریف فیزیکی، بلکه با شکست‌ها و ترس‌های درونی خود می‌جنگد. عنوان «نترس شلیک کن» در همین لحظات معنا پیدا می‌کند؛ شجاعت گرفتن تصمیم نهایی وقتی جهان علیه توست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آینا، نقطهٔ عطفِ نگاه روان‌شناختی و زیبایی‌شناختی در این رمان و نمادی از ظرافت، شجاعت و صداقت در بیان احساسات است. راوی، ظاهر او را چنین ترسیم می‌کند: «زنی با قامت متوسط، اندامی متناسب و موهای قهوه‌ای روشنی که آزادانه در باد رها شده‌اند.» این تصویرسازی در کنار نشانه‌هایی که در ادامه فاش می‌شود، نه‌تنها بیانگر جذابیت ظاهری آینا، بلکه نشان‌دهندهٔ حضورِ عمیق و تأثیرگذار او بر جهان ذهنی راوی است. وقتی آینا کارت شرکت و شمارهٔ مستقیم خود را به داریوش می‌دهد، گویی دریچه‌ای به یک فرصت تازه می‌گشاید. او به قهرمان داستان و مخاطب یادآور می‌شود که پیوندهای عاطفی، درست به‌اندازهٔ تصمیمات قاطع و ضرباتِ کاری در رینگ بوکس، می‌توانند مسیر زندگی یک انسان را دستخوش تغییر کنند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-26072" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/02/Backcover.jpeg?resize=320%2C500" alt="روایتِ زندگی در رینگِ سرنوشت نقد و بررسی رمان «نترس شلیک کن»، اثر فرامرز پورنوروز دکتر شهرزاد سلطان #ادبیات #کتاب #کانادا #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری" width="320" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/02/Backcover.jpeg?w=320&amp;ssl=1 320w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2026/02/Backcover.jpeg?resize=192%2C300&amp;ssl=1 192w" sizes="auto, (max-width: 320px) 100vw, 320px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برخی از عناصر داستانی برای خواننده‌ای که با ادبیات دههٔ ۴۰ و ۵۰ ایران آشناست، ممکن است تا حدودی کلیشه‌ای به نظر برسند؛ مانند پدری که رادیو گوش می‌دهد و نگران اخبار است، دوستی ورزشکار که مخفیانه فعالیت سیاسی می‌کند، یا فضای غبارآلود کلانتری و بازجویی… با این‌حال، پورنوروز با نثر ساده و روان خود این نشانه‌ها را دوباره جان می‌بخشد و از حالت تکراری خارج می‌کند. خواننده، به‌جای تجربهٔ یک روایت آشنا، حس حضور در همان خانه، همان باشگاه و همان کلانتری را دارد؛ گویی لحظه‌ها و هیجانات دوباره زاده می‌شوند. توانایی تبدیل این عناصر آشنا به تجربه‌ای ملموس، یکی از نقاط قوت اثر است و نشان می‌دهد که حتی عناصر داستانی شناخته‌شده می‌توانند برای مخاطب امروز بار دیگر پرمعنا و تأثیرگذار باشند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرامرز پورنوروز با استفاده از نمادها و استعاره‌ها و ترکیب سبک واقع‌گرایی اجتماعی و درام روان‌شناختی، جهانی چندلایه‌ای را برای داستانش خلق کرده است. رینگ بوکس، کلانتری، حیاط خانهٔ داریوش، و خانهٔ منصور هر کدام فضایی‌اند که تجربهٔ انسانی، اخلاق و تنش روانی شخصیت‌ها را منتقل می‌کنند و رمان را به اثری فراتر از یک روایت صرف بدل می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نثر ساده، روان و دارای ضرب‌آهنگ است؛ جملات کوتاه با ریتم زندگی یک ورزشکار همخوانی دارد و همین سادگی، مفاهیم پیچیده‌ای مانند فروپاشی آرمان‌ها و تنهایی قهرمان را ملموس‌تر می‌سازد. «نترس شلیک کن» دعوتی است به تماشای مبارزهٔ انسان با سایه‌های خودش؛ داستانی که نشان می‌دهد برای زنده‌ماندن، به‌همان اندازه که به عضلات قوی نیاز داریم، به رؤیا، کلمات و اندیشه نیز محتاجیم.</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; font-family: sahel;">*<span style="font-weight: 400;"> این کتاب را می‌توان از کتاب‌فروشی پان‌به در داون‌تاون ونکوور از طریق لینک زیر خریداری کرد:</span><span style="font-weight: 400;"><br />
</span><a href="https://panbeh.com/product/b0006297-dont-be-afraid-shoot"><span style="font-weight: 400;">https://panbeh.com/product/b0006297-dont-be-afraid-shoot</span></a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/02/24/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%d9%90-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%db%8c%d9%86%da%af%d9%90-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%9b-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1/">روایتِ زندگی در رینگِ سرنوشت؛ نقد و بررسی رمان «نترس شلیک کن»، اثر فرامرز پورنوروز</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/02/24/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%d9%90-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%db%8c%d9%86%da%af%d9%90-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%9b-%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26069</post-id>	</item>
		<item>
		<title>قصیدهٔ ناتمام مرگ و امید</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2026/02/13/%d9%82%d8%b5%db%8c%d8%af%d9%87%d9%94-%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2026/02/13/%d9%82%d8%b5%db%8c%d8%af%d9%87%d9%94-%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Feb 2026 13:41:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراضات]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب ۴۰۴]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[قیام ۱۴۰۴]]></category>
		<category><![CDATA[هادی ابراهیمی رودبارکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=26032</guid>

					<description><![CDATA[<p>هادی ابراهیمی رودبارکی – ونکوور زیپِ دهان مرگ را یک به یک می‌گشودیم &#160; آن‌که کرامت انسانی کشت نتوانست ردِ خونیِ شعارِ مرگ بر دیکتاتور را که از گوشهٔ دهانشان  شره می‌کرد، پاک کند &#160; انبوه کیسه‌های سیاه  پشته پشته، کشته چشم دل را سیاه می‌کرد &#160; زیپِ دهان مرگ را یک به یک می‌گشودیم و از زخمِ تن و جراحتِ دهانِ نیمه‌باز هنوز فریاد آزادی‌خواهی در گوشِ جان می‌پیچید اندوه و رنجِ باور را  به...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/02/13/%d9%82%d8%b5%db%8c%d8%af%d9%87%d9%94-%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af/">قصیدهٔ ناتمام مرگ و امید</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%87%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%85%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%af%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">هادی ابراهیمی رودبارکی</a> – ونکوور</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"></p>
