کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – آرامش قبل از خواب

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – آرامش قبل از خواب

مژده مواجی – آلمان پدرم به برادر و خواهرهای بزرگ‌ترم می‌گفت: «شب، قبل ازخوابیدن بچه‌هایتان، با آن‌ها جر و بحث نکنید، تا با آرامش بخوابند.» به پسرم در تولد هشت سالگی‌اش کتاب «قصه‌های ملا نصرالدین» به زبان آلمانی را هدیه دادیم. با اینکه قبل از خواب، به تنهایی کتاب می‌خواند، با آمدن این کتاب، دوست داشت که برایش خوانده شود تا با هم بخندیم و بعد به خواب برود. قصه‌های ملا نصرالدین سال‌ها آرامش قبل…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – قضاوت

دنیای من و آدم کوچولوها – قضاوت

رژیا پرهام – تورنتو امروز بعد از ظهر با بچه‌ها در پارک بودیم که پدر یکی از پسر کوچولوهای چهارسال ونیمه با سگ بزرگش سر رسید. با هر دو خداحافظی کردیم. صدای پسر کوچولو را می‌شنیدم که به پدرش می‌گفت می‌خواهد برای آخرین بار سرسره سوار بشود و بعد آماده است که به‌سمت خانه بروند. پدر پذیرفت و از آنجایی که معمولاً سگ‌ها را داخل فضای ماسه‌ای پارک نمی‌برند، کناری ایستاد و منتظر شد. بعد…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – تفاوت فرهنگ!

دنیای من و آدم کوچولوها – تفاوت فرهنگ!

رژیا پرهام – تورنتو چندی پیش تولد یکی از بچه‌های مهدکودکم بود و یکی دو تا از مادرهای دیگر با کوچولوهایشان به جشن تولد دعوت شده و رفته بودند. تولد توی سالن ژیمناستیکی برگزار شده بود و ظاهراً در فرصتی که بچه‌ها مشغول بوده‌اند، خانم‌ها هم گپی زده‌ بودند. امروز یکی از مادرها با ساکی پارچه‌ای پر از لباس آمد و گفت: «می‌شه این رو توی کمد یکی از بچه‌ها بذارم؟» گفتم: «حتماً. ولی ممکنه…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – زبانی به نام «بوق»

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – زبانی به نام «بوق»

مژده مواجی – آلمان تهران شهری‌ست که خواب ندارد. در هر ساعتی از شبانه‌روز شلوغی خاص خود را دارد. شهری پیچیده که گنجایش کمِ خیابان‌ها به ترافیک و «بوق» دامن زده است. تهران بدون صدای همهمه و «بوق» خودروها غیرقابل‌تصور است. بوق، که به‌نحوی گوشه‌ای از فرهنگ رانندگی است، هر نوعش مفهومی خاص دارد: – سلام – خداحافظ – راه باز کن – بزن کنار – کجا می‌ری؟ (تاکسی) – بجنب – دارم میام –…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – قشنگ‌ترین کلمه‌

دنیای من و آدم کوچولوها – قشنگ‌ترین کلمه‌

رژیا پرهام – تورنتو امروز صبح هوا عالی بود. به پیشنهاد یکی از بچه‌ها رفتیم بیرون که قدمی بزنیم. ابر قشنگی که شبیه فرشته‌ها بود، توجهمان را جلب کرد و کلی در موردش صحبت کردیم. به بچه‌ها گفتم: «من عاشق کوه‌ها و ابرهام.» دخترک گفت: «برعکسِ من که ابرها رو دوست ندارم، چون از صدای رعد و برق می‌ترسم.» گفتم: «نمی‌دونستم، ولی من رعد و برق رو هم دوست دارم. فکر می‌کنم رعد و برق…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – چهرهٔ آبی عشق

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – چهرهٔ آبی عشق

مژده مواجی – آلمان در جمعه‌بازار محله، گل «فراموشم مکن (سرده)» نگاهم را به‌طرف خودش کشید. گل کوچک آبی‌رنگ با چشم‌های زرد که آمدن بهار را خبر می‌دهد و از قرار، نامش در اکثر زبان‌ها به همین معنی‌ست. برا ی مثال به انگلیسی می‌شود؛ Myosotis) forget-me-nots) در افسانه‌های آلمانی در مورد نام‌گذاری گل گفته می‌شود که دو دلداده در کنار رودخانه‌ای که این گل‌ها در آنجا روئیده بوده، قدم می‌زدند. معشوق اشتیاقش را به گل‌ها…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – زیباترین خانه

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – زیباترین خانه

مژده مواجی – آلمان جمله‌ای دلنشین روی شیشه‌ای بر دیوار آجری ساختمانی که سمیناری در آن برگزار می‌شد، نوشته شده بود؛ قبل از در ورودی‌اش: «زیباترین خانه، خانه‌ای است که درش به روی همه باز است.» با یکی از مسئولان آنجا در مورد این جمله و اینکه ضرب‌المثلی مشابه آن در ایران داریم، هم‌صحبت شدم. گفت: «این جمله از فرهنگ ایرانی و داستان‌های هزارویک شب منشأ می‌گیرد!»

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – تصمیم‌گیری مهم

دنیای من و آدم کوچولوها – تصمیم‌گیری مهم

رژیا پرهام – ادمونتون پسرک را از شروع مدارس ندیده بودم. طی چند ماه گذشته کلی بزرگ شده بود. چند ثانیه‌ای زمان برد تا نگاه آشنایش برگردد و شروع به صحبت کند… حرف‌هایش که تمام شد، پرسیدم: «مدرسه چطوره؟ خوش می‌گذره؟» با لحنی جدی جواب داد، مدرسه رفتن طاقت‌فرساترین کاری‌ست که تا آن لحظه در زندگی‌اش انجام داده است و تعریف کرد که زنگ تفریح تنها چیز خوبی‌ست که چند باری توی روز اتفاق می‌افتد!…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – سیر و سیاحت

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – سیر و سیاحت

مژده مواجی – آلمان در صف طولانی تحویل بارِ فرودگاه بودیم که هم‌صحبت شدیم. از اتریش، شهر زالتس‌بورگ، با قطار به فرانکفورت آمده بود تا با تور گردشگری ۲۵ نفره‌ای عازم ایران شود. – از دوران بچگی دوست داشتم ایران را ببینم. همیشه قصه‌های هزارویک شب مرا به‌یاد ایران می‌انداخت. حالا دیگر دو تا پسرهایم بزرگ شده‌اند. هر چند با پدرشان که آلزایمر دارد، زندگی می‌کنم و احتیاج به مراقبت دارد، با این‌حال تصمیم گرفتم…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – غیرقابل‌باورترین سناریو

دنیای من و آدم کوچولوها – غیرقابل‌باورترین سناریو

رژیا پرهام – ادمونتون اگر دیدید پسربچه‌ای دارد کیک خامه‌ای روی میز را تکه‌تکه می‌کند و کف سالن می‌ریزد… اگر متوجه شدید دختر کوچولویی دارد ماه قشنگِ کلاه آبی تیرهٔ دوستش را پاره می‌کند… چنانچه شاهد بودید که پسربچه‌ای دستش را به سُس خوشرنگ گوشهٔ بشقابش آغشته کرده و به در و دیوار می‌مالد… تعجب نکرده، خودتان را کنترل کنید، با لبخند دلیل رفتارش را بپرسید و شک نکنید که اولی دارد در تخیلاتش کیک…

بیشتر بخوانید
1 2 3 7