سیما غفارزاده – ونکوور
عکسها: Threshold Studios
عصر شنبه ۱۸ آوریل ۲۰۲۶، سالن همایشهای دانشگاه بریتیش کلمبیا (UBC) شعبهٔ رابسون اسکوئر، میزبان رویدادی از «سلسلهسخنرانیهای علیرضا احمدیان در ایرانشناسی و مطالعات جوامع فارسیزبان» بود که از مدتها پیش انتظارش میرفت. عنوان برنامه بهتنهایی برای کشاندن شیفتگان ادبیات معاصر ایران کافی بود: «در میانهٔ گرگومیش: فروغ فرخزاد و هنر زیستن بر آستانه» (Between Dusk and Dawn: Forugh Farrokhzad and the Art of Living in Between).
اما اشتیاق حاضران فراتر از پیشبینیها بود؛ ظرفیت صندلیهای سالن خیلی زود تکمیل شد و موج جمعیت بهحدی بود که عدهٔ زیادی از شرکتکنندگان با اشتیاق روی پلهها و سکوهای حاشیهٔ سالن نشستند تا شنوندهٔ روایتی دستاول از زندگی زنی باشند که معماری شعر معاصر ایران را دگرگون کرد.
در ابتدا، کلر هارو کروستون (Clare Haru Crowston)، رئیس دانشکدهٔ هنر دانشگاه بریتیش کلمبیا، سخنان کوتاهی ایراد کرد و پس از آن دکتر مصطفی عابدینیفرد، استادیار ادبیات و فرهنگ فارسی مدرن در دپارتمان آسیاپژوهی دانشگاه بریتیش کلمبیا، سخنران ویژهٔ این مراسم را معرفی کرد: دکتر فرزانه میلانی، استاد ممتازِ بازنشستهٔ ادبیات فارسی و مطالعات زنان در دانشگاه ویرجینیا و دارندهٔ کرسی ریموند جی. نلسون، و عضو پیشین هیئت کارشناسان خارجی آکادمی نوبل ادبیات از سال ۲۰۲۱ بهمدت سه سال. دکتر عابدینیفرد گفت که کار دکتر میلانی در مطالعهٔ ادبیات فارسی و آثار نویسندگان زن ایرانی، کاری بنیادی بوده است و تحلیل ادبی، تاریخ فرهنگی و بینش انتقادی را بهشیوههایی که طی چندین دهه این حوزه را شکل دادهاند، گرد هم آورده است. او افزود مقالات و کتابهای متعددی از ایشان منتشر شده است ازجمله زندگینامهٔ ادبی فروغ فرخزاد.*
با دعوت دکتر عابدینیفرد، دکتر فرزانه میلانی میان تشویق پرشور حاضران پشت تریبون قرار گرفت. او با وقار، آرامش و البته انرژیِ نافذی که در تمام طول سخنرانی در صدایش موج میزد، کلامش را آغاز کرد. آنچه در پی میآید، گزیدهای از سخنرانیِ او و پرسشوپاسخهای انتهای برنامه است.
شایان ذکر است که این نشست بهزبان انگلیسی برگزار شد.
* * * * *
دکتر فرزانه میلانی سخنانش را با قدردانی از حضور جمعیت آغاز کرد و از کلر هارو کروستون، رئیس دانشکدهٔ هنر، دوستان علیرضا احمدیان، و دکتر عابدینیفرد نیز تشکر کرد. او یادآور شد که در ۴۲ سال حضورش در فضای آکادمیک آمریکا، کمتر دیده است که رئیس یک دانشکده در عصر روز شنبه وقت خود را به چنین برنامهای اختصاص دهد.
او سپس با طرح یک گزارهٔ ساده اما عمیق، وارد بحث اصلی شد: در ایران، کشوری چندزبانه، چندمذهبی و چندقومیتی، شعر همواره بهعنوان یک مکان گردهماییِ بیمرز عمل کرده است. در طول قرنها سرکوب سیاسی و سانسور، شعر نه یک کالای لوکس، بلکه طناب نجات بوده است؛ پدیدهای وجودی و نه تزئینی. شعر در ایران، کارکرد یک میدان عمومیِ سیار را در قالب کلمات داشته است.
دکتر میلانی برای ملموسترکردن این مفهوم، نقبی به خاطرات دوران کودکیاش زد: اولین بار حس حیرت و جادوی این دورِهمی بیحاشیه را در کودکی تجربه کردم. در یکی از قدیمیترین خاطراتم، مادرم در مرکز جهان من نشسته است. صدای نرمش هنوز در گوشم میرقصد. او دیوان حافظ را باز میکند، کتاب را میبوسد، چشمانش را برای دعایی خاموش نثار روح شاعرِ درگذشته میبندد و سپس انگشتِ رازدارش، انگشت اشارهاش را روی شعری میگذارد که معتقد است آن شعر، او را انتخاب کرده است. ما، پنج فرزندش، حلقهوار دور او نشستهایم. گاهی زنان و مردانی که در خانهٔ سادهٔ ما کمک میکردند نیز به ما میپیوستند. در آن حلقهٔ مشترکِ شنیدن، سن، طبقه، سواد، جنسیت و جغرافیا، دستکم برای لحظاتی بهحالت تعلیق درمیآمد. شعر فارسی تبدیل به پیوند و ارتباط میشد؛ قالیچهٔ پرندهٔ ما و گذرنامهٔ ما برای ورود به دنیای شگفتی و راز.
