پسرک بینوا – داستان کوتاهی از دینو بوتزاتی

پسرک بینوا – داستان کوتاهی از دینو بوتزاتی

  از مجموعه داستان‌های کوتاه کولومبره برگردان: غزال صحرائی خانم کلارا طبق عادت همیشگی پسرکوچولوی پنج‌ساله‌اش را به پارک کنار رودخانه آورد. ساعت حوالی سه بعدازظهر بود. هوای فصل نه خوب بود و نه بد. خورشید قایم‌موشک‌بازی می‌کرد و گهگاه نسیمی‌ از سمت رودخانه می‌وزید. نمی‌شد گفت که پسربچه زیبائی بود، برعکس، بیشتر سرووضعی رقت‌بار داشت، لاغر و رنجور با چهره‌ای رنگ‌پریده که به سبزی می‌زد؛ آن‌قدر که هم‌بازی‌هایش برای دست‌انداختن او، کاهو صدایش می‌کردند….

بیشتر بخوانید

مرد باحافظه – داستان کوتاهی از پتر بیکسل

مرد باحافظه – داستان کوتاهی از پتر بیکسل

برگردان: علی‌اصغر راشدان مردی را می‌شناختم که جدول برنامهٔ حرکت تمام قطارها را از حفظ می‌دانست. تنها جایی که سرخوشش می‌کرد، ایستگاه‌های راه‌آهن بود. روی این حساب تمام وقتش را در ایستگاه راه‌آهن می‌گذراند. تماشا می‌کرد چطور قطارها می‌آیند و چگونه می‌روند. واگن‌ها، نیروی لوکوموتیوها و چرخ‌های عظیم شگفت‌زده‌اش می‌کردند. جابه‌جایی اتصالات و مدیریت ایستگاه به حیرتش می‌انداختند. هر قطاری را می‌شناخت، می‌دانست از کجا می‌آید، کجا می‌رود، کی و از کجا می‌رسد و کدام…

بیشتر بخوانید

ممیزی؛ داستان کوتاهی از مرجان ریاحی

ممیزی؛ داستان کوتاهی از مرجان ریاحی

مرجان ریاحی – ایران نه آقای دکتر. نه. شما حرف نزنید. لازم نیست چیزی بپرسید. همهٔ آن چیزهایی که لازم دارید، خودم خواهم گفت. من جزئیات را خوب می‌شناسم. این شغل من است. باید به جزئیات دقت کرد. وقتی همه‌چیز کامل باشد، شما نیازی نخواهید داشت چیزی بپرسید. اصلاً برای چه باید بپرسید! ممیزی داستان کوتاهی از مرجان ریاحی اسم و فامیل من که در برگهٔ مشخصات نوشته شده و جلوی روی شماست، بقیهٔ گفتنی‌ها…

بیشتر بخوانید

قصهٔ زمین

قصهٔ زمین

داود مرزآرا – ونکوور در زمان‌های خیلی خیلی دور، آن‌وقت‌ها که ما نبودیم، خورشید و ماه با هم ازدواج کردند و ستارگان از آنان به‌وجود آمدند. این دو در صلح و صفا بودند تا خورشید زن تازه‌ای گرفت، از آن‌وقت بود که ماه خشمگین شد و از شوهرش دوری گزید. زمین تنها بـود، کسی هم بـه خواستگاری‌اش نمی‌آمد و داشت کم‌کم به پیردختری تبدیل می‌شد. او تصمیم گرفت تا هر طور شده خورشید را به…

بیشتر بخوانید

دزد بعدی ماگادان – داستان کوتاهی از ولادیسلاوا کُلوسوا

دزد بعدی ماگادان – داستان کوتاهی از ولادیسلاوا کُلوسوا

نوشتۀ: ولادیسلاوا کُلوسوا [۱] برگردان: داود مرزآرا – ونکوور درِ لوکسی که از چوب بلوط بود، برایشان خیلی گران تمام شده بود. دری بود با نوار و حاشیه‌های چوبی که نشان می‌داد خیلی چیزها پشتش هست: یک تختخواب، یک مبل، یک گنجه، یک تلفن، یک تلویزیون بیست‌سالۀ پرسروصدا و دو زن هشتادوسه‌ساله. او در دو سال گذشته هفتمین دزد بود. با همان اطمینان که فصل‌ها سر می‌رسیدند، آن‌ها هم می‌آمدند. لووزی هنوز در رختخواب بود،…

