دنیای من و آدم کوچولوها – قشنگ‌ترین کلمه‌

دنیای من و آدم کوچولوها – قشنگ‌ترین کلمه‌

رژیا پرهام – تورنتو امروز صبح هوا عالی بود. به پیشنهاد یکی از بچه‌ها رفتیم بیرون که قدمی بزنیم. ابر قشنگی که شبیه فرشته‌ها بود، توجهمان را جلب کرد و کلی در موردش صحبت کردیم. به بچه‌ها گفتم: «من عاشق کوه‌ها و ابرهام.» دخترک گفت: «برعکسِ من که ابرها رو دوست ندارم، چون از صدای رعد و برق می‌ترسم.» گفتم: «نمی‌دونستم، ولی من رعد و برق رو هم دوست دارم. فکر می‌کنم رعد و برق…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – تصمیم‌گیری مهم

دنیای من و آدم کوچولوها – تصمیم‌گیری مهم

رژیا پرهام – ادمونتون پسرک را از شروع مدارس ندیده بودم. طی چند ماه گذشته کلی بزرگ شده بود. چند ثانیه‌ای زمان برد تا نگاه آشنایش برگردد و شروع به صحبت کند… حرف‌هایش که تمام شد، پرسیدم: «مدرسه چطوره؟ خوش می‌گذره؟» با لحنی جدی جواب داد، مدرسه رفتن طاقت‌فرساترین کاری‌ست که تا آن لحظه در زندگی‌اش انجام داده است و تعریف کرد که زنگ تفریح تنها چیز خوبی‌ست که چند باری توی روز اتفاق می‌افتد!…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – غیرقابل‌باورترین سناریو

دنیای من و آدم کوچولوها – غیرقابل‌باورترین سناریو

رژیا پرهام – ادمونتون اگر دیدید پسربچه‌ای دارد کیک خامه‌ای روی میز را تکه‌تکه می‌کند و کف سالن می‌ریزد… اگر متوجه شدید دختر کوچولویی دارد ماه قشنگِ کلاه آبی تیرهٔ دوستش را پاره می‌کند… چنانچه شاهد بودید که پسربچه‌ای دستش را به سُس خوشرنگ گوشهٔ بشقابش آغشته کرده و به در و دیوار می‌مالد… تعجب نکرده، خودتان را کنترل کنید، با لبخند دلیل رفتارش را بپرسید و شک نکنید که اولی دارد در تخیلاتش کیک…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – روز خواهری

دنیای من و آدم کوچولوها – روز خواهری

رژیا پرهام – ادمونتون چند وقت پیش با بچه‌ها دربارهٔ عید پاک (ایستر) صحبت می‌کردیم و به روش بچه‌های کانادایی شمارش معکوس داشتیم که چند شب دیگر باید بخوابیم تا ایستر بشود. شمردیم. سه شب شد. دخترک پنج‌سالهٔ مهدکودکم با هیجان اضافه کرد: And in four more sleeps is sisterhood day!‎ (و بعد از اینکه چهار شب بخوابیم، روز خواهریه!) با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: «روز خواهری؟» دخترک با اطمینان تأیید کرد. توی دلم…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – تفاوت‌های آشکار

دنیای من و آدم کوچولوها – تفاوت‌های آشکار

رژیا پرهام – ادمونتون تفاوت‌های خانم‌ها و آقایان از دوران کودکی به وضوح آشکار است. دختر کوچولوی ناز مهد کودکم تصمیم داشت خوشحالم کند، رفت و چند گل زرد (علف هرز) چید و داد دستم. عالی بود و حسابی چسبید. پسر کوچولوی بانمکی که دوستش است و شاهد ماجرا بود، چند ثانیه‌ای فکر کرد و گفت او هم تصمیم دارد مرا خوشحال کند و «پسر جنگل» بشود. حضور ذهن نداشتم که منظورش چیست. کنجکاوانه منتظر…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – کی بود؟ چی گفت؟…