از دل همین سنت ادبیِ باشکوه، دکتر میلانی به ظهور فروغ فرخزاد رسید: شاعری که در یک نسلِ کمیاب ظهور کرد و نهتنها وارث سنت شد، بلکه مسیر آن را دگرگون ساخت و سنت ادبی را از درونِ خودِ آن احیا کرد و امکان یک مکالمهٔ خیالی با پیشینیان را فراهم آورد.
ادامهٔ سخنرانی با نمایش تصاویر جذابی روی پردهٔ بزرگ سالن همراه بود. در یکی از تصاویر بهنمایشدرآمده، مینیاتوری از ابوسعید ابوالخیر بههمراه شعری معروف از او نقش بسته بود. دکتر میلانی توجه حاضران را به مفهوم «آستانه» (Threshold) جلب کرد و از مخاطبان خواست تا فروغ را در گفتوگویی خیالی با صداهایی از قرنها پیش تصور کنند. سپس او شعری را که روی پردهٔ نمایش بود، بهزبان انگلیسی برای حاضران خواند:
بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بتپرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی بازآ
دکتر میلانی تأکید کرد که هزار سال بعد، صدایی شفاف و بیلکنت شجاعانه به این دعوت پاسخ داد. همزمان اسلاید تغییر کرد و عکسی زیبا و کمتردیدهشده از فروغ فرخزاد در طبیعتی کوهستانی، همراه با خطوطی از یکی از اشعار او به نمایش درآمد. دکتر میلانی این شعر فروغ را با احساس و بهزبان انگلیسی خواند:
میآیم، میآیم، میآیم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا،
در آستانهٔ پر عشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد
دکتر میلانی روی کلماتی مثل «درگه» و «آستانه» توقف کرد و گفت: بین دعوت ابوسعید ابوالخیر و پاسخ فروغ، گسترهٔ درازی از تاریخ نهفته است. قرنهایی که در آنها آستانهها سخت شدند و به مرزبندیها و ساختارهای محدودکننده (پارتیشنها) تغییر شکل دادند. دیوارها قد کشیدند، حیاطها و درها بسته و قفل شدند. پردهها کشیده شدند، پنجرهها پوشانده و کور شدند. و تمام اینها برای تقسیمبندی فضایی صرفاً بر اساس ویژگیهای بیولوژیک بود؛ برای بهحاشیهراندن زنان، برای بیرونراندن آنها از میدان عمومی به «اندرونی». زندگی زنان خصوصیتر شد، بدنهایشان پوشانده شد، صدایشان در فضای عمومی خفه شد، آرزوهایشان کنترل و حرکتشان محدود گشت.
برای درک بهترِ مفهوم «آستانه»، دکتر میلانی آن را فضایی «بینابین» توصیف کرد: آستانه نه درون است و نه بیرون، نه آغاز است و نه پایان، نه سیاه است و نه سفید. یک فضای باردار است که در آن راحتیِ فریبندهٔ دستهبندیهای «یا این / یا آن» پس زده میشود. در آستانه، هیچ امر مطلقی وجود ندارد. نقطهای است که عزیمت و رسیدن، جمع و فرد، و امر خصوصی و عمومی همزیستی میکنند. او مثالهایی از فرهنگهای مختلف آورد؛ ازجمله رسم ایرانیان در نگهداشتن قرآن بالای سر مسافر در آستانهٔ در، «مزوزا» (Mezuzah) در یهودیت که بر چهارچوب در نصب میشود، و دروازههای «توری» (Torii) در ژاپن که مرز عبور از جهان عادی به فضای مقدساند؛ مفاهیمی که همگی توأمان نشاندهندهٔ «خطر» و «ماجراجویی»اند. او این وضعیت را با اصطلاح شیرینِ فارسیِ «گرگومیش» مقایسه کرد؛ لحظهای معلق پیش از طلوع آفتاب که در آن گرگ و گوسفند، سیاهی و سفیدی، تاریکی و روشنی همزیستی میکنند.
