دنیای من و آدم کوچولوها – غیرقابل‌باورترین سناریو

دنیای من و آدم کوچولوها – غیرقابل‌باورترین سناریو

رژیا پرهام – ادمونتون اگر دیدید پسربچه‌ای دارد کیک خامه‌ای روی میز را تکه‌تکه می‌کند و کف سالن می‌ریزد… اگر متوجه شدید دختر کوچولویی دارد ماه قشنگِ کلاه آبی تیرهٔ دوستش را پاره می‌کند… چنانچه شاهد بودید که پسربچه‌ای دستش را به سُس خوشرنگ گوشهٔ بشقابش آغشته کرده و به در و دیوار می‌مالد… تعجب نکرده، خودتان را کنترل کنید، با لبخند دلیل رفتارش را بپرسید و شک نکنید که اولی دارد در تخیلاتش کیک…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – روز خواهری

دنیای من و آدم کوچولوها – روز خواهری

رژیا پرهام – ادمونتون چند وقت پیش با بچه‌ها دربارهٔ عید پاک (ایستر) صحبت می‌کردیم و به روش بچه‌های کانادایی شمارش معکوس داشتیم که چند شب دیگر باید بخوابیم تا ایستر بشود. شمردیم. سه شب شد. دخترک پنج‌سالهٔ مهدکودکم با هیجان اضافه کرد: And in four more sleeps is sisterhood day!‎ (و بعد از اینکه چهار شب بخوابیم، روز خواهریه!) با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: «روز خواهری؟» دخترک با اطمینان تأیید کرد. توی دلم…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – بچهْ بِروک

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – بچهْ بِروک

مژده مواجی ـ آلمان لباس مورد علاقه‌ام را با چشم برهم‌زدنی به تن کردم. لباس قرمزرنگی که در پهلوی چپ آن گل آفتاب‌گردان گلدوزی شده بود. گلی که می‌خندید. مادرم نگران آماده‌شدن من نبود. چون در عروسی، عزا، مهمانی یا برای خرید، همین لباس را می‌پوشیدم. راهی خرید هفتگی در مرکز شهر بودیم، تا که کماج گرم تازه از تنور درآمده بگیریم و من هم آب‌نبات‌های رنگی چوبی. با هم از کوچه به‌طرف خیابان اصلی…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – دزدان خیره‌چشم محله

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – دزدان خیره‌چشم محله

مژده مواجی – آلمان سرم بی‌حرکت بود و تنها چشم‌هایم تند و تند کلمه‌ها و سطر‌های کتاب را یکی بعد از دیگری می‌بلعید. رمانی را شروع به خواندن کرده بودم که مرا با خودش می‌کشید. صفحات کتاب را منتظر نمی‌گذاشتم… گاهگاهی صداهایی می‌شنیدم. مادرم داشت مرغ‌های کوپنی را تمیز می‌کرد. مرغ‌هایی که بعد از ساعت‌ها انتظار در صف خریده بود. اوایل جنگ بود و خیلی از آذوقه‌ها کوپنی شده بود. «من می‌روم نانوایی. مرغ‌ها در…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – تفاوت‌های آشکار

دنیای من و آدم کوچولوها – تفاوت‌های آشکار

رژیا پرهام – ادمونتون تفاوت‌های خانم‌ها و آقایان از دوران کودکی به وضوح آشکار است. دختر کوچولوی ناز مهد کودکم تصمیم داشت خوشحالم کند، رفت و چند گل زرد (علف هرز) چید و داد دستم. عالی بود و حسابی چسبید. پسر کوچولوی بانمکی که دوستش است و شاهد ماجرا بود، چند ثانیه‌ای فکر کرد و گفت او هم تصمیم دارد مرا خوشحال کند و «پسر جنگل» بشود. حضور ذهن نداشتم که منظورش چیست. کنجکاوانه منتظر…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – کی بود؟ چی گفت؟…

