کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – سیر و سیاحت

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – سیر و سیاحت

مژده مواجی – آلمان در صف طولانی تحویل بارِ فرودگاه بودیم که هم‌صحبت شدیم. از اتریش، شهر زالتس‌بورگ، با قطار به فرانکفورت آمده بود تا با تور گردشگری ۲۵ نفره‌ای عازم ایران شود. – از دوران بچگی دوست داشتم ایران را ببینم. همیشه قصه‌های هزارویک شب مرا به‌یاد ایران می‌انداخت. حالا دیگر دو تا پسرهایم بزرگ شده‌اند. هر چند با پدرشان که آلزایمر دارد، زندگی می‌کنم و احتیاج به مراقبت دارد، با این‌حال تصمیم گرفتم…

بیشتر بخوانید

دو شعر از ساناز داودزاده‌فر

دو شعر از ساناز داودزاده‌فر

ساناز داودزاده‌فر – ایران جهان تو را کم دارد زیاد بیا گاندی ماندلا کم است و خاورمیانه از تو خالی مانده من که رفته‌ام ولی بیا برای کودکان سوریه لبنان فلسطین لبان دوخته‌ام را برایت نوشته‌ام نیازی به جنازهٔ من نیست جایی خاک شده‌ام به دختران ایزدی برس که خاک نشوند ما سال‌ها بی‌گور مرده‌ایم دنبال ما که روزی دست‌هایمان را بستند و گلوله‌ای خرجمان شد نباش بیا کودک مهاجری   سوارِ قایق بادی در…

بیشتر بخوانید

وقتی آنژِل تنها شد – داستان کوتاهی از پاسکال مِریژو

وقتی آنژِل تنها شد – داستان کوتاهی از پاسکال مِریژو

برگردان :غزال صحرائی تردیدی نیست که در تمام این سال‌ها همه‌چیز آن‌طور که او می‌خواست پیش نرفته بود؛ با این وجود، بودن در آنجا، تنها، نشسته بر سرِ میز بزرگِ چوبی، در نظرش عجیب می‌آمد. در حالی‌که بارها و بارها از این و آن شنیده بود که لحظهٔ بازگشت از مراسم خاک‌سپاری، از دشوارترین لحظه‌ها است. مراسم به‌خوبی برگزار شده بود، هر چند که مراسم خاک‌سپاری، همیشه به‌خوبی برگزار می‌شود. کلیسا مملوّ از جمعیت بود….

بیشتر بخوانید

لالایی، اثری سرشار از اندیشه و کندوکاو

لالایی، اثری سرشار از اندیشه و کندوکاو

سیما غفارزاده – ونکوور هایده هاشمی و داود مرزآرا، دو تن از هم‌وطنان فرهیخته‌مان در شهر ونکوور، به‌تازگی حاصل کار مشترک ترجمه‌شان، رمان لالایی، را منتشر کرده‌اند. لالایی اثر نویسندهٔ کانادایی ویتنامی‌تبار، کیم توئی (Kim Thúy)، است که در اصل به زبان فرانسه نوشته شده و توسط شیلا فیشمن (Sheila Fischman) به زبان انگلیسی برگردانده شده است. هاشمی و مرزآرا این رمان را از ترجمهٔ انگلیسی‌اش به فارسی برگردانده‌اند. کیم توئی، در سال ۱۹۶۸ در…

بیشتر بخوانید

کاریکلماتور (۳)

کاریکلماتور (۳)

داود مرزآرا – ونکوور ۱– پس‌گردنی بهترین درمان گیجی است. ۲- چوب پنبه با بالا پریدن‌اش از سر بطری شامپاین، آغاز شادی را اعلام کرد. ۳- چراغ راهنمائی از فرط خجالت چند بار قرمز شد. ۴- هوای ونکور مثل ترجیع‌بندی تکراری یک روز در میان بارانی است. ۵- زباله‌ها رقص‌کنان در جوی آب دور هم جمع شدند و آب به‌عنوان اعتراض از رفتن باز ایستاد. ۶- در کشور گل و بلبل، موش‌ها پنیر می‌فروشند، گربه‌ها…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – بچهْ بِروک