سخنران با نمایش اسلایدی حاوی متنی انگلیسی دربارهٔ ضرورت جرمانگاری آپارتاید جنسیتی، بحث را به مبارزات تاریخی زنان پیوند داد. او تاریخچهٔ این جنبشِ رفعِ تفکیکِ جنسیتی را به سال ۱۸۴۸ نسبت داد؛ زمانی که «شیرزنی که شاعر و عالم دینی بود، طاهره قرةالعین، هم چهره و هم صدای خود را آشکار کرد و وارد مجلسی با حضور ۸۱ مرد شد.» دکتر میلانی یادآور شد که اگرچه طاهره را مرتد خواندند، با روسری خفهاش کردند و جسدش را در چاه انداختند، اما جنبش آزادیخواهی، دموکراسی، آزادی بیان و آزادی عقیده هرگز نتوانست خفه شود.
او با اشاره به تلاشهای اخیر ائتلافی بینالمللی از حقوقدانان و فعالان مدنی در اکتبر ۲۰۲۳ برای بهرسمیتشناختن «آپارتاید جنسیتی» در سازمان ملل، تعریفی دقیق از تفکیک جنسیتی ارائه داد: حذف زنان و دختران از زندگی عمومی، از پارلمانها، ادارات، سالنها، دانشگاهها و مدارس، پارکها و زمینهای بازی، و محبوسکردن آنها در کوچکترین دوایر ممکن از حیات، تنها بهعنوان نقطههایی از وجود، پشت درهای ورودی و تحت نظارت نزدیکترین محارم و سرپرستان مرد.
در اینجا بود که نقش فروغ فرخزاد در تاریخ ادبیات پررنگتر شد. دکتر میلانی گفت: فروغ فرخزاد در آستانهٔ این انقلابِ بدون خونریزی ایستاده بود. او معماری ادبیات ایران را یکبار برای همیشه تغییر داد. دیگر ممکن نیست دربارهٔ ادبیات ایران صحبت کنیم و فقط نام مردان را ببریم. در شعر فروغ، مهمان به میزبان تبدیل میشود، احضارشده به احضارکننده، اُبژه به سوژه، و سکوت به صدا. در طول یک دورهٔ کاری کوتاه و درخشان، او راههای سنتیبودن، گفتن، دیدن و ارتباط با مردان، زنان، جهان و مهمتر از همه با خودش را در هم شکست. او مردان را بهعنوان «معشوق» در ادبیات فارسی پردهبرداری کرد و دایرهٔ موضوعات شعر را بهشکلی بیسابقه گسترش داد.
بخش بعدی سخنرانی، روایتی مستند و تلخ از زندگی فروغ بود. همزمان با صحبتهای دکتر میلانی، تصاویری سیاهوسفید از دوران کودکی و نوجوانی فروغ بههمراه خانوادهاش روی پرده نقش بست. فروغالزمان فرخزاد عراقی، متولد دیماه ۱۳۱۳ در خانوادهای که بهشیوهٔ خود در برابر سنتها مقاومت میکرد، متولد شد. مادرش پیش از قانون کشف حجاب در ۱۹۳۶، بیحجاب بود و پدر و مادرش با وجود مخالفتها، با عشق ازدواج کرده بودند. فروغ هفت سال ابتدایی زندگیاش را در مازندران گذراند و سپس خانواده به تهران نقل مکان کردند.
دکتر میلانی به ازدواج زودهنگام فروغ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور اشاره کرد؛ مردی که ۱۱ سال از او بزرگتر بود. فروغ در برابر مخالفت شدید هر دو خانواده ایستاد، لباس عروسیاش را خودش دوخت و با شاپور به اهواز رفت. حاصل این ازدواج، پسری بهنام کامیار بود که سرانجامی تراژیک داشت.
اما نقطهٔ عطف زندگی فروغ، انتشار شعر «گناه» در سال ۱۹۵۴ بود؛ بیانیهای جسورانه از میل زنانه که هنجارهای اخلاقی، ادبی و اجتماعی زمانهاش را زیر پا گذاشت. این شعر برای او شهرت، و در عین حال بدنامیِ عظیمی به همراه آورد و او را در افکار عمومی بهعنوان زنی گناهکار و توبهناپذیر تثبیت کرد. میلانی با اشاره به صفحهآرایی این شعر در مجلهٔ «روشنفکر»، گفت که فروغ نام واقعی و عکس خودش را در کنار شعر چاپ کرد؛ کاری که در آن زمان برای یک زن کاملاً نامرسوم بود.
ماجرا زمانی تلختر شد که سردبیر مجلهٔ روشنفکر، ناصر خدایار (مردی که شعر گناه برای او سروده شده بود)، شروع به انتشار داستانهای دنبالهداری از این رابطه با جزئیات و بهشکلی مبتذل کرد. این جنجال، خشم خانوادهٔ فروغ و همسرش را در پی داشت. این بحران شخصی و خانوادگی منجر به افسردگی شدید فروغ، اقدام به خودکشی و بستریشدن در بیمارستان روانی رضایی شد؛ جاییکه بدون تجویز داروی بیهوشی، به او شوک الکتریکی دادند.