دنیای من و آدم کوچولوها – کی بود؟ چی گفت؟…

رژیا پرهام – ادمونتون سال‌هاست با بچه‌های غیرایرانی کار می‌کنم و به‌ندرت گذرِ بچه‌ای ایرانی به مهدکودکم افتاده است. هفتهٔ گذشته پسر و دخترکِ دوست ایرانی‌ام چند ساعت مهمان مهدکودک بودند. همه‌چیز خوب پیش می‌رفت و دخترک مشغول نقاشی بود که تلفنم زنگ خورد. گوشی را برداشتم و چند دقیقه‌ای صحبت کردم و بعد هم خداحافظی. به‌محض اینکه گوشی را روی میز گذاشتم، دخترک به‌زبان فارسی و با لهجه‌ای کانادایی پرسید: «کی بود؟»، متعجب نگاهش…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – امید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – امید

مژده مواجی – آلمان خودم را در میان جمعیتی که در قطار بود، جا دادم. صبح زود به‌سختی صندلی خالی برای نشستن پیدا می‌شود. در ردیف بین صندلی‌ها ایستادم و دستگیره‌ای را محکم گرفتم. ایستگاه بعد زنی که روی ویلچرنشسته بود، سوارقطار شد. تنها نبود. همراه خودش کالسکه‌ای را هم می‌کشید. کالسکه‌ای که به ویلچر متصل بود. تمام جمعیتی که روبه‌روی درِ قطار ایستاده بودند، کنار رفتند تا برایش جا باز کنند. او هم با…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – زبانی همه‌فهم

دنیای من و آدم کوچولوها – زبانی همه‌فهم

رژیا پرهام – ادمونتون دخترک پنج‌سالهٔ مهدکودکم جدی و منطقی است. کمتر پیش می‌آید حرف احساسی بزند. از همین حالا مدیر است و با زیرکی همهٔ بازی‌ها را قانون‌گذاری می‌کند؛ به‌قدری ماهرانه این کار را انجام می‌دهد که جای اعتراضی نمی‌گذارد و همه از قوانینش پیروی می‌کنند. صحبت از تنوع آداب و رسوم بود و زبان‌های مختلف. دخترک از سفر ماه قبلش به خارج از کانادا گفت و از روزی که در جمعی بوده است…

بیشتر بخوانید

به بهانهٔ روز مرد / روز پدر

به بهانهٔ روز مرد / روز پدر

مژده مواجی – آلمان نه‌تنها تخم‌های درشت می‌گذاشت، آنچنان گردنش را بالا می‌انداخت و با ناز و ادا راه می‌رفت که نه‌تنها توجه خروس، بلکه توجه همه را به‌خود جلب می‌کرد. با همهٔ مرغ‌ها فرق داشت. خروس فقط دور و بر او می‌گشت، در خاک‌ و خُل هم که بود، برایش دانه پیدا می‌کرد، با پا به‌طرفش پرتاب می‌کرد و در کنارش چنان قوقولی‌های مستانه‌ای سر می‌داد که صدایش تا آسمان هفتم بالا می‌رفت. این…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – روزهای شنبه اصلاً خرید نمی‌روم

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من  – روزهای شنبه اصلاً خرید نمی‌روم

مژده مواجی – آلمان کلاه ایمنی دوچرخه همان‌قدر برایم دست‌وپاگیر است،  که چتر. آن هم در کشوری پر از دوچرخه با هوای بارانی‌اش. بیش از نیمی‌ از عمرم را دوچرخه داشته‌ام و باعلاقه رکاب زده‌ام، بدون کلاه ایمنی. اما حادثه‌ای باید حالم را جا می‌آورد تا آنکه دیگر بدون کلاه ایمنی سوار دوچرخه نشوم. حادثه‌ای که دیروز اتفاق افتاد. روزهای شنبه اصلاً خرید نمی‌روم، مگر آنکه مجبور باشم. همهٔ مراکز خرید شلوغ‌اند و برای پرداخت…

بیشتر بخوانید
1 2 3 6