دنیای من و آدم کوچولوها – کی بود؟ چی گفت؟…

رژیا پرهام – ادمونتون سال‌هاست با بچه‌های غیرایرانی کار می‌کنم و به‌ندرت گذرِ بچه‌ای ایرانی به مهدکودکم افتاده است. هفتهٔ گذشته پسر و دخترکِ دوست ایرانی‌ام چند ساعت مهمان مهدکودک بودند. همه‌چیز خوب پیش می‌رفت و دخترک مشغول نقاشی بود که تلفنم زنگ خورد. گوشی را برداشتم و چند دقیقه‌ای صحبت کردم و بعد هم خداحافظی. به‌محض اینکه گوشی را روی میز گذاشتم، دخترک به‌زبان فارسی و با لهجه‌ای کانادایی پرسید: «کی بود؟»، متعجب نگاهش…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – زبانی همه‌فهم

دنیای من و آدم کوچولوها – زبانی همه‌فهم

رژیا پرهام – ادمونتون دخترک پنج‌سالهٔ مهدکودکم جدی و منطقی است. کمتر پیش می‌آید حرف احساسی بزند. از همین حالا مدیر است و با زیرکی همهٔ بازی‌ها را قانون‌گذاری می‌کند؛ به‌قدری ماهرانه این کار را انجام می‌دهد که جای اعتراضی نمی‌گذارد و همه از قوانینش پیروی می‌کنند. صحبت از تنوع آداب و رسوم بود و زبان‌های مختلف. دخترک از سفر ماه قبلش به خارج از کانادا گفت و از روزی که در جمعی بوده است…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – اندر حکایت دفاع از مقدسات

دنیای من و آدم کوچولوها – اندر حکایت دفاع از مقدسات

رژیا پرهام – ادمونتون موضوع بحث امروزِ بچه‌های مهدکودک من جالب بود! گفت‌وگویی که بین دو دختربچه سه‌ساله و سه‌سال‌ونیمه و پسرکوچولوی چهارساله رد و بدل شد. دختر کوچولوها مثل بیشتر دختربچه‌های کانادایی بلوزی پوشیده بودند و دامن خوشگل چین‌داری با شلوار نخی بلندی هم زیرِ دامنشان و مشغول صحبت در مورد دامن و «فنسی»بودن لباس‌هاشان بودند، که پسرکوچولو وارد بحث‌شان شد و گفت او هم تصمیم دارد فردا دامن تنش کند! اولین واکنش دختربچه‌ها…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – پدر قلابی

دنیای من و آدم کوچولوها – پدر قلابی

رژیا پرهام – ادمونتون امروز که پدر دخترک شش‌ساله مهدکودک آمد، او را صدا زدم و گفتم: «پدرت اینجاست.» دوست پنج‌ساله‌اش نگاهی به دخترک انداخت و با لحن کنجکاو و معصومانه‌ای پرسید: Your fake dad or real one?‎ (پدر قلابی‌ات یا پدر واقعی‌ات؟) من خشکم زد و برای گفتن هر حرفی به چند دقیقه زمان نیاز داشتم! دخترک اما سرش را کج کرد، دوستش را نگاه کرد و خیلی خونسرد گفت: One is my real…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – یه نقشهٔ باحال

دنیای من و آدم کوچولوها – یه نقشهٔ باحال

رژیا پرهام – ادمونتون امروز دخترک چهارسالهٔ مهدکودکم پرسید: Razhia, do you know the next day is mother’s day?‎ (رژیا می‌دونی فردا روز مادره؟) یه محاسبهٔ سرانگشتی کردم و گفتم: «چقدر خوب که در جریان روز مادر هستی، ولی روز مادر حدوداً دو هفتهٔ دیگه‌ست.» دخترک خیلی آرام ولی با لحنی هیجان‌زده گفت: I have plan to surprise my mom for mother’s day!‎ (من نقشه کشیدم مادرم رو برای روز مادر «سورپرایز» کنم!) گفنم: «خیلی…

بیشتر بخوانید
1 2 3 6