طلاق فروغ در زمانی رخ داد که طبق آمار اولین سرشماری ملی ایران در سال ۱۹۵۶، تنها چهار درصد زنان تهران مطلقه بودند. نتیجهٔ تلخ این جدایی طبق قوانین آن زمان، ازدستدادن کاملِ حضانت فرزند بیولوژیکیاش، کامیار، بود. فروغ حتی از حق ملاقات ساده با فرزندش محروم شد. دکتر میلانی با لحنی متأثر گفت: ازدستدادن این حق مادری، تا پایان عمر، زندگی و شعر او را تسخیر کرد. در ۱۰ سال پایانی عمر فروغ، حتی یک عکس مشترک از او و پسرش وجود ندارد.
فروغ که هنوز ۲۰ سالش نشده بود، برای ۱۴ ماه به اروپا (ایتالیا و آلمان) سفر کرد. این سفر برایش تحولآفرین بود، اما بهگفتهٔ خودش نمیتوانست دور از ایران زندگی کند. او با ارادهای محکم برای کسب استقلال مالی به ایران بازگشت و خیلی زود در استودیو فیلم گلستان مشغول به کار شد؛ جاییکه رابطهٔ عمیق، هنری و شخصی او با ابراهیم گلستان شکل گرفت.
میلانی دربارهٔ این رابطه که دهههاست سوژهٔ شایعات و افسانهسازیهاست، گفت: آنچه این جذابیت ماندگار را در افکار عمومی تغذیه کرده، تقاطعِ عدم تقارنهاست: صراحت و گشودگی فروغ در زندگی در برابر رازداری و سکوت گلستان، موقعیت فروغ بهعنوان یک زن مجرد و گلستان بهعنوان یک مرد متأهل، و در نهایت دگردیسی فروغ پس از مرگ زودهنگامش در ۳۲ سالگی به نمادی فرهنگی، که کاملاً بر گلستان سایه انداخت. زندگی طولانی گلستان نیز با تبعیدی خودخواسته و فقدانِ فضایی مشروع در فرهنگ ما برای بهرسمیتشناختن سوگواریِ او همراه شد.
دکتر میلانی بخشهایی از نامهٔ تکاندهندهٔ ابراهیم گلستان به صادق چوبک را که در سال ۱۹۶۷ (چند ماه پس از مرگ فروغ) نوشته شده بود، خواند تا عمق ویرانی روحی گلستان را نشان دهد:
«راه میروم و فروغ را کنار خود میبینم اما میدانم که نیست. صدایش را میشنوم، اما حرفهایش یادگار حرفهایش هستند نه حرفهایی تازه دربارهٔ مطالبی تازه از تماشای پشت ویترینها تا نوشیدن شراب و شنیدن نمایشها و دیدن فیلمها و خواندن کتابها و ملاقات آدمهای تازه، همه و همیشه به حسرت این میافتم که ایکاش او هم بود. تو معنی دیوانهشدن را نمیدانی. من دیوانه شدهام و نمیتوانم خودم را به مقیاسها و رابطههای اجتماعی و توارثی سرگرم کنم و گول بزنم. من نمیتوانم و نمیخواهم خودم را گول بزنم… هیچچیز آسودهام نخواهد کرد.»
دکتر میلانی با نقد نگاه تقلیلگرایانهٔ جامعهٔ ادبی به این رابطه گفت: وقتی ۱۵ نامه از ۱۰۵ نامهٔ منتشرشدهٔ فروغ به گلستان چاپ شد، نامههاییکه فروغ در آنها دربارهٔ ۶۴ فیلم سینمایی بحث و تحلیل کرده بود و از جریانهای مهم هنری حرف زده بود، بیشتر مقالات فقط و فقط به این پرداختند که چرا راز عشق فاش شد. چرا کسی به این تعامل روشنفکرانه نپرداخت؟ جالب آنکه بهگفتهٔ دکتر میلانی، با وجود انتشار ۱۰۵ نامه از فروغ، تا به امروز حتی یک نامه از مردان به فروغ منتشر نشده است؛ موضوعی که خود نیازمند یک سخنرانی مجزاست.
یکی از شاهکارهای فروغ در این دوران، مستند «خانه سیاه است» (۱۹۶۲) دربارهٔ جذامخانهٔ باباباغی است. دکتر میلانی تأکید کرد که در دورانی که جذام بهشدت مسری تلقی میشد، فروغ تصمیم گرفت که با بیماران زندگی کند و از آنجا پسری (حسین منصوری) را هم به فرزندی پذیرفت. «فیلم خانه سیاه است» فقط زندگینامهٔ جذام و رنجدیدگانش نبود، بلکه اتوبیوگرافیِ شاعری بود که به او لقب «گناهکار» داده بودند. این فیلم یک فرم ترکیبی (Hybrid) بود؛ توأمان مستند و صحنهسازیشده، شعر بصری و مراقبهای فلسفی.