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – بچهْ بِروک

مژده مواجی ـ آلمان لباس مورد علاقه‌ام را با چشم برهم‌زدنی به تن کردم. لباس قرمزرنگی که در پهلوی چپ آن گل آفتاب‌گردان گلدوزی شده بود. گلی که می‌خندید. مادرم نگران آماده‌شدن من نبود. چون در عروسی، عزا، مهمانی یا برای خرید، همین لباس را می‌پوشیدم. راهی خرید هفتگی در مرکز شهر بودیم، تا که کماج گرم تازه از تنور درآمده بگیریم و من هم آب‌نبات‌های رنگی چوبی. با هم از کوچه به‌طرف خیابان اصلی…

بیشتر بخوانید

روشنایی زندگی یا تاریکی مرگ

روشنایی زندگی یا تاریکی مرگ

نیکی فتاحی – ونکوور عکس‌ها از: فریبا فرجام عصر سه شنبه ۱۱ ژوئیهٔ (جولای) ۲۰۱۷ جلسهٔ کارگاه داستان‌نویسی در محل خانهٔ فرهنگ و هنر ایران به‌صورت فوق‌العاده برگزار شد. در این جلسه به‌مناسبت فوت ناگهانی داستان‌نویس معاصر، کورش اسدی (۱۳۴۳-۱۳۹۶) دو مهمان ویژه، امیرحسین یزدان‌بُد[۱]، داستان‌نویس و الهه دهنوی[۲]، مترجم و منتقد نیز حضور داشتند و سخنانی ایراد کردند. استاد محمد محمدعلی پس از خوشامدگویی به حاضران، دربارهٔ خودکشی نویسندگان ایرانی چنین گفت: «متأسفانه جلسهٔ…

بیشتر بخوانید

کاریکلماتورهایی از داود مرزآرا

کاریکلماتورهایی از داود مرزآرا

داود مرزآرا – ونکوور «کاریکلماتور» تنها ژانری است که می‌‌توان از هر کجایش خواند، از آخر به اول، از وسط به اول یا از اول به آخر. و اگر سه مشخصۀ زیر را نداشت، می‌‌توان آن‌را اصلاً نخواند، چون در کاریکلماتور باید: سوژه نو باشد، از حداقل کلمه استفاده شود و برای بیان مقصود نوعی ظرافت به‌کار رفته باشد.   ۱- «دریا» دم «تابستان» را دید و آدم‌ها را لخت کرد. ۲- ستاره‌ها برای خودنمائی…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – دزدان خیره‌چشم محله

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – دزدان خیره‌چشم محله

مژده مواجی – آلمان سرم بی‌حرکت بود و تنها چشم‌هایم تند و تند کلمه‌ها و سطر‌های کتاب را یکی بعد از دیگری می‌بلعید. رمانی را شروع به خواندن کرده بودم که مرا با خودش می‌کشید. صفحات کتاب را منتظر نمی‌گذاشتم… گاهگاهی صداهایی می‌شنیدم. مادرم داشت مرغ‌های کوپنی را تمیز می‌کرد. مرغ‌هایی که بعد از ساعت‌ها انتظار در صف خریده بود. اوایل جنگ بود و خیلی از آذوقه‌ها کوپنی شده بود. «من می‌روم نانوایی. مرغ‌ها در…

بیشتر بخوانید

چند شعر از فرناز جعفرزادگان

چند شعر از فرناز جعفرزادگان

فرناز جعفرزادگان – ایران   ۱ نزدیکی نزدِ  یکی… یکی نزدِ نزدیکی تو نزدیک می‌شوی یکی نزدیک‌تر نزدیک هم گاهی بعید می‌شود تا از تو دور بمانم ********* ۲ صداها از صد گذشتند من از سدها و تاریخ گریست برای سده‌ای که دیگر رع نایی ندارد برای دیدار با خورشید ********* ۳ در این گرگ و میش مدام دام می‌چینند گرگم به هوا را دیگر هوایی نیست مدار راست داری‌ست بر گردن روزها ********* ۴…

بیشتر بخوانید
1 2 3 16