بیشتر بخوانید

من تشنهٔ معصومیت‌ام – داستان کوتاهی از رومن گاری

من تشنهٔ معصومیت‌ام – داستان کوتاهی از رومن گاری

برگردان: غزال صحرائی زمانی که تصمیم گرفتم خود را از دنیای متمدن و ارزش‌های دروغین آن بیرون بکشم و به یک جزیرهٔ آرام، روی صخره‌ای مرجانی، در کنار تالابی نیلگون، فرسنگ‌ها به‌دور از دنیای سودجو و منفعت‌طلبی که تماماً معطوف به منافع مادی بود، پناه ببرم، به‌دلایلی دست به این‌کار زدم که فقط سرشت‌های سخت را به حیرت وا‌می‌داشت. تشنه و جویای معصومیت بودم. نوعی نیاز به گریز از این اتمسفر رقابت بی‌امان و جنگیدن…

بیشتر بخوانید

روایتی زنانه – داستان کوتاهی از فوزیه رجبی

روایتی زنانه – داستان کوتاهی از فوزیه رجبی

فوزیه رجبی – ونکوور ‌… زن حرام شده بود و همهٔ سکه‌های دوریالی توی قوطی فیلم سی‌وشش‌تایی فوجی هم‌. قوطی سیاه بود و روی در و بدنه‌اش رنگ‌های نارنجی و بنفش داشت‌. سکه‌ها را از دکهٔ روزنامه‌فروشی میدان تره‌بار خریده بود‌. توی اتوبوسی که به غسالخانه می‌رفت، مراسم آیینیِ جاانداختن فیلم را اجرا کرده بود‌. هر بار قوطی فیلم را به دماغش می‌چسباند و بو می‌کشید، مثل مادرش که هر بار کبریت سوخته را بو…

بیشتر بخوانید

لوکوموتیودوست داشتنی – داستان کوتاهی از فرانتز هسل

لوکوموتیودوست داشتنی – داستان کوتاهی از فرانتز هسل

نویسنده: فرانتز هسل (Franz Hessel) (۲۱ نوامبر ۱۸۸۰ – ۶ ژانویه ۱۹۴۱، نویسنده و مترجم آلمانی) برگردان: علی‌اصغر راشدان – فرانسه این یک داستان کوتاه مدتی است در شهری حومه‌ای‌، اما به‌هرحال توی پاریس اتفاق می‌افتد. من فقط از طریق شایعات شنیده‌ام. در جنوب شهر، ایستگاه قطاری بود، تکهٔ کوچکی که روی زمین امتداد می‌یافت. کپه‌ای خانه، باغچه‌های گیاهی، دیوارها تا روستاهای یکشنبه‌ها که رزهای فونته و رابینسون و امثالشان نامیده می‌شدند، امتداد داشتند. ایستگاه،…

بیشتر بخوانید

پسری که نمی‌خواست هجده‌ساله شود – داستان کوتاهی از زهره بختیاری

پسری که نمی‌خواست هجده‌ساله شود – داستان کوتاهی از زهره بختیاری

زهره بختیاری – ونکوور پدر: «این پسرعصبانی که می‌شه، هیچ‌کس جلودارش نیست.» مادر: «اما، تو دلش هیچی نیست. خیلی مهربونه بچه‌ام.» پدر :«گاهی از در دروازه تو نمیاد و گاهی از سوراخ سوزن هم رد می‌شه.» مادر: «مال سنشه. تو سن بلوغه! دست خودش نیست. بزرگ‌تر که بشه، درست می‌شه.» پدر: «قبول. اما آخه این کارهائی‌که می‌کنه عاقبت نداره.» * * * * * با صدای بازشدن در آهنی از خواب پرید و آخرین چرتش…

بیشتر بخوانید

نقطهٔ سرخ – داستان کوتاهی از فرزانه کرم‌پور

نقطهٔ سرخ – داستان کوتاهی از فرزانه کرم‌پور

فرزانه کرم‌پور چراغ سردر ساختمان خاموش بود. دست توی کیف برد و دنبال کلید گشت. گربه‌ای از روی دیوار با صدای خفه‌ای جلوی پاش پرید. به در تکیه داد و خیس عرق شد. چشم‌های سبز گربه در تاریکی درخشید. دستگیرهٔ در را گرفت، در را جلو کشید و کلید را در قفل چرخاند. پا به راهرو گذاشت و در آخرین لحظه به کوچه نگاه کرد. تابلوی رستوران سر خیابان، با نور زرد و سرخ و…

بیشتر بخوانید
1 2 3