در اینجا دکتر میلانی گفت که مایل است نکتهای شخصی را هم اضافه کند. او گفت که برای نوشتن زندگینامهٔ ادبی فروغ فرخزاد با بیش از ۸۰ نفر مصاحبه کرده است، ازجمله دو نفر از بیماران جذامی، و اعتراف میکند که از آن دو نفر چیزهای بیشتری در مورد جوهرهٔ فروغ فرخزاد آموخت تا از بسیاری از افراد دیگر.
فروغ هنرمندِ آستانهها بود. در شعر او، نهتنها کلمهٔ «آستانه»، بلکه «پنجرهها» (پنجرههایی که آستانههایی درون دیوارند)، استعارهٔ حاکماند. دکتر میلانی گفت که در شعر فروغ ۴۹ بار به کلمهٔ پنجره اشاره شده است. او تعریفِ فروغ از شعر در مصاحبه با غلامحسین ساعدی را خواند: «شعر برای من مثل پنجرهای است که هر وقت به طرفش میروم، خودبهخود باز میشود. من آنجا مینشینم، نگاه میکنم، آواز میخوانم، فریاد میزنم، گریه میکنم. با عکس درختها قاطی میشوم و میدانم آن طرف پنجره یک فضا هست و یک نفر میشنود که ممکن است ۲۰۰ سال بعد باشد یا ۳۰۰ سال قبل وجود داشته، فرقی نمیکند، مسئلهای است برای ارتباط با هستی، با وجود، بهمعنی وسیعش.»
میلانی پس از ۵۰ سال مطالعه روی آثار فروغ، به این نتیجه رسیده است که ظرفیت بینظیر فروغ، ایستادن بر همین آستانه و نگاهکردن به هر دو سو بوده است: فروغ یک تبعیدی در کشور خودش بود. غریبهای در خانه و در میان مردم خودش. همین موقعیتِ «خودی» و در عین حال «غیرخودی» بودن، به او قدرتی داد تا دربارهٔ چیزهایی بنویسد که تا امروز هم مسکوت ماندهاند.
دکتر میلانی به شعر «دلم برای باغچه میسوزد» اشاره کرد و آن را پیشگویی بینظیر فروغ از انقلاب ایران و شرایط امروز دانست:
همسایههای ما همه در خاک باغچههاشان بهجای گل / خمپاره و مسلسل میکارند / همسایههای ما همه بر روی حوضهای کاشیشان سرپوش میگذارند / و حوضهای کاشی بی آنکه خود بخواهند / انبارهای مخفی باروتاند… / و بچههای کوچهٔ ما کیفهای مدرسهشان را / از بمبهای کوچک پر کردهاند / حیاط خانهٔ ما گیج است.
دکتر میلانی با اشاره به این شعر، پرسید: آیا اگر نخبگان حاکم ما کمی بیشتر به ادبیات اعتماد میکردند، مسیر تاریخ ایران متفاوت پیش نمیرفت؟ آیا نمیشد جلوی خونریزیها را گرفت اگر قدرت سیاسی به هشدارهای زودهنگام شعر با دقت بیشتری گوش میداد؟ هشدار فروغ، مانند یک بذر، در خاک باقی ماند و کسی صدایش را نشنید.
دکتر میلانی سپس با نمایش اسلایدهایی مقایسهای از تاریخ ایران، از انقلاب مشروطه گفت. او گفت در عکسهای بهجامانده از دوران مشروطه، حتی یک زن هم دیده نمیشود، هرچند میدانیم زنان در آن حضور داشتند، اما بازنمایی تصویری ندارند. سپس این روند را با جنبش «زن، زندگی، آزادی» مقایسه کرد؛ جنبشی که بهگفتهٔ او، یک انقلاب ناتمام و انقلابی از سوی زنان و دربارهٔ زنان، با علائم و نمادهای زنانه است که با حمایت بیسابقهٔ مردان برای رفع تفکیک جنسیتی همراه شد.
او سخنرانیاش را با مقایسهٔ «نی» در شعر مولانا (بشنو از نی چون حکایت میکند / از جداییها شکایت میکند) و «نیلبک چوبین» در شعر فروغ به پایان برد؛ زنی که برخلاف تصویر کلاسیکِ زنِ محبوس، خود را در اقیانوس، در آستانهٔ تاریکی و روشنی، در معرض دید همگان قرار داد و در شعرش سرود:
من پری کوچک غمگینی را میشناسم / که در اقیانوسی مسکن دارد / و دلش را در یک نیلبک چوبین / مینوازد آرام، آرام / پری کوچک غمگینی / که شب از یک بوسه میمیرد / و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
پس از پایان سخنرانی دکتر میلانی حاضران ایشان را تشویق کردند و بخش پرسشوپاسخ با همراهی دکتر عابدینیفرد و نیز دکتر الکساندار هافمن (Alexandra Hoffmann)، استادیار ادبیات کلاسیک فارسی در دپارتمان آسیاپژوهی دانشگاه بریتیش کلمبیا، آغاز شد.
