روایتی زنانه – داستان کوتاهی از فوزیه رجبی

روایتی زنانه – داستان کوتاهی از فوزیه رجبی

فوزیه رجبی – ونکوور ‌… زن حرام شده بود و همهٔ سکه‌های دوریالی توی قوطی فیلم سی‌وشش‌تایی فوجی هم‌. قوطی سیاه بود و روی در و بدنه‌اش رنگ‌های نارنجی و بنفش داشت‌. سکه‌ها را از دکهٔ روزنامه‌فروشی میدان تره‌بار خریده بود‌. توی اتوبوسی که به غسالخانه می‌رفت، مراسم آیینیِ جاانداختن فیلم را اجرا کرده بود‌. هر بار قوطی فیلم را به دماغش می‌چسباند و بو می‌کشید، مثل مادرش که هر بار کبریت سوخته را بو…

بیشتر بخوانید

گیره‌های طلایی

گیره‌های طلایی

فوزیه رجبی- ونکوور چند روزی به بازشدن مدرسه‌ها و آمدن پاییز مانده بود. این را قاصدک‌های پریشان که در گوشه و کنار حیاط دیده می‌شدند، خبر آورده بودند. مادر توی ایوان پشت به حیاط نشسته بود. صندوق بزرگ چوبی را باز کرده بود و بقچه‌های لباس را کنار دستش می‌چید. صندوق آ‌ن‌قدر بزرگ بود که من و سه خواهرم راحت توی آن جا می‌شدیم و مهمان‌بازی راه می‌انداختیم. البته هر وقت خالی می‌شد و این…

بیشتر بخوانید