<p></span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زیپِ دهان مرگ را</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک به یک می‌گشودیم</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آن‌که کرامت انسانی کشت</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نتوانست ردِ خونیِ شعارِ مرگ بر دیکتاتور را</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که از گوشهٔ دهانشان </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شره می‌کرد، پاک کند</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">انبوه کیسه‌های سیاه </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پشته پشته، کشته</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چشم دل را سیاه می‌کرد</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زیپِ دهان مرگ را</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک به یک می‌گشودیم</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و از زخمِ تن و جراحتِ دهانِ نیمه‌باز</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هنوز فریاد آزادی‌خواهی</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در گوشِ جان می‌پیچید</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اندوه و رنجِ باور را </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به اندازهٔ حجم زمین </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سنگین می‌کرد</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما با هزاران هزار جان </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روبرو شدیم که آماجِ </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">موجودات سه‌‌پایی بودند </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که پای چهارم‌شان سِلاحی بود آتشین</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و از شلیک مرگ خسته نمی‌شدند</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زیپ دهان مرگ را </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک به یک می‌گشودیم</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و کرامت انسانی را که خونین و بی‌جان بود</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از شکم سیاه‌ْکیسهٔ مرگ </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیرون می‌کشیدیم.</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دهان‌های نیمه‌باز</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هنوز بوی فریاد آزادی‌خواهی می‌داد</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درد نمی‌کشیدند اما</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">درد را </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تصویر می‌کردند و روایت‌گر </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هولناکیِ گلوله‌های سربی </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و برّندگی شمشیر و قمه بودند</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حیرانی چشم‌های بازشان</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از رنج مردن و نهایتِ درد</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از بی‌حرمتی و بی‌کرامتی </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در سرزمینِ زادگاهی خود</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ناگفته‌ قصه‌ها داشتند. </span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در میان صفِ رنجِ انتظار و دلهره‌ </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کامیون‌ها رسیده‌ بودند</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صفِ گوشت و مرغ نبود</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تن‌ِ بی‌جانِ صاحبانِ فریاد آزادی </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرزندان به ستوه‌آمده‌ از ظلم </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به وسعت و گسترهٔ ایران بود</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زیپ دهان مرگ را </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک به یک می‌گشودیم</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و از کنجِ تنهایی رنجمان عبور می‌کردیم </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همدردی </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بی‌‌پروا </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آغوش می‌گشود</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سهم بسیارانی از مادران</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تنها لنگه‌کفش‌های فرزندانشان بود</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">که مویه‌هایشان</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چون رعد در فضای کهریزک می‌‌غرید</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پاک‌بانان تمرد می‌کردند</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از پاک‌کردن خونِ پاکِ آزادی‌خواهان</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و باران برنج</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با رطوبت خونی زمین</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جرئت جوانه‌ها را</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از نهفت خاک بشارت می‌داد.</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هیچ گلوله‌ای </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">توان اصابت به امید را نداشت</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و هیچ شمشیر و قمه‌ای </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">توان سرْ بریدنِ امید را </span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما از نگاهمان دلجویی </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و در برابر این‌همه ظلم</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از اندوهمان مراقبت می‌کنیم</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اندوه را گریستن</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوباره برخاستن</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آزمون جمعی ماست</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اندوه را گریستن</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و دوباره برخاستن</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تاریخِ سراسر رنجِ تاکنونی مردمان ماست.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اینک با خود مهربان بودن</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در خلوت خود اندوه را گریستن</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به زخم‌‌های عمیق خود </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرصت التیام بخشیدن</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرهمی است برای دوباره برخاستن</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۲۵ ژانویه ۲۰۲۶ &#8211; ونکوور</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2026/02/13/%d9%82%d8%b5%db%8c%d8%af%d9%87%d9%94-%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af/">قصیدهٔ ناتمام مرگ و امید</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2026/02/13/%d9%82%d8%b5%db%8c%d8%af%d9%87%d9%94-%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">26032</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-07-16 05:44:56 by W3 Total Cache
-->