دکتر عابدینیفرد ضمن تحسین شاعرانگی کلام دکتر میلانی، مدیریت بخش پرسشوپاسخ را بر عهده گرفت. این بخش، پرده از اسرار بسیاری در مسیر پژوهشهای ۵۰ سالهٔ دکتر میلانی برداشت.
دکتر عابدینیفرد با اشاره به کتاب «قلم بهجای شمشیر» (Words, Not Swords) اثر دکتر فرزانه میلانی، دربارهٔ اهمیت آزادی حرکت در آثار فروغ و سفرنامهٔ او پرسید.
دکتر میلانی با وامگرفتن از مفاهیم مارگارت اتوود («آزادیِ انجامِ کار» در برابر «آزادی از چیزی») گفت: مبنای تفکیک جنسیتی، سلب حق تحرک از زنان است. فروغ در جوانی دریافت که بین سلب حق حرکت و خفهکردن صدای زنان در عرصهٔ عمومی ارتباطی مستقیم وجود دارد. وقتی او میخواست به اروپا برود، فقط برای «تفریح» نبود، برایش یک «ضرورت» بود. هنوز هم زنان در ایران بدون اجازهٔ سرپرست مرد حق سفر ندارند. او مثالهای فرهنگی تأملبرانگیزی آورد: در چین باستان پاهای زنان را میشکستند و میبستند تا کوچک بماند (همان ریشهٔ داستان سیندرلا). زنی با پاهای ناقص نمیتواند بدود یا آزادی حرکت داشته باشد. یا در فرهنگ غرب، جادوگران را سوار بر جارو نشان میدهند؛ یعنی نمادهای خانهداری تبدیل به وسیلهای برای تحرک آنها شده است. در فارسی، کلمهٔ «هرجایی» برای تحقیر زنان به کار میرود، در حالیکه در قرآن، خداوند نیز «هر جایی و همهجا» حاضر است!
یکی از جذابترین بخشها، زمانی بود که دکتر الکساندار هافمن پرسید: چگونه توانستید ابراهیم گلستان را که به سکوت و انزوا معروف بود، راضی به مصاحبه کنید؟ راز شما چه بود؟
دکتر میلانی با لبخندی رازش را فاش کرد: من رسالهٔ دکتریام را در سال ۱۹۷۹ تمام کردم. استادم، دکتر امین بنانی که مانند یک پدر معنوی برایم بود، روزی تماس گرفت و گفت ابراهیم گلستان (که دوستان نزدیکش او را «شاهی» صدا میکردند) اینجاست، میخواهی بیایی؟ دکتر بنانی آشپز فوقالعادهای بود و من هم دستپخت بدی نداشتم. از شدت هیجان تا صبح نخوابیدم. وقتی رفتم، آنها مشغول صحبت دربارهٔ اپرا بودند. من هم چون عاشق اپرا بودم، ساکت نشستم و گوش دادم. وقتی بحث اپرا تمام شد، از آقای گلستان دربارهٔ فروغ پرسیدم. او با صدای گیرایش رو به من گفت: خانم، شنیدهام شما آشپز خوبی هستید. منِ جوان و سادهدل فکر کردم دارد از من تعریف میکند! پرسیدم از کجا شنیدهاید؟ گفت معلمت گفته. بعد ادامه داد: شما انگلیسیتان خوب است… هیچ کتاب آشپزی خوبی بهزبان انگلیسی دربارهٔ غذای بینظیر ایرانی وجود ندارد. چرا یک کتاب آشپزی نمینویسید؟!
خنده سالن را فرا گرفت. دکتر میلانی ضمن تأکید بر اینکه نوشتن کتاب آشپزی خیلی هم عالیست، گفت ولی گلستان در واقع با این حرف میخواست او را تحقیر کند و بگوید بهجای نوشتن بیوگرافی ادبی، برو کتاب آشپزیات را بنویس!
بیست سال طول کشید تا گلستان دوباره به او پیام داد: او نوشت کارَت را انجام بده، من نامهها را در اختیارت میگذارم. با اصرار برادرم راهی عمارت محل سکونت گلستان در ساسکس انگلستان شدم. مصاحبههای اول فوقالعاده خام و احساسی بود. گلستان بعد از ۴۰ سال دربارهٔ اقدام به خودکشی فروغ حرف زد. هر دو گریه کردیم. وقتی میخواستم به ایران بروم، دوستم گفت نوارها را با خودت نبر، برایت پست میکنم؛ ولی نوارها در این میان گم شد!…
فقدان نوارها، دکتر میلانی را مجبور کرد دوباره به سراغ گلستان برود. گلستان در نهایت پذیرفت مصاحبهها را تکرار کند: شبی بعد از شام، گلستان بهسمت گاوصندوقش رفت… اگر فیلمبردار بودم از آن صحنهها میتوانستم فیلمی بسازم. بسیار هیجانزده بودم. نامهها را آورد. گفتم من اینها را بدون یک کلمه سانسور چاپ خواهم کرد. گفت: اینها مال توست؛ هر کاری میخواهی با آنها بکن!
یکی از حاضران از تجربهٔ دکتر میلانی در جذامخانهٔ باباباغی پرسید. او میخواست بداند چرا ایشان معتقد است که دو بیمار آن جذامخانه که با آنها گفتوگو کرده است، شناخت نابتری از فروغ را به او دادهاند تا دهها فرد دیگری که شاید از نزدیکان و دوستان فروغ بودهاند. دکتر میلانی پاسخ داد که برخلاف روشنفکران که فروغ را صرفاً بهعنوان یک هنرمند نقد میکردند، بیماران باباباغی جوهر انسانی فروغ را به او شناساندند: وقتی فروغ بار دوم با پنج مرد از استودیو گلستان به باباباغی رفت، هیچکدام از آن مردان نمیخواستند بمانند؛ همه از جذام وحشت داشتند. اما فروغ آنجا زندگی کرد. زنی بهنام فاطمه به من گفت وقتی فروغ آنجا بود، روزی قرار بود عروسیای برگزار شود. فروغ اجازه گرفت و دوربینش را آورد. عروسی فضای غمگینی داشت با یکی دو نوازنده. ناگهان فروغ بلند شد و شروع به رقصیدن کرد! و النگوهایش را که بهاحتمال زیاد طلا بودند، درآورد و به عروس داد. جوّ عروسی کاملاً عوض شد. او کودکانشان را میبوسید و با آنها همسفره میشد. موفقیت فیلم «خانه سیاه است» دقیقاً بهخاطر همین رفتارِ انسانیِ فروغ بود که باعث شد بیماران با او همکاری کنند، درحالیکه در مستندات دیگری که از جذامخانهها موجود است، معمولاً بیماران همکاری نمیکنند.
سؤال بعدی دربارهٔ وضعیت روانی فروغ، خودکشیها و مرگ او بود. دکتر میلانی پرده از تحقیقات ۵۰ سالهاش برداشت: گرفتن اطلاعات خصوصی در ایران بسیار سخت است. اما بر اساس مصاحبه با ۸۰ نفر، نتیجهگیری شخصی من این است که فروغ در کودکی مورد سوءاستفاده (Abuse) قرار گرفته بود. پوران فرخزاد (خواهر فروغ) به من گفت که مادرشان اختلال دوقطبی داشته و فروغ نیز این بیماری را از او به ارث برده بود. در ۵۷ نامهٔ سانسورنشدهٔ فروغ به پرویز شاپور، اشارات روشنی به علائم افسردگی و همچنین سوءاستفاده جنسی وجود دارد؛ هرچند نامی از فرد خاطی نمیبرد. این نامهها نشاندهندهٔ زنیست که در حال پسگرفتن کنترل زندگیاش است.
دربارهٔ مرگ فروغ، دکتر میلانی شایعهٔ خودکشیبودن تصادف را قاطعانه رد کرد: من با یکی از کودکانی که در آن مینیبوس بود، مصاحبه کردم. فروغ عاشق سرعت بود. مینیبوسی حامل دانشآموزان بهسمت جیپِ او میآمد. او برای نجات جان بچهها، فرمان را چرخاند و به کنار جاده برخورد کرد. گلستان او را به بیمارستان برد. بیمارستان اول او را نپذیرفت چون کارمند دولت نبود، و در بیمارستان دوم پیش از آنکه بتوانند عملش کنند، جان باخت. او حداقل پنج بار در زندگیاش اقدام به خودکشی کرده بود که نجات یافت، اما تصادفِ آخر، بههیچوجه خودکشی نبود.
یکی دیگر از حاضران سؤال تأملبرانگیزی پرسید: آیا شما رابطهٔ فروغ و آقای گلستان را بهنوعی نشئتگرفته از همین احساس دوران کودکی و نوجوانیاش میبینید؟ بهبیان دیگر، آیا فروغ داشت ادامهٔ آن سوءاستفادهٔ جنسی در دوران کودکی را در کنار عشقش با گلستان تجربه میکرد؟
دکتر میلانی پیش از پاسخ به این سؤال بازگشتی کرد به داستانی که در اولین دیدار با گلستان داشت؛ گفت گلستان شخصیتی پیچیده داشت و شاید طرح سؤال دربارهٔ جزئیات عاطفی از او در اولین دیدار اشتباه بوده است. واقعیت آنکه من با آن سؤال، خود ایشان را بهعنوان هنرمندی بزرگ نادیده گرفته بودم و در عوض از فروغ و رابطهشان پرسیده بودم. بعدها یاد گرفتم و برایم جا افتاد که گلستان حق داشت که آنطور پاسخ من را بدهد، او در واقع میخواست بگوید اینها مسائلی خصوصیست و بهویژه در اولین برخورد درست نیست در اینباره سؤال شود. سپس او در پاسخ به پرسشکننده گفت: شعرها و نامههای فروغ نشان میدهد که این رابطه برای هر دوی آنها بسیار پرحرارت، از نظر احساسی و جنسی متلاطم، و از نظر فکری پرورشدهنده بود. در شعر «فتح باغ»، فروغ داستان آفرینش را بازنویسی میکند؛ اگر آدم و حوا بهخاطر عشق از بهشت رانده شدند، در شعر فروغ، آنها پس از عاشقشدن تازه وارد بهشت میشوند. نکتهٔ دیگر آنکه طبق گفتهٔ پوران فرخزاد، فروغ همواره به مردان مسنتر از خودش کشش داشت، شاید برای اینکه پدر ما محبتی را که باید به ما نشان نداد و فروغ آن را در مردان مسنتر از خودش جستوجو میکرد.
اما دکتر میلانی برای نشاندادن پیچیدگی روابط انسانی، داستان تکاندهندهای از مصاحبههایش تعریف کرد؛ داستان همسر دیگرِ سرهنگ فرخزاد: خانم فرخزاد (مادر فروغ) متوجه سردی همسرش شده بود. او در آن زمان تازه هفتمین فرزندش را به دنیا آورده بود. این زن داستان غمانگیزی داشت؛ او در طول حیاتش شاهد مرگ چهار فرزند از هفت فرزندش بود… روزی جناب فرخزاد به همسرش میگوید قرار است مهمان بسیار مهمی داشته باشند، و از او خواست تا خانه را تمیز و مرتب کند و شیرینی و میوه تهیه کند. بعدتر آقای فرخزاد اعلام کرد که این میهمانان در واقع خواستگاریست برای پوری (خواهر بزرگتر فروغ). مراسم عالی پیش رفت و قرار شد هفتهٔ بعد انگشتر نامزدی بیاورند. در این میان روزی زنی درِ خانهٔ توران خانم را میزند و به او میگوید: کجایی؟ چرا نمیفهمی چه خبر است؟ آن داماد، برادرِ هَووی توست! همان خواهری که برای خواستگاری اینجا آمد، هووی توست و حالا پدر میخواهد دخترت را به عقد برادر او درآورد! و اینگونه بود که خانم فرخزاد به وجود همسر دیگر یعنی بهیندخت دارایی پی میبرد.
دکتر میلانی با هیجان ادامه داد: من بهیندخت دارایی را در رشت پیدا کردم. درِ خانهاش را زدم. تا گفتم فرزانه میلانی هستم و چندین سال است که زندگینامهٔ فروغ را مینویسم، خواست در را محکم ببندد، دستم را گذاشتم لای در! گفتم من از تهران تا اینجا آمدهام، رسم مهماننوازی ایرانیات کجاست؟ نمیخواهی یک فنجان چای به من بدهی؟ (با خنده میگوید: مظلومبازی درآوردم!) در نهایت مرا به داخل برد. او دکترای ادبیات داشت، و داستان زندگیاش بسیار تلخ بود؛ پدر و برادرش فعالیت سیاسی داشتند و قرار بود بهخاطر خیانت به نظام اعدام شوند. سرهنگ فرخزاد به او گفته بود با من ازدواج کن تا آنها را آزاد کنم. او هم ازدواج کرد و آنها آزاد شدند. از او پرسیدم آیا تو هم دوستش داشتی؟ گفت: از او متنفر بودم! پرسیدم پدر و برادرت چه حسی داشتند؟ گفت: هرگز به آنها نگفتم، چون احساس بدبختی میکردند.
دکتر میلانی در پایان با اشاره به این داستان، گفت: ببینید، اگر من از نوشتن این کتاب و از آموزشهای فروغ یک چیز یاد گرفته باشم، این است که باید به پدیدهها «نگاهی آستانهای» (Threshold View) داشت. باید تلاش کرد هر دو سوی ماجرا را دید و از قضاوتهای مطلق پرهیز کرد.
دکتر مصطفی عابدینیفرد در پایان برنامه، ضمن تشکر از حضور پرشور مخاطبان و پاسخهای بیدریغ دکتر میلانی، گفت: امیدوارم همه موافق باشند که ما در پژوهشهای شما، ارجاعات مکرری به شهرزاد و هزار و یک شب میبینیم. شما بدون شک «شهرزادِ مطالعات ادبی ایران» هستید.
*کتاب «زندگینامهٔ ادبی فروغ فرخزاد» قرار است بهزودی از سوی انتشارات نورتون (WW Norton & Company) بهزبان انگلیسی منتشر شود. عنوان موقت این کتاب «تولدی دیگر: زندگی و میراث فروغ فرخزاد» است. این کتاب توسط مریم رحمانی ترجمه شده است.

